021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

یک شخصیت مشهوردنیای سرگرمی و زندگی پر معنایش

Norman Lear, Eric Hirshberg

An entertainment icon on living a life of meaning

In the 1970s (and decades following), TV producer Norman Lear touched the lives of millions with culture-altering sitcoms like All in the Family, The Jeffersons and Good Times, pushing the boundaries of the era and giving a primetime voice to underrepresented Americans. In an intimate, smart conversation with Eric Hirshberg, he shares with humility and humor how his early relationship with "the foolishness of the human condition" shaped his life and creative vision.


تگ های مرتبط :

Social Change, Creativity, Communication
اریک هیرشبرگ: فکر می کنم که نورمن نیازی به معرفی نداره، اما مخاطبین TED جهانی‌اند، و متنوع، پس به من گفته شده تا با زندگی نامه اش شروع کنم، که به راحتی کل ۱۸ دقیقه را خواهد گرفت. پس بجای آن ما ۹۳ سال را در ۹۳ ثانیه یا کمتر انجام می دهیم. ( خنده حضار ) در نیو همپشایر متولد شدی، نورمن لیر: نیوهیون، کنتی کت. اریک هیرشبرگ: نیوهیون، کنتی کت. (خنده حضار) نورمن لیر: هفت ثانیه زیاد شد. اریک هیرشبرگ: کاملا درسته. (خنده حضار)
تو درنیوهیون، کنتی کت بدنیا آمدی. پدرت یک خلاف کار بود-- درست میگم. وقتی نه سالت بود او را به زندان بردند. ۵۲ ماموریت به عنوان خلبان جنگی در جنگ جهانی دوم داشتی. وقتی برگشتی -- نورمن لیر: اپراتور رادیو. اریک هیرشبرگ: به لس آنجلس آمدی تا وارد هالیوود شوی، ابتدا در تبلیغات، و بعد در تلویزیون. آموزشی به عنوان یک نویسنده، به شکل رسمی نداشتی، اما راهت رو به زور بازکردی. جهش بزرگ تو، ظهور تو، نمایش تلویزیونی کوچکی به نام « همه خانواده» بود. و تو آن را با زنجیره‌ای از بهترین ها ادامه دادی
که تا امروز در هالیوود بی‌همتا بوده: « سنفورد و پسر»، «ماد»، « روزهای خوش»، « جفرسون ها»، « روزی و روزگاری»، « مری هارتمن، مری هارتمن»، و اینها فقط تعداد کمی از آنهاست. نه تنها همه آنها از دید بازرگانی -- ( تشویق حضار ) نه تنها همه آنها از دید بازرگانی موفق بوده اند، بلکه خیلی از آنها موجب پیشرفت فرهنگی ما گردید با بیان نظرات اعضای ضعیف‌تر جامعه ما با صدایی پر طنین. در یک زمان هفت نمایش در بین ۱۰ نمایش برتر داشتی. یکجا، توانستی ۱۲۰ میلیون نفر مخاطب در هفته جمع کنی
تا برنامه های تو را ببینند. این بیشتر از مخاطبین مسابقه سوپر بال ۵۰ بود، که سالی یک بار اتفاق می‌افتد. نورمن لیر: ای خدا. ( خنده حضار ) ( تشویق حضار ) اریک هیرشبرگ: و هنوز به قسمت « ای خدایش» نرسیده ایم. ( خنده حضار ) خودت را وارد فهرست دشمنان ریچارد نیکسون کردی -- اون یکی داشت. این هم احتیاج به تشویق داره. ( تشویق حضار ) در اولین روز ایجاد تالار مشاهیر تلویزیون وارد آن شدی. بعد وارد فیلم شدی.
« گوجه فرنگی‌های سبز سرخ شده»، «عروس شاهزاده»، «کنارم بمان»، «این کانال نخاعیه». ( تشویق حضار ) وباید بگم، تنها تعدادی رو اسم بردم. ( تشویق حضار ) و بعد تخته را پاک کردی، و سومین نقشت رو به عنوان یک فعال سیاسی که تمرکزش روی متمم اول قانون اساسی و جدایی دین و حکومت است. تو «مردم برای راه آمریکایی» را راه انداختی. اعلامیه استقلال آمریکا را خریدی و آن را به مردم برگرداندی. و در هر دو کار سرگرمی و سیاست فعال بودی تا وقتی که به اوج پختگی در ۹۳ سالگی رسیدی،
وقتی که کتابی نوشتی و مستندی در باره داستان زندگیت ساختی. و بعد از همه آنها، آخرش فهمیدند که آماده صحبت در TED هستی. ( خنده حضار ) ( تشویق حضار ) نورمن لیر: عاشق بودن در اینجا هستم. بخاطر موافقت با این کار دوستت دارم. اریک هیرشبرگ: از این که خواستی ممنونم. باعث افتخار من است. حالا سوال اول من. آیا مادرت به تو افتخار می‌کرد؟ ( خنده حضار ) نورمن لیر: مادر من ... چه جایی برای شروع.
بگذارید اینطوری بگم -- وقتی از جنگ برگشتم، نامه هایی رو به من نشون داد که از آن طرف دریاها برایش فرستاده بودم، و اونها واقعا نامه های عاشقانه بودند. ( خنده حضار ) این واقعا مادرم رو معرفی میکنه. اونها نامه‌های عاشقانه بودند، انگار که اونها رو نوشته بودم برای -- اونها نامه‌های عاشقانه بودند، یک سال بعد از مادرم پرسیدم میشه اونها رو به من بدی، چون می‌خواستم اونها رو برای تمام عمرم نگه دارم... اونها رو دور ریخته بود. ( خنده حضار ) این مادر من منه.
( خنده حضار ) بهترین راهی که می‌تونستم این اواخر خلاصه اش کنم -- این همین اواخر بود -- چند سال پیش، وقتی که تالار مشاهیری که اشاره کردی رو شروع کردند. یک روز یکشنبه صبح بود، وقتی که تلفنی شد از دوستی که آکادمی تلویزیونی هنر و علوم را اداره می کرد. تماس گرفته بود تا بگه که همه دیروز رو جلسه داشتند و داشت محرمانه به من می‌گفت که می‌خواهند یک تالار مشاهیر درست کنند و اینها معرفی شده‌اند. شروع کردم بگم « ریچارد نیکسون»، چون ریچارد نیکسون -- اریک هیرشبرگ: فکر نمی کردم توی فهرستشون بود.
نورمن لیر: ویلیام پیلی، که CBS رو راه انداخت، دیوید سارنوف، که NBC رو راه انداخت، ادوارد آر. مورو، که بزرگترین خبرنگار بخش خارجی بود، پدی چایفسکی -- به نظرم بهترین نویسنده‌ای که از تلویزیون بیرون آمد-- میلتون برل، لوسیل بال و من. اریک هیرشبرگ: بد نیست، نورمن لیر: بلافاصله به مادرم زنگ زدم توی هارتفورد، کنتی‌کت. « مامان، این اتفاق افتاده، اونها، تالار مشاهیر درست کرده‌اند.» من به اون فهرست اسم‌ها و خودم رو گفتم، و اون گفت،
« اگر اونها می‌خواند این کار رو بکنند من دیگه چی بگم؟» ( خنده حضار ) ( تشویق حضار ) این مامان من بود. به نظرم این خنده حقه چون هرکسی چیزی از مادرش به ارث برده. ( خنده حضار ) اریک هیرشبرگ: و مادر یهودی طنز زاده شد، همینجا. و پدرت هم نقش مهمی در زندگیت داشت، بیشتر با نبودنش. نورمن لیر: درسته. اریک هیرشبرگ: به ما بگو که چه اتفاقی افتاد وقتی نه ساله بودی. نورمن لیر: اون به اکلاهما پرواز کرده بود با سه نفر دیگه که مادرم می‌گفت،
« من نمی‌خوام که تو کاری با اونها داشته باشی، به اونها اعتماد ندارم.» و این وقتی بود که شنیدم، شاید نه برای اولین بار، « خفه شو، جانت، دارم می‌رم.» و رفت. معلوم شد که اوراق قرضه تقلبی برداشته بود، که دور و بر کشور پرواز می‌کرد تا بفروشه. اما اینکه اون با هواپیما به اوکلاهما می‌رفت، و می‌رفت تا یک کلاه گاوچرونی برام بیاره، درست مثل کلاه کن ماینارد، بهترین لباس گاوچرونی که دوست داشتم، می‌دونی، چند سالی بعد از اون بود که لیندبرگ از اقیانوس اطلس عبور کرد. منظورم اینه که، خیلی هیجان آور بود که پدرم اونجا می‌رفت.
اما وقتی که برگشت، درست وقتی از هواپیما پیاده شد دستگیرش کردند. اونشب همه خونه پر از روزنامه بود، پدرم با کلاهش که جلوی صورتش بود، و دستش با دستبند به یک کارآگاه بسته شده بود و مادرم اثاثیه رو می‌فروخت چون داشتیم می‌رفیم -- نمی‌خواست در اون وضعیت شرمساری بمونه، در چلسی، ماساچوست. و در حال فروش لوازم -- خونه پر از آدم بود. و دروسط این اوضاع، یک آدم غریبه نفهم دستش رو روی شونه من گذاشت و گفت، «خوب، حالا تو مرد خونه‌ای.» من گریه می‌کردم، و این نفهم می‌گفت، «حالا تو مرد خونه‌ای.»
و فکر کنم این زمانی بود که شروع به فهمیدن حماقت در اوضاع آدمی کردم. پس ... سالهای زیادی طول کشید تا به گذشته نگاه کنم و حس کنم که به نفع من بود. اما -- اریک هیرشبرگ: جالبه که اون را نفع می‌دونی. نورمن لیر: نفع در اینکه به من سکوی پرتابی داد. منظورم اینه که می‌تونستم فکر کنم چقدر احمقانه است که به یک پسر گریان نه ساله بگی، « تو حالا دیگه مرد خونه‌ای.» و من گریه می‌کردم، و بعد اون گفت، «مردای خونه گریه نمی‌کنند.» و من ... ( خنده حضار )
پس ... به گذشته نگاه کردم، و فکر می‌کنم این وقتی بود که حماقت اوضاع آدمی را فهمیدم، و این هدیه‌ای بود که استفاده کردم. اریک هیرشبرگ: پس پدری داشتی که نبود، و مادری داشتی که ظاهرا هیچ چیز راضیش نمی‌کرد. فکر می‌کنی که آن شروع به عنوان بچه‌ای که هیچوقت کسی بهش توجه نمی‌کرد باعث شروع سفر تو شد که در انتهایش بزرگسالی شدی با ۱۲۰ میلیون مخاطب هفتگی؟ نورمن لیر: من سوال پرسیدنت رو دوست دارم، چون فکر کنم عمرم رو صرف خواستن -- اگر چیزی بخواهد شنیده بشه. فکر کنم --
پاسخ ساده، بله است، این جرقه شروع بود -- خوب، چیزهای دیگه‌ای‌ هم بود. وقتی که پدرم رفته بود، با یک رادیوی کریستالی بازی می‌کردم که با هم ساخته بودیم، و موجی رو گرفتم که معلوم شد مربوط به پدر کولین است. ( خنده حضار ) درسته، یکی خندید. ( خنده حضار ) اما خنده دار نیست، اون یک -- یک نفهم دیگه بود -- که خیلی حرف می‌زد از تنفر از لایحه نیو دیل و روزولت و یهودی‌ها. اولین باری که یکدفعه فهمیدم
که آدمهایی در این دنیا هستند که از من متنفرند چون از پدر و مادر یهودی متولد شدم. و این تاثیر زیادی بر زندگی من داشت. اریک هیرشبرگ: پس تو کودکی داشتی که حضور مردان قدرتمند در آن کم بود، بجز پدربزرگت. برایمان از او بگو. نورمن لیر: اوه، پدر بزرگم. خوب معمولا در مورد پدر بزرگ اینطوری صحبت می‌کنم. مراسم رژه داشتیم، وقتی بچه بودم کلی مراسم رژه داشتیم. رژه روز جانبازان -- روز رئیس جمهور نداشتیم. تولد آبراهام لینکلن داشتیم.
تولد جرج واشنگتن داشتیم روز پرچم ... و کلی رژه های کوچک. پدر بزرگم معمولا من رو می‌برد و ما در گوشه خیابون می‌ایستادیم، دستم رو می‌گرفت، بالا رو نگاه می‌کردم و می‌دیدم که از گوشه چشمش اشک میاد. و خیلی برایم عزیز بود. و عادت داشت تا به رئیس جمهورهای آمریکا نامه بنویسه. هر نامه با این شروع می‌شد، «عزیزترین عزیزم، آقای رئیس جمهور،» و ازش برای کاری که کرده‌ بود تعریف می‌کرد. اما وقتی که با رئیس جمهور موافق نبود، باز هم می‌نوشت، «عزیزترین عزیزم، آقای رئیس جمهور،»
مگه هفته پیش نگفتم که ...؟ ( خنده حضار ) و هر چند وقت می‌دویدم به طبقه پایین و نامه رو می‌گرفتم. ما طبقه سوم بودیم، پلاک ۷۴، خیابان یورک، نیوهیون، کنتی‌کت. و نامه سفید کوچک رو می‌گرفتم و می‌خوندم که، «شیا سی تحویل در آدرس.» و این داستانی بود که در مورد پدر بزرگم می‌گفتم -- اریک هیرشبرگ: با نامه برایش جواب می‌نوشتند -- نورمن لیر: برایش جواب می‌نوشتند. اما خودم نشونشون دادم، اگر خیلی به گذشته به فیل دوناهیو و دیگران قبل از او برگردی، عینا ده‌ها مصاحبه که در اونها این داستان رو گفته ام.
این دومین باریه که گفته‌ام که کل داستان یک دروغه. حقیقت اینه که پدر بزرگم من رو به رژه‌ها می‌برد، خیلی از اونها داشتیم. اینکه از چشمانش اشک میامد حقیقته. حقیقت اینه که بعضی وقتها نامه می‌نوشت، و من اون نامه های کوچک رو می‌گرفتم. اما «عزیزترین عزیزم، آقای رئیس جمهور،» و تمامی بقیه‌اش، داستانی بود که از دوست عزیزی قرض کرده بودم که پدر بزرگش کسی بود که آن نامه‌ها را می نوشت. و، منظورم اینه که، من پدربزرگ آرتور مارشال رو دزدیدم و اون رو پدربزرگ خودم کردم. همیشه،
وقتی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم -- «حتی این--» اون چطوره؟ «حتی این رو باید تجربه کنم.» وقتی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم و شروع به فکر کردن درباره‌اش کردم، و بعد من -- من -- به اندازه کافی گریه کردم، و فهمیدم که چقدر به یک پدر احتیاج داشتم. اونقدر که پدربزرگ آرتور مارشال رو برای خودم برداشتم. اونقدر که، کلمه «پدر» -- در ضمن من شش تا بچه دارم. بهترین نقش در زندگی منه. اون و شوهر بودن برای همسرم لین.
اما من هویت یک انسان رو دزدیدم چون نیاز به یک پدر داشتم. من بدبختی‌های زیادی در زندگی داشته ام و از آنها عبور کرده‌ام، و پدرم را بخشیده‌ام -- بهترین چیزی که من -- بدترین چیزی که من -- کلمه‌ای که دوست دارم در مورد اون بگم وقتی به پدرم فکر می‌ کنم -- اون آدم پستی بود. حقیقت اینه که اون دروغ گفت دزدی کرد و گول زد و به زندان رفت ... همه اینها رو پشت کلمه «پستی» مخفی کرده‌ام. اریک هیرشبرگ: گفته‌ای هست که میگه تازه کارها قرض می‌کنند و حرفه‌ای‌ها می‌دزدند. نورمن لیر: من حرفه‌ای‌ام.
اریک هیرشبرگ: تو حرفه‌ای هستی. ( خنده حضار ) و عموما این گفته رو به جان لنون منسوب کردند، ولی معلوم شد که اون رو از تی اس الیوت دزدیده. درست مثل شما. ( خنده حضار ) اریک هیرشبرگ: می‌خوام درمورد کارهات صحبت کنم. مشخصه که در مورد کارهایت صحبت شده و مطمئنم که در طول زندگیت آنها رو شنیدی: چه معنی برای مردم داره، چه معنی برای فرهنگ داره، تو تشویق مردم رو وقتی فقط اسم نمایش‌ها رو آوردم شنیدی، تو نصف آدمهای‌این اتاق رو بخاطر کارهایت بلند کردی. اما هیچ وقت داستانی در مورد تاثیر کارهایت بوده
که خودت را حیرت زده کرده؟ نورمن لیر: آه، خدا -- متعجبم کرده و از سرتا پا خوشحالم کرده. سال پیش برنامه « عصری با نورمن لیر» را داشتیم که گروهی از مدیران هیپ هاپ، مجریان و آکادمی برگزار کرده بود. موضوع «عصری با ...» این بود که: یک یهودی ۹۲ ساله -- اون وقت ۹۲ ساله بودم -- و دنیای هیپ هاپ چه چیز مشترکی دارند؟ راسل سیمونز در بین هفت نفر روی صحنه بود و وقتی که در باره نمایش‌ صحبت می‌کرد، درباره هالیوود صحبت نمی‌کرد، جورج جفرسون در «جفرسون‌ها»،
یا نمایشی که نمایش شماره پنج بود. در باره چیز ساده‌ای که تاثیر عمده‌ای -- اریک هیرشبرگ: تاثر روی او داشت؟ نورمن لیر: روی اون اثر گذاشته -- من روی کلمه «تغییر» تردید دارم. برام سخته که تصور کنم، می‌دونی، زندگی یک نفر تغییر کنه، اما، اون اینجوری عنوانش کرد. اون جرج جفرسون رو دید که چکی برای «جفرسون‌ها» می‌نویسه، و نمی‌دونست که یک سیاه‌پوست هم می‌تونه چک بنویسه. و گفت که این روی زندگی‌اش اثر گذاشته -- و زندگی‌اش رو تغییر داده. و وقتی چیزهایی مثل این رو می‌شنوم --
چیزهای کوچک -- چون می‌دونم که هیچ کس در بین مخاطبین اینجا نیست و احتمال نداره که امروز مسئول چیزهای کوچکی باشه که اونها سر کسی آوردند، اگه به کوچکی یک لبخند یا یک «سلام» غیر منتظره، به همین اندازه کوچکه باشه. می‌تونست مسئول لباس گروه باشه که حساب چیز‌ها رو داشت، و جرج وقتی صحبت می‌کرد کاری نداشت پس اون رو نوشت، نمی‌دونم. اما -- اریک هیرشبرگ: علاوه بر فهرست طولانی که در اول عنوان کردم، باید اشاره می‌کردم که تو هیپ هاپ رو اختراع کردی. ( خنده حضار )
نورمن لیر: خوب ... اریک هیرشبرگ: می‌خوام در موردش صحبت کنم -- نورمن لیر: خوب، پس بکن. ( خنده حضار ) اریک هیرشبرگ: زندگی تو پراز دستاورد‌هاست، اما تو زندگی پر معنایی هم داشتی. و همه ما در تلاش هر دو کار هستیم -- و همه ما نتوانسته‌ایم انجامش دهیم. اما حتی اونهایی که توانسته‌اند هر دو را انجام دهند، به ندرت فهمیده‌اند چطورآنها را با هم انجام دهند. تو توانسته‌ای فرهنگ را با هنرت ارتقا دهی و در همان زمان توانسته‌ای موفقیت تجاری جهانی بدست آوری. چطور هر دو را انجام داده‌ای؟
نورمن لیر: ذهن من وقتی که شرح موفقیت‌هایم را می‌شنوم به اینجا می‌رود. این سیاره یکی از میلیاردها سیاره است، می‌گویند که، در این جهانی که یکی از میلیاردها -- میلیارد جهان است، میلیاردها سیاره ... که بدنبال نجانتند و نیازمند نجات. اما... تنها چیزی که ممکن است بدست آورده باشم -- خواهرم یکبار از من پرسید تا در مورد موضوعی چه کند که در نیوینگتون، کنتی‌کت اتفاق افتاده بود. و گفتم، «به مسئول شورای شهر یا شهردار یا کسی نامه بنویس.»
گفت، «من نورمن لیر نیستم، من کلیر لیر هستم.» و این اولین باری بود که این را گفتم، گفتم، «کلیر. با همه کارهایی که فکر می‌کنی ممکن است انجام داده‌ام و همه کارهایی که تو انجام داده‌ای،» -- اون هیچوقت از نیوینگتون نرفت -- « میتونی انگشت‌هایت رو آنقدر نزدیک کنی وقتی که اندازه این سیاره رو، با هر کاری که من کردم مقایسه کنی؟» پس ... معتقدم که همه ما شریکیم در هرآنچه که شاید من بدست آورده‌ام. و درک می‌کنم آنچه تو می‌گویی -- اریک هیرشبرگ: این انحراف از موضوع بود --
نورمن لیر: اما تو واقعا باید اندازه و دیدگاه خلقت را در اینجا در نظر بگیری. اریک هیرشبرگ: اما روی این کره تو واقعا مهمی. نورمن لیر: من یه پدر سوخته‌ام. ( خنده حضار ) اریک هیرشبرگ: یک سوال دیگه هم دارم. حس می‌کنی چند سالته؟ نورمن لیر: همسن همونی هستم که باهاش صحبت می‌کنم. اریک هیرشبرگ: خوب، من حس می‌کنم ۹۳ سالمه. ( تشویق حضار ) نورمن لیر: تموم شد؟ اریک هیرشبرگ: خوب، من حس می‌کنم ۹۳ سالمه، اما امیدوارم یه روز احساس کنم به جونی کسی هستم که کنارش نشستم.
خانمها و آقایان، نورمن لیر بی‌نظیر. ( تشویق حضار ) نورمن لیر: متشکرم. (
Eric Hirshberg: So I assume that Norman doesn't need much of an introduction, but TED's audience is global, it's diverse, so I've been tasked with starting with his bio, which could easily take up the entire 18 minutes. So instead we're going to do 93 years in 93 seconds or less. (Laughter) You were born in New Hampshire. Norman Lear: New Haven, Connecticut. EH: New Haven, Connecticut. (Laughter) NL: There goes seven more seconds. EH: Nailed it. (Laughter)
You were born in New Haven, Connecticut. Your father was a con man -- I got that right. He was taken away to prison when you were nine years old. You flew 52 missions as a fighter pilot in World War II. You came back to -- NL: Radio operator. EH: You came to LA to break into Hollywood, first in publicity, then in TV. You had no training as a writer, formally, but you hustled your way in. Your breakthrough, your debut, was a little show called "All in the Family." You followed that up with a string of hits
that to this day is unmatched in Hollywood: "Sanford and Son," "Maude," "Good Times," "The Jeffersons," "One Day at a Time," "Mary Hartman, Mary Hartman," to name literally a fraction of them. Not only are they all commercially -- (Applause) Not only are they all commercially successful, but many of them push our culture forward by giving the underrepresented members of society their first prime-time voice. You have seven shows in the top 10 at one time. At one point, you aggregate an audience of 120 million people per week
watching your content. That's more than the audience for Super Bowl 50, which happens once a year. NL: Holy shit. (Laughter) (Applause) EH: And we're not even to the holy shit part. (Laughter) You land yourself on Richard Nixon's enemies list -- he had one. That's an applause line, too. (Applause) You're inducted into the TV Hall of Fame on the first day that it exists. Then came the movies.
"Fried Green Tomatoes," "The Princess Bride," "Stand By Me," "This Is Spinal Tap." (Applause) Again, just to name a fraction. (Applause) Then you wipe the slate clean, start a third act as a political activist focusing on protecting the First Amendment and the separation of church and state. You start People For The American Way. You buy the Declaration of Independence and give it back to the people. You stay active in both entertainment and politics until the ripe old of age of 93,
when you write a book and make a documentary about your life story. And after all that, they finally think you're ready for a TED Talk. (Laughter) (Applause) NL: I love being here. And I love you for agreeing to do this. EH: Thank you for asking. It's my honor. So here's my first question. Was your mother proud of you? (Laughter) NL: My mother ... what a place to start. Let me put it this way --
when I came back from the war, she showed me the letters that I had written her from overseas, and they were absolute love letters. (Laughter) This really sums up my mother. They were love letters, as if I had written them to -- they were love letters. A year later I asked my mother if I could have them, because I'd like to keep them all the years of my life ... She had thrown them away. (Laughter) That's my mother. (Laughter)
The best way I can sum it up in more recent times is -- this is also more recent times -- a number of years ago, when they started the Hall of Fame to which you referred. It was a Sunday morning, when I got a call from the fellow who ran the TV Academy of Arts & Sciences. He was calling me to tell me they had met all day yesterday and he was confidentially telling me they were going to start a hall of fame and these were the inductees. I started to say "Richard Nixon," because Richard Nixon -- EH: I don't think he was on their list.
NL: William Paley, who started CBS, David Sarnoff, who started NBC, Edward R. Murrow, the greatest of the foreign correspondents, Paddy Chayefsky -- I think the best writer that ever came out of television -- Milton Berle, Lucille Ball and me. EH: Not bad. NL: I call my mother immediately in Hartford, Connecticut. "Mom, this is what's happened, they're starting a hall of fame." I tell her the list of names and me, and she says,
"Listen, if that's what they want to do, who am I to say?" (Laughter) (Applause) That's my Ma. I think it earns that kind of a laugh because everybody has a piece of that mother. (Laughter) EH: And the sitcom Jewish mother is born, right there. So your father also played a large role in your life, mostly by his absence. NL: Yeah. EH: Tell us what happened when you were nine years old. NL: He was flying to Oklahoma with three guys that my mother said,
"I don't want you to have anything to do with them, I don't trust those men." That's when I heard, maybe not for the first time, "Stifle yourself, Jeanette, I'm going." And he went. It turns out he was picking up some fake bonds, which he was flying across the country to sell. But the fact that he was going to Oklahoma in a plane, and he was going to bring me back a 10-gallon hat, just like Ken Maynard, my favorite cowboy wore. You know, this was a few years after Lindbergh crossed the Atlantic. I mean, it was exotic that my father was going there.
But when he came back, they arrested him as he got off the plane. That night newspapers were all over the house, my father was with his hat in front of his face, manacled to a detective. And my mother was selling the furniture, because we were leaving -- she didn't want to stay in that state of shame, in Chelsea, Massachusetts. And selling the furniture -- the house was loaded with people. And in the middle of all of that, some strange horse's ass put his hand on my shoulder and said, "Well, you're the man of the house now."
I'm crying, and this asshole says, "You're the man of the house now." And I think that was the moment I began to understand the foolishness of the human condition. So ... it took a lot of years to look back at it and feel it was a benefit. But -- EH: It's interesting you call it a benefit. NL: Benefit in that it gave me that springboard. I mean that I could think how foolish it was to say to this crying nine-year-old boy, "You're the man of the house now." And then I was crying, and then he said, "And men of the house don't cry."
And I ... (Laughter) So ... I look back, and I think that's when I learned the foolishness of the human condition, and it's been that gift that I've used. EH: So you have a father who's absent, you have a mother for whom apparently nothing is good enough. Do you think that starting out as a kid who maybe never felt heard started you down a journey that ended with you being an adult with a weekly audience of 120 million people? NL: I love the way you put that question,
because I guess I've spent my life wanting -- if anything, wanting to be heard. I think -- It's a simple answer, yes, that was what sparked -- well, there were other things, too. When my father was away, I was fooling with a crystal radio set that we had made together, and I caught a signal that turned out to be Father Coughlin. (Laughter) Yeah, somebody laughed. (Laughter) But not funny, this was a horse's -- another horse's ass --
who was very vocal about hating the New Deal and Roosevelt and Jews. The first time I ran into an understanding that there were people in this world that hated me because I was born to Jewish parents. And that had an enormous effect on my life. EH: So you had a childhood with little in the way of strong male role models, except for your grandfather. Tell us about him. NL: Oh, my grandfather. Well here's the way I always talked about that grandfather. There were parades,
lots of parades when I was a kid. There were parades on Veteran's Day -- there wasn't a President's Day. There was Abraham Lincoln's birthday, George Washington's birthday and Flag Day ... And lots of little parades. My grandfather used to take me and we'd stand on the street corner, he'd hold my hand, and I'd look up and I'd see a tear running down his eye. And he meant a great deal to me. And he used to write presidents of the United States. Every letter started,
"My dearest, darling Mr. President," and he'd tell him something wonderful about what he did. But when he disagreed with the President, he also wrote, "My dearest, darling Mr. President, Didn't I tell you last week ...?" (Laughter) And I would run down the stairs every now and then and pick up the mail. We were three flights up, 74 York Street, New Haven, Connecticut. And I'd pick up a little white envelope reading, "Shya C. called at this address." And that's the story I have told about my grandfather -- EH: They wrote him back on the envelopes --
NL: They wrote back. But I have shown them myself, going way back to Phil Donahue and others before him, literally dozens of interviews in which I told that story. This will be the second time I have said the whole story was a lie. The truth was my grandfather took me to parades, we had lots of those. The truth is a tear came down his eye. The truth is he would write an occasional letter, and I did pick up those little envelopes. But "My dearest darling Mr. President," all the rest of it, is a story I borrowed from a good friend
whose grandfather was that grandfather who wrote those letters. And, I mean, I stole Arthur Marshall's grandfather and made him my own. Always. When I started to write my memoir -- "Even this --" How about that? "Even This I Get to Experience." When I started to write the memoir and I started to think about it, and then I -- I -- I did a reasonable amount of crying, and I realized how much I needed the father.
So much so that I appropriated Arthur Marshall's grandfather. So much so, the word "father" -- I have six kids by the way. My favorite role in life. It and husband to my wife Lyn. But I stole the man's identity because I needed the father. Now I've gone through a whole lot of shit and come out on the other side, and I forgive my father -- the best thing I -- the worst thing I -- The word I'd like to use about him and think about him is -- he was a rascal.
The fact that he lied and stole and cheated and went to prison ... I submerge that in the word "rascal." EH: Well there's a saying that amateurs borrow and professionals steal. NL: I'm a pro. EH: You're a pro. (Laughter) And that quote is widely attributed to John Lennon, but it turns out he stole it from T.S. Eliot. So you're in good company. (Laughter) EH: I want to talk about your work. Obviously the impact of your work has been written about
and I'm sure you've heard about it all your life: what it meant to people, what it meant to our culture, you heard the applause when I just named the names of the shows, you raised half the people in the room through your work. But have there ever been any stories about the impact of your work that surprised you? NL: Oh, god -- surprised me and delighted me from head to toe. There was "An Evening with Norman Lear" within the last year that a group of hip-hop impresarios, performers and the Academy put together. The subtext of "An Evening with ..."
was: What do a 92-year-old Jew -- then 92 -- and the world of hip-hop have in common? Russell Simmons was among seven on the stage. And when he talked about the shows, he wasn't talking about the Hollywood, George Jefferson in "The Jeffersons," or the show that was a number five show. He was talking about a simple thing that made a big -- EH: Impact on him? NL: An impact on him -- I was hesitating over the word, "change." It's hard for me to imagine,
you know, changing somebody's life, but that's the way he put it. He saw George Jefferson write a check on "The Jeffersons," and he never knew that a black man could write a check. And he says it just impacted his life so -- it changed his life. And when I hear things like that -- little things -- because I know that there isn't anybody in this audience that wasn't likely responsible today for some little thing they did for somebody, whether it's as little as a smile or an unexpected "Hello," that's how little this thing was.
It could have been the dresser of the set who put the checkbook on the thing, and George had nothing to do while he was speaking, so he wrote it, I don't know. But -- EH: So in addition to the long list I shared in the beginning, I should have also mentioned that you invented hip-hop. (Laughter) NL: Well ... EH: I want to talk about -- NL: Well, then do it. (Laughter) EH: You've lead a life of accomplishment, but you've also built a life of meaning.
And all of us strive to do both of those things -- not all of us manage to. But even those of us who do manage to accomplish both of those, very rarely do we figure out how to do them together. You managed to push culture forward through your art while also achieving world-beating commercial success. How did you do both? NL: Here's where my mind goes when I hear that recitation of all I accomplished. This planet is one of a billion, they tell us, in a universe of which there are billions -- billions of universes,
billions of planets ... which we're trying to save and it requires saving. But ... anything I may have accomplished is -- my sister once asked me what she does about something that was going on in Newington, Connecticut. And I said, "Write your alderman or your mayor or something." She said, "Well I'm not Norman Lear, I'm Claire Lear." And that was the first time I said what I'm saying, I said, "Claire. With everything you think about what I may have done and everything you've done," -- she never left Newington --
"can you get your fingers close enough when you consider the size of the planet and so forth, to measure anything I may have done to anything you may have done?" So ... I am convinced we're all responsible for doing as much as I may have accomplished. And I understand what you're saying -- EH: It's an articulate deflection -- NL: But you have to really buy into the size and scope of the creator's enterprise, here. EH: But here on this planet you have really mattered. NL: I'm a son of a gun. (Laughter)
EH: So I have one more question for you. How old do you feel? NL: I am the peer of whoever I'm talking to. EH: Well, I feel 93. (Applause) NL: We out of here? EH: Well, I feel 93 years old, but I hope to one day feel as young as the person I'm sitting across from. Ladies and gentlemen, the incomparable Norman Lear. (Applause) NL: Thank you. (Applause)