021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چهارشعر قدرتمند درباره بیماری پارکینسون و پیر شدن

Robin Morgan

4 powerful poems about Parkinson's and growing older

When poet Robin Morgan found herself facing Parkinson’s disease, she distilled her experiences into these four quietly powerful poems — meditating on age, loss, and the simple power of noticing.


تگ های مرتبط :

Aging, Disease, Health
وقتی فقط سه یا چهار ساله بودم، عاشق شعر شدم، با وزن و آهنگ کلام، با قدرت استعاره و تشبیه، شعر ذات ارتباط است -- نظم، عصاره. و بعد از این همه سال، اشعاری که امروز می خوانم از کتاب هفتم اشعارم است که به تازگی به اتمام رسیده. خوب، پنج سال پیش، بیماری پارکینسون در من تشخیص داده شد. با اینکه هنوز درمانی قطعی برای این وجود ندارد، پیشرفتهای درمانی واقعاً قابل توجه است. اما می توانید تصور کنید که ترسیدم وقتی فهمیدم زنان به شکلی عمده از آزمایش های پژوهشی کنار گذاشته شده اند،
در حالی که یافته های پزشکی با در نظر گرفتن جنسیت نشان داده که ما در واقع مردان کوچکی نیستیم -- (خنده حضار) که تصادفا دستگاه تناسلی متفاوتی دارند. پزشکی منطبق بر جنسیت برای مردان هم خوب است. اما خودت را به چالش میکشی، همراه با میلت به «بله گویی» که یاد گرفته ای تا التماس کنی از راه توجه های احساسی و در کارهایت، و هر دو در حالی که به انرژی نیاز دارند مولد انرژی هستند. بنابراین به عنوان فعال حقوق زنان، کار خود را با بنیاد بیماری پارکینسون آغاز کردم -- که همان PDF.org است -- تا حرکتی برای تعیین جایگاه زنان در مسیر مقابله با بیماری پارکینسون ایجاد کنم.
و به عنوان یک شاعر، کارم را با عنوان این موضوع شروع کردم، که برای من غم انگیز، مضحک، و گاهی حتی شادی بخش بود. من با پارکینسون احساس نقصان نمی کنم؛ احساس می کنم عصاره ام را می گیرد، و من واقعا به زنی که قطره قطره به آن تبدیل میشوم علاقه مندم. «هیچ نشانی از تقلا نیست» کوچک شدن نیازمند پررویی است: آرام منتظر شدن در اتاق انتظار پزشک و تماشای آینده ای که می آید و می رود، می بینی که خم میشود؛ به تو خیره است در حالی که تو چشم از او میگردانی. کمیابی یک معامله است: لبخندی کوتاه، تاییدی کنایه آمیز.
تو در این محله کودکی تازه واردی. هر کسی اینجا زمانی خود تو بوده. و تو هنوز میآموزی که کوچک شدن نیازمند بزرگی روح است. هنوز با محیط منطبق نشده ای: پذیرفتن کمکی آزار دهنده از کسانی که دوستت دارند؛ کنار رفتن و رها کردن، اما نه تسلیم شدن. به سختی محتویات بطری "مرا بنوش" را سر کشیدهای، و کوچک شدن خود را احساس کردهای. اکنون، اثاثیه آشنا محو می شوند، کف اتاق کج شده و دستگیره در را تنها با تلاش دو دست میچرخانی. این کوچک شدن نیاز به صبری عظیم دارد: خواب کوتاه شبانهات، دست خط ، صدا و قدت.
بیشتر به یک زن بسیار کوچک شباهت داری تا یک عارف بودایی، که بی سر و صدا با کم میسازد. کم همیشه بیش نیست. اما در این فضای در حال خالی شدن، کورسویی از فضا، در حال نمایان شدن است. اینجا در پس دو چشم آنهایی که عادت کرده اند فضایی است که بعضی آن را خوار شدن مینامند. این، مکانی است برای اشعار بی ترحم، تحفه برای وجودی که قبلا نادیده گرفته شده، که در غوغای روزمره غرق شده است. اینجا هر حرکتی نیازمند قصدی است، و زنده به آگاهی است. هیچ چیز خودکار نیست. می توانی آن را در فشار دادن یک کلید مشاهده کنی،
بازویی که آستین را می کشد، تعادلی سخت در محدوده شب وقتی که در تاریکی تقلا می کنی شاهکاری از شجاعت و تواضع، که شک دارد آیا آنها صمیمانه انضباطی سخت را تمرین می کنند، آیا وجود ماورائی آگاهی خستگی ناپذیری دارد؟ چه توانی اینجا نادیده گرفته شده، این رقصندگان لرزانی که تلاش شکفت انگیزی می کنند برای کارهایی که بی ارزش انگاشته می شود. چه زیبایی پنهانی اینجاست، در اینها، آدمهای صدا مخملی و افلیج من؛ که ماسکی از متانت بر چهره دارید. برای کوچک شدن به عظمت لازم است، پس خم شو در برابر چنین ایستادگی زیبایی.
(تشویق حضار) متشکرم. این یکی "در اهدای مغزم به دانش" نام دارد. ( خنده حضار) ممنونم. ورق هایی که خیال مومنین را راحت می کنن را رها کن. خونت را به همه اهدا می کنی: کلیه ها، قرنیه چشمها، کبد، ششها، بافت، قلب، رگ، همه چیز را. عجیب است که این مغز متواضع هیچوقت ارزش بی همتایش را در تحقیق نمی دانست شاید نجات کسی دیگر از آنچه هست گرچه مطمئن نیستند که می توانم. از خودم تعریف کردم. پس فرم ها را پر می کنی، و پاسخ ها را می کاوی، حیران از این روح شاد.
و تکه تکه ام کن، ببرم، و روی صفحه پخشم کن. ببین که چه می خواهم به تو بگویم. به دستم آور، یادم بگیر، مرورم کن، زیر ذره بین، چشمانت را تنگ کن، اگر توانسته ام اشاره ای کنم آن را آشکار کن. لطفا تلاشت را بکن، خرمن مرا درو کن، نشانه ها را ندبال کن. مغر خوبی بودم در زندگی. این مغزتعهداتش را انجام داده. تکه تکه ام کن، ببرم، و روی صفحه پخشم کن. رنگم کن، توضیحم بده، از ساغرم بنوش. به اشتراکم بگذار، مرا بشنو: به کارم بگیر به کارم بگیر می خواهم همبسترم شوی. (تشویق حضار)
( پایان تشویق) و این یکی را « نور جان» نامیده ام. تابیدن از درون، تنها راه امنی است تا از ماده تاریک عبور کنی. برخی اشکال حیات -- نوعی از قارچ ها ، حلزون ها، عروس دریایی، کرم ها -- شب تابند، و آدمها هم همینطور؛ ما نور فرو سرخ می تابیم از درون مشعشع مان. و مصیبت این است که خود نمی بینیم. ما انعکاس را می بینیم. ما زیست تابش را می خواهیم تا رنگ های واقعی مان را نشان دهیم. زیرا، روشنایی بیرونی آن را عوض می کند. وقتی جاذبه نور را منحرف می کند، کهکشان های غول آسا مثل تلسکوپ می مانند،
تصویر های پشتشان را مانند کمان های کم نور، دراز می کنند -- اثر بزرگنمایی مانند دیدن نور کم چراغ های خیابان از میان لیوانی شراب. با یکی دو لیوان شراب راهم را می یابم انگار نقشی مستانه بازی می کنم؛ انگار، مسحور عشقی یک سویه ام زنده مثل نقاشی های «ترنر» که تلسکوپ هابل در اطراف کاویده، می توانم در خیابان های شهر تلو تلو بخورم بدون آنکه عابرانی که خیره می شوند را عصبی کنم. هر قدر می خواهی خیره شو. اگر بیاندیشی، راه رفتن، حتی ایستادن، غیر منطقی است -- این چیز های کوچک، پاها! -- ( خنده حضار )
مخصوصا وقتی بدن یک نفر دیگر خام نیست. ( خنده حضار ) به علاوه، مخلوق افراط و بیش خواهی، همیشه فکر می کردم آپولو زیبا و کسل کننده است، و کمی هم دست و پا چلفتی. آدمهای احساساتی متعادل نیستند. تعادل، به معنی دیگر، نقطه قوتم نبوده. اما از موضوع منحرف شدم. که این روزها بیشتر و بیشتر می شود، انحراف به نظر، مستقیم ترین مسیر است از جایی که خود را گم یا پیدا کرده ام جدای از محل، فکر، نوبت و زمان. پایت را اینطوری بگذار، به چرخیدنت توجه کن: خیلی نرم، یک چرخش باعث افتادنت می شود.
کمی تامل کن و خود را از مخاطبین خلاص کن، از بازیگران خداحافظی کن. نور جان چیزی است که به یک لامپ تنها که از سقف صحنه لخت تئاترر خالی آویزان است می گویند. در تئاتر خالی چنین شبی، راه می روی تا درخششی بیرونی را نبینی، این آخرین مبارزه برای پیروزی است، این، تنها چراغ راهی است که به تاریکی درون اشاره می کند و بگذار مابقی شروع شود، این ذره بینی است که ازمیانش خود و دیگران را می بینی آراسته با لکه ای درخشان از گناه آغازین: از درون بتاب. ( تشویق حضار)
و این آخری است. « این ساعت تاریک» ۴ صبح، آخر تابستان باران دارد قطع می شود، هنوز قطره، قطره از برگ های پهن هستاس آبی که در باغ دیده نمی شود می چکد، پا برهنه، با دقت روی سنگ های نرم و صاف، نیازی به نور ندارم، راه را می دانم، روی تختی از نعنا خم شده ام، مشتی از خاک مرطوب زمین، با دست بدنبال یک صندلی ام، شالی پهن می کنم و می نشینم، هوای سبز و مرطوب شهریور را تنفس می کنم. این ساعتی کوتاه و خلوت است
قبل از آنکه روزنامه مانند نارنجکی در راهرو فرو افتد، تلفن جیغ زند و صفحه کامپیوتر چشمک زند و روشن شود. در این ساعت: شعری در سر، خاکی در دست: سرشار از چیزی بی نام. این ساعت، وقتی که خون خونم استخوان استخوانم، کودکی که اکنون مرد شده -- غریبه، صمیمی، نه دور اما جدا -- آرام گرفته، بدون ترانه هایی در رویا وقتی که عشق ، آرام درمیان بازوانش خوابیده. تا به اینجا بیاید، در این لحظه زندگی کرده: سبکی بی حد. تراکم ستارگان تاریک به رنگ عقیق تیره.
یک اپرای کاردینال تجربی، و بعد مرثیه ای برای کبوتر صبح. سیاهی به خاکستری سوسو می زند؛ اشیاء پدیدار می شوند، با سایه هایی در پی؛ شب پیربه سوی روشنایی می رود. و شهر به جنبش می آید. و سحر ها و شب ها، ظهر های توخالی دیگری خواهد بود. احتمالا راهم را گم می کنم. لغزش و سقوطی خواهد بود، لعنتی در تاریکی. هر چه بیاید، در این ساعت هیچ چیز مهم نبود، همه اش بی تابانه عزیز است. و وقتی روزهای روشن را رها کردم،
آنهایی که دوستم داشتند هر از چندی سوگواری میکنند، بگذار یادشان باشد که این زمان ساعت من بود -- این ساعت تاریک، عالی -- و بخند. متشکرم.
When I was only three or four, I fell in love with poetry, with the rhythms and the music of language; with the power of metaphor and of imagery, poetry being the essence of communication -- the discipline, the distillation. And all these years later, the poems I'll read today are from my just-finished seventh book of poetry. Well, five years ago, I was diagnosed with Parkinson's disease. Though there's no cure yet, advances in treatment are really impressive. But you can imagine that I was appalled to learn that women are largely left out of research trials,
despite gender-specific medical findings having demonstrated that we are not actually just small men -- (Laughter) who happen to have different reproductive systems. Gender-specific medicine is good for men, too. But you bring to a crisis the person you already are, including the, yes, momentum that you've learned to invoke through passionate caring and through action, both of which require but also create energy. So as an activist, I began working with the Parkinson's Disease Foundation -- that's pdf.org -- to create a major initiative to put women on the Parkinson's disease map.
And as a poet, I began working with this subject matter, finding it tragic, hilarious, sometimes even joyful. I do not feel diminished by Parkinson's; I feel distilled by it, and I actually very much like the woman I'm distilling into. "No Signs of Struggle" Growing small requires enormity of will: just sitting still in the doctor's waiting room watching the future shuffle in and out, watching it stoop; stare at you while you try not to look. Rare is an exchange: a smile of brief, wry recognition.
You are the new kid on the block. Everyone here was you once. You are still learning that growing small requires a largeness of spirit you can't fit into yet: acceptance of irritating help from those who love you; giving way and over, but not up. You've swallowed hard the contents of the "Drink Me" bottle, and felt yourself shrink. Now, familiar furniture looms, floors tilt, and doorknobs yield only when wrestled round with both hands. It demands colossal patience, all this growing small: your diminished sleep at night,
your handwriting, your voice, your height. You are more the incredible shrinking woman than the Buddhist mystic, serene, making do with less. Less is not always more. Yet in this emptying space, space glimmers, becoming visible. Here is a place behind the eyes of those accustomed by what some would call diminishment. It is a place of merciless poetry, a gift of presence previously ignored, drowned in the daily clutter. Here every gesture needs intention, is alive with consciousness.
Nothing is automatic. You can spot it in the provocation of a button, an arm poking at a sleeve, a balancing act at a night-time curb while negotiating the dark. Feats of such modest valor, who would suspect them to be exercises in an intimate, fierce discipline, a metaphysics of being relentlessly aware? Such understated power here, in these tottering dancers who exert stupendous effort on tasks most view as insignificant. Such quiet beauty here, in these, my soft-voiced, stiff-limbed people; such resolve masked by each placid face.
There is immensity required in growing small, so bent on such unbending grace. (Applause) Thank you. This one is called "On Donating My Brain to Science." (Laughter) Not a problem. Skip over all the pages reassuring religious people. Already a universal donor: kidneys, corneas, liver, lungs, tissue, heart, veins, whatever. Odd that the modest brain never imagined its unique value in research, maybe saving someone else from what it is they're not quite sure I have. Flattering, that.
So fill in the forms, drill through the answers, trill out a blithe spirit. And slice me, dice me, spread me on your slides. Find what I'm trying to tell you. Earn me, learn me, scan me, squint through your lens. Uncover what I'd hint at if I could. Be my guest, do your best, harvest me, track the clues. This was a good brain while alive. This was a brain that paid its dues. So slice me, dice me, smear me on your slides, stain me, explain me, drain me like a cup. Share me, hear me:
I want to be used I want to be used I want to be used up. (Applause) (Applause ends) And this one's called "The Ghost Light." Lit from within is the sole secure way to traverse dark matter. Some life forms -- certain mushrooms, snails, jellyfish, worms -- glow bioluminescent, and people as well; we emit infra-red light from our most lucent selves. Our tragedy is we can't see it. We see by reflecting. We need biofluorescence to show our true colors.
External illumination can distort, though. When gravity bends light, huge galaxy clusters can act as telescopes, elongating background images of star systems to faint arcs -- a lensing effect like viewing distant street lamps through a glass of wine. A glass of wine or two now makes me weave as if acting the drunkard's part; as if, besotted with unrequited love for the dynamic Turner canvasses spied out by the Hubble, I could lurch down a city street set without provoking every pedestrian walk-on stare. Stare as long as you need to.
If you think about it, walking, even standing, is illogical -- such tiny things, feet! -- (Laughter) especially when one's body is not al dente anymore. (Laughter) Besides, creature of extremes and excess, I've always thought Apollo beautiful but boring, and a bit of a dumb blonde. Dionysians don't do balance. Balance, in other words, has never been my strong point. But I digress. More and more these days, digression seems the most direct route through
from where I've lost or found myself out of place, mind, turn, time. Place your foot just so, mind how you turn: too swift a swivel can bring you down. Take your time ushering the audience out, saying goodbye to the actors. The ghost light is what they call the single bulb hanging above the bare stage in an empty theater. In the empty theater of such a night, waking to meet no external radiance, this is the final struggle left to win, this the sole beacon to beckon the darkness in
and let the rest begin, this the lens through which at last to see both Self and Other arrayed with the bright stain of original sin: lit from within. (Applause) And this is the last one. "This Dark Hour" Late summer, 4 A.M. The rain slows to a stop, dripping still from the broad leaves of blue hostas unseen in the garden's dark. Barefoot, careful on the slick slate slabs, I need no light, I know the way, stoop by the mint bed,
scoop a fistful of moist earth, then grope for a chair, spread a shawl, and sit, breathing in the wet green August air. This is the small, still hour before the newspaper lands in the vestibule like a grenade, the phone shrills, the computer screen blinks and glares awake. There is this hour: poem in my head, soil in my hand: unnamable fullness. This hour, when blood of my blood bone of bone, child grown to manhood now -- stranger, intimate, not distant but apart --
lies safe, off dreaming melodies while love sleeps, safe, in his arms. To have come to this place, lived to this moment: immeasurable lightness. The density of black starts to blur umber. Tentative, a cardinal's coloratura, then the mourning dove's elegy. Sable glimmers toward grey; objects emerge, trailing shadows; night ages toward day. The city stirs. There will be other dawns, nights, gaudy noons. Likely, I'll lose my way.
There will be stumbling, falling, cursing the dark. Whatever comes, there was this hour when nothing mattered, all was unbearably dear. And when I'm done with daylights, should those who loved me grieve too long a while, let them remember that I had this hour -- this dark, perfect hour -- and smile. Thank you. (Applause)