021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

قایقی که حامل ۵۰۰ پناهنده بود در دریا غرق شد. داستان دو بازمانده

Melissa Fleming

A boat carrying 500 refugees sunk at sea. The story of two survivors

Aboard an overloaded ship carrying more than 500 refugees, a young woman becomes an unlikely hero. This single, powerful story, told by Melissa Fleming of the UN's refugee agency, gives a human face to the sheer numbers of human beings trying to escape to better lives ... as the refugee ships keep coming ...


تگ های مرتبط :

TEDx, Global Issues, Government
هر روز، داستانهای وحشتناکی از اینکه مردم به خاطرجانشان از مرزهای خطرناک و دریای ناملایم فرار می‌کنند می‌شنوم. اما یک داستان هست که شبها مرا بیدار نگه می‌دارد، و آن درباره دُعا هست. یک پناهنده سوریایی، ۱۹ ساله، او ۱۹ ساله بود با کار روزمزد پرزحمتی در مصر زندگی می‌کرد. پدرش مدام در فکر کسب و کار پُر رونق اش در سوریه بود که با یک بمب با خاک یکسان شده بود. و جنگی که آنها را برای چهارمین سال در آنجا نگه داشته بود. جامعه ای که روزی به آنها خوشامد می‌گفت از آنها خسته شده بود. روزی، مردی تلاش کرد با موتورسیکلت او را برباید. زمانی او دانشجویی مشتاق بود که به آینده‌اش فکر می‌کرد.
اما اکنون تمام مدت می‌ترسد. اما او همچنین پر ازامید بود. زیرا او عاشق جوان پناهنده سوریایی به نام باسم بود. باسم او نیز در مصردر کشمکش بود، او به دعا گفت، "بگذار برویم به اروپا؛ درخواست پناهندگی دهیم، امنیت پیدا کنیم. من کار می‌کنم، تو می‌توانی درس بخوانی-- یک زندگی نو داشته باشیم." او از پدر دعا تقاضای ازدواج با دخترش را کرد. انها می دانستند برای رفتن به اروپا باید زندگیشان را به خطر بی‌اندازند، و از دریای مدیترانه عبور کنند، زندگیشان را در دست قاچاقچیان بگذارند، که به پلیدی بد نامند. و دعا از آب می‌ترسید. او همواره ازآب می‌ترسید و هرگز شنا یاد نگرفته بود.
ماه آگوست بود، و حدود ۲٫۰۰۰ نفر تا آن موقع برای گذشتن از دریای مدیترانه مُرده بودند، اما دعا دوستی را می‌شناخت که موفق شده بود که به شمال اروپا برود، و او فکر کرد،"شاید ما هم بتوانیم." بنابراین او از پدر و مادرش پرسید اگر می‌توانند بروند، بعد از بحث سختی، آنها رضایت دادند، و باسم تمامی پولی که در تمام عمرش پس‌انداز کرده بود را به قاچاقچیان پرداخت. برای هر نفر۲٫۵۰۰ دلار. صبح روز شنبه بود، زمانی که به آنها تلفن شد، و با اتوبوس به ساحل برده شدند، صدها نفر در ساحل بودند. آنها با یک قایق کوچک به یک لنچ کهنه ماهیگری برده شدند، ۵۰۰ نفر از آنها روی لنچ چپانده شدند،
۳۰۰ نفر زیر و ۲۰۰ نفر در بالا. آنها سوریایی، فلسطینی، آفریقایی، مسلمان و مسیحی بودند، ۱۰۰ کودک، از جمله ساندارا-- ساندارا، کودک شش ساله-- و موسا، نوزاد ۱۸ ماهه. در آن لنچ خانواده هایی بودند که کنار هم شانه به شانه ، پا به پا چپانده شدنده بودند. دعا پاهایش را به سینه‌اش چپانده و نشسته بود، باسم دست های او را گرفته بود. روز دوم در آب، آنها از نگرانی مریض شده بودند و از دریای متلاتم دچار دل‌پیچه شده بودند. روز سوم، دعا پیش بینی کرد و به باسم گفت، «من احساس می‌کنم ما موفق نمی‌شویم. می‌ترسم لنچ غرق شود.»
و باسم به او گفت، « لطفا صبور باش. ما موفق می‌شویم به سوئد می‌رویم. و ازدواج خواهیم کرد و آینده را خواهیم ساخت.» روز چهارم، مسافران آشفته شدند. آنها از کاپیتان پرسیدند، «ما کی به آنجا می‌رسیم؟» کاپیتان به آنها گفت که خفه شوند، و به آنها توهین کرد. او گفت،«۱۶ ساعت دیگر ما به سواحل ایتالیا می‌رسیم.» آنها ضعیف و خسته بودند. مردم خیلی زود دیدند که یک قایق کوچک با ده سرنشین مرد نزدیک می‌شود، و شروع به فریاد کشیدن بر سر آنها کردند، و توهین کردند، و با چوب دستی، از آنها خواستند از لنچ پیاده شند و به قایق کوچکتر بروند که حتی ارزش به اب انداختن هم نداشت.
پدرها و مادرها کودکانشان وحشتزده بودند، و همگی از پیاده شدن امتناع کردند. سپس قایق با خشم دور شد، و نیم ساعت بعد، برگشت و به عمد یک سوراخ درون لنج در سمتی که دعا بود ایجاد کردند، درست در پائین جایی که باسم نشسته بودند. او می‌شنید که چگونه آنها فریاد می‌زنند، «بگذارماهیها گوشت شما را بخورند!» و شروع به خندیدن کردند همانطور که لنچ واژگون و عرق می‌شد. ۳۰۰ نفر زیر عرشه مُردند. دعا در سمتی از لنچ بود که در حال فرو رفتن در آب بود، و با وحشت به کودک خردسالی نگاه کرد که توسط پروانه لنچ قطع قطعه می‌شد. باسم به او گفت،« بیا برویم،
وگرنه توسط پروانه لنچ کشته خواهی شد.» به یاد داشه باشید که دعا نمی‌توانست شنا کند. اما او شروع به حرکت دادن بازوها و پاهایش کرد، و فکر کرد،«این شنا کردن هست.» و بطور معجزه اسایی باسم یک تشک بادی پیدا کرد. این یکی از تشکی بچه‌گانه ای بود که در استخر یا در دریای آرام با آن بازی می‌کنند. و دعا وارد تشک بادی شد، دستها و پاهایش از دو طرف آویزان بودند. باسم شناگر خوبی بود، بنابراین او دست دعا را گرفت و در اب پا زد. در اطراف آنها پر از جسد بود. حدود ۱۰۰ نفر در نهایت زنده ماندند،
و شروع کردند به هم نزدیک شدند و دعا خواند برای اینکه نجات یابند. اما یعد از یک روز کسی نیامد، برخی ناامید شدند، دعا و باسم مردی را از دور دیدند که جلیقه نجاتش را باز کرد و در اب فرو رفت. یک مرد به آنها با یک نوزاد که روی شانه هایش بود نزدیک شد یک نوزاد ۹ ماهم به نام ملک. او را در یک پیت حلبی روی آب شناور نگه داشته بودند، مرد به آنها گفت، « می ترسم نجات پیدا نکنم. خیلی ضعیف شدم، دیگرتوانایی ندارم.» و او ملک کوچولو را به باسم و دعا داد و آنها و را در تشک بادی گذشتند. خب حالا آنها سه نفر شدند، دعا، باسم و ملک.
بگذارید که داستان را در اینجا نگه دارم و پرسشی بپرسم. چرا پناهنده‌ای مانند دعا چنین خطری را قبول می‌کند؟ میلیون‌ها پناهنده در تبعید در برزخ زندگی می‌کنند. آنها در کشوری زندگی می‌کنند که از جنگی که برای مدت چهار سال است در آن ادامه دارد فرار می‌کنند. حتی اگر بخواهند برگردند، نمی‌توانند. خانه هایشان، کسب و کارشان، روستایشان، شهرشان کاملا تخریب شده. این شهری است که میراث یونیسکو هست. حمص در سوریه. مردم فرار به کشورهای همسایه را ادامه می‌دهند، و ما اردوگاه پناهندگان را در بیابانها ایجاد کردیم.
صدها هزار نفر در اردوگاه ها مانند این زندگی می کنند، و بیشتر ازهزاران هزار، میلیون نفر، در روستاها و شهرهایی مانند این زندگی می کنند. و جوامع و کشورهای همسایه که زمانی به آنها خوشامد می‌گفت و با آغوش و قلبی باز آنها را می‌پذیرفت اکنون خسته شده اند مدرسه به اندازه کافی نیست، سیستم اب و بهداشت نیست. حتی کشورهای ثروتمند اروپایی نمی توانند چنین هجوم سنگینی را بدون سرمایه گذاری تحمل کنند. جنگ سوریه تقریبا ۴ میلیون نفر را به خارج از مرزها رسانده، اما بیش از هفت میلیون نفر در داخل کشور جابه جا شده‌ند. این بدان معناست که بیش از نیمی از مردم سوریه
مجبور به فرار شده اند. برگردیم به کشورهای همسایه که میزبان خیلی‌ها هستند. آنها احساس می‌کنند که جهان‌ ثروتمند‌تر برای پشتیبانی ازآنها خیلی کم کار کرده است. روزها به ماه ها و ماه ها به سال‌ها تبدیل شده. اقامت یک پناهنده موقتی‌ هست. برگردیم به دعا و باسم در آب. این روز دوم آنها بود، باسم خیلی ضعیف شده بود. و این بار نوبت دعا بود که به باسم بگوید، «عزیزم ، لطفا به آینده‌مان امیدوار باش، ما موفق خواهیم شد.» و او به دعا گفت، «متاسفم عزیزم، که تو را در این موقعیت قرار دادم. هرگز کسی را به اندازه تو دوست نداشتم.» و خودش را در آب رها کرد،
و دعا دید که عزیزش در جلوی چشمانش در اب فرو رفت. کمی بعد در همان روز، یک مادر آمد پیش دعا با دختر ۱۸ ماهه‌اش، ماسا. این همان دختر بچه کوچکی بود که در ابتدا با جلیقه نجات به شما نشان دادم. خواهر بزرگترش تازه غرق شده بود، و مادرش می دانست باید هر کاری که می‌تواند باید بکند تا دخترش را نجات دهد. او به دعا گفت، "لطفا فرزند مرا بگیر. بگذار او بخشی از تو باشد. من زنده نخواهم ماند." و سپس او در آب فرو رفت. خُب، دعا، یک دختر پناهنده ۱۹ ساله که از آب می‌ترسید، و نمی توانست شنا کند،
خودش را در در خطر با دو نوزاد دید. آنها تشنه و گرسنه و مضطرب بودند. و دعا سعی می کرد به بهترین وجه آنها را سرگرم کند، برایشان آواز بخواند، و از قران برایشان بگوید. در پیرامون انها اجساد باد کرده و سیاه می‌شدند. خورشید در طول روز فروزان بود. و شب، یک ماه سرد و مه بود. بسیار وحشتنک بود. در روز چهارم در آب، احتمالا این دعا بود که با دو کودکش در تشک بادی نشسته بود. یک زن در روز چهارم پیش او آمد و از او خواست که کودک دیگر را بپذیرد-- یک پسربچه کوچک، فقط ۴ سال داشت.
هنگامی که او پسربچه را گرفت مادر غرق شد، و به کودکی که گریه می‌کرد گفت، «مادرت رفته که غدا و اب برای تو پیدا کند.» اما قلب او خیلی زود ایستاد، و دعا او را در آب رها کرد. کمی بعد در همان روز، او به آسمان با امید نگاه کرد، زیرا دید که دو هواپیما در آسمان در حال چرخیدن هستند. و او دست‌هایش را تکان داد، اما هواپیماها خیلی زود رفتند. بعداز ظهر، زمانی که خورشید پائین می‌آمد، او یک کشتی را دید، یک کشتی تجاری. و گفت،«خدایا، بگذار آنها مرا نجات دهند.» او دست هایش را تکان داد و احساس کرد که برای مدت دو ساعت فریاد می‌زند.
و هوا تاریک شده بود، اما در نهایت نورافکن ها اور را یافتند و طناب انداختند، و از اینکه یک زن ر اکه دو کودک را محکم چسبیده بود شگفت زده شدند. او را به قایق کشیدند، اکسیژن و پتو به همراه داشتند، و یک هلیکوپتر یونانی آمد و آنها را برداشت و به جزیره کرت یونان بردند. اما دعا به پائین نگاه کرد و پرسید، «مالک کجاست؟» به او گفتند که نوزاد زنده نمانده-- او آخرین نفسش را در کلینیک کشتی کشیده بود. اما دعا مطمئن بود اگر او را به قایق نجات کشیده بودند ابن نوزاد دختر لبخند می زد. تنها ۱۱ نفر از۵۰۰ نفر از آن کشتی شکسته نجات یافتند.
هرگز تحقیق بین المللی در مورد این کشتی صورت نگرفت. تنها برخی گزارش‌ها در رساناها از کشتار بزرگی در دریا خبر دادند، یک تراژدی وحشتناک، اما این تنها برای یک روز بود. و سپس چرخه خبرها از آن گذر کرد. در یک بیمارستان کودکان در کرت، ماسا در لبه مرگ بود. او واقعا آب بدنش را از دست داده بود. کلیه هایش کار نمی‌کردند. سطح گلوکزخونش بطور خطرناکی پائین بود. دکترها هر کاری را کردند تا آنها را نجات دهند، و پرستار یونانی او را بلند کرده، و در آغوش گرفت، و برایش آواز خواند. همکارم نیز او را ملاقات کرد و حرفهای زیبای عربی به او گفت.
بطور شگفت‌آوری موسا کوچولو زنده ماند. خیلی زود که رساناهای یونان شروع به گزارش دادن این کودک معجزه شده دادند، که پس از ۴ روز در اب بدون غذا و آب زنده مانده، پیشنهاد برای به فرزندی قبول کردن او از سراسر کشور رسید. و در همان زمان، دعا در بیمارستان دیگری در کرت بود، لاغر شده و آب بدنش را از دست داده بود. یک خانواده مصری او را پس از مرخصی از بیمارستان به خانه خودشان بردند. و خیلی زود موضوع زنده ماندن دعا همه جا پخش شد، و یک شماره تلفن در فیسبوک منتشر شد. پیام‌ها شروع به رسیدن کردند. «دعا، می دانی چه اتفاقی برای برادرم افتاد؟ برای خواهرم؟ برای پدرم؟ برای دوستم؟ آیا می‌دانی آنها زنده هستند یا نه؟»
در یکی از این پیام ها گفته شد، «من معتقدم این خواهرزاده کوچولوی من هست.» و این عکس را فرستاد. و این عکس از عموی موسا رسید، یک پناهنده سوریای که موفق شده بود در سوئد با خانواده اش و خواهر بزرگتر ماسا زندگی کند. ما امید وارخیلی زود موسا به خانواده اش در سوئد ملحق شود، ولی تا آن زمان، او دریک مرکز زیبای نگهداری از کودکان یتیم در آتن نگهداری می‌شود. و دعا؟ خُب، در مورد این نجات یافته هم، نیز حرف‌ها پخش شد. در رسناها در مورد یک زن لاغراندام نوشتند، و نمی‌توانستند تصور کنند که چگونه او در این مدت در شرایط سخت دریا زنده مانده،
و زندگی را نجات داده. آکادمی آتن، یکی از پر معتبرترین موسسات یونان، به او جایزه شجاعت را داد، و او شایستگی همه این جوایز را دارد، و شایستگی شانس دوم را در زندگی نیز دارد. اما او هنوز می‌خواهد به سوئد برود. می‌خواهد به خانواده‌اش بپیوندد. می‌خواهد مادر و پدر و خواهر برادرهای کوچکترش را از مصر نیز بیاورد، و من باور دارم او موفق خواهد شد. او می‌خواهد وکیل و یا سیاستمدار یا شغل دیگری که بتواند برای عدالت مبارزه کند. او نجات یافته بی نظیری هست. اما باید بپرسم:
اگر او این خطر را قبول نمی‌کرد چه اتفاقی می‌افتاد؟ چرا او باید وارد همه این جریانات بشود؟ چرا برای او راه قانونی وجود نداشت تا در اروپا درس بخواند؟ چرا موسا را نمی توان به فرودگاه برد و به سوئد فرستاد؟ چرا باسم نتوانست کار پیدا کند؟ چرا هیچ برنامه کاملی برای اسکان پناهندگان سوریایی وجود ندارد، قربانیان بدترین جنگ دورن ما؟ جهانی این کار را در سال ۱۹۷۰ برای ویتنامی ها کرد. چرا الان نمی‌کند؟ چرا در کشورهای همسایه سرمایه گذاری بسیار کوچکی برای پذیرایی از پناهندگان زیادی انجام شده؟ و پرسش ریشه‌ای ، چرا برای پایان دادن به جنگی که مردم زیادی را شکنجه و آزار داده
وآنها فقیر کرده و به سواحل اروپا سوق داده اقدامات بسیار کمی صورت گرفته؟ تازمانی که این گونه مشکلات حل نشوند، مردم به رفتن به دریا در پی یافتن ایمنی و پناهندگی ادامه می‌دهند. و چه اتفاقی بعد از این خواهد افتاد؟ خُب، بیشتر از همه به انتخاب اروپا مربوط می‌شود. و من وحشت عمومی را درک می‌کنم. مردم برای امنیت شان،اقتصادشان، و تغییرات فرهنگی‌شان نگران هستند. اما آیا اینها مهمتر از نجات زندگی انسانهاست؟ چونکه چیزی بسیار اساسی در اینجا هست که فکر می‌کنم که این بر بقیه ارجحیت دارد، و این درباره انسانیت مشترک ما هست.
کسی که از جنگ و یا شکنجه شدن فرار می کند و از دریا می‌گذرد تا امنیت بیابد نمی بایستی بمیرد. ( تشویق) مطمئن یک چیز هست، که هیچ پناهنده‌ای بر روی قایق های خطرناک نمی‌بود اگر می دانستند که کامیاب خواهند شد. هیچ مهاجری به این سفر خطرناک نمی‌رفت اگر غذا کافی برای خودش و کودکانش داشت. و هیچ کسی تمامی پس انداز عمرش را به دست این قاچاقچیان پلید نمیداد. اگر راه قانونی برای مهاجرت وجود داشت. خُب از طرف موساد کوچولو و از طرف دعا و باسم
و همه آن ۵۰۰ نفری که در آب غرق شدند، آیا می‌توانم مطمئن شویم که خون آنها در نرفته است؟ آیا می‌توانیم از اتفاقی که افتاده است الهام بگیریم، و برای جهانی که در آن جان انسانها مهم باشد بایستیم؟ سپاسگزارم. ( تشویق)
Every day, I listen to harrowing stories of people fleeing for their lives, across dangerous borders and unfriendly seas. But there's one story that keeps me awake at night, and it's about Doaa. A Syrian refugee, 19 years old, she was living a grinding existence in Egypt working day wages. Her dad was constantly thinking of his thriving business back in Syria that had been blown to pieces by a bomb. And the war that drove them there was still raging in its fourth year. And the community that once welcomed them there had become weary of them. And one day, men on motorcycles tried to kidnap her.
Once an aspiring student thinking only of her future, now she was scared all the time. But she was also full of hope, because she was in love with a fellow Syrian refugee named Bassem. Bassem was also struggling in Egypt, and he said to Doaa, "Let's go to Europe; seek asylum, safety. I will work, you can study -- the promise of a new life." And he asked her father for her hand in marriage. But they knew to get to Europe they had to risk their lives, traveling across the Mediterranean Sea, putting their hands in smugglers', notorious for their cruelty. And Doaa was terrified of the water.
She always had been. She never learned to swim. It was August that year, and already 2,000 people had died trying to cross the Mediterranean, but Doaa knew of a friend who had made it all the way to Northern Europe, and she thought, "Maybe we can, too." So she asked her parents if they could go, and after a painful discussion, they consented, and Bassem paid his entire life savings -- 2,500 dollars each -- to the smugglers. It was a Saturday morning when the call came, and they were taken by bus to a beach, hundreds of people on the beach. They were taken then by small boats onto an old fishing boat,
500 of them crammed onto that boat, 300 below, [200] above. There were Syrians, Palestinians, Africans, Muslims and Christians, 100 children, including Sandra -- little Sandra, six years old -- and Masa, 18 months. There were families on that boat, crammed together shoulder to shoulder, feet to feet. Doaa was sitting with her legs crammed up to her chest, Bassem holding her hand. Day two on the water, they were sick with worry and sick to their stomachs from the rough sea. Day three, Doaa had a premonition. And she said to Bassem, "I fear we're not going to make it.
I fear the boat is going to sink." And Bassem said to her, "Please be patient. We will make it to Sweden, we will get married and we will have a future." Day four, the passengers were getting agitated. They asked the captain, "When will we get there?" He told them to shut up, and he insulted them. He said, "In 16 hours we will reach the shores of Italy." They were weak and weary. Soon they saw a boat approach -- a smaller boat, 10 men on board, who started shouting at them, hurling insults, throwing sticks, asking them to all disembark
and get on this smaller, more unseaworthy boat. The parents were terrified for their children, and they collectively refused to disembark. So the boat sped away in anger, and a half an hour later, came back and started deliberately ramming a hole in the side of Doaa's boat, just below where she and Bassem were sitting. And she heard how they yelled, "Let the fish eat your flesh!" And they started laughing as the boat capsized and sank. The 300 people below deck were doomed. Doaa was holding on to the side of the boat as it sank,
and watched in horror as a small child was cut to pieces by the propeller. Bassem said to her, "Please let go, or you'll be swept in and the propeller will kill you, too." And remember -- she can't swim. But she let go and she started moving her arms and her legs, thinking, "This is swimming." And miraculously, Bassem found a life ring. It was one of those child's rings that they use to play in swimming pools and on calm seas. And Doaa climbed onto the ring, her arms and her legs dangling by the side. Bassem was a good swimmer,
so he held her hand and tread water. Around them there were corpses. Around 100 people survived initially, and they started coming together in groups, praying for rescue. But when a day went by and no one came, some people gave up hope, and Doaa and Bassem watched as men in the distance took their life vests off and sank into the water. One man approached them with a small baby perched on his shoulder, nine months old -- Malek. He was holding onto a gas canister to stay afloat, and he said to them, "I fear I am not going to survive.
I'm too weak. I don't have the courage anymore." And he handed little Malek over to Bassem and to Doaa, and they perched her onto the life ring. So now they were three, Doaa, Bassem and little Malek. And let me take a pause in this story right here and ask the question: why do refugees like Doaa take these kinds of risks? Millions of refugees are living in exile, in limbo. They're living in countries [fleeing] from a war that has been raging for four years. Even if they wanted to return, they can't. Their homes, their businesses,
their towns and their cities have been completely destroyed. This is a UNESCO World Heritage City, Homs, in Syria. So people continue to flee into neighboring countries, and we build refugee camps for them in the desert. Hundreds of thousands of people live in camps like these, and thousands and thousands more, millions, live in towns and cities. And the communities, the neighboring countries that once welcomed them with open arms and hearts are overwhelmed. There are simply not enough schools, water systems, sanitation.
Even rich European countries could never handle such an influx without massive investment. The Syria war has driven almost four million people over the borders, but over seven million people are on the run inside the country. That means that over half the Syrian population has been forced to flee. Back to those neighboring countries hosting so many. They feel that the richer world has done too little to support them. And days have turned into months, months into years. A refugee's stay is supposed to be temporary. Back to Doaa and Bassem in the water. It was their second day, and Bassem was getting very weak.
And now it was Doaa's turn to say to Bassem, "My love, please hold on to hope, to our future. We will make it." And he said to her, "I'm sorry, my love, that I put you in this situation. I have never loved anyone as much as I love you." And he released himself into the water, and Doaa watched as the love of her life drowned before her eyes. Later that day, a mother came up to Doaa with her small 18-month-old daughter, Masa. This was the little girl I showed you in the picture earlier, with the life vests. Her older sister Sandra had just drowned,
and her mother knew she had to do everything in her power to save her daughter. And she said to Doaa, "Please take this child. Let her be part of you. I will not survive." And then she went away and drowned. So Doaa, the 19-year-old refugee who was terrified of the water, who couldn't swim, found herself in charge of two little baby kids. And they were thirsty and they were hungry and they were agitated, and she tried her best to amuse them, to sing to them, to say words to them from the Quran. Around them, the bodies were bloating and turning black.
The sun was blazing during the day. At night, there was a cold moon and fog. It was very frightening. On the fourth day in the water, this is how Doaa probably looked on the ring with her two children. A woman came on the fourth day and approached her and asked her to take another child -- a little boy, just four years old. When Doaa took the little boy and the mother drowned, she said to the sobbing child, "She just went away to find you water and food." But his heart soon stopped, and Doaa had to release the little boy into the water.
Later that day, she looked up into the sky with hope, because she saw two planes crossing in the sky. And she waved her arms, hoping they would see her, but the planes were soon gone. But that afternoon, as the sun was going down, she saw a boat, a merchant vessel. And she said, "Please, God, let them rescue me." She waved her arms and she felt like she shouted for about two hours. And it had become dark, but finally the searchlights found her and they extended a rope, astonished to see a woman clutching onto two babies.
They pulled them onto the boat, they got oxygen and blankets, and a Greek helicopter came to pick them up and take them to the island of Crete. But Doaa looked down and asked, "What of Malek?" And they told her the little baby did not survive -- she drew her last breath in the boat's clinic. But Doaa was sure that as they had been pulled up onto the rescue boat, that little baby girl had been smiling. Only 11 people survived that wreck, of the 500. There was never an international investigation into what happened. There were some media reports about mass murder at sea, a terrible tragedy,
but that was only for one day. And then the news cycle moved on. Meanwhile, in a pediatric hospital on Crete, little Masa was on the edge of death. She was really dehydrated. Her kidneys were failing. Her glucose levels were dangerously low. The doctors did everything in their medical power to save them, and the Greek nurses never left her side, holding her, hugging her, singing her words. My colleagues also visited and said pretty words to her in Arabic. Amazingly, little Masa survived. And soon the Greek press started reporting about the miracle baby,
who had survived four days in the water without food or anything to drink, and offers to adopt her came from all over the country. And meanwhile, Doaa was in another hospital on Crete, thin, dehydrated. An Egyptian family took her into their home as soon as she was released. And soon word went around about Doaa's survival, and a phone number was published on Facebook. Messages started coming in. "Doaa, do you know what happened to my brother? My sister? My parents? My friends? Do you know if they survived?" One of those messages said, "I believe you saved my little niece, Masa."
And it had this photo. This was from Masa's uncle, a Syrian refugee who had made it to Sweden with his family and also Masa's older sister. Soon, we hope, Masa will be reunited with him in Sweden, and until then, she's being cared for in a beautiful orphanage in Athens. And Doaa? Well, word went around about her survival, too. And the media wrote about this slight woman, and couldn't imagine how she could survive all this time under such conditions in that sea, and still save another life. The Academy of Athens, one of Greece's most prestigious institutions,
gave her an award of bravery, and she deserves all that praise, and she deserves a second chance. But she wants to still go to Sweden. She wants to reunite with her family there. She wants to bring her mother and her father and her younger siblings away from Egypt there as well, and I believe she will succeed. She wants to become a lawyer or a politician or something that can help fight injustice. She is an extraordinary survivor. But I have to ask: what if she didn't have to take that risk?
Why did she have to go through all that? Why wasn't there a legal way for her to study in Europe? Why couldn't Masa have taken an airplane to Sweden? Why couldn't Bassem have found work? Why is there no massive resettlement program for Syrian refugees, the victims of the worst war of our times? The world did this for the Vietnamese in the 1970s. Why not now? Why is there so little investment in the neighboring countries hosting so many refugees? And why, the root question, is so little being done to stop the wars, the persecution and the poverty that is driving so many people
to the shores of Europe? Until these issues are resolved, people will continue to take to the seas and to seek safety and asylum. And what happens next? Well, that is largely Europe's choice. And I understand the public fears. People are worried about their security, their economies, the changes of culture. But is that more important than saving human lives? Because there is something fundamental here that I think overrides the rest, and it is about our common humanity. No person fleeing war or persecution
should have to die crossing a sea to reach safety. (Applause) One thing is for sure, that no refugee would be on those dangerous boats if they could thrive where they are. And no migrant would take that dangerous journey if they had enough food for themselves and their children. And no one would put their life savings in the hands of those notorious smugglers if there was a legal way to migrate. So on behalf of little Masa and on behalf of Doaa and of Bassem
and of those 500 people who drowned with them, can we make sure that they did not die in vain? Could we be inspired by what happened, and take a stand for a world in which every life matters? Thank you. (Applause)