021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چشم اندازی علمی تخیلی از عشق از نگاه یک هولوگرام ۳۱۸ ساله

Monica Byrne

A sci-fi vision of love from a 318-year-old hologram

مونیکا بایرن نویسنده داستانهای علمی تخیلی، جهانی سرشار از شخصیت‌هایی که با کلیشه‌های نژادی ، اجتماعی و جنسیتی ما ضدیت دارند را به تصویر می‌کشد. در این اجرا ، بایرن در نقش یک هولوگرام به اسم پیلار ظاهر می‌شود که داستانی از عشق و شکست از آینده ای دور، زمانی که بشر از زمین مهاجرت کرده و در کل دنیا ساکن شده را مخابره می‌کند. او می‌گوید: "قرار دادن تصور خودت از آینده در برابر چیزی که واقعا اتفاق می‌افتد، همیشه جالب است."


تگ های مرتبط :

سرگذشت، حادثه، ماجرا, سالخورده, زیبایی
آیا به نظرتون واقعی میام؟ امیدوارم اینطور باشه. مطمئن نیستم که دارید اینو می‌بینید یا نه، اما من فقیط میخوام به جلو یک نگاهی بندازم و مطمئن باشم شما اونجایید. من یک نیم دایره در شن هایی که مقابل من قرار دارند کشیدم من ازش رد نمیشم و اینطور به نظر میاد که توی هوا شناورم. حالا من در هوای آزاد ایستادم، در ساحل و زیر یک درخت خرما، دقیقا در همان نقطه ای که زمانی شما بودید. من ۱۲ دقیقه با شما دارم. یک محدودیت می‌گذارم. همسر من، نوید،زمانی می‌گفت که (ضدیت کلیشه جنسیتی: معرفی نوید با جنسیت زن)
بی نهایت امکان پذیری بدتری دشمن یک سازنده است. برای مثال، این لباس، من ازش خواستم که برام چیزی رو طراحی کنه که ممکنه یک کشیش در قرن ۲۳ در قاهره بپوشه. اما ما تنها ۳ روز برای ساختنش زمان داشتیم، و تنها پارچه ای که داشتیم یک ملحفه قدیمی بود که یکی دیگر از ساکنان، جا گذاشته بود. اما اون انجامش داد، و این عالیه. و اون بهش نگاه کرد و گفت، این اثباتی بر این مدعاست -- آفرینش به محدودیت نیاز داره." پس با این ۱۲ دقیقه، قصد دارم درمورد بزرگترین کشف خودم بگم. برای همه عمرم، فکر و ذکرم زندگی همیشگی بوده، و میدونم که این فکر توی سر خیلی از شماها هم هست.
شاید خوشحال بشید اگر بدونید پژوهشهاتون جواب خواهد داد. من ۳۱۸ سال دارم. متوسط طول عمر انسان، الان ۴۳۲ سال هست. و کار من این بوده که طول عمر انسان رو بی نهایت کنم. و من هیچگاه از خودم نپرسیدم که ما زمانی به نقطه ای خواهیم رسید که قانع باشیم. اما مدام برعکس اون اتفاق میفته: هر چی بیشتر زندگی می‌کنیم، دوست داریم که هنوزم بیشتر زندگی کنیم و کمتر میخوایم که بمیریم. چه کسی میتونه مارو سرزنش کنه؟ دنیا خیلی بزرگه. همیشه چیزای بیشتری برای دیدن هست. همین دیروز،
داشتم راجع به این میخوندم که چطور میشه یک قایق رو در اروپا به آب انداخت و جزیره به جزیره دور دنیا رو گشت. و بعضی از جزیره ها، روستاهایی دارند که میتونی توشون بمونی و ازشون دیدن کنی و زیر سایه سیاره مشتری بخوابی، و جزیره دیگه ای وجود داره که توش فقط یک آهنگساز هست که میشینه و برای اقیانوس ماندولین مینوازه. و جزیره هایی وجود دارند که هیچکسی توشون نیست و هیچوقت هم نبوده، و بنابراین میتونی بری و لذت ببری از لمس پاهات با ماسه هایی که هیچ کس تاحالا اونارو لمس نکرده تو میتونی ۴۰۰ سال رو فقط مشغول این کار باشی. همین الان، ماه داره از شمال شرق بالا میاد.
من با چشم غیرمسلح میتونم شهرهای روی اونو ببینم. اونها مانند خوشه‌های عصبی به هم متصل هستند؛ ماریاپولیس در قطب جنوب و راماچاندران در خط استوا. و تهران جدید در دریای آرام. اونجا، جاییه که من و نوید با هم دیدار کردیم. ما هر دو هنرمندایی بودیم در مرکز شهر روزی که همو دیدیم، ما داشتیم توی میدون آزادی از کنار هم رد می‌شدیم، که شونه هامون به هم خورد. و من برگشتم که معذرت خواهی کنم و اون، بدون گفتن سلام و یا حتی معرفی خودش یا هر چیزی، گفت، "خب، چرا فکر نمیکنی که ما از هم رد شدیم؟" و قبل از هر چیز، با خودم فکر کردم، "تو دیگه از کجا پیدات شد؟"
ولی بعد، سوال منو آزار داد، چون جوابش خیلی سادست. من گفتم، "ما از هم رد نشدیم، چون ذرات بنیادی، جرم دارند و به خاطر اینکه فاصله بین ذرات بنیادی توسط انرژی پیوند پر شدند که اونها هم خصوصیات جرم رو دارند، و ما اینو ۸۰۰ ساله که میدونیم." اون احتمالا توی یکی از اون حس و حالایی بود که دلش میخواد با غریبه ها درگیر بشه. یا شایدم فقط می‌خواست مخ منو بزنه، چون به من نگاه کرد و گفت، "میدونستم اینو میگی. عمیق تر فکر کن". و بعد، کمربندشو درآورد، این کمربندی که من الان پوشیدم،
و گفت: "دنیای ما ساخته شده که ذرات جرم داشته باشند. بدون اون محدودیت اساسی، ما با سرعت نور از بین هم رد میشدیم و هیچوقتم نمی‌فهمیدیم." و اینطوری رابطه عاشقانه ما شروع شد. من و نوید هیچوقت موضوع کم نمی آوردیم که دربارش صحبت کنیم. هیچوقت! باورنکردنی بود. مثل این بود که ما هر دو قهرمان هایی بودیم که با هم از یک محدوده کوهستانی بالا می‌رفتیم و مرتبا به چشم اندازهای جدیدی می‌رسیدیم، و این صورفلکی جدید و فوق العاده از کلمات از ما بیرون می اومد تا اونها رو توصیف کنیم.
و ما به محض اینکه اونها رو می‌ساختیم، فراموشش می‌کردیم، و اونها رو بر روی دوشمون می‌انداختیم ومی‌رفتیم سراغ چیز بعدی و همینطور بالا می‌رفتیم. یا یک بار یادمه، نوید گفت که گفتگوی ما مثل این می‌مونه که داریم همیشه نان درست می‌کنیم، و ما همیشه یک مقداری آرد به اون اضافه می‌کنیم و یک مقدار هم آب، و اون رو تا می‌کنیم و باز از اول و هیچوقت نمی‌رسیم که اون رو بپزیم. اگر همه فکر و ذکر من زندگی جاودانه بود، فکر و ذکر نوید لمس کردن بود. استعداد خاصی براش داشت. همه کارهاش حول همین مسئله می‌چرخید. بدن من براش مثل یک بوم نقاشی می‌موند، و اون انگشتاش رو به آرومی روی صورت من میکشید
و من میتونستم حرکتش رو احساس کنم و اون عاشق اون لحظه بود که من قادر نبودم فرق بین بدن اون و خودم رو بگم یا وقتی که، بر روی من دراز میکشید و شونه هامون روی هم بود و میگفت، "پیلار، چرا اینقدر خوبه؟" و من می‌گفتم، "نمی‌دونم!" و اون همیشه یه جواب به شوخی داشت، برای سوال شوخ خودش، اما جوابی که امروز یادم میاد اینه، "حس خوبی داره چون جهان محدودیت هاش رو انتخاب کرده، و ما اثر هنری اون هستیم" قرار دادن تصور خودت از آینده در برابر چیزی که واقعا اتفاق میفته، همیشه جالبه.
در زمان شما، دانشمندان فکر می‌کردند که انسان ها میتونند خودشون رو فریز کنند و در آینده از خواب بیدار بشن. و اونها این کارو کردند -- ولی بعدش از دنیا رفتند. در زمان شما، دانشمندا فکر می‌کردند که انسان ها می‌تونند اعضای بدنشون رو جایگزین کنند، و با این کار عمرشون رو صدها سال افزایش بدن، این کارو کردند، ولی در نهایت، اونها باز هم مردند. در زمان شما، زمین تنها جایی هست که مردم درش زندگی می‌کنند. در زمان من، زمین جایییه که مردم میان که بمیرن پس وقتی نشانه هاش در نوید ظاهر شد، دوستان من فکر کردند من همون کاری رو خواهم کرد که هر کس دیگه ای انجام میده، که خداحافظی و فرستادن اون به زمین باشه،
تا هیچکدوم مجبور نباشیم به دیگری نگاه کنه، یا دور و بر اون یکی باشه یا به دیگری فکر کنه... شکست در زنده ماندن. بیش از هر چیز، اونها نمیخواستند که دور و بر جسم اون باشند اونها بهش می‌گفتند "رو به زوال"، گرچه خودش، دوستش داشت، تغییراتی که داشت اتفاق می افتاد، با قوانین ذاتی اون، روز به روز و مستقل از خواست اون. من نوید رو به زمین فرستادم. اما خودم هم باهاش اومدم یکی از دوستامون رو به یاد میارم، که درست قبل از رفتن گفت: "من فکر می‌کنم این کار خیلی گستاخانه است،
چرا که فکر میکنی قوانین برای تو نیستند، یا فکر میکنی که عشق تو خیلی خاصه". اما من این کارو کردم. حتی اینجا روی زمین، من به کارم بر روی افزایش طول عمر ادامه دادم. برای من اتفاق نیفتاد که واکنش دیگه ای بتونه وجود داشته باشه. من برگشتم به چیزی که نوید به من گفته بود در اون روز، در میدان آزادی که بدون اون محدودیت اصلی-- دنیایی که جرم را به ماده تبدیل کرده-- ما وجود نخواهیم داشت. این یک قانونه. قانون دیگه اینه که تمامی جرم ها منوط به آنتروپی هستند. و هیچ راهی وجود نداره که بدون جرم در این جهان باشیم.
میدونم. من همه چیز رو امتحان کردم. تلاش کردم تا یک جعبه فوتون بسازم که در اون میدان هیگز تغییر می‌کرد. تلاش کردم تا تمام حرکات زیراتمی در بدنم را ضبط کنم و اونها رو در یک دور بسته بازپخش کنم، هیچکدوم جواب ندادند. اما نوآوری آخر من ساخت یک بعد سیم پیچ بود با مرزهای یک بدن که در آن زمان بی نهایت آهسته تر حرکت می‌کرد، اما تصویر اون در زمان عادی حرکت می‌کرد. آن جسم در دنیای ما به شکل یک هولوگرام ظاهر می‌شود-- اینجاست ولی اینجا نیست. وقتی متوجه شدم که انجامش دادم، به سمت اتاق اون دویدم، با خوشحالی زیاد، تا بهش بگم که انجامش دادم،
حرکت در فضا که تقریبا به چشم هرکس عادی می اومد، حتی به چشم خودم، و رفتم تا کنار اون دراز بکشم، فراموش کردم، و افتادم روی اون. من راهی برای زندگی ابدی پیدا کردم، با هزینه یک چیزی که نوید بیش از هرچیزی دوست داشت، که لمس کردن و لمس شدن بود. اون منو انداخت بیرون. ولی من هنوز داشتم نگاش می‌کردم. امروز انسان ها ۴۰۰ سال عمر می‌کنند، و ما باز هم می میریم. و وقتی زمان مرگ فرا میرسه، فرد در حال مرگ هنوز هم ملحفه رو روی خودش میکشه، و بازوهاش از داخل به رنگ بنفش و آبی در میان،
و نفس اونها کمتر و کمتر میشه، انگار که دارن به خواب میرن. همیشه فکر می‌کردم که ماجراجویی هست که به زندگی معنی میده. و مرگ تنها یک مسئله است که هنوز راه حلش رو کشف نکردیم. اما شاید یک زندگی تنها به این خاطر معنی پیدا میکنه که یک روز به پایان می‌رسه. شاید این تعارض هست: محدودیت ها، محدود نمی کنند، اونها آزادی کامل رو به ما میدن. آه... امروز صبح یک رعد و برق زد. برای امشب هم یکی دیگه پیش بینی شده، اما الان آسمان صافه. من نمی‌تونم اینجا، باد رو حس کنم،
اما از یکی از مراقب ها که رد میشد پرسیدم که چجوریه، و اون گفت که مثل کره آب شده، گرم بوده. جوابی شایسته همسر من. من باید راهی برای برگشتن به جسم پیدا کنم. و تا اون زمان، من هیچ فضایی رو اشغال نمی‌کنم جز فضایی که شما
Do I look real to you? Hope so. I have no idea if you're seeing this, but I'm just going to look ahead and trust that you're there. I've drawn a semicircle in the sand in front of me so I don't walk past it and look like I'm floating in midair. Right now I'm standing in the open air, on a beach under a palm tree, in the exact spot where your stage used to be. I have 12 minutes with you. I set a limit. My wife Navid once said that infinite possibility is a creator's worst enemy.
For example, this dress: I'd asked her to design something that a priest might have worn in 23rd-century Cairo. But we only had three days to make it, and the only fabric we had was an old duvet cover that another resident left behind. But she did it, and it's perfect. And she looked at it and said, "Proof of concept -- creation needs constraint." So with these 12 minutes, I'm going to tell you about my greatest discovery. For my whole life, my obsession has been eternal life, as I know it is so many of yours. You may be happy to know that your research will pay off.
I am 318 years old. The average human lifespan is now 432 years, and my work has been to extend the human lifespan indefinitely. And I've never questioned that someday, we'll reach a point where we'll be content. But the opposite keeps happening: the longer we live, the longer we want to live, the less we want to die. Who can blame us? The universe is so big. There won't ever not be more to see. Just yesterday, I was reading about how you can take out a boat on Europa
and sail from island to island all over the planet, and some of the islands have villages that you can stay and visit and sleep under the shadow of Jupiter. And then there's this other island where there's just one songwriter who sits and plays mandolin for the ocean. And then there are others where there's no one and there never has been, and so you go just for the pleasure of touching your foot to sand that no foot has ever touched before. You could spend 400 years doing just that. Right now the Moon is rising in the Northeast. I can see the cities on it with my naked eye.
They're connected like nerve clusters: Mariapolis on the South Pole, and Ramachandran on the Equator. And New Tehran in the Sea of Tranquility. That's where Navid and I met. We were both artists downtown. The day we met, we were passing each other in Azadi Square, and we bumped shoulders. And I turned to apologize and she, without saying hello or introducing herself or anything, said, "Well, why do you think we didn't just pass through each other?" And first of all, I thought, "Who the hell are you?" But second, the question annoyed me,
because the answer is so simple. I said, "We didn't pass through each other because elementary particles have mass and because the space between elementary particles is filled with the binding energy that also has the properties of mass, and we've known that for 800 years." She must have been in one of those moods where she likes to mess with strangers. Or maybe she was just flirting with me, because she looked at me and said, "I thought you'd say that. Think deeper." And then she took off her belt, this belt that I'm wearing now,
and she said, "Our universe is built so that particles have mass. Without that basic constraint, we'd have just passed right through each other at the speed of light and never even known." And that's how our romance began. Navid and I never ran out of things to talk about. Never. It was incredible. It was like we were both heroes climbing up into a mountain range together and we kept arriving at new vistas, and these new, perfect constellations of words
would come out of us to describe them. And we'd forget them as soon as we made them, and throw them over our shoulder and go on to the next thing, on and up. Or one time, Navid said that our talk was like we were always making bread, and that we were always adding in a little more flour and a little more water, and folding it in and turning it over and never getting around to baking it. If my obsession was eternal life, Navid's obsession was touch. She had a genius for it. All of her work revolved around it. My body was like a canvas for her,
and she would draw her fingertip down over my face so slowly that I couldn't feel it moving. And she was obsessed with the exact moment when I would stop being able to tell the difference between her body and mine. Or she would just lie across me and dig her shoulder into mine and say, "Pilar, why does this feel so good?" I'd say, "I don't know!" And she always had a facetious answer for her facetious question, but the answer I remember today is, "It feels good because the universe chose its constraints, and we are its art."
It's always funny what you think the future is going to be like versus what it turns out to be. In your time, scientists thought humans could freeze themselves and wake up in the future. And they did -- but then they died. In your time, scientists thought humans could replace organs and extend life for hundreds of years. And they did, but eventually, they died anyway. In your time, Earth is the only place people live. In my time, Earth is the place people come to die. So when Navid started to show the signs, our friends assumed I would do what everyone does,
which is say goodbye and send her to Earth, so that none of us would have to look at her or be around her or think about her and her ... failure to keep living. More than anything, they didn't want to be around her actual physical body. They kept referring to it as "declining," even though she herself was fascinated by it, the changes it was going through, following the rules of its nature day by day, independent of her will. I did send Navid to Earth. But I came with her. I remember a friend of ours, just before we left, said,
"I just think it's arrogant, like the rules don't apply to you, like you think your love is that special." But I did. So, even here on Earth, I kept working on how to extend life. It didn't occur to me that there could be any other response. I kept going back to that thing that Navid said to me that day in Azadi Square, that without that basic constraint -- a universe that granted mass to matter -- we would not exist. That's one rule. Another rule is that all mass is subject to entropy.
And there is no way to be in this universe without mass. I know. I tried everything. I tried creating a photon box where the Higgs field was altered. I tried recording all subatomic movements in my body and replaying them on closed loop. Nothing worked. But my final innovation was to create a coil dimension with the boundaries of a body in which time moved infinitely slower, but whose projection would appear to move in normal time. That body would then appear in our universe as a hologram -- here but not here. When I realized I'd done it,
I ran to her room, so happy to tell her I'd done it, moving through space almost normally to all eyes, even to my own, and went to lie down next to her, and forgot, and fell right through her. I'd found a way to eternal life, at the expense of the one thing Navid loved most, which was to touch and be touched. And she threw me out. I still got to watch, though. Humans live 400 years now, and we still die. And when death comes,
the dying still pick at their bedsheets, and their arms break out in blue and violet blooms on the insides, and their breaths get further and further apart, like they're falling asleep. I've always thought that what gives a life meaning is adventure. And death is just a problem we haven't discovered the solution to yet. But maybe a life has meaning only because it ends. Maybe that's the paradox: constraints don't constrain, they allow perfect freedom. (Sighs) There was a thunderstorm here this morning.
There is another forecast for tonight, but for now the sky is clear. I can't feel the wind here, but I just asked one of the caretakers who passed by what it felt like, and she said it felt warm, like melted butter. An answer worthy of my wife. I have to find my way back to the flesh. Until then, I take up no space but the space