021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آن‌چه من در تجمعات اعتراضی فرگوسن دیدم

Damon Davis

Courage is contagious

When artist Damon Davis went to join the protests in Ferguson, Missouri, after police killed Michael Brown in 2014, he found not only anger but also a sense of love for self and community. His documentary "Whose Streets?" tells the story of the protests from the perspective of the activists who showed up to challenge those who use power to spread fear and hate.


تگ های مرتبط :

Activism, Art, Film
خب، من ترسیده‌م. همین الان، روی همین صحنه، من احساس ترس می‌کنم. من آدم‌های زیادی رو در زندگی‌م ندیدم، که به راحتی اقرار کنن که ترسیده‌ن. و فکر می‌کنم دلیل‌ش اینه که در عمق وجودشون، می‌دونن که این موضوع چقدر راحت پخش می‌شه. ببینین، ترس مثل بیماریه. وقتی حرکت می‌کنه، مثل آتش سوزان و سریع می‌مونه. ولی چه اتفاقی می‌افته اگر، حتی وقتی با اون ترس روبه‌رو هستین، کاری رو انجام بدین که باید انجام بدین؟ به این می‌گن شجاعت.
و درست مثل ترس، شجاعت هم مسریه. خب، من اهل سنت‌ لوییز شرقی، ایلینوی هستم. اون یه شهر کوچیکه اون‌طرف رودخانه میسیسیپی مقابل سنت‌ لوییز، میزوری. من تمام عمرم رو در سنت‌ لوییز و اطراف‌ش گذروندم. وقتی مایکل براون جونیور، یک نوجوان معمولی، در سال ۲۰۱۴، با شلیک گلوله‌ی پلیس در فرگوسن ایالت میزوری کشته شد -- که یک بخش حومه‌ای دیگه‌ست، ولی در شمال سنت‌ لوییز -- یادم میاد فکر می‌کردم، که اون اولین نفر نیست، و آخرین نوجوانی هم نخواهد بود که اجرای قوانین جون‌ش رو خواهد گرفت. ولی می‌دونین، مرگ او متفاوت بود.
وقتی مایک کشته شد، قدرت‌هایی رو به یاد میارم که سعی داشتن از ترس به عنوان سلاح استفاده کنن. پاسخ پلیس به اجتماع عزادار اعمال خشونت بود. برای اینکه ترس رو تحمیل کنه: ترس از نیروی نظامی پلیس، زندانی شدن، جرایم. حتی رسانه‌ها سعی کردن ما رو از هم بترسونن در ضمن اون‌ها داستان رو هم چرخوندن. و همه‌ی این کارها در گذشته جواب می‌داد. ولی همون‌طور که گفتم، این‌بار فرق داشت. مرگ مایکل براون و رفتاری که بعدش با جامعه (سیاه پوست) انجام شد، منجر به زنجیره‌ای از اعتراضات در اطراف فرگوسن و سنت‌لوییز شد.
وقتی من در چهارمین یا پنجمین روز به این تجمع‌های اعتراضی رسیدم، دیدم که از سر شجاعت نبود؛ از سر احساس گناه بود. ببینین، من یک سیاه‌ پوست‌م. نمی‌دونم تا الان متوجه شده بودین یا نه. (خنده حضار) اما نمی‌تونستم در سنت‌ لوییز به فاصله‌ی چند دقیقه از فرگوسن بشینم، و نرم که ببینم. پس خودم رو جمع و جور کردم و رفتم که ببینم. وقتی رسیدم اون جا، به یک چیز تعجب‌آور برخوردم. من به خشم برخوردم، میزان زیادی از خشم. ولی اون‌چه بیشتر بهش برخوردم عشق بود. مردمانی با عشق به خود.
عشق برای جامعه‌شون. و این زیبا بود. تا وقتی که سر و کله‌ی پلیس پیدا شد. اون‌وقت یک احساس جدید به اون گفت و گو اضافه شد: ترس. حالا، نمی‌خوام دروغ بگم؛ وقتی اون ماشین‌های مسلح رو دیدم، و تمام اون ابزار و ادوات، و همه‌ی اون اسلحه‌ها و اون همه نیروی پلیس من به شخصه -- وحشت‌زده بودم. و وقتی به جمعیت اطراف‌م نگاه کردم، خیلی از آدم‌ها رو دیدم که حس مشابهی داشتن. ولی آدم‌هایی رو دیدم که چیز دیگه‌ای هم در درون‌شون بود.
اون شجاعت بود. خب اون آدم‌ها فریاد می‌زدن، و جیغ می‌کشیدن، و قرار نبود مقابل پلیس عقب‌نشینی کنن. دیگه کار از اون‌جا گذشته بود. و بعد می‌تونستم حس کنم چیزی داره در درون‌م عوض می‌شه، پس من هم فریاد زدم و جیغ کشیدم. و متوجه شدم همه‌ی اطرافیان‌م هم دارن همین کار رو می‌کنن. و هیچ احساسی مثل اون احساس نمی‌شه. بنابراین تصمیم گرفتم که می‌خوام کار بیشتری بکنم. برگشتم خونه و فکر کردم: من هنرمندم. من یه آت و آشغال‌هایی درست می‌کنم. بنابراین من شروع کردن به ساختن چیزهایی که به طور خاص به اعتراض مربوط می‌شدن، چیزهایی که می‌تونستن در یک جنگ معنوی سلاح باشن،
چیزهایی که می‌شد صدای مردم بشن، و چیزهایی که اون‌ها رو برای مسیر پیش رو مستحکم کنه. پروژه‌ای رو انجام دادم که در اون از دست‌های معترضین عکس گرفتم و اون رو بالا و پایین ساختمون‌های با پنجره‌های تخته‌کوب و فروشگاه‌های متعلق به اجتماع (سیاه پوستان) چسبوندم. هدف من بالا بردن آگاهی و روحیه بود. و فکر می‌کنم، حتی شده برای یک دقیقه، این عکس‌ها دقیقا همین کارو کردن. بعد فکر کردم، من می‌خوام داستان‌های این آدم‌هایی رو که شجاع‌ بودن‌شون رو در لحظه دیده بودم، تعالی ببخشم. من و دوستم، و فیلمساز و شریک صبا فولیان همین کار را با مستند ما انجام دادن،
"خیابان‌های چه کسی؟" من یه جورایی معبری شدم برای تمام این شجاعتی که به من داده شده بود. و فکر می‌کنم این بخشی از کار ما به عنوان هنرمنده. فکر می‌کنم ما باید حاملین شجاعت باشیم در کاری که انجام می‌دیم. و فکر می‌کنم ما دیواری هستیم بین آدم‌های معمولی، و آدم‌هایی که از قدرت‌شون برای اشاعه‌ ترس و نفرت استفاده می‌کنن، مخصوصا در دوره زمونه‌ای مثل الان. پس من می‌خوام از شما درخواست کنم. تمام شما حرکت دهنده‌ها و جنبش دهنده‌ها، می‌دونین، رهبران تفکر: می‌خواین چی کار کنین با هدیه‌هایی که به شما داده شده
تا ما رو رها کنین از ترسی که هر روزه دست و پا گیرمون شده؟ چون، ببینین، من هر روز می‌ترسم. زمانی رو یادم نمیاد که نترسیده باشم. ولی وقتی فهمیدم که ترس در وجود من قرار داده نشده برای اینکه فلج‌م کنه، و وجود داره برای اینکه از من محافظت کنه، و وقتی فهمیدم چطور از اون ترس استفاده کنم، قدرت‌م رو پیدا کردم. متشکرم. (تشویق حضار)
So, I'm afraid. Right now, on this stage, I feel fear. In my life, I ain't met many people that will readily admit when they are afraid. And I think that's because deep down, they know how easy it spreads. See, fear is like a disease. When it moves, it moves like wildfire. But what happens when, even in the face of that fear, you do what you've got to do? That's called courage. And just like fear,
courage is contagious. See, I'm from East St. Louis, Illinois. That's a small city across the Mississippi River from St. Louis, Missouri. I have lived in and around St. Louis my entire life. When Michael Brown, Jr., an ordinary teenager, was gunned down by police in 2014 in Ferguson, Missouri -- another suburb, but north of St. Louis -- I remember thinking, he ain't the first, and he won't be the last young kid to lose his life to law enforcement. But see, his death was different.
When Mike was killed, I remember the powers that be trying to use fear as a weapon. The police response to a community in mourning was to use force to impose fear: fear of militarized police, imprisonment, fines. The media even tried to make us afraid of each other by the way they spun the story. And all of these things have worked in the past. But like I said, this time it was different. Michael Brown's death and the subsequent treatment of the community led to a string of protests in and around Ferguson and St. Louis.
When I got out to those protests about the fourth or fifth day, it was not out of courage; it was out of guilt. See, I'm black. I don't know if y'all noticed that. (Laughter) But I couldn't sit in St. Louis, minutes away from Ferguson, and not go see. So I got off my ass to go check it out. When I got out there, I found something surprising. I found anger; there was a lot of that. But what I found more of was love. People with love for themselves.
Love for their community. And it was beautiful -- until the police showed up. Then a new emotion was interjected into the conversation: fear. Now, I'm not going to lie; when I saw those armored vehicles, and all that gear and all those guns and all those police I was terrified -- personally. And when I looked around that crowd, I saw a lot of people that had the same thing going on.
But I also saw people with something else inside of them. That was courage. See, those people yelled, and they screamed, and they were not about to back down from the police. They were past that point. And then I could feel something in me changing, so I yelled and I screamed, and I noticed that everybody around me was doing the same thing. And there was nothing like that feeling. So I decided I wanted to do something more. I went home, I thought: I'm an artist. I make shit. So I started making things specific to the protest,
things that would be weapons in a spiritual war, things that would give people voice and things that would fortify them for the road ahead. I did a project where I took pictures of the hands of protesters and put them up and down the boarded-up buildings and community shops. My goal was to raise awareness and to raise the morale. And I think, for a minute at least, it did just that. Then I thought, I want to uplift the stories of these people I was watching being courageous in the moment. And myself and my friend,
and filmmaker and partner Sabaah Folayan did just that with our documentary, "Whose Streets?" I kind of became a conduit for all of this courage that was given to me. And I think that's part of our job as artists. I think we should be conveyors of courage in the work that we do. And I think that we are the wall between the normal folks and the people that use their power to spread fear and hate, especially in times like these. So I'm going to ask you. Y'all the movers and the shakers, you know, the thought leaders:
What are you gonna do with the gifts that you've been given to break us from the fear the binds us every day? Because, see, I'm afraid every day. I can't remember a time when I wasn't. But once I figured out that fear was not put in me to cripple me, it was there to protect me, and once I figured out how to use that fear, I found my power. Thank you. (Applause)