021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

یک شاعر جوان ماجرای دارفور را روایت می‌کند

Emtithal Mahmoud

A young poet tells the story of Darfur

Emtithal "Emi" Mahmoud writes poetry of resilience, confronting her experience of escaping the genocide in Darfur in verse. She shares two stirring original poems about refugees, family, joy and sorrow, asking, "Will you witness me?"


تگ های مرتبط :

Africa, Children, Art
۱۰ ساله بودم که به معنای کلمه‌ی «نسل‌کشی» پی بردم. سال ۲۰۰۳ بود، و به مردم کشورم به دلیل نژادشان، به طرز وحشیانه‌ای حمله شده بود -- صدها هزار نفر به قتل رسیدند میلیون‌ها نفر ناپدید شدند، یک ملت به دست دولت خودش از هم پاشیده شد. پدر و مادرم بلافاصله شروع به انتقاد از این بحران کردند. من واقعاً آن را درک نمی‌کردم، به جز این حقیقت که در حال از بین بردن پدر و مادرم بود. یک روز، مادرم را در حال گریه دیدم و از او پرسیدم، چرا این همه آدم را دفن می‌کنیم؟ کلماتی که او برای توصیف نسل‌کشی برای دختر ۱۰ ساله‌اش استفاده کرد را به یاد ندارم،
اما آن احساس را به یاد دارم. ما احساس می‌کردیم کاملاً تنهاییم، مثل این که هیچ کس صدایمان را نمی‌شنید، انگار کاملاً نامرئی بودیم. آن زمان بود که اولین شعرم را درباره دارفور سرودم. من شعر می‌گفتم تا مردم را قانع کنم که صدایمان را بشنوند و ما را ببینند، و این‌گونه بود که چیزی فهمیدم که من را تغییر داد. می‌توان راحت دیده شد. منظورم این است که، به من نگاه کنید -- یک زن جوان آفریقایی هستم که روسری بر سر دارم، با لهجه آمریکایی صحبت می‌کنم با داستانی که حتی بی‌رحم‌ترین صبح‌های دوشنبه را جذاب جلوه می‌دهد. ولی سخت می‌توان مردم را قانع کرد که استحقاق دیده شدن را دارند.
این را در یکی از روز‌های دبیرستان آموختم. وقتی معلمم از من خواست ارائه‌ای در مورد دارفور داشته باشم. من مشغول تنظیم پروژکتور بودم که یکی از همکلاسی‌هایم گفت: «چرا باید در این مورد صحبت کنی؟ به ما فکر نمی‌کنی و این که باعث می‌شود چه احساسی داشته باشیم؟» (صدای خنده) من در چهارده سالگی نمی‌دانستم به او چه بگویم، یا رنج خود را در آن لحظه به او توضیح دهم، یا در هر لحظه که مجبور بودیم در این باره صحبت نکنیم. کلمات او من را به روزها و شب‌هایی برد که در دارفور بودم، ما مجبور بودیم ساکت باشیم؛ زمان‌هایی که در زمان صبحانه صحبت نمی‌کردیم
چرا که صدای هواپیما‌های جنگی، هر صدایی را در خود محو می‌کرد. من را به روز‌هایی برد که به ما گفته می‌شد نه تنها سزاوار شنیده شدن نیستیم، بلکه حق زنده بودن را نیز نداریم. و آن زمان بود که معجزه‌ای رخ داد، در آن کلاس، زمانی که همه دانش‌آموزان بر روی صندلی‌های خود نشستند و من شروع به صحبت کردم، با وجود بازگشت این احساس که من سزاوار بودن در آن‌جا نبودم، که به آن‌جا تعلق نداشتم یا حق نداشتم سکوت را بشکنم. زمانی که صحبت کردم، و همکلاسی‌هایم به من گوش می‌کردند، ترسم از بین رفت.
ذهنم آرام شد، و احساس امنیت کردم. صدای عزاداری‌هایمان به گوش می‌رسید، احساس دست‌هایی که مرا در آغوش می‌گرفتند، مانند دیوار‌های محکمی که ما را در کنار هم نگاه می‌داشتند. مثل این که در خلاء بودم. من شعر را به خاطر عمیق بودنش انتخاب کردم. زمانی که با کسی روبرو می‌شوی، ذهن، بدن و روح می‌گویند «نظاره‌گر من باش»، مشتاقانه آگاه شدن از انسانیت خودتان غیرممکن است. این همه چیز را برای من تغییر داد. به من شجاعت داد. من هر روز قدرت نظاره کردن را تجربه می‌کنم،
و به این دلیل، من تمامیت دارم. پس اکنون می‌پرسم: آیا نظاره‌گر من هستید؟ آن‌ها میکروفن را به من می‌دهند و شانه‌هایم زیر این فشار خم می‌شوند. این زن می‌گوید، «یک میلیون پناهجو سودان جنوبی را ترک کرده‌اند. نظری دارید؟» من راه رفتن بر روی کفش‌هایی که مادرم خریده را احساس می‌کنم، با التماس می‌پرسم: آیا می‌مانیم، یا گریختن امن‌تر است؟ این اعداد در ذهنم طنین‌انداز می‌شوند: یک میلیون نفر رفته‌اند، دو میلیون نفر آواره شده‌اند،
۴۰۰ هزار نفر در دارفور کشته شده‌اند. و زبانم بند می‌آید، مثل این که همه آن اجساد همین‌جا در گلوی من دفن شده‌اند. جایی که زمانی کشور ما بود، شمال و جنوب و شرق و غربش، آن قدر ناآرام شد که حتی (رود) نیل هم نتوانست ما را در کنار هم نگاه دارد، و شما از من می‌خواهید که حرفم را خلاصه کنم؟ طوری در مورد اعداد صحبت می‌کنند که انگار دیگر این اتفاق‌ها نمی‌افتد انگار ۵۰۰ هزار نفر در سوریه کشته نشده‌اند، انگار ۳ هزار نفر در حال مقاومت نهایی در جنوب مدیترانه نیستند، انگار کتاب‌هایی پر از حقایق در مورد نسل‌کشی‌های ما نوشته نشده‌اند،
و اکنون از من می‌خواهند یک حقیقت بنویسم. حقیقت: ما هرگز در زمان صبحانه، صحبت نکردیم چون جنگنده‌ها صدای ما را می‌بلعیدند. حقیقت: پدربزرگم نمی‌خواست خانه را ترک کند، پس در یک منطقه جنگی مُرد. حقیقت: یک شاخه در حال سوختن بدون خدا تنها یک آتش است. من فاصله بین چیزی که می‌دانم و چیزی که گفتنش پشت میکروفن امن است را می‌سنجم. من در مورد اندوه صحبت می‌کنم؟ در مورد آوارگی؟ آیا به خشونت اشاره می‌کنم؟ این که هیچ وقت به سادگی چیزی که در تلویزیون می‌بینید نیست؟
این که قبل از روشن شدن دوربین، هفته‌ها ترس وجود دارد؟ آیا به او درباره بدن‌هایمان می‌گویم؟ که ۶۰ درصد آن‌ها را آب تشکیل می‌دهد؟ ولی همچنان مثل یک تکه چوب می‌سوزیم و با قربانی شدن به هیزم تبدیل می‌شویم؟ در مورد مردانی می‌گویم که زودتر مُردند؟ مادرانی که مجبور به تماشای کشتار بودند؟ که آن‌ها به دنبال فرزندانمان آمدند، آن‌ها را سرتاسر قاره پراکنده کردند تا زمانی که خانه‌هایمان نابود شدند؟ که حتی کاخ‌ها با یک بمب ویران می‌شوند؟ آیا در مورد سالمندانمان می‌گویم؟ قهرمان‌هایمان، که برای دویدن خیلی ضعیف بودند، و ارزش تیر خوردن هم نداشتند،
این که چگونه آن‌ها را پشت سر هم با دست‌ها بالای سر، تفنگ‌هایشان بر پشتشان به آتش می‌انداختند؟ این که چگونه عصاهایشان، آتش را زنده نگه می‌داشت؟ درکش برای یک مشت سیم و یک شنونده خیلی سخت است. خیلی بی‌رحمانه است، مثل دره‌ای که از دود بلندشده از کشته‌هایمان پر شده است. آیا گفتن آن با شعر بهتر است؟ آیا یک بیت شعر می‌تواند به یک کفن تبدیل شود؟ اگر ملایم‌تر بگویم، کمتر آزاردهنده خواهد بود؟ اگر گریه کردن من را نبینید، بهتر گوش می‌کنید؟ اگر میکروفن را خاموش کنیم، درد از بین می‌رود؟ چرا هر کلمه مثل آخرین حرف من است؟
سی ثانیه قطعه صوتی، و حالا سه دقیقه برای شعر. زبانم خشک می‌شود، همانگونه که مُردیم، خاکستر شدیم، با این که هیچ‌وقت زغال نبودیم. حس می‌کنم پای چپم بی‌حس شده، و متوجه می‌شوم زانوهایم قفل شده‌اند، و آماده ضربه می‌شوند. من هیچ‌وقت کفش‌هایی را نمی‌پوشم که نتوانم با آن‌ها بدوم. سپاسگزارم. (صدای تشویق) می‌خواهم با یک یادداشت مثبت خداحافظی کنم، چرا که این دوگانگی زندگی بوده است: هر وقت گریه کردن را یاد گرفتم، آموخته‌ام که چگونه پس از آن لبخند بزنم.
پس شروع می‌کنم. «شما رویای بزرگی دارید یا ۴۰۰ هزار روش برای گریه کردن.» برای زینب. من یک دختر غمگین هستم، اما چهره‌ام برنامه‌های دیگری دارد، تمرکز انرژی بر لبخند زدن، و هدر ندادن آن بر روی درد. نخستین چیزی که از من گرفتند، خواب بود، پلک‌های سنگین اما چشم‌های باز، در این فکر که شاید چیزی را جا انداخته‌ام، شاید سواره نظام هنوز در حال آمدن است. آن‌ها نیامدند، پس من بالش‌های بزرگ‌تری خریدم.
(صدای خنده) مادربزرگم می‌توانست هر دردی را درمان کند با صحبت کردن از زندگی. و او گفت که من می‌توانم یک دزد را در یک انبار بخندانم در میان این جنگ خشونت‌آمیز. جنگ از غم و اندوه، یک تخت‌خواب ازدواج شکسته می‌سازد. فقط می‌خواهی ناپدید شوی، اما قلبت نمی‌تواند تکه‌های کافی برای ترک کردن پیدا کند. اما شادی -- شادی، سپر ما در زمان طی کردن مرز‌های میهن از بین رفته‌مان است. ترکیبی شتاب‌زده از داستان‌ها و چهره‌ها که پس از نابودی عطر و طعم، زمان زیادی باقی می‌ماند. حافظه‌ای که حتی بر سخت‌ترین لحظات هم غلبه می‌کند،
حافظه من با روز‌های خندیدن تا به گریه رسیدن یا گریه کردن تا به خنده رسیدن رنگ‌آمیزی شده. خنده و اشک، هر دو واکنش‌های غیرارادی انسان هستند، نمایانگر ظرفیت ما برای ابراز احساسات. پس به من اجازه می‌دهند که نشان دهم اگر شما را می‌خندانم، این معمولاً عامدانه است. و اگر شما را می‌گریانم، همچنان به نظرم زیبا هستید. این برای دختر عمویم زینب است، که در یک بعد از ظهر بستری است. او را از آخرین باری که در سودان با هم بودیم، ندیده بودم، و در کنار تخت او در بیمارستان بودم
در یک ساختمان ۴۰۰ ساله در فرانسه. زینب می‌خواست شعر بشنود. ناگهان انگلیسی، عربی و فرانسوی کافی نبودند. هر کلمه‌ای که می‌شناختم، به صدا‌های تهی تبدیل شدند، و زینب گفت، «خب، شروع کن.» (صدای خنده) و من هر چیزی که می‌توانستم برای او خواندم، و ما خندیدیم، و ما عاشق آن بودیم، و آن، مهم‌ترین صحنه‌ای بود که بر روی آن ایستادم، خانواده‌ام در اطرافم بودند، با اندک افرادی که از یک جنگ بی‌رحمانه باقی مانده بودند. ولی ما توانستیم مرواریدهایی از این زندگی بسازیم؛
با افرادی که نه تنها خندیدن را به من آموختند، بلکه زندگی کردن در مقابل مرگ را به من یاد دادند. کسانی که دست‌هایشان را به سمت آسمان گرفتند، فاصله تا خورشید را اندازه گرفتند و گفتند، «بخند، من قرار است تو را آن‌جا ببینم.» و برای زینب -- زینبی که به من عشق را در جایی مثل فرانسه آموخت، زینبی که می‌خواست شعرهایی را در بستر مرگش بشنود -- فیبرومیالژی . [نام بیماری] عضلات قلبش منبسط شدند تا زمانی که از کار باز ایستادند. و او دستم را گرفت و باعث شد حس کنم ارزشمند هستم. و من گفتم، «زینب،
عجیب نیست که تنها مشکل تو این است که قلبت زیادی بزرگ بود؟» سپاسگزارم. (صدای تشویق)
I was 10 years old when I learned what the word "genocide" meant. It was 2003, and my people were being brutally attacked because of their race -- hundreds of thousands murdered, millions displaced, a nation torn apart at the hands of its own government. My mother and father immediately began speaking out against the crisis. I didn't really understand it, except for the fact that it was destroying my parents. One day, I walked in on my mother crying, and I asked her why we are burying so many people. I don't remember the words that she chose
to describe genocide to her 10-year-old daughter, but I remember the feeling. We felt completely alone, as if no one could hear us, as if we were essentially invisible. This is when I wrote my first poem about Darfur. I wrote poetry to convince people to hear and see us, and that's how I learned the thing that changed me. It's easy to be seen. I mean, look at me -- I'm a young African woman with a scarf around my head, an American accent on my tongue and a story that makes even the most brutal of Monday mornings seem inviting. But it's hard to convince people that they deserve to be seen.
I learned this in my high school classroom one day, when my teacher asked me to give a presentation about Darfur. I was setting up the projector when a classmate of mine said, "Why do you have to talk about this? Can't you think about us and how it will make us feel?" (Laughter) My 14-year-old self didn't know what to say to her, or how to explain the pain that I felt in that moment, and in every moment that we were forced not to talk about "this." Her words took me back to the days and nights on the ground in Darfur, where we were forced to remain silent; where we didn't speak over morning tea
because the warplanes overhead would swallow any and all noise; back to the days when we were told not only that we don't deserve to be heard but that we do not have a right to exist. And this is where the magic happened, in that classroom when all the students started taking their seats and I began to speak, despite this renewed feeling that I didn't deserve to be there, that I didn't belong there or have a right to break the silence. As I talked, and my classmates listened, the fear ebbed away.
My mind became calm, and I felt safe. It was the sound of our grieving, the feel of their arms around me, the steady walls that held us together. It felt nothing like a vacuum. I choose poetry because it's so visceral. When someone is standing in front of you, mind, body and soul, saying "Witness me," it's impossible not to become keenly aware of your own humanity. This changed everything for me. It gave me courage. Every day I experience the power of witness,
and because of that, I am whole. And so now I ask: Will you witness me? They hand me the microphone as my shoulders sink under the weight of this stress. The woman says, "The one millionth refugee just left South Sudan. Can you comment?" I feel my feet rock back and forth on the heels my mother bought, begging the question: Do we stay, or is it safer to choose flight? My mind echoes the numbers: one million gone, two million displaced,
400,000 dead in Darfur. And this lump takes over my throat, as if each of those bodies just found a grave right here in my esophagus. Our once country, all north and south and east and west, so restless the Nile couldn't hold us together, and you ask me to summarize. They talk about the numbers as if this isn't still happening, as if 500,000 didn't just die in Syria, as if 3,000 aren't still making their final stand at the bottom of the Mediterranean, as if there aren't entire volumes full of fact sheets about our genocides,
and now they want me to write one. Fact: we never talked over breakfast, because the warplanes would swallow our voices. Fact: my grandfather didn't want to leave home, so he died in a war zone. Fact: a burning bush without God is just a fire. I measure the distance between what I know and what is safe to say on a microphone. Do I talk about sorrow? Displacement? Do I mention the violence, how it's never as simple as what you see on TV,
how there are weeks' worth of fear before the camera is on? Do I tell her about our bodies, how they are 60 percent water, but we still burn like driftwood, making fuel of our sacrifice? Do I tell her the men died first, mothers forced to watch the slaughter? That they came for our children, scattering them across the continent until our homes sank? That even castles sink at the bite of the bomb? Do I talk about the elderly, our heroes, too weak to run, too expensive to shoot, how they would march them,
hands raised, rifles at their backs, into the fire? How their walking sticks kept the flames alive? It feels too harsh for a bundle of wires and an audience to swallow. Too relentless, like the valley that filled with the putrid smoke of our deaths. Is it better in verse? Can a stanza become a burial shroud? Will it sting less if I say it softly? If you don't see me cry, will you listen better? Will the pain leave when the microphone does? Why does every word feel as if I'm saying my last? Thirty seconds for the sound bite,
and now three minutes for the poem. My tongue goes dry the same way we died, becoming ash, having never been coal. I feel my left leg go numb, and I realize that I locked my knees, bracing for impact. I never wear shoes I can't run in. Thank you. (Applause) So, I wanted to leave on a positive note, because that's the paradox that this life has been: in the places where I learned to cry the most, I also learned how to smile after. So, here goes.
"You Have a Big Imagination or 400,000 Ways to Cry." For Zeinab. I am a sad girl, but my face makes other plans, focusing energy on this smile, so as not to waste it on pain. The first thing they took was my sleep, eyes heavy but wide open, thinking maybe I missed something, maybe the cavalry is still coming. They didn't come, so I bought bigger pillows. (Laughter) My grandmother could cure anything
by talking the life out of it. And she said that I could make a thief in a silo laugh in the middle of our raging war. War makes a broken marriage bed out of sorrow. You want nothing more than to disappear, but your heart can't salvage enough remnants to leave. But joy -- joy is the armor we carried across the borders of our broken homeland. A hasty mix of stories and faces that lasts long after the flavor is gone. A muscle memory that overcomes even the most bitter of times, my memory is spotted with days of laughing until I cried,
or crying until I laughed. Laughter and tears are both involuntary human reactions, testaments to our capacity for expression. So allow me to express that if I make you laugh, it's usually on purpose. And if I make you cry, I'll still think you are beautiful. This is for my cousin Zeinab, bedridden on a random afternoon. I hadn't seen her since the last time we were in Sudan together, and there I was at her hospital bedside in a 400-year-old building in France.
Zeinab wanted to hear poems. Suddenly, English, Arabic and French were not enough. Every word I knew became empty noise, and Zeinab said, "Well, get on with it." (Laughter) And I read her everything that I could, and we laughed, and we loved it, and it was the most important stage that I've ever stood on, surrounded by family, by remnants of a people who were given as a dowry to a relentless war but still managed to make pearls of this life; by the ones who taught me to not only laugh,
but to live in the face of death; who placed their hands across the sky, measuring the distance to the sun and saying, "Smile; I'm gonna meet you there." And for Zeinab -- Zeinab, who taught me love in a place like France, Zeinab, who wanted to he.ar poems on her deathbed -- Dilated fibromyalgia. Her heart muscles expanded until they couldn't function. And she held me, and she made me feel like gold. And I said, "Zeinab, isn't it strange that your only problem
is that your heart was too big?" Thank you. (Applause)