021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

طراحی با در نظر گرفتن نابینایان

Chris Downey

Design with the blind in mind

What would a city designed for the blind be like? Chris Downey is an architect who went suddenly blind in 2008; he contrasts life in his beloved San Francisco before and after -- and shows how the thoughtful designs that enhance his life now might actually make everyone's life better, sighted or not.


تگ های مرتبط :

Senses, Agriculture, Design
می گفتم، بعد از این که از اتوبوس پیاده شدم رفتم به طرف نبش خیابون تا از مسیر غرب به کلاس آموزش بریل برم. زمستون ۲۰۰۹ بود. یک سالی می شد که بیناییم رو از دست داده بودم. همه چیز خوب پیش می رفت. بعد از اینکه به سلامت به طرف دیگه رسیدم، پیچیدم دست چپ. دکمه سیگنال صوتی عابر پیاده رو فشار دادم و منتظر شدم نوبتم برسه. بعد از اینکه صداش قطع شد، از جام بلند شدم و خیلی آروم سمت دیگه ی خیابون رفتم. به پیاده روی طرف دیگه که رسیدم، اون وقت صدای یه صندلی فلزی به گوشم خورد
که در عرض پیاده روی بتنی جلوی من لغزید. می دونستم که سر نبش یه کافه هست. و این که جلوش صندلی میذارن. بنابراین منم به چپ تغییر مسیر دادم تا به خیابون نزدیک تر بشم. همین که این کارو کردم، صندلی هم به سمت چپ رفت. به نظرم رسید اشتباه کردم. دوباره به سمت راست رفتم. دقیقاً هم زمان صندلی هم رفت همون سمت. حالا دیگه داشتم کمی عصبی میشدم. دوباره رفتم به طرف چپ. صندلی هم رفت چپ. در حالی که راهمو سد می کرد. الاآن دیگه رسما داشتم از کوره در می رفتم.
پس داد زدم، "لعنتی کی هستی اونجا؟ چه خبره؟" درست همون موقع داد زدنم صدایی اومد صدای دیگه ای رو شنیدم، صدای آشنای تلق تلق. به نظر آشنا می اومد، به سرعت احتمال دیگه ای به نظرم اومد، و دست چپم رو کورمال کورمال حرکت دادم، تا اینکه انگشتام یه چیز کرک دار رو لمس کرد، و رسیدم به یه گوش. گوش یه سگ بود، شاید یه سگ شکاری. تسمه اش رو به صندلی بسته بودن. حتماً صاحبش رفته بود داخل برای قهوه، اونم همین طور دست از سماجت بر نمی داشت تا به من سلام کنه، شایدم می خواست پشت گوشهاشو ناز کنم.
کی می دونه، شاید داشت برای کمک برای تشخیص جهتم اعلام آمادگی می کرد. (خنده) اما این داستان کوتاه در واقع درباره ی ترس ها و تصورات غلطیه که با تصور تردد توی شهر بدون چشم به ذهن خطور می کنه، به ظاهر بی توجه به محیط اطراف و مردم اطرافتون پس اجازه بدین برگردیم عقب تر و کمی محیط رو توصیف کنیم. در روز سنت پاتریک سال ۲۰۰۹، برای عمل جراحی به بیمارستان رفتم. تا یه تومور مغزی رو از سرم خارج کنن. عمل موفقیت آمیز بود. دو روز بعد اختلال بیناییم کم کم شروع شد.
روز سوم، کاملاً نابینا شدم. بلافاصله، یک حس باورنکردنی به سراغم اومد حس ترس، پریشانی، آسیب پذیری. مثل هر کس دیگه که این حس رو پیدا می کنه. اما چون وقت داشتم بشینم و با خودم فکر کنم، کم کم متوجه شدم چیزهای زیادی دارم که بابتشون شاکر باشم. خصوصاً به پدرم فکر می کردم، که از عوارض جراحی مغزی فوت کرده بود. اون وقت ۳۶ سالش بود. من هفت سالم بود. اگرچه دلایل زیادی داشتم تا از اون چیزی که پیش روم بود بترسم، و دقیقاً ازاین که قراره چه اتفاقی بیفته هیچ اطلاعی نداشتم،
اما هنوز زنده بودم. پسرم هنوز پدر داشت. علاوه بر اون، اولین نفری نبودم که تا اون وقت بیناییش رو از دست می داد. می دونستم باید سیستم ها و تکنیک ها، و آموزش های مختلفی وجود داشته باشه تا زندگی کامل و با معنایی داشته باشم، زندگی فعال بدون بینایی. بنابراین تا روزی که از بیمارستان مرخص شدم چند روز بعد، اونجا رو با یک مأموریت ترک کردم. این مأموریت که از اون جا خارج بشم و بهترین آموزش هارو ببینم تا بتونم با سرعت هرچه بیشتر به بازسازی زندگی خودم بپردازم. در عرض شش ماه، دیگه سر کارم برگشته بودم.
آموزشم شروع شده بود. حتی شروع کردم به دوچرخه سواری دونفره با دوستهای قدیمی دوچرخه سوارم خودم تردد روزانه رو انجام می دادم، پیاده روی توی شهر و سوار شدن به اتوبوس. کار سخت و وقتگیری بود. اما اون چیزی که در حین اون تحول سریع پیش بینیشو نکرده بودم تجربه ی فوق العاده ی رویارویی تجربه های بینایی من با تجربه های نابیناییم از همون مکان ها و همون آدما توی چنین مدت کوتاهی بود. از اون رویارویی دیدگاه های زیادی به دست آوردم، یا اون چه که من اسمشو می ذارم برون بینی،
چیزایی که از ابتدای از دست دادن بیناییم یاد گرفتم. این برون بینی طیف وسیعی رو از پیش پا افتاده تا عمیق، از دنیوی تا مضحک در بر میگرفت. به عنوان یه مهندس معمار، اون رویارویی ناخوشایند مربوط به تجربه بینایی و نابیناییم مربوط به همون مکان ها و همون شهر ها طی چنین مدت کوتاهی از خود شهر به من همه جور بصیرت فوق العاده داده. بهترینشون درک این نکته بود که، در واقع شهرها برای نابینایان مکان های جالبی هستند. و همین طور از تمایل شهر به مهربانی و مراقبت
شگفت زده بودم در حالی که آن ها هیچ تفاوتی برای من قائل نمی شدند. وکم کم متوجه شدم که به نظر میاد نابینایان روی خود شهر تأثیر مثبت دارند. این به نظرم کمی عجیب میومد. اجازه بدین عقب تر بریم و نگاهی بندازیم به این نکته که چرا شهر اینقدر برای نابینایان مفیده. آنچه که در آموزش برای بهبود از فقدان بینایی نهفته یادگیری این نکته است که به همه حواس غیر بصری خودتون متکی باشین، چیزهایی که در غیر این صورت ممکنه نادیده بگیرین. انگار که دنیای جدیدی از اطلاعات احساسی به روی شما باز میشه.
همنوایی همه صداهای دقیق دوروبرم در شهر واقعا منو شگفت زده کرد صداهایی که می شنوید و به کار می گیرید تا بفهمید کجا هستید، چطور نیاز دارید حرکت کنید، و نیاز دارید کجا برید، به همین صورت، تنها از طریق ادراکی که عصا به شما میده، می تونید بافت های مختلف زمین زیر پاتون رو حس کنید، و به مرور الگویی می سازید برای این که بفهمید کجایید و به کدوم طرف میرید. همین طور همین که خورشید به یک طرف صورت شما می تابه یا بادی که به گردنتون می خوره درمورد موقعیتتون و این که چقدر در یک بلوک جلو رفتید
و حرکتتون در زمان و مکان شما رو راهنمایی می کنه. همینطور، حس بویایی بعضی از نواحی و شهرها بوی خاص خودشون رو دارن همون طور که مکان ها و چیز های اطراف شما این طور هستن، و اگر شانس بیارین، می تونید راست دماغتون رو بگیرید و برسید به اون نانوایی جدیدی که دنبالش می گشتین. همه ی این چیز ها واقعاً منو شگفت زده کردن، چون به این نکته رسیدم که تجربه ی نابینایی من خیلی بیشتر از تجربه بینایی بود که تا اون موقع داشتم حس های بیشتری رو به من داد. چیز دیگه ای ازش جا خوردم این بود که شهر چقدر در اطراف من در حال تغییر بود.
وقتی که بینا هستید، همه انگار یه جورایی به فکر خودشونن، سرتون به کار خودتونه. اما اگر نابینا بشین، داستان کاملاً فرق می کنه. من نمی دونم کی داره کی رو تماشا می کنه اما من مشکوکم که کلی آدم دارن منو تماشا می کنن. و آدم بدبینی هم نیستم، اما هر جا میرم، همه جور توصیه می شنوم: از اینجا برو، از اونجا حرکت کن، اینو بپا. بیشتر این اطلاعات بدرد بخوره. بعضی هاش مفیده. خیلی هاش برعکسه! مجبورین فکر کنین ببینین واقعاً معنیشون چیه. بعضی هاشون غلطن و به درد نخور.
اما در کل که در نظر بگیرین خوبه. اما یه دفعه توی"اُوکلَند" بودم و داشتم در طول "برادوِی" قدم میزدم، و به نبش خیابونی رسیدم. گوش به زنگ سیگنال صوتی عابرین بودم، و همین که قطع شد، تازه می خواستم پامو توی خیابون بذارم، که یهو، یه نفر محکم دست راستمو چنگ زد، و بازومو کشید و منو کشید طرف خط عابر پیاده و همین طور که باهام چینی حرف می زد، منو در عرض خیابون با خودش می کشید. (خنده) انگار که نمیشد از دست این مرد در رفت، اما بالأخره منو سالم اون جا رسوند. چه می شد کرد؟
اما باور کنید، برای پیشنهاد کمک کردن راه های مؤدبانه تری وجود دارن. ما از کجا بدونیم شما اون جایید، پس به نظرم بهتره اول سلام کنید. و بپرسید "می تونم کمکتون کنم؟" اما زمانی که اوکلند بودم، واقعاً از این که از وقتی که بیناییم رو از دست دادم، چقدر شهر اوکلند فرق کرده جا خوردم. منظره ش رو دوست داشتم. عالی بود. اوکلند واقعاً شهر بزرگیه. اما وقتی که نابینا شدم و همین طور که در طول برادوِی قدم می زدم، قدم به قدم برام دعا می کردن. "خدا عمرتون بده، آقا."
"تو می تونی، داداش." "خدا عمرت بده." وقتی چشم داشتم از این حرف ها نمی شنیدم. (خنده) در سانفرانسیسکو الآن هم نمی شنوم. می دونم که این مشکلات بعضی از دوستان نابینام رو آزار میده فقط من تنها نیستم. اغلب تصور میشه که این احساسی هست که از ترحم ناشی میشه. من مایلم تصور کنم که از حس انسانیت ناشی میشه، از با هم بودن، و فکر کنم عالیه. راستش، هر وقت حال خوبی ندارم، کافیه برم به برادوِی در مرکز اوکلند، پیاده روی کنم، و حالم بهتر میشه،
تو یه چشم به هم زدن. همین طور نشون میده که چطور معلولیت و نابینایی از مرزهای قومی، اجتماعی، نژادی و اقتصادی عبور می کنه. معلولیت فرصت مساوی فراهم می کنه. همه می تونن بیان. در حقیقت، شنیدم که توی جمع معلولین میگن که در واقعیت فقط دو نوع آدم وجود داره: یه عده اون هایی هستن که دارای معلولیت هستن، و یه عده هنوز کاملاً متوجه معلولیت خودشون نشدن. یه جور دیگه هم میشه درباره ش فکر کرد، اما تصورم اینه که این جورش زیباست، چون مطمئناً این دیدگاه
از تصور تقابل ما با اون ها یا افراد سالم در مقابل افراد معلول، خیلی منحصر کننده تره، و خیلی تعبیر صادقانه تر و محترمانه تری از شکنندگی زندگیه. پس آخرین حرف من برای شما اینه که نه تنها شهر برای نابینایان مفیده، بلکه شهر به ما نیاز داره. و من در این باره مطمئنم، امروز به شما پیشنهاد می کنم که وقتی که دارید شهرهای جدید و خارق العاده را تصور می کنید، نابینایان هم به عنوان ساکنان شهر در نظر گرفته بشن، نه به عنوان افرادی که بعد از این که قالب کلی شهر ریخته شد، تازه به اونا فکر میشه.
اون موقع دیگه خیلی دیره. پس اگر شهری رو با در نظر گرفتن افراد نابینا طراحی کردید، شبکه ای از پیاده روهای مناسب با طیف گسترده ای از گزینه ها و انتخاب ها خواهید داشت که همه در سطح خیابان در دسترس هستن. اگر شهری رو با در نظر گرفتن افراد نابینا طراحی کردید، پیاده روها قابل پیشبینی و زیاد خواهند بود. فاصله ی بین ساختمان ها بین مردم و ماشین ها به خوبی تنظیم شده. حرف ماشین شد، ماشین به چه درد می خوره؟ اگر نابینا باشین، ماشین می خواین چکار. (خنده) بقیه دوست ندارن شما رانندگی کنین..(خنده) اگر شهری رو با در نظر گرفتن افراد نابینا طراحی کنید،
و همین طور با سیستم حمل و نقل عمومی قوی، قابل دسترس، و با ارتباط خوب که همه ی بخش های شهر رو به هم وصل کنه و همه ی مناطق اطراف رو. اگر شهری رو با در نظر گرفتن افراد نابینا طراحی کردید، شغل ها جدیدی ایجاد میشه، کلی شغل. افراد نابینا هم به کار نیاز دارن. می خوان زندگی خودشون رو بگذرونن. پس، در طراحی شهر برای نابینایان، امیدوارم به این نکته برسین که در واقع شهر برای همه فراگیرتر، منصفانه تر و عادلانه تر میشه. و بر اساس تجارب بینایی پیشینم، به نظرم شهری بسیار عالی در میاد،
فرقی نمیکنه نابینا باشین، معلولیت داشته باشین، یا هنوز متوجه معلولیت خودتون نباشین. متشکرم. (تشویق)
So, stepping down out of the bus, I headed back to the corner to head west en route to a braille training session. It was the winter of 2009, and I had been blind for about a year. Things were going pretty well. Safely reaching the other side, I turned to the left, pushed the auto-button for the audible pedestrian signal, and waited my turn. As it went off, I took off and safely got to the other side. Stepping onto the sidewalk, I then heard the sound of a steel chair
slide across the concrete sidewalk in front of me. I know there's a cafe on the corner, and they have chairs out in front, so I just adjusted to the left to get closer to the street. As I did, so slid the chair. I just figured I'd made a mistake, and went back to the right, and so slid the chair in perfect synchronicity. Now I was getting a little anxious. I went back to the left, and so slid the chair, blocking my path of travel. Now, I was officially freaking out.
So I yelled, "Who the hell's out there? What's going on?" Just then, over my shout, I heard something else, a familiar rattle. It sounded familiar, and I quickly considered another possibility, and I reached out with my left hand, as my fingers brushed against something fuzzy, and I came across an ear, the ear of a dog, perhaps a golden retriever. Its leash had been tied to the chair as her master went in for coffee, and she was just persistent in her efforts to greet me, perhaps get a scratch behind the ear.
Who knows, maybe she was volunteering for service. (Laughter) But that little story is really about the fears and misconceptions that come along with the idea of moving through the city without sight, seemingly oblivious to the environment and the people around you. So let me step back and set the stage a little bit. On St. Patrick's Day of 2008, I reported to the hospital for surgery to remove a brain tumor. The surgery was successful. Two days later, my sight started to fail.
On the third day, it was gone. Immediately, I was struck by an incredible sense of fear, of confusion, of vulnerability, like anybody would. But as I had time to stop and think, I actually started to realize I had a lot to be grateful for. In particular, I thought about my dad, who had passed away from complications from brain surgery. He was 36. I was seven at the time. So although I had every reason to be fearful of what was ahead, and had no clue quite what was going to happen,
I was alive. My son still had his dad. And besides, it's not like I was the first person ever to lose their sight. I knew there had to be all sorts of systems and techniques and training to have to live a full and meaningful, active life without sight. So by the time I was discharged from the hospital a few days later, I left with a mission, a mission to get out and get the best training as quickly as I could and get on to rebuilding my life. Within six months, I had returned to work.
My training had started. I even started riding a tandem bike with my old cycling buddies, and was commuting to work on my own, walking through town and taking the bus. It was a lot of hard work. But what I didn't anticipate through that rapid transition was the incredible experience of the juxtaposition of my sighted experience up against my unsighted experience of the same places and the same people within such a short period of time. From that came a lot of insights,
or outsights, as I called them, things that I learned since losing my sight. These outsights ranged from the trival to the profound, from the mundane to the humorous. As an architect, that stark juxtaposition of my sighted and unsighted experience of the same places and the same cities within such a short period of time has given me all sorts of wonderful outsights of the city itself. Paramount amongst those was the realization that, actually, cities are fantastic places for the blind.
And then I was also surprised by the city's propensity for kindness and care as opposed to indifference or worse. And then I started to realize that it seemed like the blind seemed to have a positive influence on the city itself. That was a little curious to me. Let me step back and take a look at why the city is so good for the blind. Inherent with the training for recovery from sight loss is learning to rely on all your non-visual senses, things that you would otherwise maybe ignore. It's like a whole new world of sensory information
opens up to you. I was really struck by the symphony of subtle sounds all around me in the city that you can hear and work with to understand where you are, how you need to move, and where you need to go. Similarly, just through the grip of the cane, you can feel contrasting textures in the floor below, and over time you build a pattern of where you are and where you're headed. Similarly, just the sun warming one side of your face or the wind at your neck gives you clues about your alignment
and your progression through a block and your movement through time and space. But also, the sense of smell. Some districts and cities have their own smell, as do places and things around you, and if you're lucky, you can even follow your nose to that new bakery that you've been looking for. All this really surprised me, because I started to realize that my unsighted experienced was so far more multi-sensory than my sighted experience ever was. What struck me also was how much the city
was changing around me. When you're sighted, everybody kind of sticks to themselves, you mind your own business. Lose your sight, though, and it's a whole other story. And I don't know who's watching who, but I have a suspicion that a lot of people are watching me. And I'm not paranoid, but everywhere I go, I'm getting all sorts of advice: Go here, move there, watch out for this. A lot of the information is good. Some of it's helpful. A lot of it's kind of reversed.
You've got to figure out what they actually meant. Some of it's kind of wrong and not helpful. But it's all good in the grand scheme of things. But one time I was in Oakland walking along Broadway, and came to a corner. I was waiting for an audible pedestrian signal, and as it went off, I was just about to step out into the street, when all of a sudden, my right hand was just gripped by this guy, and he yanked my arm and pulled me out into the crosswalk and was dragging me out across the street, speaking to me in Mandarin.
(Laughter) It's like, there was no escape from this man's death grip, but he got me safely there. What could I do? But believe me, there are more polite ways to offer assistance. We don't know you're there, so it's kind of nice to say "Hello" first. "Would you like some help?" But while in Oakland, I've really been struck by how much the city of Oakland changed as I lost my sight. I liked it sighted. It was fine. It's a perfectly great city.
But once I lost my sight and was walking along Broadway, I was blessed every block of the way. "Bless you, man." "Go for it, brother." "God bless you." I didn't get that sighted. (Laughter) And even without sight, I don't get that in San Francisco. And I know it bothers some of my blind friends, it's not just me. Often it's thought that that's an emotion that comes up out of pity. I tend to think that it comes out of our shared humanity,
out of our togetherness, and I think it's pretty cool. In fact, if I'm feeling down, I just go to Broadway in downtown Oakland, I go for a walk, and I feel better like that, in no time at all. But also that it illustrates how disability and blindness sort of cuts across ethnic, social, racial, economic lines. Disability is an equal-opportunity provider. Everybody's welcome. In fact, I've heard it said in the disability community that there are really only two types of people:
There are those with disabilities, and there are those that haven't quite found theirs yet. It's a different way of thinking about it, but I think it's kind of beautiful, because it is certainly far more inclusive than the us-versus-them or the abled-versus-the-disabled, and it's a lot more honest and respectful of the fragility of life. So my final takeaway for you is that not only is the city good for the blind, but the city needs us. And I'm so sure of that that
I want to propose to you today that the blind be taken as the prototypical city dwellers when imagining new and wonderful cities, and not the people that are thought about after the mold has already been cast. It's too late then. So if you design a city with the blind in mind, you'll have a rich, walkable network of sidewalks with a dense array of options and choices all available at the street level. If you design a city with the blind in mind, sidewalks will be predictable and will be generous. The space between buildings will be well-balanced
between people and cars. In fact, cars, who needs them? If you're blind, you don't drive. (Laughter) They don't like it when you drive. (Laughter) If you design a city with the blind in mind, you design a city with a robust, accessible, well-connected mass transit system that connects all parts of the city and the region all around. If you design a city with the blind in mind, there'll be jobs, lots of jobs. Blind people want to work too. They want to earn a living.
So, in designing a city for the blind, I hope you start to realize that it actually would be a more inclusive, a more equitable, a more just city for all. And based on my prior sighted experience, it sounds like a pretty cool city, whether you're blind, whether you have a disability, or you haven't quite found yours yet. So thank you. (Applause)