021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

پُلی شاعرانه میان گذشته، حال و آینده

David Whyte

A lyrical bridge between past, present and future

With his signature charm and searching insight, David Whyte meditates on the frontiers of the past, present and future, sharing two poems inspired by his niece's hike along El Camino de Santiago de Compostela in Spain.


تگ های مرتبط :

Art, Humanity, Personal Growth
دیدگاه اولیه نسبت به آینده، دیدگاه کنونی نسبت به آینده و آینده، دیدگاه تکامل‌یافته نسبت به آینده -- امشب می‌خواهم سعی کنم این سه زمان را با یک هویت معرفی کنم. می‌توان گفت در این شعر از جهات مختلف به چیزی توجه شده که من آن را «ماهیت محاوره‌ای واقعیت» می‌نامم. و شاید بپرسید: ماهیت محاوره‌ای واقعیت چیست؟ در واقع، ماهیت محاوره‌ای واقعیت هر آنچه است که شما از جهان می‌خواهید -- هر آنچه که از شریکتان در یک ازدواج یا رابطه عاشقانه می‌خواهید، هر آنچه که از فرزندانتان می‌خواهید، هر آنچه که از افرادی که برای شما یا با شما کار می‌کنند، می‌خواهید،
یا از جهان‌تان -- دقیقاً همانطور که دوست دارید، اتفاق نمی‌افتد. اما به همان اندازه، هر آنچه جهان از ما می‌خواهد -- هر آنچه شریکمان، فرزندمان، همکارمان، صنعت‌مان، آینده‌مان از ما می‌خواهد، نیز اتفاق نخواهد افتاد. و چیزی که واقعاً اتفاق می‌افتد مرزی است بین چیزی که خودتان می‌نامید و چیزی که غیر از خودتان است. و این مرز برخورد واقعی چیزی که خویشتن می‌نامیم و چیزی که جهان می‌نامیم تنها جایی است که همه چیز واقعی است.
ولی این شگفت‌آور است که چگونه زمان اندکی در این مرز محاوره‌ای صرف می‌کنیم، اما در هیچ یک از استراتژی‌ها از آن گذر نمی‌کنیم. من در حال مهاجرت بودم، که در حال حاضر وضعیتی دراماتیک دارد، سال گذشته در حال مهاجرت به ایالات متحده بودم، و می‌دانید، از یک پرواز بین‌المللی پیاده می‌شوید پس از عبور از اقیانوس اطلس، و در بهترین وضعیت قرار ندارید؛ در کامل‌ترین وضعیت روحی نیستید. در واقع در مقابل سایر انسان‌ها کاملاً بی‌حوصله هستید. در این زمان به بخش مهاجرت می‌روید با یقه پیراهن بیرون‌زده و ریش‌هایتان را چند روز اصلاح نکرده‌اید،
و بسیار کم‌حوصله هستید، در این زمان افسر مهاجرت به گذرنامه‌ام نگاه کرد و گفت: «شغل شما چیست آقای وایت؟» من گفتم: «من بر روی ماهیت محاوره‌ای واقعیت کار می‌کنم.» (خنده) او از جایگاه خود به سمت جلو خم شد و گفت، «من دیشب به شما نیاز داشتم.» (خنده) (تشویق) و من گفتم، «متأسفم، توانایی‌های من به عنوان یک شاعر و یک فیلسوف تنها به این اندازه است. مطمئن نیستم که بتوانم --» قبل از این که متوجه شویم، در حال مکالمه در ارتباط با ازواجش بودیم.
او لباس فرم خود را پوشیده بود، و موضوع جالب این بود که او به دائماً به صف افسرها نگاه می‌کرد تا مطمئن شود مافوقش متوجه نمی‌شود که او در حال انجام یک مکالمه واقعی است. اما همه ما در حال زندگی در این مرز محاوره‌ای با آینده هستیم. می‌خواهم شما را در موقعیت خواهرزاده ایرلندی‌ام قرار دهم، مارلین مک‌کورمک، که بر روی لبه صخره‌ای در سواحل غربی اسپانیا ایستاده بود، و به اقیانوس اطلس نگاه می‌کرد. او ۲۳ سالش بود و ۵۰۰ مایل پیاده رفته بود از «سن-ژان-پیه-دو-پر» در طرف فرانسوی رشته‌کوه پیرنه تا شمال اسپانیا، به این زیارتگاه بسیار مشهور، قدیمی و معاصر
به نام «کامینو د سانتیاگو د کامپوستلو» مسیرِ سانتیاگو دِ کامپُستِلا. و در واقع، وقتی که به سانتیاگو می‌رسید، می‌تواند کمی ناامیدکننده باشد، چون در آن‌جا ۱۰۰ هزار نفر زندگی می‌کنند که لزوماً وقتی به شهر وارد می‌شوید، شما را تشویق نمی‌کنند. (خنده) و ۱۰ هزار نفر از آن‌ها سعی می‌کنند یک یادگاری از سفرتان به شما بفروشند. ولی این امکان را هم دارید که سه روز دیگر هم ادامه دهید برای رفتن به مکانی که مارلین ایستاده بود، به نام فینیستره، به اسپانیایی، به انگلیسی، فینیستر در زبان لاتین به معنای «پایان زمین،» مکانی که زمین به اقیانوس تبدیل می‌شود؛
جایی که زمان حال به آینده تبدیل می‌شود. و مارلین این راه را رفته بود -- او به تازگی در ۲۳ سالگی از دانشگاه اسلایگو فارغ‌التحصیل شده بود با مدرک درام ایرلندی. و او به من گفت، «فکر نمی‌کنم شرکت‌های بزرگ در جهان به دنبال استخدام من باشند.» من گفتم، «گوش کن، من در شرکت‌هایی در سراسر جهان کار کرده‌ام برای چند دهه؛ یک مدرک درام، به بهترین شکل تو را آماده -- (خنده) جهان شرکتی بزرگسال‌ها می‌کند.» (تشویق) اما او گفت، «به هر حال من به آن علاقه ندارم. نمی‌خواهم درام تدریس کنم، می‌خواهم نمایشنامه نویس شوم.
می‌خواهم نمایشنامه بنویسم. پس مسیر کامینو را طی کردم تا به خودم شجاعت بدهم، تا به سمت آینده‌ام بروم.» و من گفتم، «تأثیرگذارترین لحظه‌ای که در تمام کامینو تجربه کردی، چه بود؟ لحظه‌ای که تأثیرگذارترین بود؟» او گفت، «من لحظات تأثیرگذار زیادی داشتم، اما می‌دانی، قدرتمندترین لحظه، بعد از کامینو بود، سه روز که از سانتیاگو می‌روی و به این این لبه صخره می‌رسی. و سه آیین را انجام می‌دهی. اولین آیین، خوردن یک بشقاب گوش‌ماهی است.» -- یا اگر گیاه‌خوار باشید، فکر کردن به صدف گوش‌ماهی. (خنده)
چون صدف گوش‌ماهی، نماد و نشان پیاده‌روی شما بوده، و هر فلشی که در تمام مسیر دیده‌اید زیر یک صدف گوش ماهی کشیده شده بودند. پس واقعاً، این نخستین آیین می‌گوید: چگونه به این‌جا رسیدید؟ چگونه مسیر را دنبال کردید تا به این‌جا برسید؟ زمانی که تنها بودید، چگونه گفتگوی زندگی را انجام می‌دهید، وقتی دستور نمی‌گیرید، وقتی به حال خودتان رها شدید؟ چگونه گفتگوی زندگی را انجام دادید که شما را به اینجا آورد؟ و در دومین آیین، شما چیزی را که خریده‌اید، می‌سوزانید. من گفتم، «مارلین، تو چه چیزی را سوزاندی؟» او گفت، «من یک نامه و دو کارت پستال را سوزاندم.»
من گفتم، «عجیب است. تو ۲۳ ساله‌ای و از کاغذ استفاده می‌کنی. نمی‌توانم باور کنم.» (خنده) مطمئنم یک نرم‌افزار کامینو وجود دارد که در آن می‌توانید یک متن ناراحت‌کننده را پاک کنید. (خنده) نور فلاش را فعال می‌کند، آن را رنگ آمیزی کرده و در شعله‌های آتش محو می‌کند. اما می‌توانید یک نامه به آن‌جا ببرید، یا یکی همان‌جا بنویسید، و آن را بسوزانید. و البته کاملاً می‌دانیم که چه چیزی در آن نامه‌ها و کارت پستال‌ها هستند. یک نوع ابراز محبت و عشق است که دیگر وجود ندارد.
و سپس آیین سوم: بین تمام این آتش‌ها، تعداد زیادی لباس وجود دارد. و شما یکی از لباس‌های خود را که با آن به این مکان رسیده‌اید، آن‌جا رها می‌کنید. و من به مارلین گفتم، «تو چه چیزی را در لبه صخره رها کردی؟» او گفت: «من پوتین‌هایم را گذاشتم -- همان چیزهایی که با آن‌ها پیاده به آن‌جا رفتم. پوتین‌های قشنگی بودند، آن‌ها را دوست داشتم، اما پس از ۷ هفته راه رفتن، کار خود را کرده بودند. پس با کتانی‌هایم از آن‌جا رفتم، اما پوتین‌هایم را آن‌جا گذاشتم.» او گفت: «واقعاً فوق‌العاده بود. تأثیرگذارترین لحظه، زمانی بود که خورشید در حال غروب بود،
اما ماه کامل پشت سرم بالا می‌آمد. و خورشید در حال غروب، با قدرت ماه کامل را روشن کرده بود. حتی بعد از این که خورشید در افق محو شد، ماه هنوز می‌توانست آن را ببیند. و من یک سایه از نور ماه داشتم، به سایه ماه خودم نگاه می‌کردم و در طول اقیانوس اطلس قدم می‌زدم، در کنار اقیانوس. و فکر می‌کردم آه! این خودِ جدید من است که به آینده می‌رود. اما ناگهان متوجه شدم که خورشید پایین‌تر می‌رود. ماه، بازتاب نور خود را از دست می‌داد، و سایه‌ام در حال محو شدن بود. تأثیرگذارترین لحظه‌ای که در تمام کامینو تجربه کردم
زمانی بود که فهمیدم باید به تنهایی در طول آن دریای ناشناخته گام بردارم به سمت آینده‌ام.» خب، من آنچنان تحت تأثیر این داستان قرار گرفتم که این شعر را برای او سرودم. ما در حال رانندگی بودیم؛ به خانه رسیدیم، بر روی مبل نشستیم، من تا ساعت دو صبح مشغول نوشتن بودم -- همه خوابیده بودند -- و آن را در زمان صبحانه به مارلین دادم. «فینیستر» نام دارد، برای مارلین مک‌کورمک. «جاده در انتها جاده در انتها، مسیری را که خورشید رفته بود طی می‌کند جاده در انتها، مسیری را که خورشید رفته بود طی می‌کند
به سمت دریای مغرب جاده در انتها، مسیری را که خورشید رفته بود طی می‌کند به سمت دریای مغرب و ماه ماه پشت سرت طلوع می‌کند و تو ایستاده‌ای در جایی که زمین به اقیانوس می‌رسد. اکنون راهی به آینده‌ات نداری اکنون راهی به آینده‌ات نداری جز راهی که سایه‌ات می‌تواند برود، جلوتر از تو در طول آب قدم می‌زند به جایی می‌رود که سایه‌ها می‌روند، جهان معنایی ندارد وقتی به تو اجازه عبور نمی‌دهد مگر راهی که تا اینجا آمده‌ای، تمام شده باشد، تا هر نامه‌ای را که به همراه داری برداری
و گوشه‌های‌شان را با آتشی نورانی کنی؛ و همانطور که به سمت غروب می‌روند، آن‌ها را بخوانی؛ که کیف‌هایت را خالی کنی که کیف‌هایت را خالی کنی؛ تا این را مرتب کنی و آن را رها کنی تا این را مرتب کنی و آن را رها کنی؛ تا تسلیم کنی آنچه را که باید در تمام مسیر تسلیم می‌کردی تا تسلیم کنی آنچه را که باید در تمام مسیر تسلیم می‌کردی، و تا کفش‌هایی که تو را به این‌جا آورده‌اند، رها کنی درست در لبه‌ی آب، نه به این خاطر که تسلیم شده‌ای نه به این خاطر که تسلیم شده‌ای چرا که اکنون،
راه دیگری برای قدم زدن پیدا خواهی کرد، چرا که در هر حال، بخشی از تو همچنان ادامه می‌دهد، مهم نیست چگونه، از میان امواج عبور می‌کند.» «فینستر.» برای مارلین مک‌کورمک -- (تشویق) کسی که حالا سومین نمایشش در تئاتری خیلی خیلی خارج از برادوی در دوبلین اجرا شده است. (خنده) اما در مسیر خود قرار دارد. این آخرین قطعه است. مربوط به رسیدن فرضی در نتیجه تمام تلاش‌های ما است.
در خود سانتیاگو -- می‌تواند سانتیاگو باشد، می‌تواند مکه باشد، می‌تواند بنارس باشد، می‌تواند کیوتو باشد، می‌تواند آستانه‌ای باشد که برای خود تعیین کرده‌اید، رویکرد آزاردهنده برای تمام شدن همه هدف‌هایتان. و یکی از دشواری‌های ورود به زندگی، آمدن به این بدن، به این جهان، این است که متوجه شوید که دچار سه توهم پایدار شده‌اید که سایر انسان‌ها نیز از ابتدای زمان آن‌ها را به همراه داشته‌اند. نخستین توهم این است که می‌توانید به گونه‌ای یک زندگی بسازید
که در آن آسیب‌پذیر نخواهید بود. به گونه‌ای می‌توانید از تمام مشکلات در امان باشید و از بیماری‌ها و شکست‌هایی که بشر از ابتدای زمان درگیر آن‌ها بوده است. اگر به جهان طبیعت نگاه کنیم، هیچ بخشی از جهان نیست که این چرخه را تجربه نکرده باشد، اول وضع ابتدایی، یا پنهان بودن، سپس رشد، کامل بودن، اما پس از آن، در ابتدا یک ناپدید شدن زیبا، و سپس یک ناپدید شدن کامل سخت و تلخ. ما به آن نگاه می‌کنیم و می‌گوییم، «زیباست، اما می‌شود لطفاً تنها نیمه نخست معادله را داشته باشم؟
و زمانی که ناپدید شدن اتفاق می‌افتد، من چشمانم را می‌بندم و منتظر می‌مانم چرخه جدیدی شروع شود.» که یعنی بیشتر انسان‌ها در حال جنگ با واقعیت هستند نیمی از زمان. هویت‌های تکامل‌یافته قادرند در تمام چرخه زندگی کنند. دومین توهم این است که من می‌توانم یک زندگی بسازم که در آن قلبم نخواهد شکست. رابطه عاشقانه، اولین جایی است که این توهم آغاز می‌شود. وقتی در ابتدای یک رابطه عاشقانه یا ازدواج قرار دارید، می‌گویید، «من فردی را یافته‌ام که هیچ وقت قلبم را نخواهد شکست.» متأسفم؛ شما ناخودآگاه آن‌ها را دقیقاً به دلیل همان شایستگی اصلی انتخاب کرده‌اید.
(خنده) آن‌ها قلب شما را خواهند شکست. چرا؟ چون به آن‌ها اهمیت می‌دهید. منظورتان پدر یا مادر بودن است؟ «من پدر یا مادری عالی خواهم بود.» فرزندانتان قلبتان را خواهند شکست. و حتی لازم نیست کار خاص یا عجیبی انجام دهند. ولی معمولاً کارهای خاص یا عجیبی انجام می‌دهند -- (خنده) تا قلب شما را بشکنند. سال‌ها با شما در نقش جاسوس‌ها و خرابکارها زندگی می‌کنند، تک تک رفتارهای شما را از نظر روانشناختی بررسی می‌کنند، و تمام ضعف‌هایتان را شناسایی می‌کنند.
و یک روز، زمانی که حدوداً ۱۴ سال دارند، زمانی که پشتتان به آن‌هاست، در آشپزخانه، وقتی در حال درست کردن چیزی برای آن‌ها هستید -- (خنده) آن خنجر روانی به پشتتان فرو می‌رود. (خنده) (تشویق) و می‌گویید، «چطور می‌دانستی دقیقاً باید کجا آن را فرو کنی؟» (خنده) و آن‌ها می‌گویند، «من سال‌ها تو را تماشا می‌کردم -- (خنده) چند سالِ خوب.»
بعد امیدواریم شخصیت‌های مقاوم و حرفه‌ای ما از شکسته شدن قلبمان در کار جلوگیری می‌کند. اما اگر صادقانه کار می‌کنید، همین باعث شکستن قلبتان می‌شود. حتماً به جایی خواهید رسید که نمی‌دانید چگونه باید ادامه دهید. نمی‌دانید چطور باید از اینجا به آن‌جا بروید. چه اتفاقی می‌افتد؟ شما در رابطه‌ای مناسب با واقعیت قرار می‌گیرید. چرا؟ چون مجبورید کمک بخواهید. دل شکستگی. ما درباره دل‌شکستگی چاره‌ای نداریم، تنها یک انتخاب داریم بین شکستن قلب خودمان
در مقابل افراد و چیزها و پروژه‌هایی که بسیار به آن‌ها اهمیت می‌دهیم. و آخرین توهم این است که من می‌توانم به گونه‌ای برنامه‌ریزی کنم و به چیزها نظم بدهم که قادر باشم مسیر را تا انتها ببینم درست از همین جایی که ایستاده‌ام، تا انتهای افق. اما زمانی که به آن فکر می‌کنید، تنها جایی که ممکن است این کار شدنی باشد، یک کویر هموار خواهد بود، خالی از هر زندگی دیگری. اما حتی در یک کویر هموار، انحنای زمین می‌تواند مسیر را از دیدتان خارج کند. پس، نه؛ مسیر را می‌بینید،
سپس نمی‌بینید و سپس دوباره آن را می‌بینید. این شعر، «سانتیاگو» است. رسیدن فرضی، که نوعی بازگشتِ همزمان همه چیز به آغاز است. ما تجربه‌ای از سفر داریم، که در تمام رسوم معنوی بزرگمان است، در تمام زیارت‌هایمان. اما تنها با در نظر گرفتن تمام زندگی‌تان، نه سعی در خلاصه کردن خودتان در یک آینده راهبردی که فقط یک فرار از دل‌شکستگی‌های کنونی است؛ توانایی دیدن تمام زندگی‌تان و نگاه به افقی که شما را به سوی آن می‌برد -- در آن لحظه،
شما، تمام سفر هستید. شما، تمام گفتگو هستید. «سانتیاگو» «جاده دیده می‌شود و نمی‌شود جاده دیده می‌شود و نمی‌شود کوهپایه پنهان می‌شود و سپس راهی را که باید بروی، آشکار می‌کند جاده دیده می‌شود و نمی‌شود کوهپایه پنهان می‌شود و سپس راهی را که باید بروی، آشکار می‌کند، جاده از نظرت دور می‌شود انگار تو را در حال راه رفتن بر روی هوا رها می‌کند، سپس در آغوشت می‌گیرد، در آغوشت می‌گیرد، نگاهت می‌دارد، وقتی می‌پنداشتی سقوط می‌کنی، در آغوشت می‌گیرد،
نگاهت می‌دارد، وقتی می‌پنداشتی سقوط می‌کنی، و مسیر رو به جلو مسیر روبرو همیشه در انتها مسیری که طی کرده‌ای، مسیر روبرو همیشه در انتها مسیری که طی کرده‌ای، مسیری که دنبال کرده‌ای، مسیری که تو را به آینده‌ات برده، که تو را به این‌جا رسانده، که تو را به این‌جا رسانده، مهم نیست گاهی اوقات از تو قربانی گرفته، مهم نیست که همیشه مجبور بوده در مسیر قلبت را بشکند: آن حس حس پیاده آمدن از عمق درونت تا رسیدن به این مکاشفه،
به خطر انداختن خودت برای چیزی که به نظر می‌رسید هم درونت و هم فراتر از خودت باشد، که تو را در انتها فراخواند به تنها جاده‌ای که می‌توانستی طی کنی، وقتی در لباس عشقت راه می‌رفتی وقتی در لباس عشقت راه می‌رفتی و با صدایی صحبت می‌کردی که یک‌شبه تبدیل به دعای سالم رسیدنت شد، طوری که یک روز روزی می‌فهمی آنچه می‌خواستی، قبلاً اتفاق افتاده روزی می‌فهمی آنچه می‌خواستی، قبلاً اتفاق افتاده خیلی وقت پیش در خانه‌ای که قبل از شروع در آن زندگی کرده‌ای
و این که این که هر قدم در طول راه، هر قدم در طول راه، قلبی را، ذهنی را، قولی را همراه داشته‌ای که در این راه قرارت داد و سپس در آن به پیش برد، و این که و این که شگفت‌انگیزتر بوده‌ای با همان آرزوی ساده برای یافتن یک مسیر شگفت‌انگیزتر بوده‌ای با همان آرزوی ساده برای یافتن یک مسیر در مقابل سقف‌های طلایی هر مقصدی که می‌توانستی به آن برسی شگفت‌انگیزتر بوده‌ای با همان آرزوی ساده برای یافتن یک مسیر در مقابل سقف‌های طلایی هر مقصدی که می‌توانستی به آن برسی: انگار تمام مسیر
فکر می‌کردی، مقصد می‌تواند شهری با گنبدهای طلایی باشد، با جمعیتی که تشویقت می‌کنند، و پشت سر گذاشتن سختی‌ها در جایی که فکر می‌کردی انتهای جاده است، اما فقط یک بازتاب ساده یافتی، و یک مکاشفه، پشت چهره‌ای که نگاهت می‌کرد و پشت آن یک دعوت دیگر، قفط در یک نگاه فقط در یک نگاه: مثل کسی مثل کسی یا جایی که همیشه دنبال آن بوده‌ای مثل کسی یا جایی که همیشه دنبال آن بوده‌ای، مثل یک میدان آزادی بی‌پروا که صدایت می‌زد؛ مثل یک زندگی دیگر
مثل یک زندگی دیگر، و جاده جاده همچنان طولانی‌تر می‌شود.» (تشویق) سپاسگزارم. (تشویق) سپاسگزارم. (تشویق) بسیار سپاسگزارم. ممنونم. لطف دارید. ممنونم. (تشویق)
The youthful perspective on the future, the present perspective on the future and the future, mature perspective on the future -- I'd like to try and bring all those three tenses together in one identity tonight. And you could say that the poet, in many ways, looks at what I call "the conversational nature of reality." And you ask yourself: What is the conversational nature of reality? The conversational nature of reality is the fact that whatever you desire of the world -- whatever you desire of your partner in a marriage or a love relationship,
whatever you desire of your children, whatever you desire of the people who work for you or with you, or your world -- will not happen exactly as you would like it to happen. But equally, whatever the world desires of us -- whatever our partner, our child, our colleague, our industry, our future demands of us, will also not happen. And what actually happens is this frontier between what you think is you and what you think is not you. And this frontier of actual meeting
between what we call a self and what we call the world is the only place, actually, where things are real. But it's quite astonishing, how little time we spend at this conversational frontier, and not abstracted away from it in one strategy or another. I was coming through immigration, which is quite a dramatic border at the moment, into the US last year, and, you know, you get off an international flight across the Atlantic, and you're not in the best place; you're not at your most spiritually mature. You're quite impatient with the rest of humanity, in fact.
So when you get up to immigration with your shirt collar out and a day's growth of beard, and you have very little patience, and the immigration officer looked at my passport and said, "What do you do, Mr. Whyte?" I said, "I work with the conversational nature of reality." (Laughter) And he leaned forward over his podium and he said, "I needed you last night." (Laughter) (Applause) And I said, "I'm sorry, my powers as a poet and philosopher only go so far.
I'm not sure I can --" But before we knew it, we were into a conversation about his marriage. Here he was in his uniform, and the interesting thing was, he was looking up and down the row of officers to make sure his supervisor didn't see that we was having a real conversation. But all of us live at this conversational frontier with the future. I'd like to put you in the shoes of my Irish niece, Marlene McCormack, standing on a cliff edge on the western coast of Spain,
overlooking the broad Atlantic. Twenty-three years old, she's just walked 500 miles from Saint Jean Pied de Port on the French side of the Pyrenees, all the way across Northern Spain, on this very famous, old and contemporary pilgrimage called the Camino de Santiago de Compostela -- the Path to Santiago of Compostela. And when you get to Santiago, actually, it can be something of an anticlimax, because there are 100,000 people living there who are not necessarily applauding you as you're coming into town. (Laughter) And 10,000 of them are trying to sell you a memento of your journey.
But you do have the possibility of going on for three more days to this place where Marlene stood, called, in Spanish, Finisterre, in English, Finisterre, from the Latin, meaning "the ends of the earth," the place where ground turns to ocean; the place where your present turns into the future. And Marlene had walked this way -- she just graduated as a 23-year-old from the University of Sligo with a degree in Irish drama. And she said to me, "I don't think the major corporations of the world will be knocking on my door." I said, "Listen, I've worked in corporations all over the world
for decades; a degree in drama is what would most prepare you for the adult -- (Laughter) corporate world." (Applause) But she said, "I'm not interested in that, anyway. I don't want to teach drama, I want to become a dramatist. I want to write plays. So I walked the Camino in order to give myself some courage, in order to walk into my future." And I said, "What was the most powerful moment you had on the whole Camino, the very most powerful moment?" She said, "I had many powerful moments,
but you know, the most powerful moment was post-Camino, was the three days you go on from Santiago and come to this cliff edge. And you go through three rituals. The first ritual is to eat a tapas plate of scallops" -- or if you're vegetarian, to contemplate the scallop shell. (Laughter) Because the scallop shell has been the icon and badge of your walk, and every arrow that you have seen along that way has been pointing underneath a scallop shell. So really, this first ritual is saying: How did you get to this place?
How did you follow the path to get here? How do you hold the conversation of life when you feel unbesieged, when you're unbullied, when you're left to yourself? How do you hold the conversation of life that brings you to this place? And the second ritual is that you burn something that you've brought. I said, "What did you burn, Marlene?" She said, "I burned a letter and two postcards." I said, "Astonishing. Twenty-three years old and you have paper. I can't believe it." (Laughter) I'm sure there's a Camino app
where you can just delete a traumatic text, you know? (Laughter) It will engage the flashlight, imbue it with color and disappear in a firework of flames. But you either bring a letter or you write one there, and you burn it. And of course we know intuitively what is on those letters and postcards. It's a form of affection and love that is now no longer extant, yeah? And then the third ritual: between all these fires are large piles of clothes. And you leave an item of clothing that has helped you to get to this place.
And I said to Marlene, "What did you leave at the cliff edge?" She said, "I left my boots -- the very things that I walked in, actually. They were beautiful boots, I loved those boots, but they were finished after seven weeks of walking. So I walked away in my trainers, but I left my boots there." She said, "It was really incredible. The most powerful moment was, the sun was going down, but the full moon was coming up behind me. And the full moon was illuminated by the dying sun in such a powerful way that even after the sun had dropped below the horizon,
the moon could still see that sun. And I had a moon shadow, and I was looking at my moon shadow walking across the Atlantic, across this ocean. And I thought, 'Oh! That's my new self going into the future.' But suddenly I realized the sun was falling further. The moon was losing its reflection, and my shadow was disappearing. The most powerful moment I had on the whole Camino was when I realized I myself had to walk across that unknown sea into my future." Well, I was so taken by this story,
I wrote this piece for her. We were driving at the time; we got home, I sat on the couch, I wrote until two in the morning -- everyone had gone to bed -- and I gave it to Marlene at breakfast time. It's called, "Finisterre," for Marlene McCormack. "The road in the end the road in the end taking the path the sun had taken the road in the end taking the path the sun had taken into the western sea the road in the end taking the path the sun had taken into the western sea
and the moon the moon rising behind you as you stood where ground turned to ocean: no way to your future now no way to your future now except the way your shadow could take, walking before you across water, going where shadows go, no way to make sense of a world that wouldn't let you pass except to call an end to the way you had come, to take out each letter you had brought and light their illumined corners; and to read them as they drifted on the late western light; to empty your bags
to empty your bags; to sort this and to leave that to sort this and to leave that; to promise what you needed to promise all along to promise what you needed to promise all along, and to abandon the shoes that brought you here right at the water's edge, not because you had given up not because you had given up but because now, you would find a different way to tread, and because, through it all, part of you would still walk on, no matter how,
over the waves." "Finisterre." For Marlene McCormack -- (Applause) who has already had her third play performed in off-off-off-off-Broadway -- in Dublin. (Laughter) But she's on her way. This is the last piece. This is about the supposed arrival at the sum of all of our endeavors. In Santiago itself -- it could be Santiago, it could be Mecca, it could be Varanasi,
it could be Kyoto, it could be that threshold you've set for yourself, the disturbing approach to the consummation of all your goals. And one of the difficulties about walking into your life, about coming into this body, into this world fully, is you start to realize that you have manufactured three abiding illusions that the rest of humanity has shared with you since the beginning of time. And the first illusion is that you can somehow construct a life in which you are not vulnerable. You can somehow be immune to all of the difficulties
and ill health and losses that humanity has been subject to since the beginning of time. If we look out at the natural world, there's no part of that world that doesn't go through cycles of, first, incipience, or hiddenness, but then growth, fullness, but then a beautiful, to begin with, disappearance, and then a very austere, full disappearance. We look at that, we say, "That's beautiful, but can I just have the first half of the equation, please? And when the disappearance is happening, I'll close my eyes and wait for the new cycle to come around."
Which means most human beings are at war with reality 50 percent of the time. The mature identity is able to live in the full cycle. The second illusion is, I can construct a life in which I will not have my heart broken. Romance is the first place we start to do it. When you're at the beginning of a new romance or a new marriage, you say, "I have found the person who will not break my heart." I'm sorry; you have chosen them out unconsciously for that exact core competency. (Laughter) They will break your heart.
Why? Because you care about them. You look at parenting, yeah? Parenting: "I will be the perfect mother and father." Your children will break your heart. And they don't even have to do anything spectacular or dramatic. But usually, they do do something spectacular or dramatic -- (Laughter) to break your heart. And then they live with you as spies and saboteurs for years, watching your every psychological move, and spotting your every weakness. And one day,
when they're about 14 years old, with your back turned to them, in the kitchen, while you're making something for them -- (Laughter) the psychological stiletto goes in. (Laughter) (Applause) And you say, "How did you know exactly where to place it?" (Laughter) And they say, "I've been watching you for -- (Laughter) a good few years." And then we hope that our armored, professional personalities
will prevent us from having our heart broken in work. But if you're sincere about your work, it should break your heart. You should get to thresholds where you do not know how to proceed. You do not know how to get from here to there. What does that do? It puts you into a proper relationship with reality. Why? Because you have to ask for help. Heartbreak. We don't have a choice about heartbreak, we only have a choice of having our hearts broken over people and things and projects that we deeply care about.
And the last illusion is, I can somehow plan enough and arrange things that I will be able to see the path to the end right from where I'm standing, right to the horizon. But when you think about it, the only environment in which that would be true would be a flat desert, empty of any other life. But even in a flat desert, the curvature of the earth would take the path away from you. So, no; you see the path, and then you don't
and then you see it again. So this is "Santiago," the supposed arrival, which is a kind of return to the beginning all at the same time. We have this experience of the journey, which is in all of our great spiritual traditions, of pilgrimage. But just by actually standing in the ground of your life fully, not trying to abstract yourself into a strategic future that's actually just an escape from present heartbreak; the ability to stand in the ground of your life and to look at the horizon that is pulling you -- in that moment,
you are the whole journey. You are the whole conversation. "Santiago." "The road seen, then not seen the road seen, then not seen the hillside hiding then revealing the way you should take the road seen, then not seen the hillside hiding then revealing the way you should take, the road dropping away from you as if leaving you to walk on thin air, then catching you, catching you, holding you up, when you thought you would fall, catching you,
holding you up, when you thought you would fall, and the way forward the way forward always in the end the way that you came, the way forward always in the end the way that you came, the way that you followed, the way that carried you into your future, that brought you to this place, that brought you to this place, no matter that it sometimes had to take your promise from you, no matter that it always had to break your heart along the way: the sense the sense of having walked from deep inside yourself
out into the revelation, to have risked yourself for something that seemed to stand both inside you and far beyond you, and that called you back in the end to the only road you could follow, walking as you did, in your rags of love walking as you did, in your rags of love and speaking in the voice that by night became a prayer for safe arrival, so that one day one day you realized that what you wanted had actually already happened one day you realized that what you wanted had actually already happened
and long ago and in the dwelling place in which you lived before you began, and that and that every step along the way, every step along the way, you had carried the heart and the mind and the promise that first set you off and then drew you on, and that and that you were more marvelous in your simple wish to find a way you were more marvelous in your simple wish to find a way than the gilded roofs of any destination you could reach you were more marvelous in that simple wish to find a way
than the gilded roofs of any destination you could reach: as if, all along, you had thought the end point might be a city with golden domes, and cheering crowds, and turning the corner at what you thought was the end of the road, you found just a simple reflection, and a clear revelation beneath the face looking back and beneath it another invitation, all in one glimpse all in one glimpse: like a person like a person or a place you had sought forever
like a person or a place you had sought forever, like a bold field of freedom that beckoned you beyond; like another life like another life, and the road the road still stretching on." (Applause) Thank you. (Applause) Thank you. (Applause) Thank you very much. Thank you. You're very kind. Thank you. (Applause)