021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

پروژه صلح، رنگ آمیزی ۵۰ ساختمان

eL Seed

A project of peace, painted across 50 buildings

eL Seed fuses Arabic calligraphy with graffiti to paint colorful, swirling messages of hope and peace on buildings from Tunisia to Paris. The artist and TED Fellow shares the story of his most ambitious project yet: a mural painted across 50 buildings in Manshiyat Naser, a district of Cairo, Egypt, that can only be fully seen from a nearby mountain.


تگ های مرتبط :

Beauty, Art, Community
زمانی که تصمیم گرفتم یک اثر هنری در منشیت ناصر محله‌ی زباله ‌روب‌های قاهره در کشور مصر را خلق کنم، اصلا فکر نمی‌کردم که این پروژه می‌تواند بهترین و شگفت‌انگیزترین تجربه‌ی انسانی باشد که تا کنون داشته‌ام. به عنوان یک هنرمند، این قصد انسان‌دوستانه را داشتم تا منطقه‌ای فقیر و مورد غفلت واقع شده را با آوردن یک اثر هنری زیبا کنم و امیدوارانه نوری درخشان بر این جامعه منزوی بیاورم. اولین باری که درباره‌ی جامعه‌ی مسیحیان قبطی شنیدم سال ۲۰۰۹ بود زمانی که مقامات مصری تحت فرمان حسنی مبارک تصمیم گرفتند به بهانه آنفلوآنزای H1N1 ۳۰۰٫۰۰۰ خوک را قتل‌عام کنند. دراصل مردم آن‌جا پرورش دهنده خوک بودند. خوک‌ها و سایر حیواناتشان با ضایعات طبیعی که روزانه
جمع آوری می‌شد، تغذیه می‌شدند. این حادثه معیشت آن‌ها را نابود کرد. برای اولین بار که وارد منشیت ناصر شدم، احساس کردم که مثل مارپیچ است. دنبال صومعه‌ی سنت سیمون بالای کوه مقطم بودم. اول می‌روید راست، بعد مستقیم، دوباره راست بعد چپ برای رسیدن به بالای تپه برای رسیدن به آن‌جا باید از بین کامیون‌های پر از زباله حرکت کنید و زیگزاگی از بین موتور سه‌پاچه سریعترین وسیله برای جابجایی در این محله رد شوید. بوی نامطبوع زباله که از ماشین‌ها تخلیه می‌شد، شدید، و صدای ترافیک بلند و به شکل ناخوشایندی غالب بود. به همه‌‌‌ی آن صداها، صدای دستگاه‌ سنگ‌شکن انبارهای داخل مسیر رو هم اضافه کنید.
از بیرون بی‌نظم به نظر می‌رسد، اما همه چیز کاملا سازمان یافته بود. «ضرائب» اسمی که روی خودشون گذاشتند، به معنی پرورش دهندگان خوک، و زباله‌های قاهره را هم جمع آوری می‌کردند و برای دهه‌ها آن‌ها را در محله‌شان دسته بندی می‌کردند. یکی از کارآمدترین سیستم‌ها که بسیار سود آور است را در سطح جهانی توسعه داده‌اند. با این حال به دلیل ارتباط آنها با زباله‌ها هنوز آن منطقه به عنوان جایی کثیف، حاشیه‌ای و جدا افتاده دیده می‌شد. پس ایده‌ی اولیه من برای این قسمت طراحی قطعه آنامورفیک بود قطعه‌ای که شما فقط از یک موضع برتر بتوانید ببینید. به عنوان یک هنرمند دوست داشتم خودم رو با نقاشی چند ساختمان به چالش بکشم
و همه‌ی آن نقاشی از یک نقطه در کوه مقطم قابل دیدن باشد. کوه مقطم باعث غرور مردم این منطقه است. این‌جا مکانی است که صومعه سنت سیمون را ساختند. صومعه‌ای داخل غار با۱۰٫۰۰۰صندلی تراش داده شده از خود کوه. پس برای بار اول که بالای کوه ایستادم و به این محله نگاه کردم از خودم پرسیدم چطور ممکن است که صاحبان این املاک را راضی کنم تا اجازه بدهند که ساختمون آن‌ها را نقاشی کنم. بعد با مقد آشنا شدم مقد در کلیسا راهنما بود. اون گفت تنها کسی که باید راضی کنم پدر سمان است که رهبر این جامعه است. اما برای قانع شدن پدر باید اول ماریو را قانع کنی،
یک هنرمند لهستانی که ۲۰ سال پیش به قاهره نقل مکان کرد و کسی است که تمام آثار هنری این کلیسای غاری را به وجود آورد. واقعا سپاسگزار ماریو هستم، اون کلید اصلی پروژه من بود. او ترتیبی داد تا جلسه‌‌ای با پدر سمان داشته باشم، و جای تعجب بود که عاشق این ایده شد. از من پرسید که قبلا کجاها نقاشی کردم و چطوری می‌خواهم این کار را کنم. و نگرانی اصلی او این بود که چه متنی را می‌خواهم بنویسم. در هر اثری که خلق می‌کنم پیامی رو روی آن با شیوه‌ی خوش‌نویسی عربی خودم می‌نویسم. مطمئن می‌شوم آن پیام مرتبط با مکانی است که دارم روی آن نقاشی می‌کنم. اما بعد جهانی را هم در نظر می‌گیرم
تا هرکس از هر جای دنیا بتواند با اون پیام ارتباط برقرار کند. برای محله‌ منشیت ناصر تصمیم گرفتم پیامی به عربی از آتاناسیوس بنویسم، اسقف قبطی قرن سوم میلادی که به عربی گفته... که در انگلیسی یعنی «کسی که می‌خواهد نور خورشید را واضح ببیند اول باید چشمانش را پاک کند.» این واقعا برای من مهم بود که مردم محله با این نوشته احساس پیوند داشته باشند. و برای من این نقل قول خیلی خوب پروژه را منعکس می‌کرد، و پدر سامان برای پروژه دعا کرد، و تاییدش همه‌ی ساکنین رو با پروژه همراه کرد.
هزاران لیتر رنگ و ده‌ها آسانسور آبی رنگ دستی، چندین سفر رفت و برگشت به قاهره، یک تیم بسیار قوی از فرانسه، آفریقای شمالی، خاورمیانه و آمریکا و بعد یکسال برنامه‌ریزی و تدارکات، این ما هستیم، تیم من و بعضی از اعضاء محله طرحی را آماده کردیم که در بیش از ۵۰ ساختمان گسترش می‌یابد که بخشی از آنها با خطاطی پر می‌شد این نوشته رنگ‌ها با رنگ پر می‌شدند. برخی آبی رنگ، برخی زرد و برخی هم نارنجی بودند. بعضی‌ها گونی‌های خاک راو حمل میکردند و بالای ساختمانها میبردند برای نگهداشتن بالابرهای دستی و برخی همان بالابرها را سوار یا پیاده می‌کردند
و به ساختمان‌های مختلف حمل می‌کردند. در ابتدای پروژه توی طراحی‌ام همه آن ساختمان‌ها را شماره گذاری کردم، و هیچ تعامل واقعی با جماعت آنجا نداشتم. مردم نکته کار را نمی‌فهمیدند. اما دیری نگذشت که آن شماره‌های ساختمان اسم پیدا کردند. اولین ساختمان خانه عمو ابراهیم بود. عمو ابراهیم چنان فرد مشتاق و پرشوری است. همیشه جک می گفت و آواز می‌خواند، و دختران و پسرانش من را از دست آن گاو نر نجات می‌دادند که می خواست در طبقه چهارم حمله کند. (خنده) راستش، آن گاو نر من را از پنجره دید و به بالکن آمد.
(خنده) آره. عمو ابراهیم همیشه تو بالکنش می‌چرخید و موقع نقاشی کردنم با من حرف می زد. یادم می‌آید که به من گفت ۱۰سالی است که کوه نرفته و هرگز یک روز هم مرخصی نرفته. به من گفت اگر دست از کار بکشد چه کسی مانع زباله‌ها می‌شد. اما شگفتا که در پایان پروژه او همه راه تا کوهستان را آمد تا نگاهی به این تکه بی‌اندازد. او واقعا از این که خانه‌اش رنگ شد افتخار می‌کرد و گفت که این پروژه، پروژه صلح و --- متاسفم-- (تشویق) متشکرم.
او گفت این پروژه‌ای برای اتحاد و صلح بود و مردم را گرد هم آورد. در نتیجه درک او نسبت به پروژه تغییر کرد و درک من از جامعه و آنچه آن‌ها انجام می‌دادند نیز تغییر کرد. همه‌ی زباله‌ای که همه از آن بیزارند مال آنها نیست. آنها فقط با آنها کار می‌کردند. راستش آنها بین زباله‌ها زندگی نمی‌کردند. بلکه از آن پول درمی‌آوردند. پس به خودم اجازه دادم به این که هدف واقعی کل این پروژه چه بود فکر کرده و شک کنم. قصدم زیبا کردن یک محل با آوردن هنر به آنجا نبود. قصدم تغییر ادراک و شروع گفتگو با جوامعی بود که راه برقراری ارتباط با آن‌ها را نمی دانستیم.
پس با گذر روزها دایره خطاطی در حال شکل گرفتن بود و ماهمیشه هیجان رفتن به کوهستان و نگاه کردن به اثر را داشتیم. و دقیقا در این مرحله هر روز در جایی ایستاده بودم که باعث شد نماد پشت سر این اثر آنامورفیک را بفهمم. اگر قصد دیدن تصویر واقعی کسی را دارید، شاید لازم باشد زاویه خود را تغییر دهید. مشکلات و تردیدهای وجود داشت، مثل ترس و استرس. کار کردن در چنین محیطی آسان نبود، بعضی اوقات موقع نقاشی، خوک‌ها زیر دست و پایمان بودند یا از کپه‌ی زباله برای رسیدن به آسانسور استفاده میکردیم. اما همه‌ی ما بر ترس‌مان از ارتفاع، اسانسورهای گردان،
بوی تند و همین‌طور فشار ناشی از تمام نشدن بموقع کار غلبه می‌کردیم. اما مهربانی این مردم باعث می‌شد همه چیز را فراموش کنیم. ساختمان شماره ۳ خانه عمو بخیت و خاله فریدا بود. در مصر، ما اصطلاح «آشن ناس» را داریم که یعنی «بهترین مردم». آن‌ها بهترین مردم بودند. ما وقفه‌های استراحت‌مان زا جلوی خانه آن‌ها برگزار می‌کردیم، و همه بچه‌های محله دورمان جمع می‌شدند. من تحت تاثیر و شگفتی کودکان منشیت ناصر بودم. تا چند روزی چیزی از ما قبول نمی‌کردند، حتی نه یک نوشیدنی یا خوراکی.
برای همین از خاله فریدا پرسیدم، «چرا اینطوریه؟» و او به من گفت آن‌ها به بچه ها یاد می‌دادند از غریبه‌ها چیزی را قبول نکنند چون شاید خود غریبه بیش از آن‌ها به آن چیز نیاز داشته باشد. همین‌جا بود که راستش فهمیدم جماعت ضرایب بافت ایده‌الی بود برای پیش کشیدن موضوع ادراک. لازم است سطح تصور غلط و قضاوتی را که در قالب یک اجتماع نسبت به جوامع مختلف داریم، زیر زسوال ببریم. یادم هست یک چطور یکبار در خانه عمو ابراهیم کارمان عقب افتاد، چون خوک‌هایش که در پشت بام جفتگیری می‌کنند کیسه های شنی که به‌عنوان بالابر استفاده می‌کردیم را داشتند می‌خوردند.
(خنده) خانه عمو بخیت و خاله فریدا یکجورهایی میعادگاه بود. همه آنجا جمع می‌شدند. فکر می‌کنم منظور عمو ابراهیم همین بود وقتی حرفش از پروژه اتحاد و صلح بود، چون واقعا حسم این بود که آن‌ها با هم می‌آمدند. همه با لبخند و پیشنهاد نوشیدنی یا دعوت از ما به منزل‌شان برای ناهار نزد ما می‌آمدند. بعضی وقت‌ها، در طبقه اول ساختمانی هستی و کسی پنجره را باز می کند و به چای دعوت می‌شوید. و بعد همین داستان در طبقه دوم اتفاق می‌افتد. و همین‌طور در طبقات بالا. (خنده)
(تشویق) فکر کنم هیچ جا اندازه مصر چای نخورده باشم. (خنده) و راستش را بخواهید می‌توانستیم کار را زودتر تمام کنیم، اما به‌خاطر همه‌ی آن چای خوردن‌ها سه هفته طول کشید. (خنده) در مصر، ما اصطلاحی داریم به معنی، «شما روشنایی را برای ما به ارمغان آوردید.» در منشیت ناصر همیشه این حرف را به ما می‌زنند. خطاطی در واقع-- همیشه از رنگ سفید درخشان با رنگ تیره برای خطاطی استفاده می‌کردم بنابراین در پایان پروژه تعدادی پروژکتور نور مشکی کرایه می‌کردیم و کل محله را روشن می‌کردیم،
باعث تعجب همه می‌شدیم. قصدمان بود به آن‌ها بگوییم که این آن‌ها بودند که نور را برای ما به ارمغان آوردند. (تشویق) جماعت زاریب قوی، صادق و سختکوش‌اند، و ارزش خود را می‌دانند. مردم قاهره که آن‌ها را «زبالین» می‌نامیم یعنی مردمی از زباله. اما ابهام نکته اینجاست که مردم منشیات ناصر اهالی قاهره را به نام زبالین می خوانند. آنها می‌گویند این اهالی قاره هستند که زباله تولید می کنند نه آن‌ها. (خنده) (تشویق) هدف باقی گذاشتن چیزی برای این جامعه بود،
اما حس می‌کردم آن‌ها کسانی هستند که چیزی را در زندگی‌های ما باقی گذاشتند. راستش این پروژه هنری فقط یک بهانه‌ای بود برای این تجربه‌ی انسانی فوق‌العاده. اثر هنری که در مرحله‌ای ناپدید خواهد شد و راستش همیشه یکی هست که طبقه دومی را جلوی خانه عمو ابراهیم اضافه کند، و این‌طوری بخشی از نقاشی را بپوشاند. پس شاید لازم باشد دوباره برگردم و آن را از نو رنگ کنم. (خنده) درباره‌ی تجربه بود، درباره داستان، درباره لحظه. از خیابان‌های محله، نقاشی تکه تکه به نظر می‌رسد،
دور افتاده از یکدیگر، تنها. امروز اما متصل به علامت خشنویسی پیغام قدرتمندی را نمایان می‌کند که همه ما باید پیش از این که بخواهیم کسی را قضاوت کنیم به آن فکر کنیم. هرکسی که می‌خواهد نور خورشید را به وضوح ببیند باید اول چشمانش را پاک کند. متشکرم. (تشویق)
So when I decided to create an art piece in Manshiyat Naser, the neighborhood of the Cairo garbage collectors in Egypt, I never thought this project would be the most amazing human experience that I would ever live. As an artist, I had this humanist intention of beautifying a poor and neglected neighborhood by bringing art to it and hopefully shining light on this isolated community. The first time I heard about this Christian Coptic community was in 2009 when the Egyptian authorities under the regime of Hosni Mubarak decided to slaughter 300,000 pigs using the pretext of H1N1 virus. Originally, they are pig breeders.
Their pigs and other animals are fed with the organic waste that they collect on a daily basis. This event killed their livelihood. The first time I entered Manshiyat Naser, it felt like a maze. I was looking for the St. Simon Monastery on the top of the Muqattam Mountain. So you go right, then straight, then right again, then left to reach all the way to the top. But to reach there, you must dodge between the trucks overpacked with garbage and slalom between the tuk-tuks, the fastest vehicle to move around in the neighborhood. The smell of the garbage unloaded from those trucks was intense, and the noise of the traffic was loud and overbearing.
Add to it the din created by the crushers in those warehouses along the way. From outside it looks chaotic, but everything is perfectly organized. The Zaraeeb, that’s how they call themselves, which means the pig breeders, have been collecting the garbage of Cairo and sorting it in their own neighborhood for decades. They have developed one of the most efficient and highly profitable systems on a global level. Still, the place is perceived as dirty, marginalized and segregated because of their association with the trash. So my initial idea was to create an anamorphic piece, a piece that you can only see from one vantage point.
I wanted to challenge myself artistically by painting over several buildings and having it only fully visible from one point on the Muqattam Mountain. The Muqattam Mountain is the pride of the community. This is where they built the St. Simon Monastery, a 10,000-seat cave church that they carved into the mountain itself. So, the first time I stood on top of the mountain and I looked at the neighborhood, I asked myself, how on earth will I convince all those owners to let me paint on their buildings? And then Magd came. Magd is a guide from the Church. He told me the only person I needed to convince was Father Samaan,
who is the leader of the community. But to convince Father Samaan, I needed to convince Mario, who is a Polish artist who moved to Cairo 20 years ago and who created all the artwork of the Cave Church. I am really grateful to Mario. He was the key of the project. He managed to get me a meeting with Father Samaan, and surprisingly, he loved the idea. He asked me about where I painted before and how I will make it happen. And he was mainly concerned by what I was going to write. In every work that I create, I write messages with my style of Arabic calligraphy.
I make sure those messages are relevant to the place where I am painting but have this universal dimension, so anybody around the world can relate to it. So for Manshiyat Naser, I decided to write in Arabic the words of St. Athanasius of Alexandria, a Coptic bishop from the third century, who said: (Arabic), which means in English, "Anyone who wants to see the sunlight clearly needs to wipe his eyes first." It was really important for me that the community felt connected to the words. And for me this quote was perfectly reflecting the spirit of the project.
So Father Samaan blessed the project, and his approval brought all the residents on board. Hundreds of liters of paint, a dozen blue manual lifts, several trips back and forth to Cairo, a strong and solid team from France, North Africa, Middle East and the US, and after a year of planning and logistics, there we are, my team and some members from the local community creating a piece that will spread over 50 buildings, some filling up the space of the calligraphy that I trace with colors. Here some blue, there some yellow, there some orange. Some others carrying some sand bags
and putting them on the top of the buildings to hold those manual lifts, and some others assembling and disassembling those same lifts and moving them around the different buildings. At the beginning of the project, I numbered all those buildings on my sketch, and there was no real interaction with the community. People didn’t get the point of all this. But fast enough, those building numbers became family names. The first building was the house of Uncle Ibrahim. Uncle Ibrahim is such an enthusiastic person. He was always singing and making jokes,
and his daughters and sons saved me from his bull who wanted to attack me on the fourth floor. (Laughter) Actually, the bull saw me from the window and came out on the balcony. (Laughter) Yeah. Uncle Ibrahim was always hanging out on the balcony and talking to me while I was painting. I remember him saying that he didn’t go to the mountain for 10 years, and that he never takes a day off. He said that if he stopped working, who will stop the garbage? But surprisingly, at the end of the project, he came all the way to the mountain to look at the piece.
He was really proud to see his house painted, and he said that this project was a project of peace and -- sorry -- (Applause) Thank you. He said that it was a project of peace and unity and that it brought people together. So his perception towards the project changed, and my perception towards the community changed also, and towards what they do. All the garbage that everybody is disgusted by is not theirs. They just work out of it. Actually, they don’t live in the garbage. They live from the garbage.
So I started doubting myself and wondering what was the real purpose of this whole project? It was not about beautifying a place by bringing art to it. It was about switching perception and opening a dialogue on the connection that we have with communities that we don’t know. So day after day, the calligraphy circle was taking shape, and we were always excited to go back on the mountain to look at the piece. And standing exactly at this point every day made my realize the symbolism behind this anamorphic piece. If you want to see the real image of somebody, maybe you should change your angle.
There was doubts and difficulties, like fears and stress. It wasn't simple to work in such environments, sometimes having pigs under you while you paint or climbing a stack of garbage to reach a lift. But we all got over the fear of the heights, the swinging lifts, the strength of the smell and also the stress of not finishing on time. But the kindness of all those people made us forget everything. The building number 3 was the house of Uncle Bakheet and Aunty Fareeda. In Egyptian, they have this expression that says, "Ahsen Nas," which means "the best people."
They were the best people. We used to take our break in front of their houses, and all the kids of the neighborhood used to join us. I was impressed and amazed by the kids of Manshiyat Naser. For the first few days, they were always refusing anything we were offering them, even a snack or a drink. So I asked Aunty Fareeda, "Why is that?" And she told me they teach their kids to refuse anything from somebody that they don't know because maybe this person needs it more than they do. So at this exact point I realized actually
the Zaraeeb community was the ideal context to raise the topic of perception. We need to question our level of misconception and judgment we can have as a society upon communities based on their differences. I remember how we got delayed on Uncle Ibrahim's house when his pigs that are bred on the rooftop were eating the sand bags that hold the lifts. (Laughter) The house of Uncle Bakheet and Aunty Fareeda was this kind of meeting point. Everybody used to gather there. I think this is what Uncle Ibrahim meant
when he said that was a project of peace and unity, because I really felt that people were coming together. Everyone was greeting us with a smile, offering us a drink or inviting us into their own house for lunch. Sometime, you are at the first level of a building, and somebody opens his window and offers you some tea. And then the same thing happens on the second floor. And you keep going all the way to the top. (Laughter) (Applause) I think I never drink as much tea as I did in Egypt. (Laughter) And to be honest with you, we could have finished earlier,
but I think it took us three weeks because of all those tea breaks. (Laughter) In Egypt, they have another expression, which is "Nawartouna," which means, "You brought light to us." In Manshiyat Naser they were always telling us this. The calligraphy, actually -- I used a white glow-in-the-dark paint for the calligraphy so at the end of the project, we rented some black light projectors and lit up the whole neighborhood, surprising everybody around. We wanted to tell them that they are the ones who brought light to us.
(Applause) The Zaraeeb community are strong, honest, hard workers, and they know their value. The people of Cairo call them "the Zabaleen," which means "the people of the garbage," but ironically, the people of Manshiyat Naser call the people of Cairo the Zabaleen. They say, they are the ones who produce the garbage, not them. (Laughter) (Applause) The goal was to leave something to this community, but I feel that they are the ones who left something in our lives. You know, the art project was just a pretext
for this amazing human experience. The art piece at some point will disappear, vanish, and actually there is somebody who is building a second floor in front of Uncle Ibrahim's house, so it's covering part of the painting, so I might need to go back and paint over it. (Laughter) It was about the experience, about the story, about the moment. From the streets of the neighborhood, the painting appears in fragments, isolated from one another, standing alone.
But connected with the sign of calligraphy that today reveals the powerful message that we should all think about before we want to judge somebody. Anyone who wants to see the sunlight clearly needs to wipe his eyes first. Thank you. (Applause)