021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

هم پالگی های پولدار، بهوش باشید که شمشیرها ما رو نشونه رفتن

Nick Hanauer

Beware, fellow plutocrats, the pitchforks are coming

Nick Hanauer is a rich guy, an unrepentant capitalist — and he has something to say to his fellow plutocrats: Wake up! Growing inequality is about to push our societies into conditions resembling pre-revolutionary France. Hear his argument about why a dramatic increase in minimum wage could grow the middle class, deliver economic prosperity ... and prevent a revolution.


تگ های مرتبط :

Business, Economics, Inequality
شما ممکنه منو نشناسید. من یکی از همون ۰/۰۱ درصد هستم که درباره‌شون می‌خونید و می‌شنوید، و با هر معیار متعارفی، از طبقه‌ی اشرافم. و امشب می‌خوام با اشرافی‌های دیگه، با هم‌قطارای خودم، صحبت کنم. چون احساس می‌کنم دیگه وقتش رسیده با هم یه گپی بزنیم. من هم مثل بیشتر پولدارا به سرمایه‌دار بودن خودم افتخار می‌کنم. تا حالا بیش از ۳۰ شرکت در صنایع گوناگون رو پایه‌گذاری یا در اون‌ها سرمایه‌گذاری کردم. من نخستین سرمایه‌گذار غیرخودی در آمازون دات کام بودم. یکی از بنیانگذارای شرکتی به نام ای کوانتیو بودم
که مایکروسافت ۶/۴ میلیارد دلارخریدش. من و دوستام یه بانک داریم، (خنده) اینو می گم - (خنده) - باور نکردنیه، نه؟ همه‌ی اینا رو گفتم که بدونید که زندگیم مثل همه‌ی پولدارای دیگه‌اس شم قوی بازرگانی و سرمایه داریم چیزایی تو زندگی برام به ارمغان آورده و پاداش‌هایی بهم داده که حتی تصورشم براتون سخته: خونه‌های متعدد، قایق لوکس، هواپیمای شخصی و از این دست. اما رک بگم، من باهوش‌ترین آدمی نیستم که تا حالا دیدید. سخت‌کوش‌ترین هم نیستم.
تو مدرسه شاگرد متوسطی بودم. اصلا فنی نیستم. یه کلمه از برنامه‌نویسی سرم نمی‌شه. در واقع موفقیت من همه مرهون خوش شانسی، موقعیت و زمان مناسبی بوده که توش به دنیا اومدم. ولی تو یه سری چیزا هم خیلی خوبم. یکی اینکه قدرت ریسک‌پذیری بالایی دارم و دیگه اینکه می‌تونم به‌خوبی آینده رو پیش‌بینی کنم، و بر این عقیده‌ام که همین حس آینده‌نگری پایه و اساس موفقیت در کسب و کاره. خوب حالا ممکنه بپرسید که آینده رو چطور می‌بینم؟
پر از شمشیرهای آخته که ما رو نشونه گرفتن، چون در حالی‌که ما اشرافیا زندگی‌های آن‌چنانی داریم و غرق حرص و آزیم، ۹۹ درصد دیگه‌ی همنوعانمون روز به روز بیشتر و بیشتر پس‌رفت می‌کنن. در سال ۱۹۸۰، صدک بالایی جامعه‌ی آمریکا حدود 8 درصد درآمد ملی رو در اختیار داشت در حالی‌که سهم ۵۰ درصد کف جامعه ۱۸ درصد بود. سی سال بعد، یعنی امروز، صدک بالایی از ۲۰ درصد درآمد ملی برخورداره و ۵۰ درصد کف ۱۲ یا ۱۳ درصد.
اگه این روند همین‌گونه پیش بره، تا سی‌سال دیگه صدک بالایی صاحب ۳۰ درصد درآمد ملی می شه و سهم ۵۰ درصد کف آمریکا تنها ۶ درصد خواهد بود. می‌دونید، مشکل این نیست که یه خورده نابرابری وجود داره. یه خورده نابرابری برای جوامع سرمایه‌دارِ مردمسالارِ پررونق لازمه. مشکل این‌جاست که نابرابری الان به بالاترین حد خودش در تاریخ رسیده و روز به روز بدتر می‌شه. و اگر ثروت، قدرت و درآمد هم‌چنان در بالا
متمرکز باشه، جامعه‌ی ما از مردمسالاری سرمایه‌داری تبدیل می‌شه به جامعه‌ی نوفئودالی قرن هجدهمی فرانسه. یعنی همون فرانسه‌ی پیش از انقلاب، و توده‌ی مردم و شمشیراشون. پس پیام من به هم قطارای اشرافی و ثروتمندم و اونایی که توی حباب خودشون رو محصور کردن اینه که بیدار شید. بیدار شید. اوضاع به این منوال نمی‌مونه. چون اگه در صدد حل این نابرابری اقتصادی
چشمگیر که جامعه رو فراگرفته برنیایم، خشم مردم دامنمونو می‌گیره، چرا که هیچ جامعه‌ی باز و آزادی چنین نابرابری اقتصادی رو بر نمی‌تابه. حتی یک نمونه هم در تاریخ نمی‌شه پیدا کرد. هر جامعه‌ای که چنین نابرابری درش وجود داره یا با شورش روبرو میشه یا یه حکومت پلیسی امنیتی برش حکم‌فرماست. اگه کاری نکنیم، شورش و خشم مردم دامن‌مون رو می‌گیره. این یه امر قطعیه. و زمانی که این اتفاق بیفته، اوضاع برای همه بد می‌شه، به‌ویژه برای ما اشرافیا.
می‌دونم که حرفام مثل یه آزادی‌خواه خوش‌نیته. اما این‌طوری نیست. بحث من این نیست که نابرابری اقتصادی از لحاظ اخلاقی بده. بحث من اینه که دود نابرابری اقتصادی آخرش به چشم خودمون می‌ره. نابرابری روزافزون نه تنها ما رو هدف خشم مردم قرار می‌ده، بلکه برای کسب و کار هم بده. الگوی ما ثروتمندا باید هنری فورد باشه. وقتی فورد دستمزد ۵ دلاری رو ارایه کرد که دوبرابر بیشتر از حقوق اون روز بود، نه تنها تولید کارخونه‌هاش رو افزایش داد، بلکه کارکنای استثمار شده و فقیرخودروسازی رو
تبدیل کرد به قشر متوسط پرشوری که حالا می‌تونستن کالایی روکه درست می‌کردن، بخرن. درک درست فورد از شرایط اون زمان این بود که اقتصاد درست شبیه اکوسیستمه و درست مثل یه اکوسیستم طبیعی دارای چرخه‌های بازخورده، چرخه‌های بازخورد بین کاسب و مشتریه. افزایش دستمزد تقاضا رو بالا می‌بره، که به نوبه‌ی خود استخدام رو افزایش می‌ده و به همین ترتیب، دوباره دستمزد و تقاضا و سود بالا می‌ره. و این چرخه‌ی نیک افزایش رونق، حلقه‌ی گمشده‌ای است که امروز
برای بهبود اوضاع اقتصادی بهش نیاز داریم. و به همین دلیله که باید سیاست پولدار محور رو که بر هردو حزب حکم‌فرماست پشت سر بذاریم و آغوشمون رو برای مدلی که من اسمش رو اقتصاد میانه‌گرا گذاشتم، باز کنیم. اقتصاد میانه‌گرا ایده‌ی اقتصاد نوکلاسیک رو که اقتصادها کارآمد، خطی، مکانیکی، مساوات‌گرا و عدالت‌گرا هستند نفی کرده و به‌جای اون ایده‌ی قرن بیست و یکمی رو ارایه می‌ده که اقتصادها پیچیده، انعطاف پذیر، اکوسیستمی و با قابلیت نادیده گرفتن برابری و عدالت هستن،
و اگه درست مدیریت نشن کارآمدی خود رو از دست میدن. این دیدگاه قرن بیست و یکمی به‌طور آشکار نشون می‌ده که سرمایه‌داری کارش نه اختصاص منابع موجود، بلکه یافتن راه‌حل‌های نوین برای مشکلات بشره. نبوغ سرمایه‌داری در اینه که یه سیستم راه‌حل‌یابی تکاملیه که به افراد به‌خاطر حل مشکلات دیگران پاداش می‌ده. تفاوت آشکار میان جوامع فقیر و و جوامع ثروتمند در میزان یافتن راه‌حل در شکل محصول
برای شهروندان‌شونه. موفقیت ما در حقیقت حاصل جمع همه‌ی راه‌حل‌هایی‌ست که در جامعه‌مون تولید کردیم؛ و اینکه شرکت‌هایی مانند گوگل و آمازون و مایکروسافت و اپل و کارآفرینایی که این شرکت‌ها رو بنیان گذاشتن این همه در موفقیت ملت ما نقش داشتن، دلیلی بر این مدعاست. این دیدگاه قرن بیست و یکمی همچنین آشکار می‌سازه که تصور ما از رشد اقتصادی بستگی تنگاتنگی داره به سرعتمون در حل مشکلات. اما این سرعت کاملا وابسته است
به تعداد مشکل گشاها – مشکل گشاهای گوناگون و قابل- چه در شکل مشارکت به‌عنوان کارآفرین و ارایه‌ی راه‌حل، چه در شکل مصرف‌کننده‌ی چنین راه‌حل‌هایی. اما چنین افزایش مشارکتی به‌صورت تصادفی یا به‌خودی خود اتفاق نمی‌افته، بلکه نیازمند تلاش و سرمایه‌گذاریست و به همین دلیله که همه‌ی سرمایه‌داری‌های مردمسالارِ پر رونق نیازمند سرمایه‌گذاری فراوان در قشر متوسط و زیرساخت‌ها هستن.
ما ثروتمندها باید این اقتصاد پولدار محور و این ایده رو که هر چه ما موفق‌تر باشیم، دیگران موفق‌ترن، پشت سر بذاریم. آخه چنین طرز فکری چطور می‌تونه موفق باشه؟ درآمد من ۱٫۰۰۰ برابر میانگین دستمزده، ولی آیا ۱٫۰۰۰ برابر دیگران خرید می‌کنم؟ نه. چند روز پیش دو تا از این شلوارا که شریکم مایک بهشون می‌گه شلوار مدیری خریدم. می‌تونستم ۲٫۰۰۰ تاشو بخرم. اما برای چی؟ (خنده) مگه من چند بار می‌تونم برم آرایشگاه؟
چند بار می‌تونم بیرون شام بخورم؟ ما ثروتمندا هر چی هم که پولدارتر بشیم، هیچوقت نمیتونیم نیروی محرکهی یه اقتصاد ملی بزرگ باشیم. این کار فقط از یه قشر متوسط پویا بر میاد. دوستای ثروتمندم ممکنه بگن که کاری از دست ما برنمیاد. هنری فورد تو یه زمان دیگه زندگی میکرد. شاید نشه یه کارایی رو بکنیم. شاید هم بشه یه کارایی کرد. در تاریخ ۱۹ ژوئن ۲۰۱۳ نشریهی بلومبرگ مقالهای از من چاپ کرد تحت عنوان " دنیای سرمایهداری و حداقل دستمزد ۱۵ دلاری" که بچههای خوب نشریه ی فوربز
که از طرفدارای پر و پا قرص من هم هستن بهش گفتن "پیشنهاد جنون آمیز نیک هاناور". اما تنها ۳۵۰ روز پس از چاپ اون مقاله، شهردار سیاتل، اد موری، قانون افزایش حداقل دستمزد به ۱۵ دلار در ساعت رو به تصویب رسوند که دو برابر بیشتر از بالاترین دستمزد فدرال یعنی ۷/۲۵ دلار بود. آدمای منطقی ممکنه بپرسن چطور یه همچین چیزی اتفاق افتاد. بهخاطر اینکه یه گروه از ما به قشر متوسط یادآور شدیم که اونا منشا رشد و رونق
در اقتصاد های سرمایهداری هستن. بهشون یادآور شدیم وقتی کارگرا پول بیشتری داشته باشن، کسبه مشتریهای بیشتری خواهند داشت و به کارکنان بیشتری نیاز دارن. بهشون یادآور شدیم وقتی کارفرماها دستمزد قابل زندگی به کارکنانشون بدن، مالیات دهندهها دیگه نیازی به کمک به برنامههای فقرزدایی مثل کمک هزینهی خوراک و دارو وکمک هزینهی اجاره خونه برای اون کارکنان ندارن. بهشون یادآور شدیم که کارکنانی با دستمزد پایین مالیات دهندههای بدی هستن، و وقتی حداقل دستمزد
در همهی مشاغل بالا بره، همهی کسبه درعین رقابت سود هم می برن. حال، واکنش متعارف به این ادعا اینه که افزایش دستمزد منجر به کاهش شغل میشه. مگه نه؟ سیاستمدارا همواره این ایدهی پولدار محور رو القا میکنن که "اگه هزینهی استخدام بالا بره، استخدام کاهش پیدا میکنه". مطمئنید؟ چون شاهد خلاف این ادعا فراوانه. از سال ۱۹۸۰ دستمزد مدیرا در کشورمون از ۳۰ برابر میانگین دستمزد رسیده به 500 برابر. مگه این نمونهی بارزافزایش هزینهی استخدام نیست؟
اما تا اونجا که من میدونم، ما تاحالا شغلای مدیریتی رو برون سپاری یا اتوماسیون نکردیم. یا به چین صادرشون نکردیم. تازه روز به روز داریم تعداد بیشتری مدیر ارشد استخدام می‌کنیم. کارکنای بخش‌های فن آوری و مالی هم همین‌طور که چند برابر متوسط دستمزد، درآمد دارن و هر روز داریم بیشتر و بیشتر استخدام‌شون می‌کنیم. پس می‌شه هزینه‌ی استخدام رو بالا برد و تعداد بیشتری هم استخدام کرد. می‌دونم که خیلی ها بر این عقیده هستن که حداقل دستمزد ۱۵ دلار
یه آزمون اقتصادیِ جنون آمیزه. اما نظر ما چیز دیگه‌یست. باور ما اینه که حداقل دستمزد ۱۵ دلاری در سیاتل در حقیقت ادامه‌ی یه سیاست اقتصادی عاقلانه‌س. با اینکار شهر ما داره از شهر شما پیشی می‌گیره. چون در حال حاضر ایالت واشینگتن بالاترین حداقل دستمزد رو نسبت به ایالت‌های دیگه داره. ما به همه‌ی کارکنان ۹/۳۲ دلار می‌دیم که حدود ۳۰ درصد بیشتر از حداقل دستمزد فدرال یعنی ۷/۲۵ دلاره
و ۴۲۷ درصد بالاتر از حداقل دستمزد انعام‌گیرها یعنی ۲/۱۳ دلار. اگه نظرمتفکرای پولدار محور درست بود، پس باید آماربیکاری در ایالت واشینگتن خیلی بالا می‌بود و سیاتل تا حالا از هم پاشیده بود. اما سیاتل بیشترین رشد رو در کشور داشته و نرخ رشد کسب و کارهای کوچیک در ایالت واشینگتن از هر ایالت بزرگی تو آمریکا بیشتره. کسب و کار رستورانا تو سیاتل؟ پر رونق‌تر از همیشه. چرا؟ چون اساس سرمایه‌داری بر این استواره که هرگاه کارگرها پول بیشتری داشته باشن، کسبه مشتری‌های بیشتری خواهند داشت
و نیاز به کارگر بیشتر. وقتی رستورانا به کارگراشون اونقدر پول بدن که حتی اونا هم بتونن تو رستوران غذا بخورن، این برخلاف تصور برخی رستوران دارا نه تنها برای کسب و کار بد نیست، که خیلی هم خوبه. آیا واقعیت پیچیده‌ترازاینه که من می‌گم؟ حتما همین‌طوره. چون عوامل زیادی دخیل هستن. اما می‌شه خواهش کنم این طرز فکر رو کنار بذاریم که اگه حداقل دستمزد کمی بالا بره بیکاری همه جا رو می‌گیره و اقتصاد زمین می‌خوره؟ چون هیچ گواهی بر این ادعا وجود نداره.
خطرناک‌ترین چیزِ اقتصاد پولدار محور این نیست که هر چی پولدارا پولدارتر شن برای همه بهتره، بلکه ادعای اونایی که مخالف افزایش حداقل دستمردن اینه که اگه بی‌پولا به نون و نوایی برسن، اقتصاد ضربه می‌خوره. این ادعاها همه توخالین. پس خواهش می‌کنم این ادعاها رو که ثروتمندایی مثل من و دوستای پولدارم این کشور رو ساختن کنار بذاریم. ما ثروتمندا خوب می‌دونیم، گرچه اذعانش برای خیلی از ماها دشواره،
اگه تو هر کشور دیگه‌ای غیر ازآمریکا به دنیا اومده بودیم، الان باید پای برهنه کنار یه جاده‌ی خاکی میوه می‌فروختیم. این به این معنی نیست که تو کشورای دیگه، هرچند هم فقیر، کارآفرین خوب وجود نداره، اما مشتریای اون کارآفرینا چیزی بیشتر از چند دونه میوه نمی‌تونن بخرن. بنابراین، ایده‌ی من برای گونه‌ی جدیدی از اقتصاد و سیاست، سرمایه‌داری نوینه. این درسته که سرمایه‌داری از همه‌ی الگوهای دیگه برتره، اما فراموش نکنیم که این الگو زمانی
به اوج شکوفایی می‌رسه که انسان‌های بیشتری، چه کارآفرین چه مشتری، رو در بر بگیره. بیاید تا اونجا که می‌تونیم اندازه‌ی دولت رو کاهش بدیم، اما نه با حذف برنامه‌های کمک به فقرا، بلکه با افزایش دستمزد کارگرا تا دیگه کسی نیازمند چنین برنامه‌هایی نباشه. بیاید به اندازه‌ی کافی روی قشر متوسط سرمایه‌گذاری کنیم تا اقتصادمون عادلانه‌تر و فراگیرتر بشه، که از این طریق رقابت رو افزایش بدیم و در نهایت به راه‌حل‌های بیشتری برای مشکلات بشر دست پیدا کنیم که این خود اصلی‌ترین نیروی محرکه‌ی رشد و رونقه.
سرمایه‌داری بزرگترین و بهترین فن‌آوری اجتماعیه که تاکنون برای تولید رونق و پویایی در جوامع بشری اختراع شده، در صورتی که درست مدیریت بشه. اما به‌خاطر سیستم‌های پیچیده و عوامل متعدد دست اندرکار، این اختراع شگرف می‌تونه به راحتی به‌سوی نابرابری و تمرکز و درنهایت زوال بره. عملکرد سیستم‌های مردمسالار باید در راستای فراگیری اکثریت باشه که رونق به‌وجود بیاد، نه کمک به ثروت اندوزی اقلیت کنه. دولت در صورتی عامل رونق می‌شه که شرایط رو به‌گونه‌ای مهیا کنه که
هم کارآفرین و هم مشتری امکان عرض‌اندام داشته باشن. ایجاد موازنه بین قدرت سرمایه‌دارهایی مثل من و کارگرا نه تنها برای سرمایه‌داری بد نیست که ضروریه. برنامه‌هایی مانند حداقل دستمزد معقول، خدمات درمانی قابل دسترس، مرخصی استعلاجی باحقوق و مالیات تصاعدی که لازمه‌ی ایجاد ساختارهایی است مهم برای قشر متوسط از قبیل آموزش، پژوهش و گسترش، اینها ملزوماتی هستن که سرمایه‌دارایِ دوراندیش و عاقل باید با آغوش باز بپذیرن، تا باعث رشد و رونق شن، چرا که هیچ کس به اندازه‌ی ما
از بهبود این شرایط بهره نخواهد برد. اقتصاددانایی هستند که می‌گن اقتصاد، علمی عینی و بی طرفه. من با این ادعا مخالفم، و بر این باورم که می‌شه از اقتصاد به‌عنوان ابزاری برای القای منویات و تعصبات اخلاقی واجتماعی درباره‌ی مقام و قدرت نیز بهره برد. و به‌همین دلیله که ثروتمندایی مثل من همواره نیاز به داستان‌هایی دارن که مردم عادی رو متقاعد کنن که قدرت و مقام‌شون بحق و به سود همه است؛ داستان‌هایی مثل این که وجود
ما کارآفرینا برای جامعه لازمه و شما نه؛ که کاهش مالیات ما باعث رشد می‌شه اما سرمایه‌گذاری روی شما بدهکاریمون رو افزایش می‌ده و کشور بزرگمون رو ورشکست می‌کنه؛ که ما با اهمیتیم و شما نه. از این داستانا برای هزاران سال به‌عنوان حقوق خدادادی یاد می‌شد. امروزه ما اقتصاد رو پولدار محور کردیم. آیا خودخواهی از این آشکارتر وجود داره؟ ما طبقه‌ی اشراف باید بپذیریم که این آمریکا بود که ما رو ساخت
نه برعکس؛ که قشر متوسط فعال و بانشاط سرچشمه‌ی رونقِ اقتصادهای سرمایه‌داریه، نه نتیجه‌ی اون. و هرگز نباید فراموش کنیم که حتی بهترین ما در بدترین شرایط چیزی بالاتر از یه پابرهنه‌ی میوه فروش کنار یه جاده نیست. هم قطارای اشرافی من، فکر می‌کنم وقتش رسیده که دوباره خودمون رو وقف کشورمون کنیم، وقف گونه‌ای نوین از سرمایه‌داری که فراگیرتر و کارآمدتره، سیستمی که تضمین می‌کنه اقتصاد آمریکا هم‌چنان پررونق‌ترین و پویاترین در دنیا بمونه.
بیاید چنین آینده‌ای رو برای خودمون، فرزندامون و فرزندای اونا رقم بزنیم. یا اینکه می‌تونیم هیچ کاری نکنیم، پشت دیوارای بلند و مدارس خصوصی خودمون رو پنهان کنیم، از قایقا و هواپیماهامون لذت ببریم و منتظر شمشیرها باشیم. سپاسگزارم (تشویق)
You probably don't know me, but I am one of those .01 percenters that you hear about and read about, and I am by any reasonable definition a plutocrat. And tonight, what I would like to do is speak directly to other plutocrats, to my people, because it feels like it's time for us all to have a chat. Like most plutocrats, I too am a proud and unapologetic capitalist. I have founded, cofounded or funded over 30 companies across a range of industries. I was the first non-family investor in Amazon.com.
I cofounded a company called aQuantive that we sold to Microsoft for 6.4 billion dollars. My friends and I, we own a bank. I tell you this — (Laughter) — unbelievable, right? I tell you this to show that my life is like most plutocrats. I have a broad perspective on capitalism and business, and I have been rewarded obscenely for that with a life that most of you all can't even imagine: multiple homes, a yacht, my own plane, etc., etc., etc.
But let's be honest: I am not the smartest person you've ever met. I am certainly not the hardest working. I was a mediocre student. I'm not technical at all. I can't write a word of code. Truly, my success is the consequence of spectacular luck, of birth, of circumstance and of timing. But I am actually pretty good at a couple of things. One, I have an unusually high tolerance for risk, and the other is I have a good sense, a good intuition about what will happen in the future, and I think that that intuition about the future
is the essence of good entrepreneurship. So what do I see in our future today, you ask? I see pitchforks, as in angry mobs with pitchforks, because while people like us plutocrats are living beyond the dreams of avarice, the other 99 percent of our fellow citizens are falling farther and farther behind. In 1980, the top one percent of Americans shared about eight percent of national [income], while the bottom 50 percent of Americans shared 18 percent.
Thirty years later, today, the top one percent shares over 20 percent of national [income], while the bottom 50 percent of Americans share 12 or 13. If the trend continues, the top one percent will share over 30 percent of national [income] in another 30 years, while the bottom 50 percent of Americans will share just six. You see, the problem isn't that we have some inequality. Some inequality is necessary for a high-functioning capitalist democracy.
The problem is that inequality is at historic highs today and it's getting worse every day. And if wealth, power, and income continue to concentrate at the very tippy top, our society will change from a capitalist democracy to a neo-feudalist rentier society like 18th-century France. That was France before the revolution and the mobs with the pitchforks. So I have a message for my fellow plutocrats
and zillionaires and for anyone who lives in a gated bubble world: Wake up. Wake up. It cannot last. Because if we do not do something to fix the glaring economic inequities in our society, the pitchforks will come for us, for no free and open society can long sustain this kind of rising economic inequality. It has never happened. There are no examples. You show me a highly unequal society, and I will show you a police state or an uprising.
The pitchforks will come for us if we do not address this. It's not a matter of if, it's when. And it will be terrible when they come for everyone, but particularly for people like us plutocrats. I know I must sound like some liberal do-gooder. I'm not. I'm not making a moral argument that economic inequality is wrong. What I am arguing is that rising economic inequality is stupid and ultimately self-defeating. Rising inequality doesn't just increase our risks from pitchforks,
but it's also terrible for business too. So the model for us rich guys should be Henry Ford. When Ford famously introduced the $5 day, which was twice the prevailing wage at the time, he didn't just increase the productivity of his factories, he converted exploited autoworkers who were poor into a thriving middle class who could now afford to buy the products that they made. Ford intuited what we now know is true, that an economy is best understood as an ecosystem and characterized by the same kinds of feedback loops you find
in a natural ecosystem, a feedback loop between customers and businesses. Raising wages increases demand, which increases hiring, which in turn increases wages and demand and profits, and that virtuous cycle of increasing prosperity is precisely what is missing from today's economic recovery. And this is why we need to put behind us the trickle-down policies that so dominate both political parties and embrace something I call middle-out economics. Middle-out economics rejects
the neoclassical economic idea that economies are efficient, linear, mechanistic, that they tend towards equilibrium and fairness, and instead embraces the 21st-century idea that economies are complex, adaptive, ecosystemic, that they tend away from equilibrium and toward inequality, that they're not efficient at all but are effective if well managed. This 21st-century perspective allows you to clearly see that capitalism does not work by [efficiently] allocating existing resources.
It works by [efficiently] creating new solutions to human problems. The genius of capitalism is that it is an evolutionary solution-finding system. It rewards people for solving other people's problems. The difference between a poor society and a rich society, obviously, is the degree to which that society has generated solutions in the form of products for its citizens. The sum of the solutions that we have in our society really is our prosperity, and this explains
why companies like Google and Amazon and Microsoft and Apple and the entrepreneurs who created those companies have contributed so much to our nation's prosperity. This 21st-century perspective also makes clear that what we think of as economic growth is best understood as the rate at which we solve problems. But that rate is totally dependent upon how many problem solvers — diverse, able problem solvers — we have, and thus how many of our fellow citizens
actively participate, both as entrepreneurs who can offer solutions, and as customers who consume them. But this maximizing participation thing doesn't happen by accident. It doesn't happen by itself. It requires effort and investment, which is why all highly prosperous capitalist democracies are characterized by massive investments in the middle class and the infrastructure that they depend on. We plutocrats need to get this trickle-down economics thing behind us,
this idea that the better we do, the better everyone else will do. It's not true. How could it be? I earn 1,000 times the median wage, but I do not buy 1,000 times as much stuff, do I? I actually bought two pairs of these pants, what my partner Mike calls my manager pants. I could have bought 2,000 pairs, but what would I do with them? (Laughter) How many haircuts can I get? How often can I go out to dinner? No matter how wealthy a few plutocrats get,
we can never drive a great national economy. Only a thriving middle class can do that. There's nothing to be done, my plutocrat friends might say. Henry Ford was in a different time. Maybe we can't do some things. Maybe we can do some things. June 19, 2013, Bloomberg published an article I wrote called "The Capitalist’s Case for a $15 Minimum Wage." The good people at Forbes magazine, among my biggest admirers, called it "Nick Hanauer's near-insane proposal."
And yet, just 350 days after that article was published, Seattle's Mayor Ed Murray signed into law an ordinance raising the minimum wage in Seattle to 15 dollars an hour, more than double what the prevailing federal $7.25 rate is. How did this happen, reasonable people might ask. It happened because a group of us reminded the middle class that they are the source of growth and prosperity in capitalist economies. We reminded them that when workers have more money,
businesses have more customers, and need more employees. We reminded them that when businesses pay workers a living wage, taxpayers are relieved of the burden of funding the poverty programs like food stamps and medical assistance and rent assistance that those workers need. We reminded them that low-wage workers make terrible taxpayers, and that when you raise the minimum wage for all businesses, all businesses benefit
yet all can compete. Now the orthodox reaction, of course, is raising the minimum wage costs jobs. Right? Your politician's always echoing that trickle-down idea by saying things like, "Well, if you raise the price of employment, guess what happens? You get less of it." Are you sure? Because there's some contravening evidence. Since 1980, the wages of CEOs in our country have gone from about 30 times the median wage to 500 times. That's raising the price of employment.
And yet, to my knowledge, I have never seen a company outsource its CEO's job, automate their job, export the job to China. In fact, we appear to be employing more CEOs and senior managers than ever before. So too for technology workers and financial services workers, who earn multiples of the median wage and yet we employ more and more of them, so clearly you can raise the price of employment and get more of it. I know that most people think that the $15 minimum wage
is this insane, risky economic experiment. We disagree. We believe that the $15 minimum wage in Seattle is actually the continuation of a logical economic policy. It is allowing our city to kick your city's ass. Because, you see, Washington state already has the highest minimum wage of any state in the nation. We pay all workers $9.32, which is almost 30 percent more than the federal minimum of 7.25,
but crucially, 427 percent more than the federal tipped minimum of 2.13. If trickle-down thinkers were right, then Washington state should have massive unemployment. Seattle should be sliding into the ocean. And yet, Seattle is the fastest-growing big city in the country. Washington state is generating small business jobs at a higher rate than any other major state in the nation. The restaurant business in Seattle? Booming. Why? Because the fundamental law of capitalism is, when workers have more money,
businesses have more customers and need more workers. When restaurants pay restaurant workers enough so that even they can afford to eat in restaurants, that's not bad for the restaurant business. That's good for it, despite what some restaurateurs may tell you. Is it more complicated than I'm making out? Of course it is. There are a lot of dynamics at play. But can we please stop insisting that if low-wage workers earn a little bit more, unemployment will skyrocket
and the economy will collapse? There is no evidence for it. The most insidious thing about trickle-down economics is not the claim that if the rich get richer, everyone is better off. It is the claim made by those who oppose any increase in the minimum wage that if the poor get richer, that will be bad for the economy. This is nonsense. So can we please dispense with this rhetoric that says that rich guys like me and my plutocrat friends
made our country? We plutocrats know, even if we don't like to admit it in public, that if we had been born somewhere else, not here in the United States, we might very well be just some dude standing barefoot by the side of a dirt road selling fruit. It's not that they don't have good entrepreneurs in other places, even very, very poor places. It's just that that's all that those entrepreneurs' customers can afford. So here's an idea for a new kind of economics, a new kind of politics
that I call new capitalism. Let's acknowledge that capitalism beats the alternatives, but also that the more people we include, both as entrepreneurs and as customers, the better it works. Let's by all means shrink the size of government, but not by slashing the poverty programs, but by ensuring that workers are paid enough so that they actually don't need those programs. Let's invest enough in the middle class to make our economy fairer and more inclusive, and by fairer, more truly competitive,
and by more truly competitive, more able to generate the solutions to human problems that are the true drivers of growth and prosperity. Capitalism is the greatest social technology ever invented for creating prosperity in human societies, if it is well managed, but capitalism, because of the fundamental multiplicative dynamics of complex systems, tends towards, inexorably, inequality, concentration and collapse. The work of democracies
is to maximize the inclusion of the many in order to create prosperity, not to enable the few to accumulate money. Government does create prosperity and growth, by creating the conditions that allow both entrepreneurs and their customers to thrive. Balancing the power of capitalists like me and workers isn't bad for capitalism. It's essential to it. Programs like a reasonable minimum wage, affordable healthcare, paid sick leave,
and the progressive taxation necessary to pay for the important infrastructure necessary for the middle class like education, R and D, these are indispensable tools shrewd capitalists should embrace to drive growth, because no one benefits from it like us. Many economists would have you believe that their field is an objective science. I disagree, and I think that it is equally a tool that humans use to enforce and encode our social and moral preferences and prejudices
about status and power, which is why plutocrats like me have always needed to find persuasive stories to tell everyone else about why our relative positions are morally righteous and good for everyone: like, we are indispensable, the job creators, and you are not; like, tax cuts for us create growth, but investments in you will balloon our debt and bankrupt our great country; that we matter; that you don't.
For thousands of years, these stories were called divine right. Today, we have trickle-down economics. How obviously, transparently self-serving all of this is. We plutocrats need to see that the United States of America made us, not the other way around; that a thriving middle class is the source of prosperity in capitalist economies, not a consequence of it. And we should never forget that even the best of us in the worst of circumstances
are barefoot by the side of a dirt road selling fruit. Fellow plutocrats, I think it may be time for us to recommit to our country, to commit to a new kind of capitalism which is both more inclusive and more effective, a capitalism that will ensure that America's economy remains the most dynamic and prosperous in the world. Let's secure the future for ourselves, our children and their children. Or alternatively, we could do nothing, hide in our gated communities and private schools,
enjoy our planes and yachts — they're fun — and wait for the pitchforks. Thank you. (Applause)