021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

برای پناهنده ها متاسف نباشید-بهشون باور داشته باشید

Luma Mufleh

Don't feel sorry for refugees — believe in them

"We have seen advances in every aspect of our lives -- except our humanity," says Luma Mufleh, a Jordanian immigrant and Muslim of Syrian descent who founded the first accredited school for refugees in the United States. Mufleh shares stories of hope and resilience, explaining how she's helping young people from war-torn countries navigate the difficult process of building new homes. Get inspired to make a personal difference in the lives of refugees with this powerful talk.


تگ های مرتبط :

Children, Global Issues, Humanity
اولین باری که متوجه شدم قراره در کنفرانس TED صحبت کنم یادم میاد. از میان راهرو به یکی از کلاس هایم دویدم تا به دانش آموزانم اطلاع دهم. «حدس بزنید چی شده،بچه‌ها؟ ازم دعوت شده تا در TED سخنرانی کنم.» واکنش ها چیزی نبود که من انتظار داشتم. کل کلاس ساکت شد. «یه سخنرانی TED؟یعنی مثل همون که مجبورمون کردید درگریت ببینیم؟ یا اونی که دانشمنده کارهای فوق العاده با ربات انجام می داد؟» محمد پرسید. «بله، مثل همونه.» «اما مربی، اون آدمها خیلی مهم و باهوش بودند.» (خنده)
«میدونم.» «اما مربی، چرا می خواهید سخنرانی کنید؟ شما که از صحبت کردن در جمع متنفرید.» «بله هستم،» حرفشو قبول کردم، «اما مهمه که من در مورد خودمون صحبت کنم،در مورد مسیری که طی کردید، درباره راهی که من طی کرده‌آم. مردم باید بدونند.» دانش آموزان مدرسه پناهندگانی که من تاسیس کردم تصمیم گرفتند که بحث رو با تشویق تمام کنند. «باحاله! بهتره که خوب باشه، مربی.» (خنده) ۶۵٫۳ میلیون نفرهستند که مجبور شدند ترک وطن کنند به خاطر جنگ یا آزار و شکنجه. بیشترین تعداد یعنی ۱۱ میلیون نفر از سوریه است.
۳۳٫۹۵۲ نفر روزانه از وطنشون فرار می کنند. قسمت اعظمی از این تعداد در اردوگاه‌های پناهندگان می مونند، که شرایطشون طبق هیچ تعریفی انسانی نمی تونه باشه. ما داریم آدم ها رو تحقیر می کنیم. هیچ زمانی چنین ارقام بالایی رو نداشتیم این بالاترین رقم از پناهنده هاست از زمان جنگ جهانی دوم. حالا بذارید براتون بگم چرا این مسئله برام انقدر مهمه. من عربم. مهاجرم. مسلمانم. و همچنین ۱۲ سال اخیر رو صرف کار کردن با پناهنده ها کردم. اوه. و همجنس خواهم. این روزها به خاطرش خیلی معروف شدم. (خنده)
ولی من دختر یک پناهنده هستم. مادربزرگم از سوریه سال ۱۹۶۴ در زمان اولین رژیم اسعد فرار کرد. وقتی چمدونشو جمع کرد سه ماهه باردار بود، پنج تا بچه شو تو ماشین جمع کرد و به کشور همسایه، اردن، رفت و نمی‌دونست که آینده چه چیزی برای خودش و خانوادش داره. پدربزرگم تصمیم گرفت بمونه به نظرش خیلی بد نبود. پدربزرگم هم ماه بعد به دنبال مادربزرگم رفت بعد از اینکه بردارانش شکنجه شدند و دولت کارخانه‌ش را مصادره کرد. آنها زندگیشون رو دوباره از صفر شروع کردند و درنهایت مستقلا شهروندان اردنی پولداری شدند. من یازده سال بعد در اردن به دنیا اومدم. برای مادربزرگم خیلی اهمیت داشت که ما درباره تاریخ
و سفرمون بدونیم. هشت سالم بود که منو به اولین کمپ پناهندگی‌مون برد تا ببینم. نفهمیدم چرا. نفهمیدم چرا براش انقدر اهمیت داره که ما بریم. یادم میاد درحالیکه دستشو گرفته بودم وارد کمپ شدم، و حرفش،«برو با بچه ها بازی کن»، وقتیکه خودش با خانم های کمپ ملاقات می‌کرد. من دلم نمی‌خواست. این بچه ها مثل من نبودند. فقیر بودند. تو کمپ زندگی می‌کردند. من پیشنهادشو رد می‌کردم. کنارم زانو زد و قاطعانه می‌گفت، «برو. و تا زمانی که بازی نکردی برنگرد.
فکر نکن مردم از تو پایین ترند یا چیزی نیست که تو بتونی از دیگران یاد بگیری.» من با اکراه رفتم. هیچ وقت نمی‌خواستم مادربزرگمو ناامید کنم. چند ساعت بعد برگشتم، بعد از اینکه مدتی با بچه ها تو کمپ فوتبال بازی می‌کردم. از کمپ میومدیم بیرون، و با هیجان می‌گفتم که چه اوقات خوبی داشتم و چقدر بچه ها عالی بودند. به عربی گفتم، «حرام.» «بیچاره اونها.» او گفت، «حرام بر ما» از معنی متفاوت اون کلمه استفاده کرد، که ما داریم گناه می کنیم. «برای اون‌ها تاسف نخور: باورشون داشته باش.»
تا زمانیکه کشورمو به مقصد آمریکا ترک نکرده بودم تاثیر حرفهای مادربزرگمو درک نکردم. بعد ازینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم تقاضای پناهندگی سیاسی کردم وبه من اعطاشد براین اساس که عضویک گروه اجتماعی هستم. بعضی مردم ممکنه اینو درک نکنند. اما هنوز هم ممکنه در بعضی از کشورها به خاطر همجنس خواه بودن محکوم به مرگ بشی مجبور بودم از شهروندی اردن دست بکشم. سخت‌ترین تصمیمی بود که در عمرم مجبور شدم بگیرم، اما انتخاب دیگه ای نداشتم. نکته اینجاست که، وقتی خودتو بین دو گزینه وطن و زنده موندن می بینی، سوال «اهل کجایی» خیلی کنایه دار میشه.
خانم سوری که اخیرا در کمپ پناهندگان در یونان ملاقاتش کردم به روشن‌ترین شکل بیان کرد وقتی لحظه دقیقی که متوجه شد بایداز حلب فرار کنه رو به یاد آورد. «از پنجره به بیرون نگاه کردم و هیچی نبود اونجا. همه‌ش آوار بود. هیچ مغازه ای،خیابانی، مدرسه ای نبود. همه چی ناپدید شده بود. ماه‌ها در آپارتمانم بودم، به صدای بمب‌ها گوش می‌دادم که می‌افتادن و مرگ مردم رو تماشا می‌کردم. ولی همیشه فکر می‌کردم بهتر خواهد شد، که هیچ کس نمی‌تونه منو مجبور کنه برم، هیچکس نمی‌تونه خونه‌ ام رو ازم بگیره. و نمی‌دونم چرا اون روز صبح بود، اما وقتی بیرونو نگاه کردم،
متوجه شدم اگه اینجارو ترک نکنم، سه تا فرزند کوچکم می‌میرند. و درنتیجه ما آنجا رو ترک کردیم. ما ترک کردیم چون مجبور بودیم، نه به خاطر اینکه دلمون می‌خواست. راه دیگه ای نبود.» سخته که باور کنی تعلق داری به جایی وقتی خونه ای نداری، وقتی که کشورت تو رو طرد می‌کنه به خاطر ترس یا آزار و شکنجه، یا شهری که توش بزرگ شدی کاملا خراب شده. حس نمی‌کردم که خونه ای داشتم. دیگه یه شهروند اردنی نبودم، اما آمریکایی هم نبودم. یه جور حس تنهایی داشتم که حتی امروز هم سخته به زبون بیارم.
بعد ازدانشگاه، شدیدا نیازداشتم مکانی رو پیداکنم که خونه صداش بزنم. از یه ایالت به یه ایالت دیگه می‌رفتم وبرمی‌گشستم و درنهایت ازکارولینای شمالی سر در آوردم. مردمانی باقلب مهربان که دلشون به حالم می‌سوخت پیشنهاد میدادند که اجاره‌مو پرداخت کنند یا برام غذا یا یه دست لباس برای مصاحبه جدیدم بخرند. این کارها فقط منو بیشتر منزوی و ناتوان می‌کرد. این وضع ادامه داشت تازمانیکه دوشیزه سارا، یه باپتیست جنوبی، روملاقات کردم، زمانیکه در رنجورترین و بی‌حوصله‌ترین وضع بودم به من جا و کار داد، که باعث شد به خودم باور داشته باشم. دوشیزه سارا یه غذاخوری در کوه‌های کارولینای شمالی داشت. من گمان می‌کردم به خاطر تربیت ثروتمند وممتازم
و تحصیلاتم در کالج سون سیستر، به من میگه که رستوران رو اداره کنم. اشتباه می‌کردم. از شستن ظرف‌ها ،تمیزکردن سرویس بهداشتی وکباب کردن شروع کردم. متواضع بودم؛ ارزش سخت کار کردن بهم نشون داده شده بود. ولی از همه مهمتر، احساس می‌کردم با ارزشم و پذیرفته شدم. من کریسمس رو با خانوادش جشن گرفتم، و او سعی کرد رمضان رو با من برگزار کنه. یادم میاد خیلی در مورد اینکه بهش بگم همجنس خواهم عصبی بودم... بالاخره او یه باپتیست جنوبی بود. روی کاناپه کنارش نشستم و گفتم، «دوشیزه سارا، میدونید من همجنس خواهم.»
جوابش رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. «عزیزم، اشکالی نداره. فقط بی بندوبار و هرجایی نباش.» (خنده) (تشویق) بالاخره به آتلانتا رفتم و هنوز تلاش می‌کردم خونمو پیداکنم. سه سال بعد سفرم تغییر عجیبی کرد، بعد ازینکه گروهی از کودکان پناهنده رو دیدم که داشتند فوتبال بازی می‌کردند اشتباه پیچیدم به داخل این مجتمع آپارتمانی، و این بچه ها رو دیدم بیرون فوتبال بازی می‌کردند. آنها داشتند با پای برهنه و یه توپ فوتبال پاره پوره بازی می‌کردند و دروازه هاشون با سنگ بود. حدود یک ساعت تماشاشون کردم، و بعدش داشتم لبخند می‌زدم.
پسرها منو یاد خونه‌م انداختند. آنها منو به یادبزرگ شدن خودم انداختند که در خیابانهای اردن با برادرهام و بچه های فامیل فوتبال بازی می‌کردم. بالاخره به بازیشون ملحق شدم. آنها یه ذره شک داشتند که منوبه بازی راه بدهند، چون از نظر آنها، دخترها نمی‌دونند که چطور بازی کنند. ولی واضح بود که می‌دونستم. ازشون پرسیدم تا حالا تیمی بازی کردند. گفتند نه، ولی دوست دارند که تیمی بازی کنند. به تدریج نظرشون رو جلب کردم، و اولین تیممون رو شکل دادیم. این گروه از بچه ها برام در فقر، پناهندگی و انسانیت دوره فشرده گذاشتند. سه برادر از افغانستان- روح الله نورالله و ذبیح الله-
نقش بزرگی در اون دوره ایفا کردند. یه روز واسه تمرین سر و کله‌م دیر پیدا شد و دیدم زمین کاملا خالیه. خیلی نگران شدم. تیمم عاشق تمرین کردن بود. ازشون بعید بود تمرینو از دست بدهند. از ماشینم پیاده شدم، و دوتا بچه ازپشت زباله دانی بیرون دویدند و سراسیمه دست تکون دادند. «مربی، روح به شدت کتک خورده. بهش حمله شده. همه جا رو خون گرفته.» «منظورتون چیه؟ منظورتون چیه کتک خورده؟» «این بچه های شر اومدند و کتکش زدند، مربی. همه رفتند. همشون ترسیده بودند.» سوار ماشینم شدیم و به سمت آپارتمان «روح» رفتیم.
در زدم، و «نور» در رو باز کرد. «روح کجاست؟ باید باهاش حرف بزنم ببینم حالش خوبه.» «تو اتاقشه، مربی. نمیاد بیرون.» در زدم. «روح، بیا بیرون. باید باهات حرف بزنم. باید ببینم حالت خوبه یا باید بریم بیمارستان.» بیرون اومد. یه زخم عمیق رو سرش بود، لبش پاره شده بود، و از نظر فیزیکی سست شده یود. بهش نگاه می‌کردم، واز پسرها خواستم به مادرشون زنگ بزنند، چون باید با او به بیمارستان می‌رفتم. به مادرشون زنگ زدند. مادرشون اومد.
پشتم بهش بود، و شروع کرد به فارسی جیغ کشیدن. پسرها رو زمین افتاده بودند و می‌خندیدند. خیلی گیج شده بودم، چون چیز خنده داری درموردش وجود نداشت. برام توضیح دادند که مادرشون میگه، «شما که گفته بودین مربی‌تون مسلمان و زنه.» از پشت هیچ کدوم از اینها به نظر نمی‌رسیدم در نگاه او. (خنده) من در حالیکه بهش رو کردم گفتم، «مسلمانم.» «اشهدان لا اله الی الله» تشهد مسلمانان رو از بر خوندم. گیج شده بود، و شاید کمی مطمئن و متوجه شد بله،
من، این خانم آمریکایی مانند که لباس کوتاه پوشیده و بی حجابه واقعا مسلمانم. خانواده آنها از دست طالبان فرار کرده بودند. صدها نفر در دهکده‌شون به قتل رسیده بودند. طالبان پدرشون رو گرفته بود، چند ماه بعد فقط اسکلتی از مردی که قبلا بود برگشت. خانواده‌ش به پاکستان فرار کردند، و دو پسر بزرگتر،اون موقع، یکی هشت ساله و دیگری ده ساله ده ساعت در روز فرش می‌بافتند تا خانواده‌شون رو تامین کنند. وقتی متوجه شدند که سکونتشون در آمریکا تایید شده بسیار هیجان زده بودند، و باعث شد جزو ۰٫۱ درصدی باشند که می‌تونند همچین کاری رو انجام بدهند.
آنها موفقیت بزرگی به دست آوردند. داستانشون منحصربه فرد نیست. هر خانواده پناهنده که من باهشون کار کردم روایت های این چنینی داشتند. من با بچه‌هایی کار کردم که شاهد بودند به مادرشون تجاوز شده و انگشتان پدرشون قطع شده. یه بچه دیده بود که یک گلوله به سر مادربزرگش اصابت کرده بود، چون مادربزرگش به شورشی‌ها اجازه نداد که نوه‌شو به عنوان سرباز کودک ببرند. سفرشون فراموش نشدنیه. ولی چیزی که هرروز تونستم ببینم امید، مقاومت، اراده، عشق به زندگی و قدردانی به خاطر اینکه تونسته بودند زندگی‌شون رو دوباره بسازند. یه شب در آپارتمان پسرها بودم،
که مادرشون بعد ازینکه ۱۸ اتاق هتل رو در یک روز تمیز کرده بود اومد. مادر نشست و روح پاهایش را ماساژ داد، و می‌گفت وقتی فارغ التحصیل بشه از مادرش مواظبت خواهد کرد. از خستگی لبخند زد. «خدا خوبه. زندگی خوبه. خوش شانسیم که اینجا هستیم.» در دو سال گذشته، ما شاهد احساسات روز افزون ضد پناهنده ها هستیم. و این مسئله جهانیه. و این رقم داره بیشتر میشه چون ما هیچ کاری برای جلوگیری و توقفش نمی‌کنیم. این مسئله نباید مانع از آمدن پناهنده‌ها به کشورمون بشه. ای مسئله نباید باعث بشه که کشور خودشون رو ترک کنند. (تشویق) متاسفم.
(تشویق) چقدر باید رنج، چقدر باید رنج بکشیم؟ چندنفر باید به زور از وطن‌شون بیرون بشن قبل از اینکه بگیم، کافیه؟ صد میلیون نفر؟ نه تنها شرمسار نیستیم، آنها رو به خاطر ظلم و وحشی گری ای که هیچ ارتباطی بهشون نداره سرزنش و طردشون می‌کنیم، دوباره بهشون ضربه روحی می‌زنیم، وقتی‌که باید در کشورمون بهشون خوشامد بگیم و دوستانه رفتار کنیم ما آنهارو از عزت‌شون دور می‌کنیم و طوری رفتار می‌کنیم انگار مجرمند. چند هفته پیش یه دانش آموز در دفترم بود. اصالتا عراقی بود.
زد زیر گریه. «چرا از ما متنفرند؟» «کی از شما متنفره؟» «همه؛ همه از ما متنفرند چون ما پناهنده هستیم، چون ما مسلمانیم.» در گذشته، می‌تونستم به دانش آموزانم اطمینان بدم که اکثر مردم جهان از پناهنده ها متنفر نیستند. ولی این دفعه نتونستم. نتونستم بهش توضیح بدم چرا یه عده سعی کردند حجاب از سر مادرش وردارند وقتی داشتند خرید می‌کردند. یا چرا یه بازیکن تیم رقیب صداش زد تروریست و بهش گفت برگرد همونجایی که ازش اومدی. نتونستم بهش اطمینان بدم که ایثار آخر پدرش
که به عنوان مترجم همزمان در ارتش آمریکا خدمت می‌کنه دانش آموزم رو مثل یه شهروند آمریکایی ارزشمند می‌کنه. ما به تعداد خیلی کمی از پناهندگان در سراسر جهان جا دادیم. ما کمتر از ۰٫۱ درصد از آنها رو اسکان دادیم. همون ۰٫۱ درصد بیشتر از بقیه به ما سود می‌رسونند. وقتی کلمه «پناهنده» یه چیز کثیف و زشت و چیزی که باید ازش شرمساربود تلقی میشه بهت زده می‌شم. آنها چیزی ندارند که به خاطرش شرمسار باشند. ما در همه ابعاد زندگی پیشرفت‌هایی داشته ایم-- به جز انسانیت. ۶۵٫۳ میلیون نفر مجبور شدند وطنشون رو ترک کنند به خاطر جنگ --
بیشترین رقم در طول تاریخ. ما کسانی هستیم که باید شرمسار باشیم. سپاسگزارم. (تشویق)
I remember when I first found out I was going to speak at a TED conference. I ran across the hall to one of my classrooms to inform my students. "Guess what, guys? I've been asked to give a TED Talk." The reaction wasn't one I quite expected. The whole room went silent. "A TED Talk? You mean, like the one you made us watch on grit? Or the one with the scientist that did this really awesome thing with robots?" Muhammad asked. "Yes, just like that." "But Coach, those people are really important and smart."
(Laughter) "I know that." "But Coach, why are you speaking? You hate public speaking." "I do," I admitted, "But it's important that I speak about us, that I speak about your journeys, about my journey. People need to know." The students at the all-refugee school that I founded decided to end with some words of encouragement. "Cool! It better be good, Coach." (Laughter) There are 65.3 million people who have been forcibly displaced from their homes because of war or persecution.
The largest number, 11 million, are from Syria. 33,952 people flee their homes daily. The vast majority remain in refugee camps, whose conditions cannot be defined as humane under anyone's definition. We are participating in the degradation of humans. Never have we had numbers this high. This is the highest number of refugees since World War II. Now, let me tell you why this issue is so important to me. I am an Arab. I am an immigrant. I am a Muslim. I've also spent the last 12 years of my life working with refugees. Oh -- and I'm also gay.
It makes me really popular these days. (Laughter) But I am the daughter of a refugee. My grandmother fled Syria in 1964 during the first Assad regime. She was three months pregnant when she packed up a suitcase, piled in her five children and drove to neighboring Jordan, not knowing what the future held for her and her family. My grandfather decided to stay, not believing it was that bad. He followed her a month later, after his brothers were tortured and his factory was taken over by the government. They rebuilt their lives starting from scratch and eventually became independently wealthy Jordanian citizens.
I was born in Jordan 11 years later. It was really important to my grandmother for us to know our history and our journey. I was eight years old when she took me to visit my first refugee camp. I didn't understand why. I didn't know why it was so important to her for us to go. I remember walking into the camp holding her hand, and her saying, "Go play with the kids," while she visited with the women in the camp. I didn't want to. These kids weren't like me. They were poor. They lived in a camp.
I refused. She knelt down beside me and firmly said, "Go. And don't come back until you've played. Don't ever think people are beneath you or that you have nothing to learn from others." I reluctantly went. I never wanted to disappoint my grandmother. I returned a few hours later, having spent some time playing soccer with the kids in the camp. We walked out of the camp, and I was excitedly telling her what a great time I had and how fantastic the kids were. "Haram!" I said in Arabic. "Poor them."
"Haram on us," she said, using the word's different meaning, that we were sinning. "Don't feel sorry for them; believe in them." It wasn't until I left my country of origin for the United States that I realized the impact of her words. After my college graduation, I applied for and was granted political asylum, based on being a member of a social group. Some people may not realize this, but you can still get the death penalty in some countries for being gay. I had to give up my Jordanian citizenship. That was the hardest decision I've ever had to make, but I had no other choice.
The point is, when you find yourself choosing between home and survival, the question "Where are you from?" becomes very loaded. A Syrian woman who I recently met at a refugee camp in Greece articulated it best, when she recalled the exact moment she realized she had to flee Aleppo. "I looked out the window and there was nothing. It was all rubble. There were no stores, no streets, no schools. Everything was gone. I had been in my apartment for months, listening to bombs drop and watching people die. But I always thought it would get better,
that no one could force me to leave, no one could take my home away from me. And I don't know why it was that morning, but when I looked outside, I realized if I didn't leave, my three young children would die. And so we left. We left because we had to, not because we wanted to. There was no choice," she said. It's kind of hard to believe that you belong when you don't have a home, when your country of origin rejects you because of fear or persecution, or the city that you grew up in is completely destroyed. I didn't feel like I had a home.
I was no longer a Jordanian citizen, but I wasn't American, either. I felt a kind of loneliness that is still hard to put into words today. After college, I desperately needed to find a place to call home. I bounced around from state to state and eventually ended up in North Carolina. Kindhearted people who felt sorry for me offered to pay rent or buy me a meal or a suit for my new interview. It just made me feel more isolated and incapable. It wasn't until I met Miss Sarah, a Southern Baptist who took me in at my lowest and gave me a job,
that I started to believe in myself. Miss Sarah owned a diner in the mountains of North Carolina. I assumed, because of my privileged upbringing and my Seven Sister education, that she would ask me to manage the restaurant. I was wrong. I started off washing dishes, cleaning toilets and working the grill. I was humbled; I was shown the value of hard work. But most importantly, I felt valued and embraced. I celebrated Christmas with her family, and she attempted to observe Ramadan with me. I remember being very nervous about coming out to her --
after all, she was a Southern Baptist. I sat on the couch next to her and I said, "Miss Sarah, you know that I'm gay." Her response is one that I will never forget. "That's fine, honey. Just don't be a slut." (Laughter) (Applause) I eventually moved to Atlanta, still trying to find my home. My journey took a strange turn three years later, after I met a group of refugee kids playing soccer outside. I'd made a wrong turn into this apartment complex, and I saw these kids outside playing soccer. They were playing barefoot with a raggedy soccer ball
and rocks set up as goals. I watched them for about an hour, and after that I was smiling. The boys reminded me of home. They reminded me of the way I grew up playing soccer in the streets of Jordan, with my brothers and cousins. I eventually joined their game. They were a little skeptical about letting me join it, because according to them, girls don't know how to play. But obviously I did. I asked them if they had ever played on a team. They said they hadn't, but that they would love to. I gradually won them over, and we formed our first team.
This group of kids would give me a crash course in refugees, poverty and humanity. Three brothers from Afghanistan -- Roohullah, Noorullah and Zabiullah -- played a major role in that. I showed up late to practice one day to find the field completely deserted. I was really worried. My team loved to practice. It wasn't like them to miss practice. I got out of my car, and two kids ran out from behind a dumpster, waving their hands frantically. "Coach, Rooh got beat up. He got jumped. There was blood everywhere." "What do you mean? What do you mean he got beat up?"
"These bad kids came and beat him up, Coach. Everybody left. They were all scared." We hopped into my car and drove over to Rooh's apartment. I knocked on the door, and Noor opened it. "Where's Rooh? I need to talk to him, see if he's OK." "He's in his room, Coach. He's refusing to come out." I knocked on the door. "Rooh, come on out. I need to talk to you. I need to see if you're OK or if we need to go to the hospital." He came out. He had a big gash on his head, a split lip, and he was physically shaken. I was looking at him,
and I asked the boys to call for their mom, because I needed to go to the hospital with him. They called for their mom. She came out. I had my back turned to her, and she started screaming in Farsi. The boys fell to the ground laughing. I was very confused, because there was nothing funny about this. They explained to me that she said, "You told me your coach was a Muslim and a woman." From behind, I didn't appear to be either to her. (Laughter) "I am Muslim," I said, turning to her.
"Ašhadu ʾan lā ʾilāha ʾilla (A)llāh," reciting the Muslim declaration of faith. Confused, and perhaps maybe a little bit reassured, she realized that yes, I, this American-acting, shorts-wearing, non-veiled woman, was indeed a Muslim. Their family had fled the Taliban. Hundreds of people in their village were murdered. Their father was taken in by the Taliban, only to return a few months later, a shell of the man he once was. The family escaped to Pakistan,
and the two older boys, age eight and 10 at the time, wove rugs for 10 hours a day to provide for their family. They were so excited when they found out that they had been approved to resettle in the United States, making them the lucky 0.1 percent who get to do that. They had hit the jackpot. Their story is not unique. Every refugee family I have worked with has had some version of this. I work with kids who have seen their mothers raped, their fathers' fingers sliced off. One kid saw a bullet put in his grandmother's head, because she refused to let the rebels take him to be a child soldier.
Their journeys are haunting. But what I get to see every day is hope, resilience, determination, a love of life and appreciation for being able to rebuild their lives. I was at the boys' apartment one night, when the mom came home after cleaning 18 hotel rooms in one day. She sat down, and Noor rubbed her feet, saying that he was going to take care of her once he graduated. She smiled from exhaustion. "God is good. Life is good. We are lucky to be here." In the last two years, we have seen an escalating anti-refugee sentiment. It's global.
The numbers continue to grow because we do nothing to prevent it and nothing to stop it. The issue shouldn't be stopping refugees from coming into our countries. The issue should be not forcing them to leave their own. (Applause) Sorry. (Applause) How much more suffering, how much more suffering must we take? How many more people need to be forced out of their homes before we say, "Enough!"? A hundred million? Not only do we shame, blame and reject them
for atrocities that they had absolutely nothing to do with, we re-traumatize them, when we're supposed to be welcoming them into our countries. We strip them of their dignity and treat them like criminals. I had a student in my office a couple of weeks ago. She's originally from Iraq. She broke down crying. "Why do they hate us?" "Who hates you?" "Everyone; everyone hates us because we are refugees, because we are Muslim." In the past, I was able to reassure my students that the majority of the world does not hate refugees.
But this time I couldn't. I couldn't explain to her why someone tried to rip off her mother's hijab when they were grocery shopping, or why a player on an opposing team called her a terrorist and told her to go back where she came from. I couldn't reassure her that her father's ultimate life sacrifice by serving in the United States military as an interpreter would make her more valued as an American citizen. We take in so few refugees worldwide. We resettle less than 0.1 percent. That 0.1 percent benefits us more than them.
It dumbfounds me how the word "refugee" is considered something to be dirty, something to be ashamed of. They have nothing to be ashamed of. We have seen advances in every aspect of our lives -- except our humanity. There are 65.3 million people who have been forced out of their homes because of war -- the largest number in history. We are the ones who should be ashamed. Thank you. (Applause)