021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

فيل هانسن: لرزش را در آغوش بگیر

Phil Hansen

Embrace the shake

In art school, Phil Hansen developed an unruly tremor in his hand that kept him from creating the pointillist drawings he loved. Hansen was devastated, floating without a sense of purpose. Until a neurologist made a simple suggestion: embrace this limitation ... and transcend it.


تگ های مرتبط :

Disability, Art, Personal Growth
خوب، وقتى تو مدرسه هنر بودم، دستم رعشه گرفت، و اين صافترين خطى بود كه مى‌‌توانستم بكشم. حال كه به گذشته نگاه مى‌‌كنم‌‌، راستش واسه يك چيزهايى خوب بود، مثلاً قاطى كردن يك قوطی رنگ يا لرزاندن تکان دادن پولارويد، اما به وقتش واقعاً مثل روز قيامت بود. از بين رفتن رويايم براى هنرمند شدن بود. لرزش دست من حقیقتا ناشی از نقاشى نقطه نقطه در تمام سالهايى كه نقطه‌‌هاى خُرد و ريز کنار هم مى‌‌گذاشتم، بود. و سرانجام اين نقطه‌‌ها بجاى گرد كامل بودن در نتيجه لرزش، بيشتر شبيه بچه وزغ بنظر مى‌‌رسيدند. پس براى جبرانش، مداد را محكمتر نگه می‌داشتم،
و اين در ادامه باعث شد كه لرزشم بدتر شود، پس بازهم مداد را محكم‌‌تر نگهداشتم. و اين دور باطلى بود كه منتهى به درد زياد و مشكلات مفصلى شد. مشكل نگهداشتن هرچيزى را داشتم. و بعد از تمام آن سالهايى از عمرم كه مى‌‌خواستم كار هنرى انجام دهم، از مدرسه هنر بيرون آمدم، و بعدش براى هميشه آنجا را ترك كردم. اما پس از چند سالى، ديگر نتوانستم از هنر دور بمانم، و تصميم گرفتم به بخاطر لرزش نزد عصب شناس بروم و و فهميدم آسيب ديدگى عصبى دائم داشتم. و در واقع نگاه ديگرى به خط كج و ماوجم انداختم و گفتم، "خوب، چرا لرزش را در آغوش نكشم؟" پس همين كار را كردم. به خانه رفتم و مداد را محكم توى دستم گرفتم
و گذاشتم كه دستم به لرزيدن و لرزيدنش ادامه دهد. همه اين تصاوير ناخوانا را كشيدم. و اگر چه آن نوعى از هنر نبود كه شور و اشتياق بى‌‌پايان درباره‌‌اش داشتم، اما حسم عالى بود. و مهمتر اينكه، از وقتى لرزش را به آغوش كشيدم، تشخيص دادم هنوز قادر به كار هنرى كردن بودم. فقط بايد رويكردى متفاوت ميافتم تا هنرى را كه مى‌‌خواستم بسازم. الان، هنوز هم از تكه كردن نقاشى نقطه نقطه لذت مى‌‌برم، ديدن اين نقطه‌‌هاى كوچكى كه با هم يكى مى‌‌شوند تا اين كل يكپارچه را بسازند. پس شروع كردم به تجربه كردن راههاى ديگرى براى تكه كردن تصاوير جاييكه لرزش تاثيرى بر اثر نداشت،
مثل فرو كردن پاهايم در رنگ و راه رفتن روى بومها، يا در يك ساختار ٣ بعدى كه از تصاوير دو در چهار ساخته مى‌‌شد، تصوير دو بعدى را با سوزاندن آن با چراغ جوشكارى ساختم. پى بردم كه، اگر روى مقياسى بزرگتر و با موادى بزرگتر كار مى‌‌كردم، دستم واقعاً درد نمى‌‌گیرد، و پس از طى كردن يك رويكرد مجرد به سوى هنر به رويكردى در خلاقيت رسيده بودم كه افقهاى هنريم، را بطور كامل تغيير داد. اين نخستين بارى بود كه با اين ايده مواجه شده بودم كه آغوش گرفتن محدوديت مى‌‌توانست در واقع سوق دهنده خلاقيت باشد. همزمان داشتم مدرسه را تمام مى‌‌كردم، و خيلى درباره پيدا كردن شغل واقعى هيجان‌‌زده بودم و سرانجام امكان مالى براى خريد لوازم هنرى جديد را يافته بودم.
من اين مجموعه وحشتناک کوچکی از ابزار را داشتم، و حسم اين بود كه مى‌‌توانستم كارهاى بيشترى با لوازمى كه به نظرم يك هنرمند بايد داشته باشد، انجام دهم. من واقعاً يك قيچى معمولى هم نداشتم. از اين سيم‌‌چين استفاده مى‌‌كردم تا اين كه يكى از دفترى كه توش كار مى‌‌كردم دزديم. خوب از مدرسه زدم بيرون، شغل پيدا كردم، و همين كه حقوق بگير شدم، خودم را در مغازه لوازم هنرى يافتم، و ديوانه‌‌وار به خريدن لوازم پرداختم. و سپس به خانه برگشتم، نشستم و براى خودم تعيين تكليف كردم كه واقعاً براى خلق چيزى تلاش كنم يك چيز غيرمعمول. اما ساعتها آنجا نشستم، و هيچى به ذهنم نيامد.
روز بعد همانطور بود، و روز بعدش هم، قوه خلاقيتم خشك شده بود. و من براى مدت طولانى در تاريكى بودم و قادر به خلق كردن نبودم. و هيچ معنى نمى‌‌داد، چون من بالاخره قادر بودم از هنرم حمايت كنم، و با اينحال خلاقيتم صفر بود. اما تو تاريكى اطرافم را گشتم، دریافتم که به دلیل اینکه قبلا این امکانات را اصلا در اختیار نداشتم به راستى فلج شده بودم. و آن موقع بود كه به دستهاى وحشت زده و عصبى‌‌ام فكر كردم. لرزش را در آغوش بگير. و دریافتم، اگر مى‌‌خواستم خلاقيتم برگردد، بايد دست از سخت فكر كردن درباره چيزى غيرمعمول برمى‌‌داشتم و به روش قديمى برگشتم.
فكر كردم، آيا مى‌‌توانى خلاق‌‌تر بشوى، اگر دنبال محدويتها باشى؟ چطور مى‌‌شد اگر تنها مى‌‌توانستم با لوازمى كه ارزششان يك دلار بود، خلق كنم؟ و در اين مرحله، بيشتر عصرهايم را برای این کار صرف میکردم، راستش همين الان هم بسيارى از عصرهايم را در استارباكس مى‌‌گذرونم -- اما مى‌‌دانم كه اگر بخواين مى‌‌توانيد يك فنجان اضافه تقاضا كنيد، پس تصميم گرفتم ٥٠ تايى فنجان از آنها بخواهم. حيرت‌‌آوربود كه آنها همه را يكجا دادند، و با مدادهايى كه همراهم داشتم، اين پروژه تنها٨٠ سنتى را انجام دادم. واقعا آن لحظه‌‌ برایم روشنم کرد كه براى نامحدود شدن
ابتدا بايد محدود شويم. من اين رويكرد فكر كردن درباره روشهاى قديمى را درباره بوم‌هايم اتخاذ كردم، و فكر كردم چطورمى‌‌شد اگر بجاى نقاشى روى بوم، مى‌‌توانستم روى سينه‌‌ام نقاشى كنم؟ پس ٣٠ تصوير هم زمان روى يك بوم کشیدم، تماماً روى همديگر، با تصاويرى كه هر يك نمايانگر نفوذى در زندگى‌‌ام بود. يا چطور می‌شد اگر، بجاى نقاشى كردن با قلم‌مو، تنها مى‌‌توانستم با چوبهاى كاراته نقاشى كنم؟ (خنده) پس دستانم را توى رنگ كردم، و فقط به بوم حمله كردم، و راستش خيلى هم محكم ضربه زدم طوريكه مفصل انگشت كوچكم كبود شد و چند هفته‌‌اى خم نمى‌‌شد.
(خنده) (تشويق) يا چطور مى‌‌شد عوض اینکه به خودم تكيه كنم مجبور بودم به ديگران تكيه كنم تا محتوايى براى هنر خلق كنم؟ بنابراين براى شش هفته، جلوى وب كم زندگى كردم. روى زمين خوابيدم و غذاى حاضرى خوردم، و از آدمها خواستم كه به من زنگ بزنند و داستانى درباره لحظات تغيير دهنده زندگى با من به اشتراك بگذارند. داستانهايشان هنر مى‌‌شد زمانيكه آنها را روى بومهاى چرخنده نوشتم. (تشويق) يا چطور مى‌‌شد اگر بجاى ساختن هنرى براى نمايش دادن، مجبور به نابوديش مى‌‌شدم؟ اينطور به نظر مى‌‌رسيد كه همانند محدوديت نهايى،
هنرمند بدون هنر بودن است. اين ايده نابودى به پروژ‌‌ه‌‌ يكساله‌‌اى تبديل شد كه آن را "خداحافظ هنر" ناميدم. جاييكه هر تكه‌‌ى هنرى بايد بعد از آفرينش، نابود مى‌‌شد. در "آغاز خداحافظ هنر"، من بر روى نابودى اجبارى تمركز كردم، مثل اين تصوير جيمى هندريكس، كه از ٧٫٠٠٠ چوب كبريت ساخته شد. (خنده) سپس سراغ آفرينش نوعى از هنر رفتم كه بطور طبيعى نابود شده بود. دنبال مواد موقت گشتم، مثل تف كردن غذا-- (خنده)-- گچ پياده‌‌رو و حتى شراب يخ‌‌زده.
"آخرين بازگويى نابودى" تلاشى بود در جهت توليد چيزى كه در واقع از ابتدا وجود نداشت. بنابراين شمع‌هايى را روى ميز چيدم، روشنشان كردم، و بعد آنها را با فوت خاموش كردم، سپس اين رويه را دوباره و دوباره با همان سرى شمع‌ها تكرار كردم، سپس ويديوها را توى تصويرى بزرگتر پياده كردم. پس آخرين تصوير بعنوان يك كل فيزيكى قابل رويت نبود. حتى قبل از اين كه وجود داشته باشد از بين رفته بود. در طى اين مجموعه "خداحافظ هنر"، ٢٣ قطعه مختلف خلق كردم با چيزى كه ديگر براى نمايش فيزيكى باقى نمى‌‌ماند. چيزى كه فكر مى‌‌كردم محدويت نهايى باشد درواقع معلوم شد كه آزادى نهايى است،
همه آن دفعاتى كه خلق مى‌‌كردم، نابودى من را به محلى خنثى باز مى‌‌گرداند جاييكه دوباره سرحال مى‌‌شدم و براى شروع پروژه بعدى آماده مى‌‌شدم. اين يك شبِ اتفاق نيفتاد. دفعاتى بود كه وقتى شروع پروژه‌‌هايم ناموفق بود، يا، حتى بدتر اينكه با صرف هزاران ساعت بر آنها تصوير نهايى يك جورهايى شرم‌‌آور بود. اما با متعهد شدن به روند، ادامه دادم، و چيزيى واقعاً حيرت‌‌آور از اين بيرون آمد. با هر پروژه‌‌اى كه خراب مى‌‌كردم، داشتم ياد مى‌‌گرفتم كه بگذارم بروند، بيخيال نتايج و شكستها شوم، و به عيبها توجه نكنم.
و بجايش، من روندى از خلق كردن هنر را يافتم كه ابدى است و بواسط نتايج خراب نمى‌‌شود. خودم را در وضعيت آفرينش مداوم يافتم، تنها فكر كردن به اينكه بعدى چه هست و ايده‌‌هايى بيشتر از قبل داشتم. وقتى به آن سه سالى كه از هنر دور بودم فكر مى‌‌كنم، اينكه در عوض تلاش براى يافتن روشى متفاوت براى ادامه آن رويا، از روبايم دور ماندم ، تنها بخاطر تالمات روحى و عاطفى، فقط دست كشيدم، تسليم شدم. و چطور مى‌‌شد اگر لرزش را در آغوش نمى‌‌گرفتم؟ زيرا در آغوش گرفتن لرزش برايم فقط درباره هنر و داشتن مهارتهاى هنرى نيست. واضح است كه درباره زندگيست، و داشتن مهارتهاى زندگى.
زيرا نهايتاً، بيشتر آنچه كه انجام مى‌‌دهيم اينجا رخ مى‌‌دهد، به روش قديمى، با منابعى محدود. آموختن اينكه در چهارچوب محدوديتهايمان خلاق باشيم بهترين آرزوست و بايد خودمان را تغيير دهيم و، در مجموع، جهانمان را دگرگون كنيم. نگاه كردن به محدوديتها بعنوان منبعى از خلاقيت مسير زندگيم را تغيير داد. حالا، وقتى به مانعى بر می‌خورم يا وقتهايى كه مى‌‌بينم خلاقيتم ته كشيده گاهى وقتها هنوز تقلا مى‌‌كنم، اما به حضورم در اين رويه ادامه مى‌‌دهم و تلاش مى‌‌كنم ممكنها را يادآورى كنم، مثل استفاده كردن از صدها كِرم زنده واقعى براى ساختن يك تصوير،
استفاده كردن از پونز براى خالكوبى كردن يك موز، يا رنگ كردن يك تصوير با روغن همبرگر. (خنده) در يكى از آخرين تلاش‌هايم این بود که سعى كردم عادتهايى از خلاقيت را كه ياد گرفته بودم را به چيزى كه ديگران بتوانند از آن كپى بردارند، ترجمه كنم. محدوديتها شايد در غير ممكن‌‌ترين جاها خلاقيت را تحت كنترل درآورند، اما احتمالاً يكى از بهترين راهها براى بيرون أوردن خودمان از توى گل است، درباره گروه بنديها دوباره فكر كنيد و هنجارهاى پذيرفته شده را به چالش بكشيد. و بجاى اينكه به همديگر بگوييم لحظه رو بچسب، شايد مى‌‌توانيم هر روز بخودمان يادآورى كنيم
كه محدوديت را بچسب. متشكرم. (تشويق)
So, when I was in art school, I developed a shake in my hand, and this was the straightest line I could draw. Now in hindsight, it was actually good for some things, like mixing a can of paint or shaking a Polaroid, but at the time this was really doomsday. This was the destruction of my dream of becoming an artist. The shake developed out of, really, a single-minded pursuit of pointillism, just years of making tiny, tiny dots. And eventually these dots went from being perfectly round to looking more like tadpoles, because of the shake. So to compensate, I'd hold the pen tighter,
and this progressively made the shake worse, so I'd hold the pen tighter still. And this became a vicious cycle that ended up causing so much pain and joint issues, I had trouble holding anything. And after spending all my life wanting to do art, I left art school, and then I left art completely. But after a few years, I just couldn't stay away from art, and I decided to go to a neurologist about the shake and discovered I had permanent nerve damage. And he actually took one look at my squiggly line, and said, "Well, why don't you just embrace the shake?"
So I did. I went home, I grabbed a pencil, and I just started letting my hand shake and shake. I was making all these scribble pictures. And even though it wasn't the kind of art that I was ultimately passionate about, it felt great. And more importantly, once I embraced the shake, I realized I could still make art. I just had to find a different approach to making the art that I wanted. Now, I still enjoyed the fragmentation of pointillism, seeing these little tiny dots come together to make this unified whole. So I began experimenting with other ways to fragment images
where the shake wouldn't affect the work, like dipping my feet in paint and walking on a canvas, or, in a 3D structure consisting of two-by-fours, creating a 2D image by burning it with a blowtorch. I discovered that, if I worked on a larger scale and with bigger materials, my hand really wouldn't hurt, and after having gone from a single approach to art, I ended up having an approach to creativity that completely changed my artistic horizons. This was the first time I'd encountered this idea that embracing a limitation could actually drive creativity. At the time, I was finishing up school,
and I was so excited to get a real job and finally afford new art supplies. I had this horrible little set of tools, and I felt like I could do so much more with the supplies I thought an artist was supposed to have. I actually didn't even have a regular pair of scissors. I was using these metal shears until I stole a pair from the office that I worked at. So I got out of school, I got a job, I got a paycheck, I got myself to the art store, and I just went nuts buying supplies. And then when I got home, I sat down and I set myself to task to really try to create something
just completely outside of the box. But I sat there for hours, and nothing came to mind. The same thing the next day, and then the next, quickly slipping into a creative slump. And I was in a dark place for a long time, unable to create. And it didn't make any sense, because I was finally able to support my art, and yet I was creatively blank. But as I searched around in the darkness, I realized I was actually paralyzed by all of the choices that I never had before. And it was then that I thought back to my jittery hands. Embrace the shake.
And I realized, if I ever wanted my creativity back, I had to quit trying so hard to think outside of the box and get back into it. I wondered, could you become more creative, then, by looking for limitations? What if I could only create with a dollar's worth of supplies? At this point, I was spending a lot of my evenings in -- well, I guess I still spend a lot of my evenings in Starbucks — but I know you can ask for an extra cup if you want one, so I decided to ask for 50. Surprisingly, they just handed them right over, and then with some pencils I already had,
I made this project for only 80 cents. It really became a moment of clarification for me that we need to first be limited in order to become limitless. I took this approach of thinking inside the box to my canvas, and wondered what if, instead of painting on a canvas, I could only paint on my chest? So I painted 30 images, one layer at a time, one on top of another, with each picture representing an influence in my life. Or what if, instead of painting with a brush, I could only paint with karate chops? (Laughter) So I'd dip my hands in paint,
and I just attacked the canvas, and I actually hit so hard that I bruised a joint in my pinkie and it was stuck straight for a couple of weeks. (Laughter) (Applause) Or, what if instead of relying on myself, I had to rely on other people to create the content for the art? So for six days, I lived in front of a webcam. I slept on the floor and I ate takeout, and I asked people to call me and share a story with me about a life-changing moment. Their stories became the art as I wrote them onto the revolving canvas.
(Applause) Or what if instead of making art to display, I had to destroy it? This seemed like the ultimate limitation, being an artist without art. This destruction idea turned into a yearlong project that I called Goodbye Art, where each and every piece of art had to be destroyed after its creation. In the beginning of Goodbye Art, I focused on forced destruction, like this image of Jimi Hendrix, made with over 7,000 matches. (Laughter) Then I opened it up to creating art that was destroyed naturally.
I looked for temporary materials, like spitting out food -- (Laughter) — sidewalk chalk and even frozen wine. The last iteration of destruction was to try to produce something that didn't actually exist in the first place. So I organized candles on a table, I lit them, and then blew them out, then repeated this process over and over with the same set of candles, then assembled the videos into the larger image. So the end image was never visible as a physical whole. It was destroyed before it ever existed. In the course of this Goodbye Art series,
I created 23 different pieces with nothing left to physically display. What I thought would be the ultimate limitation actually turned out to be the ultimate liberation, as each time I created, the destruction brought me back to a neutral place where I felt refreshed and ready to start the next project. It did not happen overnight. There were times when my projects failed to get off the ground, or, even worse, after spending tons of time on them the end image was kind of embarrassing. But having committed to the process, I continued on,
and something really surprising came out of this. As I destroyed each project, I was learning to let go, let go of outcomes, let go of failures, and let go of imperfections. And in return, I found a process of creating art that's perpetual and unencumbered by results. I found myself in a state of constant creation, thinking only of what's next and coming up with more ideas than ever. When I think back to my three years away from art, away from my dream, just going through the motions, instead of trying to find a different way to continue that dream,
I just quit, I gave up. And what if I didn't embrace the shake? Because embracing the shake for me wasn't just about art and having art skills. It turned out to be about life, and having life skills. Because ultimately, most of what we do takes place here, inside the box, with limited resources. Learning to be creative within the confines of our limitations is the best hope we have to transform ourselves and, collectively, transform our world. Looking at limitations as a source of creativity changed the course of my life.
Now, when I run into a barrier or I find myself creatively stumped, I sometimes still struggle, but I continue to show up for the process and try to remind myself of the possibilities, like using hundreds of real, live worms to make an image, using a pushpin to tattoo a banana, or painting a picture with hamburger grease. (Laughter) One of my most recent endeavors is to try to translate the habits of creativity that I've learned into something others can replicate. Limitations may be the most unlikely of places
to harness creativity, but perhaps one of the best ways to get ourselves out of ruts, rethink categories and challenge accepted norms. And instead of telling each other to seize the day, maybe we can remind ourselves every day to seize the limitation. Thank you. (Applause)