021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

نظام قضایی بهتر از دید یک دادستان

Adam Foss

A prosecutor's vision for a better justice system

When a kid commits a crime, the US justice system has a choice: prosecute to the full extent of the law, or take a step back and ask if saddling young people with criminal records is the right thing to do every time. In this searching talk, Adam Foss, a prosecutor with the Suffolk County District Attorney's Office in Boston, makes his case for a reformed justice system that replaces wrath with opportunity, changing people's lives for the better instead of ruining them.


تگ های مرتبط :

Big Problems, Choice, Compassion
این‌‌ها نظرات من است و بازتاب نظرات یا سیاست‌های هیچ دفتر دادستانی خاصی نیست. (خنده) من یک دادستان هستم، و به قانون و نظم اعتقاد دارم. من فرزند خوانده یک افسر پلیس، تفنگدار دریایی و آرایشگر هستم. من به مسئولیت پذیر بودن اعتقاد دارم و‌ این که همه ما باید در جوامع خود احساس امنیت کنیم. من عاشق شغل خود هستم و افرادی که انجامش می‌‌دهند. به عقیده من وظیفه ما‌ این است که بهتر انجامش بدهیم. با دست نشان دهید، چند نفر از شما، قبل از ۲۵ سالگی،
در مدرسه رفتار بدی داشتید، یا جایی رفتید که به طور خاص به شما گفته بودند نباید بروید، یا قبل از سن قانونی الکل مصرف کردید؟ (خنده) بسیار خوب. چند نفرتان تا به حال از مغازه چیزی بلند کردید، یا مواد مخدر امتحان کردید یا کتک کاری راه انداختید -- بله، حتی با خواهر یا برادرتان؟ کدام یک از شما، حتی یک روز را به خاطر آن تصمیم‌ها در زندان گذراندید؟ چند نفر از شما که امروز‌ اینجا نشستید فکر می‌‌کنید برای جامعه خطرناک هستید یا با توجه به آن کارها مشمول تعریف جوان بی‌خرد هستید؟
(خنده) نکته را گرفتید. وقتی از اصلاح عدالت کیفری حرف می‌‌زنیم، اغلب منظور ما چند چیز است، و‌ این چیزی است که امروز می‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم. اما اول می‌‌خواهم -- چون شما اعتراف کردید من هم می‌‌خواهم اعتراف کنم. من به مدرسه حقوق رفتم تا پول در بیاورم. اصلاً دوست نداشتم مستخدم دولت باشم. به قانون کیفری هیچ علاقه‌ای نداشتم، و به هیچ عنوان فکر نمی‌کردم که ممکن است روزی دادستان شوم. در اواخر سال اول مدرسه حقوق، به عنوان کارورز درشعبه راکسبری دادگاه مدنی بوستون مشغول شدم.
من راکسبری را به عنوان حومه فقیرنشین بوستون می‌‌شناختم، پر از خشونت مسلحانه و جرائم مواد مخدر. در اولین روز آن کارورزی، زندگی شخصی و حرفه‌ای من عوض شد. وارد یکی از اتاق‌های دادرسی شدم و هیئت منصفه را دیدم که به نوبت جلو می‌‌رفتند تا دو کلمه بگویند و تنها دو کلمه: "بی‌گناه." عمدتاً سیاه و قهوه‌ای بودند. و بعد یک قاضی، یک وکیل مدافع، و یک دادستان، بدون دخالت آن‌ها، درباره یک نفر تصمیم‌های حیاتی می‌‌گرفتند. آن‌‌ها عمدتاً سفید بودند. و هریک به نوبت، جلو می‌‌رفتند، و ناخودآگاه به فکر من رسید:
چطور به اینجا رسیدند؟ می‌خواستم داستان آن‌‌ها را بدانم. و به عنوان دادستانی که حقایق همه پرونده‌‌ها را می‌خواند، با خود فکر می‌‌کردم، می‌توانیم پیش‌بینی کنیم قابل پیشگیری به نظر می‌‌رسد. نه به این دلیل که به قانون جزا وارد بودم، بلکه به این دلیل که عقل سلیم می‌‌گفت. در طول دوره کارورزی، هیئت منصفه را کم‌کم شناختم، نه به این دلیل که صاحبنظر بودند بلکه به این دلیل که برای کمک به ما می‌‌آمدند و ما آنان را دست خالی بیرون می‌‌کردیم. در سال دوم مدرسه حقوق به عنوان دستیار نزد یک وکیل کار کردم،
و طی آن تجربه، مردان جوان زیادی دیدم که متهم به قتل بودند. حتی در «بدترین» موارد داستان‌های واقعی انسان را دیدم. و همه آن‌‌ها حاوی موارد کودک آزاری، سوء استفاده، فقر، بی‌سرپرستی، ناسازگاری در مدرسه، مشکل با پلیس و نظام عدالت کیفری در سنین پایین بود، که همگی به یک صندلی در دادگاه منتهی می‌‌شد. مرتکبین قتل محکوم به مرگ در زندان بودند، و در جریان آن ملاقات‌ها با آن مردان بود که به فکرم رسید چرا باید ‌این همه پول صرف کنیم تا‌ این یک نفر را برای ٨٠ سال آینده در زندان نگاه داریم وقتی که می‌توانیم آن را برای آینده سرمایه گذاری کنیم،
و شاید از ابتدا از همه‌ی آن پیشگیری کنیم. (تشویق) سال سوم مدرسه حقوق، از متهمین به جرایم کوچک خیابانی دفاع کردم، بیشتر بیماران ذهنی، بیشتر بی‌خانمان‌ها، بیشتر معتادان، که همگی نیاز به کمک داشتند. پیش ما می‌‌آمدند، و ما بدون هیچ کمکی آنان را بیرون می‌‌فرستادیم. آن‌‌ها به کمک ما احتیاج داشتند. اما ما به آنان کمک نمی‌کردیم. دادستانی، قضاوت، و دفاع‌شده توسط افرادی که درباره آنان چیزی نمی‌دانستند.
ناکارآمدی گیج کننده‌ای که مرا به کار در دادگاه کیفری کشاند. این بی‌عدالتی مرا وادار کرد یک وکیل مدافع باشم. فهم من از سلسله مراتب قدرت باعث شد بخواهم که یک دادستان باشم. نمی‌خواهم وقت زیادی را صرف توضیح مسئله کنم. می‌دانیم که نظام عدالت کیفری نیاز به اصلاح دارد، می‌دانیم ٢.٣ میلیون نفر در زندان‌های آمریکا هستند که بیشترین تعداد زندانی در میان ملل جهان است. می‌دانیم ٧ میلیون نفر دیگر عفو یا آزادی مشروط دارند، می‌دانیم نظام عدالت کیفری رفتار ناعادلانه‌ای با رنگین پوستان دارد، به ویژه فقرای رنگین پوست. و می‌‌دانیم‌ این نظام در همه جا نواقصی دارد
که افراد را به دادگاه می‌‌کشاند. اما در‌این باره حرف نمی‌زنیم که دادستان‌های ما آمادگی پذیرش آنان را ندارند. وقتی درباره اصلاح نظام عدالت کیفری حرف می‌‌زنیم، ما به عنوان جامعه روی سه چیز تمرکز می‌‌کنیم. می‌نالیم، توئیت می‌‌کنیم، اعتراض می‌‌کنیم از دست پلیس، از دست قانون و از دست زندان. به ندرت، اگر نه هرگز، از دادستان حرف می‌‌زنیم. در پاییز ٢٠٠٩، مرد جوانی توسط پلیس بوستون بازداشت شد. او ١٨ سال داشت، سیاهپوست بود و دانش‌آموز سال آخر یک مدرسه دولتی بود.
نگاهش را به کالج دوخته بود اما شغل پاره‌وقت و دستمزد کم او، امکان مالی را که برای ثبت نام لازم بود فراهم نمی‌کرد. او طی چند تصمیم بد از مغازه‌ای ٣٠ لپ‌تاپ دزدید و در ‌اینترنت فروخت. این منجر به بازداشت او و صدور ٣٠ فقره قرار مجرمیت شد. چیزی که کریستوفر بیشتر نگرانی داشت مدت بازداشت احتمالی بود. اما چیزی که نمی‌دانست تأثیر‌ این پرونده جنایی در آینده او بود. آن روز در قسمت احضاریه‌‌ها بودم که پرونده کریستوفر به دستم رسید. و شاید به نظر برسد آن لحظه احساساتی شده بودم،
حس می‌‌کردم زندگی کریستوفر در دستان من است. ٢٩ ساله بودم، یک دادستان تازه کار، و توجهی نداشتم تصمیم‌های من چقدر ممکن است بر زندگی کریستوفر مؤثر باشد. مورد کریستوفر جدی بود و باید به طور جدی رسیدگی می‌‌شد، اما به نظر من یک برچسب جنایی برای تمام طول عمر او پاسخ درستی نبود. به طور کلی، ما دادستان‌‌ها در ابتدای کار توجه چندانی به پیامدهای تصمیمات خود نداریم، کاری با نیّت ندارم. با وجود بینش وسیع، یاد می‌‌گیریم به هر قیمت از خطر دوری کنیم، و ‌این باعث می‌‌شود بینش ما
عملاً بی‌فایده باشد. تاریخ ما را طوری شرطی کرده که تقریباً باور کرده‌ایم نظام عدالت کیفری باعث مسئولیت پذیری افراد می‌‌شود و امنیت عمومی‌ را ارتقا می‌‌دهد. در حالی که شواهد نشان می‌‌دهد واقعیت برعکس است. درباره احکامی‌ که صادر می‌‌کنیم و پرونده‌هاییکه برنده می‌‌شویم قضاوت می‌‌شود و ما دادستان‌‌ها در واقع انگیزه‌ای برای نشان دادن خلاقیت در نحوه طرح پرونده‌ها یا پذیرش خطر برای افرادی که نمی‌شناسیم نداریم. ما به یک روش قدیمی‌ چسبیده‌ایم که ما را از هدفی که همه می‌‌خواهیم به آن برسیم، دورتر می‌‌کند، و آن جوامع امن‌تر است.
بیشتر دادستان‌‌ها اگر جای من بودند کریستوفر را احضار می‌‌کردند. کسی اهمیت نمی‌دهد که چه کار می‌‌توانیم بکنیم. احضار کریستوفر برای او سابقه محسوب می‌‌شد. پیدا کردن کار برایش سخت‌تر می‌‌شد. چرخه‌ای شروع می‌‌شد که نشان دهنده ناکارآمدی نظام عدالت کیفری امروز است. کریستوفر با پرونده کیفری و بدون کار، نمی‌توانست مدرسه یا محل سکونت ثابتی داشته باشد. بدون‌ این عوامل نگهدارنده در زندگی احتمال ارتکاب جرایم بیشتر و جدی‌تر توسط کریستوفر افزایش می‌‌یافت. هر چه کریستوفر تماس بیشتری با نظام عدالت کیفری داشت احتمال بیشتری وجود داشت که او دوباره بازگردد
و دوباره و دوباره -- هر بار با هزینه‌های زیاد برای فرزندان او، برای خانواده او و برای دوستان او. و خانم‌‌ها و آقایان، این برای بقیه ما یک پیامد وحشتناک از نظر امنیت عمومی ‌است. وقتی از مدرسه حقوق بیرون آمدم، همان کاری را کردم که همه می‌‌کنند. به عنوان دادستانی بیرون آمدم که باید عدالت برقرار کند اما هرگز در کلاس‌هایم یاد نگرفتم عدالت چیست -- هیچ‌یک از ما یاد نگرفتیم. هیچ‌یک از ما. و با‌ این حال، دادستان‌‌ها قدرتمندترین افراد در نظام عدالت کیفری هستند.
قدرت ما عملاً نامحدود است. در بیشتر موارد، نه قاضی، نه پلیس، نه قانون، نه شهردار، نه دولت، نه رئیس جمهور نمی‌توانند به ما بگویند با متهمین چه کار کنیم. تصمیم به احضار کریستوفر و تشکیل پرونده کیفری برای او منحصراً مربوط به من بود. می‌توانستم برای ۳٠ جرم او قرار مجرمیت صادر کنم، برای یک جرم، یک خلاف، یا هیچکدام. باید تصمیم می‌‌گرفتم از کریستوفر تعهد بگیرم یا پرونده کیفری تشکیل دهم و در نهایت به جایی می‌‌رسیدم که کریستوفر باید به زندان می‌‌رفت. این‌‌ها تصمیم‌هایی است که دادستان‌ها هر روز به تعداد بی‌شمار می‌‌گیرند
و ما نمی‌دانیم و یاد نگرفته‌ایم این تصمیم‌‌ها می‌‌تواند چه پیامدهای شومی‌ داشته باشد. یک شب همین تابستان گذشته، در جمع کوچکی از مردان سیاهپوست از حرفه‌های مختلف و مناطق مختلف شهر بودم. ایستاده بودم و ساندویچ می‌‌خوردم مثل همه مستخدمین دولت -- (خنده) متوجه شدم آن سوی اتاق مرد جوانی منتظر است و با لبخندی به من نزدیک شد. برایم آشنا بود اما نمی‌دانستم از کجا، و قبل از‌ این که بفهمم این مرد جوان مرا بغل کرد. و ضمن تشکر گفت "شما به من اهمیت دادی و زندگی‌ام را عوض کردی."
او کریستوفر بود. خب، هرگز کریستوفر را احضار نکردم. هرگز کارش به قاضی و زندان نکشید. هرگز صاحب پرونده کیفری نشد. در عوض، با کریستوفر کار کردم: اول روی‌ این که در مقابل کارهایش مسئولیت پذیر باشد، و بعد قرار دادن او در موقعیتی که دوباره‌ اشتباه نکند. ما ٧٥ درصد رایانه‌هایی را که فروخته بود پس گرفتیم و به شرکت بست‌بای پس دادیم و یک طرح مالی آماده کردیم تا پول رایانه‌هایی را که نتوانستیم پس بدهیم، پرداخت کنیم. کریستوفر مشغول خدمات عمومی‌ شد. مطلبی‌ نوشت درباره‌ اینکه این قضیه می‌‌توانست چقدر
بر آینده او و جامعه مؤثر باشد. در امتحان ورودی کالج شرکت کرد توانست کمک مالی دریافت کند و پس از چهار سال فارغ‌التحصیل شد (تشویق) بعد از‌ این که هم را بغل کردیم به برچسب نامش نگاه کردم و فهمیدم کریستوفر مدیر یک بانک بزرگ در بوستون است. کریستوفر موفق شده بود -- و بسیار بیشتر از من پول در می‌آورد -- (خنده) همه‌ این موفقیت‌‌ها را در عرض شش سال پس از اولین بار که او را در دادگاه راکسبری دیدم به دست آورده بود. نمی‌توانستم برای موفقیت کریستوفر تضمین بدهم، اما قطعاً به سهم خود تلاش کردم تا موفق شود.
آن بیرون هزاران کریستوفر است، برخی در زندان‌های ما محبوس هستند. هزاران دادستان لازم داریم تا‌ این را بفهمند و از آنان حفاظت کنند. و کریستوفر شاغل برای امنیت عمومی بهتر از کسی است که محکوم شده. این پیروزی بزرگ‌تری برای همه ماست. وقتی به عقب نگاه می‌‌کنم، تصمیم به عدم احضار کریستوفر حس خوبی‌ می‌دهد. وقتی اولین روز او را در دادگاه راکسبری دیدم، مجرمی‌ ندیدم که آن جا‌ ایستاده. خودم را دیدم -- جوانی که نیاز به کمک داشت. وقتی که نوجوان بودم و به اتهام فروش مقدار زیادی مواد مخدر بازداشت شدم. اولاً می‌‌دانستم‌ این فرصت
چقدر در مقابل قهر نظام عدالت کیفری قدرت دارد. در آن مدت با کمک و راهنمایی وکیل و سرپرست و قضّات، به قدرت دادستان پی بردم در‌ این که زندگی‌‌ها را به جای خراب کردن تغییر دهد. و ‌این نحوه کار ما در بوستون است. به زنی که به جرم دزدی از خواربارفروشی برای سیر کردن شکم بچه‌هایش بازداشت شده بود کمک کردیم کار پیدا کند. به جای انداختن نوجوانی که مورد آزار قرار گرفته بود در زندان بزرگسالان به جرم کتک زدن نوجوان دیگر، او را تحت درمان روانپزشکی و حمایت اجتماعی قرار دادیم. دختر فراری که به جرم فحشا بازداشت شد فحشا برای زنده ماندن در خیابان‌ها،
نیاز به مکان امنی داشت تا زندگی کند و بزرگ شود-- این کمکی بود که از دست ما بر می‌‌آمد. حتی به مرد جوانی کمک کردم که از لات‌هایی می‌‌ترسید که بعد از مدرسه سروکله شان پیدا می‌‌شد طوری که یک روز صبح داخل کیفش به جای ظرف غذا یک تپانچه ٩ میلیمتری گذاشت. ما ترجیح می‌‌دهیم وقتی را که به طور طبیعی برای آماده کردن پرونده‌هایمان ماه‌‌ها و ماه‌‌ها برای دادرسی و مراحل بعدی صرف می‌‌کنیم، برای راه حل‌های واقعی صرف کنیم برای مسائلی که مطرح می‌‌شود. کدام راه برای صرف وقت بهتر است؟ ترجیح می‌‌دهید دادستان‌های شما وقت خود را چگونه سپری کنند؟ چرا ما ٨٠ میلیارد دلار
صرف زندانی می‌‌کنیم که می‌‌دانیم بی‌فایده است در حالی که می‌‌توانیم آن پول را صرف آموزش کنیم، صرف بهداشت روانی، صرف درمان اعتیاد، و صرف سرمایه‌گذاری برای اقشار ضعیف جامعه و توسعه مناطق حومه نشین؟ (تشویق) چرا باید ‌این برای شما مهم باشد؟ خب، اول‌ اینکه پول زیادی صرف می‌‌کنیم. پول ما. در برخی ‌ایالت‌‌ها ١٠٩ هزار دلار برای یک سال حبس یک نوجوان خرج می‌‌شود با شانس ٦٠ درصد که همان فرد به همان سیستم باز خواهد گشت. این میزان بازگشت سرمایه وحشتناک است.
دوم:‌ این کار درست است. اگر دادستان‌‌ها در ‌ایجاد مشکل سهم دارند لازم است در پیدا کردن راه‌حل هم تلاش کنیم و ‌این کار را با ابزارهایی انجام می‌‌دهیم که حاصل پردازش داده‌‌ها و پژوهش است. و سوم: صدای شما و رأی شما می‌تواند مؤثر باشد. دفعه بعد که انتخابات وکلای محلی برگزار شود در حوزه قضایی شما، این سؤالات را از کاندیدا‌ها بپرسید. یک: برای امنیت من و همسایه‌هایم چه خواهی کرد؟ دو: چه اطلاعاتی جمع می‌‌کنی و دادستان‌هایت را چگونه آموزش می‌‌دهی تا مطمئن شوی درست کار می‌‌کنند؟
و سه: اگر درست کار نکند برای درست کردنش چه می‌‌کنی؟ اگر نتوانند پاسخ دهند نباید ‌این کار را انجام دهند. هر یک از شما که دستش را در آغاز‌ این سخنرانی بلند کرد نمونه حیّ و حاضر از قدرت موجود در‌ این فرصت، این اقدام، این حمایت، و‌ این عشق است. شاید هر یک از شما به نحوی به خاطر هر کار بدی که کرده‌اید مجازات شده‌اید اما شاید هیچ از شما یک روز زندان لازم نداشتید تا تبدیل به افرادی شوید که امروز هستید--
تعدادی از بزرگترین متفکرین جهان. هر روز، هزاران بار در روز، دادستان‌های سراسر‌ ایالات متحده چنان قدرتی اعمال می‌‌کنند که می‌‌تواند فاجعه بار باشد به همان سرعتی که می‌‌تواند ایجاد فرصت، مداخله، حمایت، و بله، حتی ‌ایجاد عشق کند. این کیفیت‌‌ها نشانه‌های یک جامعه قدرتمند است، و یک جامعه قدرتمند، امنیت دارد. اگر جوامع ما از هم بپاشد، نگذارید وکلایی که انتخاب می‌‌کنید آن‌ها را با روش‌های کهنه، ناکارآمد و پرهزینه درست کنند. بیشتر بخواهید؛ به دادستانی رأی دهید که به مردم کمک کند بیرون زندان بمانند،
نه ‌اینکه آن‌‌ها را زندانی کند. بهتر بخواهید. شما شایسته آنید، فرزندان شما شایسته آنند، افرادی که در‌ این نظام گیر افتاده‌اند شایسته آن هستند اما بیش از همه، مردمی‌ که ما قسم خورده‌ایم حمایت‌شان کنیم و دادشان را بستانیم، نیاز به آن دارند. ما باید ما باید بهتر باشیم. متشکرم. (تشویق) متشکرم. (تشویق) خیلی متشکرم.
The following are my opinions, and do not reflect the opinions or policies of any particular prosecutor's office. (Laughter) I am a prosecutor. I believe in law and order. I am the adopted son of a police officer, a Marine and a hairdresser. I believe in accountability and that we should all be safe in our communities. I love my job and the people that do it. I just think that it's our responsibility to do it better. By a show of hands,
how many of you, by the age of 25, had either acted up in school, went somewhere you were specifically told to stay out of, or drank alcohol before your legal age? (Laughter) All right. How many of you shoplifted, tried an illegal drug or got into a physical fight -- yes, even with a sibling? Now, how many of you ever spent one day in jail for any of those decisions? How many of you sitting here today think that you're a danger to society
or should be defined by those actions of youthful indiscretion? (Laughter) Point taken. When we talk about criminal justice reform, we often focus on a few things, and that's what I want to talk to you about today. But first I'm going to -- since you shared with me, I'm going to give you a confession on my part. I went to law school to make money. I had no interest in being a public servant, I had no interest in criminal law, and I definitely didn't think that I would ever be a prosecutor.
Near the end of my first year of law school, I got an internship in the Roxbury Division of Boston Municipal Court. I knew of Roxbury as an impoverished neighborhood in Boston, plagued by gun violence and drug crime. My life and my legal career changed the first day of that internship. I walked into a courtroom, and I saw an auditorium of people who, one by one, would approach the front of that courtroom to say two words and two words only: "Not guilty." They were predominately black and brown. And then a judge, a defense attorney and a prosecutor would make life-altering decisions about that person without their input.
They were predominately white. As each person, one by one, approached the front of that courtroom, I couldn't stop but think: How did they get here? I wanted to know their stories. And as the prosecutor read the facts of each case, I was thinking to myself, we could have predicted that. That seems so preventable... not because I was an expert in criminal law, but because it was common sense. Over the course of the internship, I began to recognize people in the auditorium,
not because they were criminal masterminds but because they were coming to us for help and we were sending them out without any. My second year of law school I worked as a paralegal for a defense attorney, and in that experience I met many young men accused of murder. Even in our "worst," I saw human stories. And they all contained childhood trauma, victimization, poverty, loss, disengagement from school, early interaction with the police and the criminal justice system, all leading to a seat in a courtroom. Those convicted of murder were condemned to die in prison,
and it was during those meetings with those men that I couldn't fathom why we would spend so much money to keep this one person in jail for the next 80 years when we could have reinvested it up front, and perhaps prevented the whole thing from happening in the first place. (Applause) My third year of law school, I defended people accused of small street crimes, mostly mentally ill, mostly homeless, mostly drug-addicted, all in need of help. They would come to us,
and we would send them away without that help. They were in need of our assistance. But we weren't giving them any. Prosecuted, adjudged and defended by people who knew nothing about them. The staggering inefficiency is what drove me to criminal justice work. The unfairness of it all made me want to be a defender. The power dynamic that I came to understand made me become a prosecutor. I don't want to spend a lot of time talking about the problem. We know the criminal justice system needs reform, we know there are 2.3 million people in American jails and prisons,
making us the most incarcerated nation on the planet. We know there's another seven million people on probation or parole, we know that the criminal justice system disproportionately affects people of color, particularly poor people of color. And we know there are system failures happening everywhere that bring people to our courtrooms. But what we do not discuss is how ill-equipped our prosecutors are to receive them. When we talk about criminal justice reform, we, as a society, focus on three things. We complain, we tweet, we protest
about the police, about sentencing laws and about prison. We rarely, if ever, talk about the prosecutor. In the fall of 2009, a young man was arrested by the Boston Police Department. He was 18 years old, he was African American and he was a senior at a local public school. He had his sights set on college but his part-time, minimum-wage job wasn't providing the financial opportunity he needed to enroll in school. In a series of bad decisions, he stole 30 laptops from a store and sold them on the Internet. This led to his arrest
and a criminal complaint of 30 felony charges. The potential jail time he faced is what stressed Christopher out the most. But what he had little understanding of was the impact a criminal record would have on his future. I was standing in arraignments that day when Christopher's case came across my desk. And at the risk of sounding dramatic, in that moment, I had Christopher's life in my hands. I was 29 years old, a brand-new prosecutor, and I had little appreciation for how the decisions I would make would impact Christopher's life. Christopher's case was a serious one
and it needed to be dealt with as such, but I didn't think branding him a felon for the rest of his life was the right answer. For the most part, prosecutors step onto the job with little appreciation of the impact of our decisions, regardless of our intent. Despite our broad discretion, we learn to avoid risk at all cost, rendering our discretion basically useless. History has conditioned us to believe that somehow, the criminal justice system brings about accountability and improves public safety,
despite evidence to the contrary. We're judged internally and externally by our convictions and our trial wins, so prosecutors aren't really incentivized to be creative at our case dispositions, or to take risks on people we might not otherwise. We stick to an outdated method, counterproductive to achieving the very goal that we all want, and that's safer communities. Yet most prosecutors standing in my space would have arraigned Christopher. They have little appreciation for what we can do. Arraigning Christopher would give him a criminal record, making it harder for him to get a job,
setting in motion a cycle that defines the failing criminal justice system today. With a criminal record and without a job, Christopher would be unable to find employment, education or stable housing. Without those protective factors in his life, Christopher would be more likely to commit further, more serious crime. The more contact Christopher had with the criminal justice system, the more likely it would be that he would return again and again and again -- all at tremendous social cost to his children, to his family and to his peers. And, ladies and gentlemen,
it is a terrible public safety outcome for the rest of us. When I came out of law school, I did the same thing as everybody else. I came out as a prosecutor expected to do justice, but I never learned what justice was in my classes -- none of us do. None of us do. And yet, prosecutors are the most powerful actors in the criminal justice system. Our power is virtually boundless. In most cases, not the judge, not the police, not the legislature, not the mayor, not the governor, not the President
can tell us how to prosecute our cases. The decision to arraign Christopher and give him a criminal record was exclusively mine. I would choose whether to prosecute him for 30 felonies, for one felony, for a misdemeanor, or at all. I would choose whether to leverage Christopher into a plea deal or take the case to trial, and ultimately, I would be in a position to ask for Christopher to go to jail. These are decisions that prosecutors make every day unfettered, and we are unaware and untrained of the grave consequences of those decisions.
One night this past summer, I was at a small gathering of professional men of color from around the city. As I stood there stuffing free finger sandwiches into my mouth, as you do as public servant -- (Laughter) I noticed across the room, a young man waving and smiling at me and approaching me. And I recognized him, but I couldn't place from where, and before I knew it, this young man was hugging me. And thanking me. "You cared about me, and you changed my life." It was Christopher.
See, I never arraigned Christopher. He never faced a judge or a jail, he never had a criminal record. Instead, I worked with Christopher; first on being accountable for his actions, and then, putting him in a position where he wouldn't re-offend. We recovered 75 percent of the computers that he sold and gave them back to Best Buy, and came up with a financial plan to repay for the computers we couldn't recover. Christopher did community service. He wrote an essay reflecting on how this case could impact his future and that of the community.
He applied to college, he obtained financial aid, and he went on to graduate from a four-year school. (Applause) After we finished hugging, I looked at his name tag, to learn that Christopher was the manager of a large bank in Boston. Christopher had accomplished -- and making a lot more money than me -- (Laughter) He had accomplished all of this in the six years since I had first seen him in Roxbury Court. I can't take credit for Christopher's journey to success, but I certainly did my part to keep him on the path.
There are thousands of Christophers out there, some locked in our jails and prisons. We need thousands of prosecutors to recognize that and to protect them. An employed Christopher is better for public safety than a condemned one. It's a bigger win for all of us. In retrospect, the decision not to throw the book at Christopher makes perfect sense. When I saw him that first day in Roxbury Court, I didn't see a criminal standing there. I saw myself -- a young person in need of intervention. As an individual caught selling a large quantity of drugs in my late teens,
I knew firsthand the power of opportunity as opposed to the wrath of the criminal justice system. Along the way, with the help and guidance of my district attorney, my supervisor and judges, I learned the power of the prosecutor to change lives instead of ruining them. And that's how we do it in Boston. We helped a woman who was arrested for stealing groceries to feed her kids get a job. Instead of putting an abused teenager in adult jail for punching another teenager, we secured mental health treatment and community supervision.
A runaway girl who was arrested for prostituting, to survive on the streets, needed a safe place to live and grow -- something we could help her with. I even helped a young man who was so afraid of the older gang kids showing up after school, that one morning instead of a lunchbox into his backpack, he put a loaded 9-millimeter. We would spend our time that we'd normally take prepping our cases for months and months for trial down the road by coming up with real solutions to the problems as they presented. Which is the better way to spend our time?
How would you prefer your prosecutors to spend theirs? Why are we spending 80 billion dollars on a prison industry that we know is failing, when we could take that money and reallocate it into education, into mental health treatment, into substance abuse treatment and to community investment so we can develop our neighborhoods? (Applause) So why should this matter to you? Well, one, we're spending a lot of money. Our money. It costs 109,000 dollars in some states to lock up a teenager for a year,
with a 60 percent chance that that person will return to the very same system. That is a terrible return on investment. Number two: it's the right thing to do. If prosecutors were a part of creating the problem, it's incumbent on us to create a solution and we can do that using other disciplines that have already done the data and research for us. And number three: your voice and your vote can make that happen. The next time there's a local district attorney's election in your jurisdiction, ask candidates these questions.
One: What are you doing to make me and my neighbors safer? Two: What data are you collecting, and how are you training your prosecutors to make sure that it's working? And number three: If it's not working for everybody, what are you doing to fix it? If they can't answer the questions, they shouldn't be doing the job. Each one of you that raised your hand at the beginning of this talk is a living, breathing example of the power of opportunity, of intervention, of support
and of love. While each of you may have faced your own brand of discipline for whatever malfeasances you committed, barely any of you needed a day in jail to make you the people that you are today -- some of the greatest minds on the planet. Every day, thousands of times a day, prosecutors around the United States wield power so great that it can bring about catastrophe as quickly as it can bring about opportunity, intervention, support and yes, even love.
Those qualities are the hallmarks of a strong community, and a strong community is a safe one. If our communities are broken, don't let the lawyers that you elect fix them with outdated, inefficient, expensive methods. Demand more; vote for the prosecutor who's helping people stay out of jail, not putting them in. Demand better. You deserve it, your children deserve it, the people who are tied up in the system deserve it, but most of all, the people that we are sworn to protect and do justice for demand it. We must,
we must do better. Thank you. (Applause) Thank you. (Applause) Thank y