021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

هنری ساخته شده ازاعتماد، آسیب پذیری و ارتباط

Marina Abramović

An art made of trust, vulnerability and connection

Marina Abramović's art pushes the boundary between audience and artist in pursuit of heightened consciousness and personal change. In her groundbreaking 2010 work, "The Artist Is Present," she simply sat in a chair facing her audience, for eight hours a day ... with powerfully moving results. Her boldest work may still be yet to come -- it's taking the form of a sprawling art institute devoted to experimentation and simple acts done with mindful attention. "Nothing happens if you always do things the same way," she says. "My method is to do things I'm afraid of, the things I don't know, to go to territory that nobody's ever been."


تگ های مرتبط :

Art, Collaboration, Communication
حالا... بگذارید برگردیم به عقب. سال ۱۹۷۴. نگارخانه‌ای در جایی در این جهان هست، و دختر جوان ۲۳ ساله‌ای در جایی در آن گالری ایستاده. جلوی او میزی هست. بر روی میز ۷۶ شیء برای لذت و برای درد وجود دارد. چیزهایی مانند یک لیوان آب، یک کت، یک کفش، یک رُز. همچنین چاقو، تیغ صورت تراشی، چکش و هفت تیری با یک گلوله نیز هست. به آنها گفته شده، «من یک شی هستم.
شما می‌توانید از طرف من از هریک از اشیاء روی میز استفاده کنید من تمامی مسئولیت‌ها را قبول می‌کنم-- حتی اگر شما مرا بکشید. و این برای مدت ۶ ساعت خواهد بود.» ابتدای این نمایش آسان بود. افراد به من آب می‌دادند تا بخورم. یا رُز را می‌دادند. ولی خیلی زود، مردی بود که قیچی را برداشت و لباس مرا قیچی کرد، و سپس آنها خارهای رُز را برداشتند و آن را روی شکم من فرو کردند. یک نفر تیع صورت‌تراشی را برداشت و گردن من را برید و خون نوشید، و هنوز اثر زخم را دارم. زن ها به مردان می‌گویند که چه بکنند. و مردان به من تجاوز نکردند زیرا این در محیط باز بود،
و همه آن در انظار مردم بود، و آنها با همسران‌شان بودند. آنها مرا به اطراف کشیدند و مرا روی میز گذاشتند، و چاقو را در میان پاهای من قرار دادند. یکی هفت تیر را روی شقیقه های من گذاشت. و فرد دیگری هفت تیر را برداشت و شروع به دعوا کرد. و بعد از شش ساعت وقتی تمام شد، من ... شروع کردم به طرف مردم رفتن. من آشفته و ژولیده بودم. نیمه برهنه، پر از خون و اشکی که بر صورت سرازیر بود. و همه فرار کردند، آنها فقط فرار کردند. آنها نمی‌توانستند به عنوان یک انسان طبیعی با من روبرو شوند.
و سپس --- آنچه که اتفاق افتاد این بود که رفتم به هتل، ساعت ۲ بامداد بود. و جلوی آینه به خودم نگاه کردم٬ یک دسته موی سفید من شده بود. بسیار خوب-- لطفا چشم بندهایتان را بردارید. به جهان نمایش خوش آمدید. قبل از هر چیز، بگذارید توضیح دهم که نمایش چیست. هنرمندان بسیار زیادی، معناهای بسیار متفاوتی از نمایش کرده‌اند، اما معنای من خیلی ساده هست. نمایش ساختار ذهنی و جسمی است که نمایشگر در زمان مشخصی
در جایی در مقابل تماشاگران می‌آفریند و سپس گفتگوی انرژی اتفاق می‌افتد. تماشاگر و نمایشگر با هم یک قطعه هنری را به نمایش در می‌آورند. و تفاوت بین نمایش و تئاتر بسیار بزرگ هست. در تئاتر، چاقو واقعا چاقو نیست و خون رب گوجه هست. در نمایش، خون، خون هست٬ تیغ و چاقو ابزار هستند. همه اینها در زمان واقعی صورت می‌گیرند، و نمی‌توان نمایش را تمرین کرد، زیرا خیلی از این کارها را هرگز نمی‌توانی دوبار انجام دهی. و این خیلی مهم هست نمایش --- می‌دانید، هم انسانها همواره از چیزهای بسیار ساده می‌هراسند.
ما از رنج ، از درد، از مرگ می‌هراسند. خُب کاری که من می کنم ... این نوع هراس را به روی صحنه در مقابل تماشاگران می‌آورم. من از انرژی شما استفاده می‌کنم، و با این انرژی می‌توانم بدنم را تا جایی که می‌توانم به جلو بکشم. و خودم را از این ترس و هراس آزاد کنم. و من آینه شما هستم. اگر من بتوانم این کا را بکنم، شما هم می‌توانید. بعد از بلگراد که زادگاه من هست، من به آمستردام رفتم. و می‌دانید، من از چهل سال پیش نمایش اجرا کرده‌ام. در اینجا من الی را دیدم،
او فردی بود که من عاشقش شدم. ما برای ۱۲ سال با هم نمایش اجرا کردیم. شما چاقو، هفت تیر و گلوله را می‌شناسید، من اینها را با عشق و اعتماد عوض کردم. خب برای اینکه اینکار را بکنی باسد به آن شخص کاملاً اعتماد کنی زیرا تیرِ کمان درست به قلب تو نشانه گرفته شده. خُب قلب می‌تپد و آدرنالین خون بالا می‌رود و خیلی چیزهای دیگه، موضوع همه‌اش مربوط به اعتماد است، اعتماد کامل به انسان دیگر. ارتباط ما ۱۲ سال طول کشید، و ما بر روی موضوعات زیادی کارکردیم، با انرژی هر دوی مونت و مذکر. و از آنجایی که هر ارتباطی پایان می‌پذیرد، ارتباط ما هم پایان یافت. ما مانند سایر مردم به هم تلفن نکردیم و بگویم
ببین « تمام شد». ما روی دیوار چین برای خداحافظی راه رفتیم. من از بخش رود زرد شروع کردم، و او از بیابان گبی شروع کرد. هر یک ما ۲٫۵۰۰ کیلومتر، در مدت سه ماه راه رفتیم. کوه بود، سختی بود، و دشوار بود مسیری از ۱۲ استان چین که قبل از سال ۱۹۸۷ که درهای چین باز شود بود. ما موفق شدیم که در میان راه همدیگر را ملاقات و خداحافظی کنیم و سپس ارتباط ما قطع شد. و اکنون نگاه من کاملا به همگان تغییر کرده است. و یکی از مهم‌ترین چیزهایی که من در آنها روزها ساختم
"بالکان باروک" بود. و این زمان جنگ‌های بالکان بود، من می‌خواستم یک تصویر کاریزماتیک و گیرنده خلق کنم، چیزی برای هر جنگی در هر زمانی، زیرا جنگ بالکان اکنون پایان یافته، اما همواره جنگی در جایی وجود دارد. در اینجا من ۲٫۵۰۰ قطعه استخوان گاو مرده را تمیز می کنم. شما نمی‌توانید خون را بشوید، هرگز نمی‌توانید ننگ جنگ را بشوید. خب من برای مدت شش ساعت، شش روز جنگ بر آمده از این استخوان‌ها را شستم، و بوی غیر قابل تحمل آنها قابل تحمل شد. سپس اما چیزی در خاطره ها ماندنی شد. می‌خواهم چیزی را نشان دهم که زندگی مرا واقعا تغییر داد،
و این نمایشی در موزه هنر مدرن نیویورک بود، که به تازگی اجرا کردم. این نمایش ... هنگامی که به مسئول موزه گفتم، « من تنها می‌خواهم روی یک صندلی بنشینم، تنها یک صندلی خالی جلوی من باشد، و هر کسی از مردم می‌تواند بیاید و تا زمانی که بخواهد جلوی من بنشیند.» موزه دار به من گفت، این احمقانه هست، میدونی اینجا نیویورک هست، این صندلی خالی خواهد ماند، کسی وقت ندارد که جلوی تو بنشیند.» ( خنده حضار) اما من برای سه ماه نشستم. و هر روز ۸ ساعت نشستم. با باز شدن موزه ...
و در روزهای جمعه که موزه ده ساعت باز بود ۱۰ ساعت نشستم، و هرگز حرکت نکردم. میز را برداشتم و خاموش نشستم، و این همه چیز را تغییر داد. این نمایش، در ۱۰ الی ۱۵ سال پیش-- هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. اما در واقع نیاز مردم برای تجربه چیزی متفاوت، مردم دیگر مثل گذشته نبودند-- ارتباط یک به یک بود. من مردم را نگاه می‌کردم، آنها می‌آمدند و روبروی می‌نشستند، اما آنها باید برای ساعت‌ها و ساعت‌ها منتظر می‌ماندند تا نوبتشان برسد، که بنشینند. و چه اتفاقی افتاد؟
آنها را توسط دیگران مشاهده شدند، ازآنها عکس گرفته شود، و یا فیلمبرداری شود، و آنها توسط من مشاهده شدند و جایی برای فرار به جز فرار به خودشان نبود. و این یک تفاوت ایجاد کرد. درد و رنج بسیاری در آنجا بود، هنگامی که در چشمان کس دیگری نگاه می‌کنید چیزهای باورنکردنی در آنها وجود دارد، چرا که نگاه به افراد کاملا غریبه، که هرگز با او یک کلمه هم حرف نزدی-- همه چیز اتفاق می افتد. متوجه شدم هنگامی که بعد از سه ماه از روی آن صندلی بلند شدم، دیگر آن فرد قبلی نیودم. و متوجه شدم که من مأموریت بسیار بزرگی دارم، که باید درباره این تجربه
با دیگران گفتگو کنم. برای من اینگونه ایده ای متولد شد که موسسه هنرهای نمایشی غیر مادی را داشته باشم. زیرا اندیشه درباره غیرمادی ( معنویت)، نمایش، هنری بر پایه زمان است. این مانند نقاشی نیست. شما نقاشی بر روی دیوار می کشید، فردا نقاشی آنجاست. نمایش، اگر آن را از دست بدهید، تنها خاطره ای از آن خواهید داشت، و یا داستانی که دیگری برای شما می‌گویند، اما شما واقعا همه چیز را از دست دادید. پس شما باید آنجا باشید. و به نظر من، اگر درباره هنر معنوی صحبت کنید، موسیقی در بالاترین سطح-- کاملا در بالاترین جایگاه قرار دارد،
زیرا این غیرمادی ترین هنر هست. و بعد از آن نمایش هست، و بعد هر چیز دیگری. این طرز تفکر من هست. این موسسه قرار است در هادسون در شمال ایالت نیویورک صورت پذیرد، و تلاش می‌کنیم با «رم کولهاس» (هنرمند معمار) ایده ای بسازیم. این خیلی ساده هست. اگر می‌خواهید تجربه کنید، باید زمان‌تان را به من بدهید. باید قبل ز اینکه وارد ساختمان شوید قرارداد را امضا کنید، که تمام ۶ ساعت را بطور کامل بگذارید، باید تعهد اخلاقی بدهید. این چیز بسیار از مُد افتاده‌ای هست، اما اگر شما به تعهدتان پایبند نباشید و زودتر بروید-- این مشکل من نخواهد بود.
اما این تجربه، این شش ساعت هست. و پس از اینکه پایان یافت، شما گواهینامه اتمام آن را خواهید گرفت، ببرید خانه و اگر خواستید آن را قاب کنید. ( خنده حضار) این سالن آشناسازی است. مردم ابه اینجا می‌ایند، اولین کاری که می‌کنند لباس آزمایشگاه می پوشند. این بسیار مهم هست که از یک تماشگر به تجربه‌گر قدم بگذارید. و سپس به اتاق کمدها می روید و ساعت، ایفون، آی پد و کامپیوتر و هر چیز دیجیتال دیگری را آنجا می‌گذارید. و زمانی آزادی را برای خودتان برای اولین بار خواهید داشت. زیرا هیچ چیز بدی در تکنولوژی نیست،
نوع استفاده ما از تکنولوژی اشتباه است. زمانی که برای خودمان داریم را از دست می‌دهیم. این موسسه‌ هست که در واقع زمان را به تو برمی گرداند. خب کاری که می‌کنی این هست که ابتدا شروع به راه رفتن می‌کنی، و سرعت خودت را کم می کنی، تو به سادگی (به زندگی) بر می‌گردید. بعد از راه رفتن آرام، یاد می‌گیرید که چگونه آب بنوشید-- خیلی ساده، نوشیدن آب برای حدود نیم ساعت. بعد از آن، به اتاق مغناطیس می‌روید، ما جریان مغناطیسی را بر بدن شما عبور می‌دهیم. و بعد از آن، به اتاق کریستال می‌روید. بعد از آنجا، به اتاق خیره شدن به چشمانتان می روید،
و بعد از اتاق خیره شدن، به اتاقی می‌روید که در آن داراز می‌کشید. خب این سه وضعیت اصلی بدن انسان هستند، نشستن، ایستادن و دراز کشیدن. و آرام راه رفتن. این اتاق صداست. سپس بعد از اینکه همه اینها را دیدید، شما خودتان را از لحاظ جسمی و ذهنی آماده کردید، سپس شما آماده دیدن چیزی برای مدت طولانی هستید، مانند هنر غیرمادی. این می‌تواند موسیقی باشد، اُپرا باشد، یا یک قطعه تئاتر، یک فیلم یا رقصی ویدئویی باشد. شما روی صندلی هایی راحتی خواهید نشست زیرا الآن شما راحت هستید. روی صندلی‌های راحتی،
شما به جایی برده می‌شوید که درآنجا کار (هنری) را می‌بینید. اگر خوابتان برد، که احتمالش خیلی زیاد هست چون که روزی طولانی می‌باشد، شما به پارکینگ برده می‌شوید. ( خنده حضار) میدانید که خوابیدن بسیار مهم ست. در خواب هم شما هنوز هنر را دریافت می‌کنید. خُب در پارکینگ، شما زمان معینی را خواهید گذراند، و سپس بعد از آن بر می گردید، و چنانچه چیزهای بیشتری را بخواهید می‌توانید ببینید یا اینکه به خانه بر می گردید. این موسسه درحال حاضر مجازی هست. اکنون من در حال ایجاد موسسه‌ام در برزیل هستم،
و سپس در استرالیا خواهد بود، و سپس در کانادا و جاهای دیگر. و این فقط تجربه یک روش ساده ای هست برای اینکه به سادگی در زندگی خودتان برسید. شمردن برنج می‌تواند چیز دیگری باشد. ( خنده حضار) اگر بتوانید برنج را بشمارید زندگی را نیز میتوانید بسازید. چطور می شود برای مدت شش ساعت برنج را شمرد؟ این بطور باورنکردی مهم هست. می‌دانید، شما در طیفی از خستگی، عصبانیت ناامیدی و عجز دراثر از ناتونی شمردن مقداری برنج قرار می‌گیرید. سپس به میزا ن غیر قابل باوری از آرامش و صلح پس از پایان کار دست خواهید یافت---
یا با شمردن شن در بیابان. یا در موقعیت کاملا سکوت و بی صدایی قرار بگیرید--- شما هدفن بر گوش دارید و هیچ صدایی را نمی‌شنوید، شما با هم هستند ولی بدون هیچ صدایی، با دیگران سکوت را تجربه می‌کنید، تنها یک سکوت ساده. ما همواره اینکار را در زندگی می‌کنیم و به همین دلیل ما تغییر نمی کنیم. شما کارهایی در زندگی می‌کنید-- زمانی که شما هر چیزی را به روش همیشگی انجام دهید هیچ اتفاقی نمی افتد. اما روش من انجام کارهایی است که من از آنها هراس دارم یا می‌ترسم، چیزهایی که نمی‌دانم، مثل رفتن به منطقه‌ای که هرگز کسی در آنجا نبوده است.
و سپس اضافه کردن شکست ها نیز هست. فکر می کنم شکست خوردن مهم هست چون اگر جایی بروی ، اگر آزمایشی را بکنی، می‌توانی شکست بخوری. اگر تو به به آن منطقه نروی شکست نمی خوریی، در واقع شما خودتان را بارها و بارها تکرار می کنید. فکر می‌کنم اکنون انسان نیاز به تغییردارد، و تنها تغییری که انجام می‌شود تفییر در سطح شخصیت هست. شما باید تغییر را در خودتان ایجاد کنید. زیرا تنها راه تغییر آگاهی و تغییر جهان پیرامون ما، با تغییر خودت شروع می‌شود. خیلی آسان هست که از جهان و اینکه چیزها درست نیستند
و دولت‌ها فاسد هستند و گرسنگی در جهان هست و جنگ‌ هست، و انسانها کشته می‌شوند انتقاد کرد. اما آنچه که ما در سطح شخصی انجام می‌دهیم-- سهم ما از کل آنها چیست؟ آیا می‌توانید برگردید به طرف فرد کنار دستی‌تان و برای دو دقیقه کامل در چشمان او نگاه کنید، همین الان؟ (پچ پچ) من از شما دو دقیقه از وقتتان را خواستم، این زمان خیلی کمی خست. آرام تنفس کنید، سعی کنید چشمک نزنید، سعی کنید آگاه به خود نباشید. آرام باشید. و تنها به چشمان غریبه‌ای نگاه کنید. ( سکوت) از اعتماد شما سپاسگزارم.
( تشویق) کریس اندرسون: سپاسگزارم بسی
Now... let's go back in time. It's 1974. There is the gallery somewhere in the world, and there is a young girl, age 23, standing in the middle of the space. In the front of her is a table. On the table there are 76 objects for pleasure and for pain. Some of the objects are a glass of water, a coat, a shoe, a rose. But also the knife, the razor blade, the hammer and the pistol with one bullet. There are instructions which say,
"I'm an object. You can use everything on the table on me. I'm taking all responsibility -- even killing me. And the time is six hours." The beginning of this performance was easy. People would give me the glass of water to drink, they'd give me the rose. But very soon after, there was a man who took the scissors and cut my clothes, and then they took the thorns of the rose and stuck them in my stomach. Somebody took the razor blade and cut my neck and drank the blood, and I still have the scar. The women would tell the men what to do.
And the men didn't rape me because it was just a normal opening, and it was all public, and they were with their wives. They carried me around and put me on the table, and put the knife between my legs. And somebody took the pistol and bullet and put it against my temple. And another person took the pistol and they started a fight. And after six hours were finished, I... started walking towards the public. I was a mess. I was half-naked, I was full of blood and tears were running down my face. And everybody escaped, they just ran away.
They could not confront myself, with myself as a normal human being. And then -- what happened is I went to the hotel, it was at two in the morning. And I looked at myself in the mirror, and I had a piece of gray hair. Alright -- please take off your blindfolds. Welcome to the performance world. First of all, let's explain what the performance is. So many artists, so many different explanations, but my explanation for performance is very simple.
Performance is a mental and physical construction that the performer makes in a specific time in a space in front of an audience and then energy dialogue happens. The audience and the performer make the piece together. And the difference between performance and theater is huge. In the theater, the knife is not a knife and the blood is just ketchup. In the performance, the blood is the material, and the razor blade or knife is the tool. It's all about being there in the real time, and you can't rehearse performance,
because you can't do many of these types of things twice -- ever. Which is very important, the performance is -- you know, all human beings are always afraid of very simple things. We're afraid of suffering, we're afraid of pain, we're afraid of mortality. So what I'm doing -- I'm staging these kinds of fears in front of the audience. I'm using your energy, and with this energy I can go and push my body as far as I can. And then I liberate myself from these fears. And I'm your mirror. If I can do this for myself, you can do it for you.
After Belgrade, where I was born, I went to Amsterdam. And you know, I've been doing performances since the last 40 years. And here I met Ulay, and he was the person I actually fell in love with. And we made, for 12 years, performances together. You know the knife and the pistols and the bullets, I exchange into love and trust. So to do this kind work you have to trust the person completely because this arrow is pointing to my heart. So, heart beating and adrenaline is rushing and so on, is about trust, is about total trust to another human being.
Our relationship was 12 years, and we worked on so many subjects, both male and female energy. And as every relationship comes to an end, ours went too. We didn't make phone calls like normal human beings do and say, you know, "This is over." We walked the Great Wall of China to say goodbye. I started at the Yellow Sea, and he started from the Gobi Desert. We walked, each of us, three months, two and a half thousand kilometers. It was the mountains, it was difficult. It was climbing, it was ruins. It was, you know, going through the 12 Chinese provinces,
this was before China was open in '87. And we succeeded to meet in the middle to say goodbye. And then our relationship stopped. And now, it completely changed how I see the public. And one very important piece I made in those days was "Balkan Baroque." And this was the time of the Balkan Wars, and I wanted to create some very strong, charismatic image, something that could serve for any war at any time, because the Balkan Wars are now finished, but there's always some war, somewhere. So here I am washing two and a half thousand dead, big, bloody cow bones.
You can't wash the blood, you never can wash shame off the wars. So I'm washing this six hours, six days, and wars are coming off these bones, and becoming possible -- an unbearable smell. But then something stays in the memory. I want to show you the one who really changed my life, and this was the performance in MoMa, which I just recently made. This performance -- when I said to the curator, "I'm just going to sit at the chair, and there will be an empty chair at the front, and anybody from the public can come and sit as long as they want." The curator said to me, "That's ridiculous, you know, this is New York,
this chair will be empty, nobody has time to sit in front of you." (Laughter) But I sit for three months. And I sit everyday, eight hours -- the opening of the museum -- and 10 hours on Friday when the museum is open 10 hours, and I never move. And I removed the table and I'm still sitting, and this changed everything. This performance, maybe 10 or 15 years ago -- nothing would have happened. But the need of people to actually experience something different,
the public was not anymore the group -- relation was one to one. I was watching these people, they would come and sit in front of me, but they would have to wait for hours and hours and hours to get to this position, and finally, they sit. And what happened? They are observed by the other people, they're photographed, they're filmed by the camera, they're observed by me and they have nowhere to escape except in themselves. And that makes a difference. There was so much pain and loneliness,
there's so much incredible things when you look in somebody else's eyes, because in the gaze with that total stranger, that you never even say one word -- everything happened. And I understood when I stood up from that chair after three months, I am not the same anymore. And I understood that I have a very strong mission, that I have to communicate this experience to everybody. And this is how, for me, was born the idea to have an institute of immaterial performing arts. Because thinking about immateriality, performance is time-based art.
It's not like a painting. You have the painting on the wall, the next day it's there. Performance, if you are missing it, you only have the memory, or the story of somebody else telling you, but you actually missed the whole thing. So you have to be there. And in my point, if you talk about immaterial art, music is the highest -- absolutely highest art of all, because it's the most immaterial. And then after this is performance, and then everything else. That's my subjective way. This institute is going to happen in Hudson, upstate New York,
and we are trying to build with Rem Koolhaas, an idea. And it's very simple. If you want to get experience, you have to give me your time. You have to sign the contract before you enter the building, that you will spend there a full six hours, you have to give me your word of honor. It's something so old-fashioned, but if you don't respect your own word of honor and you leave before -- that's not my problem. But it's six hours, the experience. And then after you finish, you get a certificate of accomplishment, so get home and frame it if you want.
(Laughter) This is orientation hall. The public comes in, and the first thing you have to do is dress in lab coats. It's this importance of stepping from being just a viewer into experimenter. And then you go to the lockers and you put your watch, your iPhone, your iPod, your computer and everything digital, electronic. And you are getting free time for yourself for the first time. Because there is nothing wrong with technology, our approach to technology is wrong. We are losing the time we have for ourselves. This is an institute to actually give you back this time.
So what you do here, first you start slow walking, you start slowing down. You're going back to simplicity. After slow walking, you're going to learn how to drink water -- very simple, drinking water for maybe half an hour. After this, you're going to the magnet chamber, where you're going to create some magnet streams on your body. Then after this, you go to crystal chamber. After crystal chamber, you go to eye-gazing chamber, after eye-gazing chamber, you go to a chamber where you are lying down. So it's the three basic positions of the human body, sitting, standing and lying.
And slow walking. And there is a sound chamber. And then after you've seen all of this, and prepared yourself mentally and physically, then you are ready to see something with a long duration, like in immaterial art. It can be music, it can be opera, it can be a theater piece, it can be film, it can be video dance. You go to the long duration chairs because now you are comfortable. In the long duration chairs, you're transported to the big place where you're going to see the work. And if you fall asleep, which is very possible because it's been a long day,
you're going to be transported to the parking lot. (Laughter) And you know, sleeping is very important. In sleeping, you're still receiving art. So in the parking lot you stay for a certain amount of time, and then after this you just, you know, go back, you see more of the things you like to see or go home with your certificate. So this institute right now is virtual. Right now, I am just making my institute in Brazil, then it's going to be in Australia, then it's coming here, to Canada and everywhere. And this is to experience a kind of simple method,
how you go back to simplicity in your own life. Counting rice will be another thing. (Laughter) You know, if you count rice you can make life, too. How to count rice for six hours? It's incredibly important. You know, you go through this whole range of being bored, being angry, being completely frustrated, not finishing the amount of rice you're counting. And then this unbelievable amount of peace you get when satisfying work is finished -- or counting sand in the desert. Or having the sound-isolated situation -- that you have headphones, that you don't hear anything,
and you're just there together without sound, with the people experiencing silence, just the simple silence. We are always doing things we like in our life. And this is why you're not changing. You do things in life -- it's just nothing happens if you always do things the same way. But my method is to do things I'm afraid of, the things I fear, the things I don't know, to go to territory that nobody's ever been. And then also to include the failure. I think failure is important because if you go, if you experiment, you can fail.
If you don't go into that area and you don't fail, you are actually repeating yourself over and over again. And I think that human beings right now need a change, and the only change to be made is a personal level change. You have to make the change on yourself. Because the only way to change consciousness and to change the world around us, is to start with yourself. It's so easy to criticize how it's different, the things in the world and they're not right, and the governments are corrupted and there's hunger in the world and there's wars -- the killing.
But what we do on the personal level -- what is our contribution to this whole thing? Can you turn to your neighbor, the one you don't know, and look at them for two full minutes in their eyes, right now? (Chatter) I'm asking two minutes of your time, that's so little. Breathe slowly, don't try to blink, don't be self-conscious. Be relaxed. And just look a complete stranger in your eyes, in his eyes. (Silence) Thank you for trusting me. (Applause) Chris Anderson: Thank you.
Thank