021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

بنای شفابخش

Michael Murphy

Architecture that's built to heal

Architecture is more than a clever arrangement of bricks. In this eloquent talk, Michael Murphy shows how he and his team look far beyond the blueprint when they're designing. Considering factors from airflow to light, theirs is a holistic approach that produces community as well as (beautiful) buildings. He takes us on a tour of projects in countries such as Rwanda and Haiti, and reveals a moving, ambitious plan for The Memorial to Peace and Justice, which he hopes will heal hearts in the American South.


تگ های مرتبط :

Africa, Architecture, Collaboration
از وقتی که یادم می‌آید آخر هر هفته، پدرم یک روز شنبه‌ بیدار می‌شد، گرمکن مندرسی می‌پوشید و مشغول سابیدن دیوارهای خانه قدیمی می‌شد که در آن زندگی می‌کردیم. حتی نمی‌توانم نام آن را تعمیر و مرمت بگذارم؛ یک جور مراسم بود، تطهیر و پاکسازی. همه طول سال، رنگ دیوارها را با یک گرماپخش کن کهنه و یک کاردک می‌سابید، و بعد جاهایی را که سابیده بود دوباره رنگ می‌زد، و این کار سال بعد تکرار می‌شد. سابیدن و باز هم سابیدن، رنگ زدن و باز هم رنگ زدن: کار یک خانه قدیمی هرگز قرار نیست تمام شود.
روزی که پدرم ۵۲ ساله شد، یک تماس تلفنی داشتم. مادرم روی خط بود تا بگوید دکترها توده ای در معده پدرم یافته‌اند-- گفت سرطان پیشرفته، و تنها سه هفته زنده است. فوراً به طرف خانه به راه افتادم، در پوکیپسی، نیویورک، تا بر بالین مرگ پدر حاضر باشم، بی‌خبر از اتفاقاتی که قرار بود روزهای بعد روی بدهد. برای این که سرم گرم شود، آستینها را بالا زدم، و به کاری مشغول شدم که او دیگر نمی‌توانست انجام دهد-- تعمیر خانه قدیمی‌مان. وقتی آن ضرب الاجل سه هفته‌ای کم کم فرا رسید و گذشت،
او هنوز زنده بود. و بعد از سه هفته، او به من ملحق شد. داخل خانه را حرارت دادیم و دوباره رنگ زدیم. در عرض شش ماه، پنجره های قدیمی نو نوا شد، و در ماه ۱۸، ایوان پوسیده بالاخره عوض شد. و پدرم آن جا، با من در بیرون ایستاده بود، با احساس لذت از کار یک روز، موی سرش رشد کرده، سرطان در حال فروکش بود، که به سمت من برگشت و گفت، «میدونی مایکل، این خونه جون منو نجات داد.» پس سال بعد تصمیم گرفتم به دانشکده معماری بروم،
(خنده) اما آن جا، چیز متفاوتی درباره ساختمان فهمیدم. به نظر می‌رسید توجه‌ها به افرادی جلب شده که الگوهای جدید و مجسمه‌ای را در اولویت قرار می‌دهند، مثل نوار روبان، یا ... خیارشور؟ (خنده) و فکر می‌کنم این قرار بوده یک حلزون باشد. چیزی در مورد آن مرا آزار می‌دهد. چرا بهترین معماران، بهترین سازه‌ها-- که همه زیبا و دیدنی و خلاقانه هستند-- این قدر کم هستند، و به نظر می‌رسد در خدمت افراد معدودی هستند؟ و دقیقتر این که:
با این همه استعداد خلاقانه، چه کار بیشتری می‌شد کرد؟ درست وقتی که امتحان نهایی من داشت شروع می‌شد، تصمیم گرفتم شب امتحان را استراحت کنم و به سخنرانی از دکتر پل فارمر بروم، فعال جهانی پیشرو در زمینه سلامت فقرا. شگفت زده شدم وقتی شنیدم یک دکتر درباره معماری حرف می‌زند. او می‌گفت ساختمانها آدمها را بیمارتر می‌کنند، و این قضیه برای فقیرترین افراد در جهان در حال ایجاد مشکلات در سطحی واگیردار است. در این بیمارستان در آفریقای جنوبی، بیماران مثلاً با شکستگی پا می‌آیند، تا در این راهرو بدون تهویه، منتظر بمانند، و آلوده به سل مقاوم به چند دارو بیرون بیایند.
کسی به فکر طراحیهای ساده برای کنترل عفونت نبوده است، و آدمها به این دلیل مرده‌اند. پل گفت، «معمارها کجا هستند؟»» اگر بیمارستانها آدمها را بیمارتر می‌کنند، معماران و طراحان کجا هستند تا کمک کنند بیمارستانهایی طراحی کنیم و بسازیم که بگذارند خوب شویم؟ تابستان همان سال، با چند همکلاسی پشت یک لندرور، در مناطق کوهستانی رواندا بالا و پایین می‌رفتیم. یک سال در این مهمانخانه قدیمی در بوتارو زندگی کردم، که بعد از نسل کشی تبدیل به زندان شده بود. برای طراحی و ساخت نوع جدیدی از بیمارستان با دکتر فارمر و گروهش آنجا بودم.
اگر راهروها آدمها را بیمارتر می کنند، چرا بیمارستانی طراحی نکنیم که راهروهایش در فضای باز باشد، و مردم بیرون قدم بزنند؟ اگر سیستم تهویه به ندرت کار می‌کند، چرا بیمارستانی طراحی نکنیم که بتواند نفس بکشد با تهویه طبیعی، و در عین حال آثار زیست محیطی آن را کاهش دهیم؟ و تجربه بیماران چه می‌شود؟ شواهد نشان می‌دهد که نمونه‌ای از نمای طبیعت به شدت می‌تواند نتایج درمان را بهبود ببخشد. پس چرا نمی‌توانیم بیمارستانی طراحی کنیم که هر بیمار پنجره‌ای داشته باشد با منظره‌ای از طبیعت؟ طراحی ساده و متناسب با مکان می‌تواند بیمارستانی بسازد که شفا دهد.
طراحی آن یک چیز است؛ بر اساس تجربه، ساختن آن چیز مهمتری است. ما با بروس نیزیه کار می‌کردیم، مهندس برجسته‌ای که درباره ساخت و ساز طرز فکر متفاوتی نسبت به آموخته‌های من در دانشگاه داشت. وقتی مجبور شدیم در این تپه عظیم کنده کاری کنیم، و بولدوزر گران و آوردن آن به محل مشکل بود، بروس پیشنهاد کرد این کار با دست انجام شود، به روشی که در رواندا «عبوده» نام دارد، که معنی آن این است که «همه برای همه کار می‌کنند.» صدها نفر با بیل و بیلچه آمدند، و آن تپه
طی نیمی از زمان و با نصف هزینه بولدوزر کنده شد. به جای وارد کردن اثاثیه، بروس اتحادیه ای تشکیل داد، و نجاران ماهری آورد تا بقیه را آموزش دهند تا خودشان با دست اثاثیه بسازند. و در این کارگاه، ۱۵ سال پس از نسل کشی در رواندا، بروس اصرار می‌کرد نیروی کار را از همه گروه‌ها بیاوریم، و این که نیمی از آنان باید زن باشند. بروس با این کار می‌خواست با ساختن بیمارستان نه تنها آنهایی که بیمار بودند بلکه تمام جامعه را به طور کلی درمان کند. ما به این می گوییم ساخت و ساز به روش بومی شده، یا "بومی سازی،" و این چهار رکن دارد:
نیروی کار محلی، منابع منطقه ای، آموزش تا حد امکان و مهم‌تر از همه، این که هر تصمیمی برای طراحی را فرصتی تلقی کنیم برای سرمایه گذاری در جهت تکریم جاهایی که در آنها خدمت می‌کنیم. آن را مانند بومی سازی غذا تصور کنید اما برای معماری. و ما مطمئن هستیم این نوع ساخت و ساز را می‌توان به همه جهان گسترش داد، و نحوه ارزیابی و گفتمان درباره معماری را تغییر داد. با روش بومی سازی، حتی تصمیمات ظریف را می‌توان در جهات اثرگذاری بر زندگی مردم طراحی کرد. ما در بوتارو، از نوعی سنگ آتشفشانی محلی استفاده کردیم
که در منطقه فراوان بود، اما کشاورزان آن را مایه آزار می‌دانستند، و کنار جاده تلنبار می‌کردند. به کمک این سنگ تراشها این سنگها را برش می‌دادیم و در دیوار بیمارستان استفاده می‌کردیم. و وقتی از این گوشه شروع کردند و اطراف بیمارستان را در بر گرفتند در چیدن سنگها چنان ماهر بودند، که از ما می‌خواستند دیوارهای قبلی را خراب کنند و دوباره بسازند. و می‌بینید که این امکان پذیر است. زیباست. و زیبایی، برای من، از این نشأت می‌گیرد که می‌دانم این سنگها با دست برش خورده است،
و آنها این دیوارها را با سنگی ساخته‌اند، که همین جا ساخته شده از همین صخره‌ها و همین خاک. وقتی امروز بیرون می‌روید و به ساختمانی نگاه می‌کنید، فقط نپرسید که: «اثرات زیست محیطی آن چیست؟»-- البته این هم پرسش مهمی است-- بلکه سؤالی را بپرسید که ما هم پرسیدیم، «اثرات انسانی کسانی که آن را ساخته‌اند چیست؟» ما بر اساس این پرسشها روش جدیدی آغاز کردیم، و آن را در مناطق مختلف جهان آزمودیم. مثلاً در هائیتی، پرسیدیم آیا یک بیمارستان جدید می‌تواند به ریشه کنی همه گیری وبا کمک کند. در این بیمارستان یکصد تختخوابی، راهبرد ساده‌ای طراحی کردیم
برای ضدعفونی کردن پسماند آلوده پزشکی پیش از ورود به آبهای سطحی، و همکاران ما در بنیاد خیریه Les Centres GHESKIO قبلاً با همین روش جان افراد را نجات داده‌اند. یا در مالاوی: پرسیدیم آیا یک زایشگاه می‌تواند باعث کاهش چشمگیر مرگ و میر مادر و نوزاد شود. مالاوی یکی از بیشترین مقادیر مرگ و میر مادر و نوزاد را در جهان دارد. با راهبرد ساده‌ای که قرار بود در سطح ملی گسترش یابد، یک زایشگاه طراحی کردیم که می‌توانست زنان و همراهان را تشویق کند تا زودتر به بیمارستان بیایند و بنابراین ایمن‌تر زایمان کنند. یا در کنگو، که پرسیدیم
آیا می‌توان از یک مرکز آموزشی برای حفاظت از حیات وحش نیز استفاده کرد. شکار غیرقانونی برای عاج و گوشت در رأس همه‌گیری، سرایت بیماری و جنگ. در یکی از صعب الوصول ترین مناطق جهان، با استفاده از گل و خاک و چوب اطراف مرکزی ساختیم که می‌توانست راه‌های حفاظت از محیط زیست متنوع و غنی خود را به ما نشان دهد. حتی اینجا در آمریکا، از ما خواسته شد دوباره در مورد ساخت بزرگترین دانشگاه ناشنوایان و کم شنوایان جهان فکر کنیم. جامعه ناشنوایان، با زبان اشاره، قدرت ارتباط بصری را به ما نشان می‌دهد.
ما دانشگاهی طراحی کردیم که می‌توانست نحوه برقراری ارتباط ما انسانها را به هر دو روش کلامی و غیر کلامی احیا کند. و حتی در زادگاهم، پوکیپسی، به زیرساختهای قدیمی صنعتی فکر کردیم. تعجب آور بود: آیا م‌توانیم با استفاده از هنر و فرهنگ و طراحی، این شهر و سایر شهرهای مشابه رو به افول در سراسر کشور را دوباره زنده کنیم، و آنها را به مراکز نوآوری و رشد تبدیل کنیم؟ در هر یک از این پروژه‌ها، یک پرسش ساده پرسیدیم: معماری چه کار بیشتری می‌تواند انجام دهد؟ و با این پرسش، مجبور شدیم فکر کنیم چگونه می توانیم شغل ایجاد کنیم،
چگونه می‌توانیم از منابع محلی استفاده کنیم و چگونه می‌توانیم کرامت جوامعی را ارتقا بدهیم که به آنها خدمت می‌کنیم. آموخته‌ام که معماری می‌تواند موتور محرکه تغییر باشد. حدود یک سال پیش، مقاله‌ای خواندم درباره یک رهبر خستگی ناپذیر و جسور حقوق مدنی به نام برایان استیونسون. (تشویق) و برایان دید معماری وسیعی داشت. او و گروه‌اش اسناد زجرکش شدن بیش از چهار هزار سیاهپوست آفریقایی-آمریکایی را در جنوب آمریکا جمع آوری کردند. و آنان طرحی برای علامت گذاری همه شهرهای مجل وقوع این زجرکشی ها داشتند،
و یک بنای یادبود ملی برای قربانیان زجرکشی در مونت گومری، آلاباما ساختند. کشورهایی مثل آلمان و آفریقای جنوبی و البته، رواندا، دریافته اند که بنای یادبود برای نشان دادن جنایات اجدادشان لازم است، تا روح ملی این کشورها التیام یابد. این کار تاکنون در آمریکا انجام نشده است. بنابراین نامه‌ای سرد (ناخواسته) به سازمان پیشگام عدالت برابر نوشتم: که می‌گفت، «برایان عزیز، به نظر من پروژه ساختمانی شما شاید مهمترین پروژه ای است که ما می‌توانیم در آمریکا اجرا کنیم و می‌تواند نحوه تفکر ما درباره بیعدالتی نژادی را تغییر دهد.
اتفاقاً، می‌دانید طراح آن کیست؟» (خنده) جالب و تعجب آور این که، برایان بلافاصله جواب داد، و از من دعوت کرد با او و گروه‌اش دیدار و گفتگو کنم. لازم به اشاره نیست که همه ملاقاتهایم را لغو کردم و با هواپیما خود را به مونتگومری، آلاباما رساندم. وقتی رسیدم، برایان و گروهش مرا برداشتند و در شهر دور زدیم. و آنها سعی کردند نشانه‌های متعددی را در سراسر شهر نشان دهند از تاریخ ائتلاف جنوب آمریکا، و یکی دو نشانه از تاریخ برده داری.
و بعد با هم به یک تپه رفتیم. به تمام شهر مشرف بود. به رودخانه و خطوط راه آهن اشاره کرد جایی که بزرگترین مسیر تجارت برده در آمریکا در گذشته بود. و بعد کاپیتول دایره‌ای شکل، جایی که جرج والاس روی پله‌هایش ایستاد و گفت، «تبعیض تا ابد.» و سپس به تپه‌ای در نزدیکی ما اشاره کرد. او گفت، «این جا بنای جدیدی خواهیم ساخت که هویت این شهر و این ملت را تغییر خواهد داد.» هر دو گروه طی سال گذشته با هم کار کرده‌ایم تا این بنای یادبود را طراحی کنیم. بنا ما را به سفری خواهد برد
که از بناهای کلاسیک و آشنا، مانند پارتنون یا ستونهای واتیکان شروع می‌شود. اما وقتی داخل می‌شویم، زمین پایین می‌رود و حس ما عوض می‌شود، گویا این ستونها عامل زجرکشی‌هایی هستند، که در ملاء عام روی داده است. و در ادامه، کم کم متوجه تعداد وسیع آنهایی می‌شویم که قرار است بمیرند. نام آنان روی پلاکهایی که از بالا آویزان است کنده‌کاری شده. و درست بیرون از آن جا محوطه‌ای با ستونهای مشابه قرار دارد. اما این ستونها موقتی هستند، و در برزخ انتظار می‌کشند، تا در همان شهرهایی که این زجرکشی‌ها اتفاق افتاده قرار گیرند.
در عرض چند سال آینده، از این مکان بازدید خواهد شد، پلاکهایی که هر یک به نام یک نفر است و در معرض دید در آن شهرها نصب خواهند شد. ملت ما به دنبال بیش از یک قرن سکوت التیام می‌یابد. وقتی فکر می‌کردیم که چگونه باید ساخته شود، به یاد عبوده افتادیم، فرآیند ساخت و سازی که در رواندا آموختیم. جالب بود اگر می‌توانستیم آن ستونها را با خاک مناطقی که آن کشتارها اتفاق افتاد پر کنیم. برایان و گروهش جمع آوری آن خاکها را شروع کرده اند و آنها را در ظرفهای جداگانه قرار می‌دهند همراه یا اعضای خانواده، رهبران محلی و نوادگان.
کار جمع آوری خاک، خود منجر به نوعی التیام روحی شده است. این نوعی اقدام برای برقراری عدالت است. همان طور که یکی از اعضای گروه پیشگام عدالت هنگام جمع‌آوری خاک از محل زجرکشی ویل مک برایان گفت، «اگر قطره‌ای از عرق، قطره ای از خون، ریشه‌ای از موی ویل مک برایان به جا مانده باشد-- امیدوارم آن را برداشته باشم، و تمام پیکر او آرام بگیرد.» قرار است اواخر امسال این بنای یادبود را کلنگ بزنیم، و بالاخره جایی خواهد بود برای حرف زدن درباره کارهایی که قابل گفتن نیست کارهایی که این ملت را ترسانده است.
(تشویق) وقتی پدرم آن روز به من گفت این خانه-- خانه ما-- جانش را نجات داده است، چیزی که نمی‌دانستم این بود که منظور او ارتباط بسیار عمیقتری بود بین معماری و خود ما. ساختمانها مجسمه‌هایی نیستند که مفهوم آنها به سادگی مشخص باشد. آنها آرمانهای فردی و جمعی ما را به عنوان یک جامعه نشان می‌دهند. معمار عالی می‌تواند به ما امید بدهد. معمار عالی می‌تواند التیام بدهد. بسیار متشکرم. (تشویق)
Every weekend for as long as I can remember, my father would get up on a Saturday, put on a worn sweatshirt and he'd scrape away at the squeaky old wheel of a house that we lived in. I wouldn't even call it restoration; it was a ritual, catharsis. He would spend all year scraping paint with this old heat gun and a spackle knife, and then he would repaint where he scraped, only to begin again the following year. Scraping and re-scraping, painting and repainting: the work of an old house is never meant to be done.
The day my father turned 52, I got a phone call. My mother was on the line to tell me that doctors had found a lump in his stomach -- terminal cancer, she told me, and he had been given only three weeks to live. I immediately moved home to Poughkeepsie, New York, to sit with my father on death watch, not knowing what the next days would bring us. To keep myself distracted, I rolled up my sleeves, and I went about finishing what he could now no longer complete -- the restoration of our old home. When that looming three-week deadline came
and then went, he was still alive. And at three months, he joined me. We gutted and repainted the interior. At six months, the old windows were refinished, and at 18 months, the rotted porch was finally replaced. And there was my father, standing with me outside, admiring a day's work, hair on his head, fully in remission, when he turned to me and he said, "You know, Michael, this house saved my life."
So the following year, I decided to go to architecture school. (Laughter) But there, I learned something different about buildings. Recognition seemed to come to those who prioritized novel and sculptural forms, like ribbons, or ... pickles? (Laughter) And I think this is supposed to be a snail. Something about this bothered me. Why was it that the best architects, the greatest architecture -- all beautiful and visionary and innovative -- is also so rare,
and seems to serve so very few? And more to the point: With all of this creative talent, what more could we do? Just as I was about to start my final exams, I decided to take a break from an all-nighter and go to a lecture by Dr. Paul Farmer, a leading health activist for the global poor. I was surprised to hear a doctor talking about architecture. Buildings are making people sicker, he said, and for the poorest in the world, this is causing epidemic-level problems. In this hospital in South Africa, patients that came in with, say, a broken leg,
to wait in this unventilated hallway, walked out with a multidrug-resistant strand of tuberculosis. Simple designs for infection control had not been thought about, and people had died because of it. "Where are the architects?" Paul said. If hospitals are making people sicker, where are the architects and designers to help us build and design hospitals that allow us to heal? That following summer, I was in the back of a Land Rover with a few classmates, bumping over the mountainous hillside of Rwanda. For the next year, I'd be living in Butaro in this old guesthouse,
which was a jail after the genocide. I was there to design and build a new type of hospital with Dr. Farmer and his team. If hallways are making patients sicker, what if we could design a hospital that flips the hallways on the outside, and makes people walk in the exterior? If mechanical systems rarely work, what if we could design a hospital that could breathe through natural ventilation, and meanwhile reduce its environmental footprint? And what about the patients' experience? Evidence shows that a simple view of nature
can radically improve health outcomes, So why couldn't we design a hospital where every patient had a window with a view? Simple, site-specific designs can make a hospital that heals. Designing it is one thing; getting it built, we learned, is quite another. We worked with Bruce Nizeye, a brilliant engineer, and he thought about construction differently than I had been taught in school. When we had to excavate this enormous hilltop and a bulldozer was expensive and hard to get to site, Bruce suggested doing it by hand,
using a method in Rwanda called "Ubudehe," which means "community works for the community." Hundreds of people came with shovels and hoes, and we excavated that hill in half the time and half the cost of that bulldozer. Instead of importing furniture, Bruce started a guild, and he brought in master carpenters to train others in how to make furniture by hand. And on this job site, 15 years after the Rwandan genocide, Bruce insisted that we bring on labor from all backgrounds, and that half of them be women. Bruce was using the process of building to heal,
not just for those who were sick, but for the entire community as a whole. We call this the locally fabricated way of building, or "lo-fab," and it has four pillars: hire locally, source regionally, train where you can and most importantly, think about every design decision as an opportunity to invest in the dignity of the places where you serve. Think of it like the local food movement, but for architecture. And we're convinced that this way of building
can be replicated across the world, and change the way we talk about and evaluate architecture. Using the lo-fab way of building, even aesthetic decisions can be designed to impact people's lives. In Butaro, we chose to use a local volcanic stone found in abundance within the area, but often considered a nuisance by farmers, and piled on the side of the road. We worked with these masons to cut these stones and form them into the walls of the hospital. And when they began on this corner and wrapped around the entire hospital,
they were so good at putting these stones together, they asked us if they could take down the original wall and rebuild it. And you see what is possible. It's beautiful. And the beauty, to me, comes from the fact that I know that hands cut these stones, and they formed them into this thick wall, made only in this place with rocks from this soil. When you go outside today and you look at your built world, ask not only: "What is the environmental footprint?" -- an important question -- but what if we also asked, "What is the human handprint of those who made it?"
We started a new practice based around these questions, and we tested it around the world. Like in Haiti, where we asked if a new hospital could help end the epidemic of cholera. In this 100-bed hospital, we designed a simple strategy to clean contaminated medical waste before it enters the water table, and our partners at Les Centres GHESKIO are already saving lives because of it. Or Malawi: we asked if a birthing center could radically reduce maternal and infant mortality. Malawi has one of the highest rates of maternal and infant death
in the world. Using a simple strategy to be replicated nationally, we designed a birthing center that would attract women and their attendants to come to the hospital earlier and therefore have safer births. Or in the Congo, where we asked if an educational center could also be used to protect endangered wildlife. Poaching for ivory and bushmeat is leading to global epidemic, disease transfer and war. In one of the hardest-to-reach places in the world, we used the mud and the dirt and the wood around us to construct a center
that would show us ways to protect and conserve our rich biodiversity. Even here in the US, we were asked to rethink the largest university for the deaf and hard of hearing in the world. The deaf community, through sign language, shows us the power of visual communication. We designed a campus that would awaken the ways in which we as humans all communicate, both verbally and nonverbally. And even in Poughkeepsie, my hometown, we thought about old industrial infrastructure. We wondered: Could we use arts and culture and design to revitalize this city
and other Rust Belt cities across our nation, and turn them into centers for innovation and growth? In each of these projects, we asked a simple question: What more can architecture do? And by asking that question, we were forced to consider how we could create jobs, how we could source regionally and how we could invest in the dignity of the communities in which we serve. I have learned that architecture can be a transformative engine for change. About a year ago, I read an article about a tireless and intrepid civil rights leader
named Bryan Stevenson. (Applause) And Bryan had a bold architectural vision. He and his team had been documenting the over 4,000 lynchings of African-Americans that have happened in the American South. And they had a plan to mark every county where these lynchings occurred, and build a national memorial to the victims of lynching in Montgomery, Alabama. Countries like Germany and South Africa and, of course, Rwanda, have found it necessary to build memorials to reflect on the atrocities of their past,
in order to heal their national psyche. We have yet to do this in the United States. So I sent a cold email to info@equaljusticeintiative.org: "Dear Bryan," it said, "I think your building project is maybe the most important project we could do in America and could change the way we think about racial injustice. By any chance, do you know who will design it?" (Laughter) Surprisingly, shockingly, Bryan got right back to me, and invited me down to meet with his team and talk to them.
Needless to say, I canceled all my meetings and I jumped on a plane to Montgomery, Alabama. When I got there, Bryan and his team picked me up, and we walked around the city. And they took the time to point out the many markers that have been placed all over the city to the history of the Confederacy, and the very few that mark the history of slavery. And then he walked me to a hill. It overlooked the whole city. He pointed out the river and the train tracks where the largest domestic slave-trading port in America
had once prospered. And then to the Capitol rotunda, where George Wallace had stood on its steps and proclaimed, "Segregation forever." And then to the very hill below us. He said, "Here we will build a new memorial that will change the identity of this city and of this nation." Our two teams have worked together over the last year to design this memorial. The memorial will take us on a journey through a classical, almost familiar building type, like the Parthenon or the colonnade at the Vatican. But as we enter,
the ground drops below us and our perception shifts, where we realize that these columns evoke the lynchings, which happened in the public square. And as we continue, we begin to understand the vast number of those who have yet to be put to rest. Their names will be engraved on the markers that hang above us. And just outside will be a field of identical columns. But these are temporary columns, waiting in purgatory, to be placed in the very counties where these lynchings occurred. Over the next few years, this site will bear witness,
as each of these markers is claimed and visibly placed in those counties. Our nation will begin to heal from over a century of silence. When we think about how it should be built, we were reminded of Ubudehe, the building process we learned about in Rwanda. We wondered if we could fill those very columns with the soil from the sites of where these killings occurred. Brian and his team have begun collecting that soil and preserving it in individual jars with family members, community leaders and descendants. The act of collecting soil itself
has lead to a type of spiritual healing. It's an act of restorative justice. As one EJI team member noted in the collection of the soil from where Will McBride was lynched, "If Will McBride left one drop of sweat, one drop of blood, one hair follicle -- I pray that I dug it up, and that his whole body would be at peace." We plan to break ground on this memorial later this year, and it will be a place to finally speak of the unspeakable acts that have scarred this nation. (Applause)
When my father told me that day that this house -- our house -- had saved his life, what I didn't know was that he was referring to a much deeper relationship between architecture and ourselves. Buildings are not simply expressive sculptures. They make visible our personal and our collective aspirations as a society. Great architecture can give us hope. Great architecture can heal. Thank you very much. (Applause)