021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

به خاطر بحث کردن

Daniel H. Cohen

For argument's sake

Why do we argue? To out-reason our opponents, prove them wrong, and, most of all, to win! Right? Philosopher Daniel H. Cohen shows how our most common form of argument -- a war in which one person must win and the other must lose -- misses out on the real benefits of engaging in active disagreement.


تگ های مرتبط :

TEDx, Culture, Language
نام من « دَن كوهن » است و دانشگاهى هستم؛ همانطور كه ایشون گفتن. اين یعنی اینکه کار من، بحث کردنه. این يك بخش مهمى از زندگيمه، و من بحث كردن را دوست دارم. و من فقط دانشگاهى نيستم؛ فيلسوف هم هستم. و اگه راستشو بخواید، دوست دارم فكر كنم كه خوب بحث می کنم. و البته دوست دارم درباره بحث كردن، زياد فكر كنم. و حين فكر كردن در این باره، با برخى معماها مواجه شدم. و يكى از اين معماها اینه که: وقتى داشتم درباره بحث هایی که طى اين سالها کرده بودم فكر مى‌‌كردم، و الان دهها سال میشه، در بحث كردن پیشرفت کرده ام. اما هر چه بيشتر بحث مى‌‌كنم و در بحث كردن بهتر مى‌‌شوم، بيشتر مى‌‌بازم! و اين همان معماست.
و معماى ديگه اينه كه این مسأله برای من کاملا عادیه! چرا اینطوره که من مشکلی با باختن ندارم؟ و چرا اینطوره که فكر مى‌‌كنم بحث كننده‌‌هاى خوب بهتر می بازن؟ خب، معماهاى ديگرى هم هست. يكى اينكه اصلا چرا بحث مى‌‌كنيم؟ چه كسى از بحث کردن نفع مى‌‌بره؟ و البته چیزی که دارم ازش صحبت می کنم، هر نوع بحثی نیست. منظورم بحثهاى آكادميك يا « بحثهاى شناختى» است. جاييكه یک موضوع شناختى در مخاطره است. مثلا: آیا این « قضیه » درسته؟ آیا این « نظریه » واقعاً نظریه ی خوبیه؟ آیا این یک تفسیر زنده از داده‌ها یا متنه؟ و الى آخر. من هیچ علاقه ای به بحث هایی از این دست که شستن ظرفها نوبت کیه، یا کی آشغالها را بیرون ببره، ندارم.
درسته! ما یه همچین بحثهایی هم داریم. و البته دوست دارم اون بحثها رو ببرم؛ چون حقه هاش رو بلدم. اما اونها بحثهای مهمی نیستن. بحث مورد علاقه امروز ما بحثهای آکادمیکه. در این خصوص چیزهایی هست که من رو سردرگم می‌کنه. اول اینکه، بحث کننده‌های خوب وقتی بحثی رو می برن، چکار می‌کنن؟ چی نصیب من میشه اگه متقاعدتون کنم که کاربرد گرایی چارچوب صحيحی براى انديشيدن درباره نظريه هاى اخلاقى نيست؟ واقعا چی به ما میرسه، زمانى كه برنده يك بحث مى‌‌شیم؟ حتى قبل از اون، اصلا چه اهميتى می تونه برام داشته باشه كه آيا شما به درست بودن نظریه « کانت » اعتقاد دارید؟ يا اینکه « ميل » همون اخلاقگرایی هست که باید نظراتش رو دنبال کرد؟
به من چه كه شما فكر مى‌‌كنيد عملگرايى، یک نظریه زنده برای ذهن هست؟ پس اساسا چرا ما حتى سعى در بحث كردن داریم؟ چرا تلاش مى‌‌كنيم دیگران رو در چیزهایی متقاعد كنيم كه نمى‌‌خوان باور كنن؟ و آيا اصلاً این کار خوبیه؟ آيا شيوه نیکویی در برخورد با دیگرانه؟ تلاش و اجبار آنها به فكر كردن به چيزى كه نمى‌‌خوان درباره‌‌ش فكر كنن؟ من می خوام با معرفی سه الگوی مختلف برای بحث کردن به این مسأله جواب بدم. الگوی نخست رو اسمش رو بگذارید الگوى مناظره‌‌اى، وقتی تلقی ما از بحث کردن، یک جنگه، و می دونید چه شکلیه. پر از جيغ و داده
و برد و باخت داره. که اصلا الگوى چندان موثرى براى بحث كردن نيست. اما الگویی كاملاً متداول و تثبیت شده براى بحث كردنه. اما الگوى دومى هم وجود داره: بحث کردن برای برهان. بحث يك رياضيدان را در نظر بگيريد. اين بحث منه. درسته؟ خوبه اصلا؟ آيا فرض ها موجه هستن؟ استنتاج‌‌ها معتبرند؟ آيا این نتیجه از فرضيه‌‌ها حاصل ميشه؟ نه هيچ ضديتی، نه هيچ تقابلى. هیچ لزومی به بحث کردن با یک حس ستیزه جویانه وجود نداره. اما یک الگوی سومی هم وجود داره که نباید فراموشش کنیم. که من فکر می‌کنم بسیار موثره، و اون هم در نظر گرفتن بحث‌ به عنوان نمایشه،
بحثهایی که در مقابل تماشاچیان صورت می‌گیرن. می‌تونیم به سیاستمداری رو تصور کنیم که سعی داره یک موضع رو ارائه کنه، در حالی که سعی داره حضار رو در مورد چیزی قانع کنه. لیکن، ايرادی كه به اين الگو وارده و به نظرم واقعاً اهميت داره، اینه که وقتى ما در مقابل حضار بحث مى‌كنيم گاهى پيش مياد كه شنونده مشاركت بيشترى در بحث دارده، به این شکل که، بحث‌‌ در مقابل حضارى صورت مى‌‌گيره كه عضو هيئت داوران هستند و درباره اون تصميم مى‌‌گيرن. بگذاريد اسم اين يكى رو « الگوى بلاغت» بذاریم، جاييكه شما بايد بحث‌‌ خودتون رو به مذاق شنونده تغيير بديد. البته، ارائه يك بحث قاطع، بى‌‌عيب، و بحدكافى مستدل به زبان انگليسى در مقابل حضار فرانسوى زبان
فايده‌‌اى نخواهد داشت. نتیجه اینکه ما سه الگو داریم -- بحث به عنوان نبرد، بحث به عنوان برهان و بحث به عنوان نمایش. از این سه تا، بحث به عنوان جنگ از همه غالب‌تره. این شیوه، بر توصیف ما از بحث کردن حاکمه، بر نحوه نگرش ما به بحث کردن حاكم است، و به همين خاطر، نحوه بحث كردنمون و عملكرد نهایی در بحثها رو شكل مى‌‌ده. خوب، ما درباره « بحث‌ کردن» صحبت می‌کنیم، بله، ما به زبان نظامی صحبت می‌کنیم. می خوایم قوی بحث کنیم، بحث‌هایی که یک عالم مشت گره کرده داره بحث‌هایی که درست به هدف مى‌‌زنند. ما ميخوايم سيستم دفاعيمون رو بالا ببريم و استراتژيمون رو منظم کنیم.
ما بحث‌های مخرب میخوایم. ما همچین بحث هایی رو می پسندیم! این طریقه غالب نگرش به بحث‌ کردنه. وقتی من در مورد بحث کردن حرف می زنم، احتمالا چیزی که شما بهش فکر کردید، نوع مناظره‌اى بود. اما تشبیه جنگ، نمونه یا الگوی جنگی برای اندیشیدن به موضوع بحث کردن به اعتقاد من تاثيرات ناجورى بر نحوه بحث كردن ما داره. نخست اینکه تاکتیک، جای اصل و جوهره موضوع رو میگیره. شما می‌تونید کلاس منطق - مناظره - بگذرونید. کلیه گریزهایی که افراد در مناظره‌ها استفاده می کنن تا برنده بشن رو یاد میگیرید، گامهای دروغین. این روش، جنبه «ما علیه آنها»ی بحث را بزرگ می‌کند.
مباحثه رو به هماورد تبدیل می‌کنه، دو قطبیش می کنه. و تنها خروجی قابل پیش بینی آن پیروزیهايى با شکوه یا شکستهای تحقیرآمیز و مفتضحه. به باور من اینها تاثیرات ناجورى هستند، و بدتر از همه، از اموری مثل مذاکره یا تأمل، یا مصالحه، یا همکاری ممانعت می‌کنند. به چیزی که میگم فکر کنید: هیچوقت وارد بحثی با این طرز فکر شدید که « بگذارید ببینیم می‌تونیم بجای دعوا کردن با صحبت کردن درباره‌ش به توافقی برسیم؟ » و به اعتقاد من، شبیه دونستن بحث به جنگ مانع رسیدن به راه‌حل در مناظره می‌شه. و سرانجام، این قضيه واقعا چیز ترسناکی است،
بحث‌هایی که به نظر نمی‌رسه که ما رو به جایی برسونه. آنها کوچه‌های بن بست هستند. مثل دور دور خود گشتن، یا گره‌های ترافیکی یا راه‌بندان میمانند. به هیچ جا نمی‌رسیم. و راستی یک چیز دیگر، و بعنوان معلم این چیزیه که واقعا من رو آزار میده: اگر بحث به مفهوم جنگ کردنه، پس معادله‌ای صریح از یاد گرفتن بدون باختن وجود دارد. بگذارید منظورم رو توضیح بدم. فرض کنید شما و من یک بحثی بینمان هست. شما به قضیه « الف » اعتقاد دارید و من ندارم. و من می‌گم که «خب چرا « الف » رو باور داری؟» و شما دلایل‌تون را برام مى‌‌گید.
و من معترض مى‌‌شم و مى‌‌گم «خب، پس فلان موضوع چی؟» و شما جواب اعتراض من رو میدین. و من می پرسم: «خب، منظورت چیه؟ در اینجا چطور به کار می‌ره؟» و شما به سوال من پاسخ می‌دید. حالا، فرض کنید که در انتهای کار، من اعتراض کرده‌ام، پرسش کرده‌ام، و همه انواع اندیشه‌های مخالف را مطرح کرده‌ام و در همه این موارد هم پاسخ شما به من راضی کننده بوده. پس در انتهای کار می‌گم: « می‌دونی چیه؟ بنظرم حق با شماست.» بنابراین من الان باور جدیدی دارم. و این هم یک باور الکی نیست، بلکه سنجیده است و بخوبى بيان شده است، باورى آزموده در میدان.
یک کسب عالی شناختی. بسیار خب، کی برنده بحث بود؟ خب، تشبیه جنگ، به نظر می‌رسه که ما را وادار به گفتن این حرف می‌کنه که تو بردی، حتی اگر من تنها کسی باشم که به شناخت رسیده باشم! به لحاظ شناختی از متقاعد کردن من چه نفعی عایدتون می‌شه؟ قطعاً، ازش لذت می‌برید، شاید هم به خودتون غره بشید، شاید در این زمینه کمی موقعیت حرفه‌ای کسب کنید: " این یارو بحث کننده خوبی است. " اما به لحاظ شناختی -- فقط از نقطه نظر شناختى-- چه کسی برنده بود؟ تشابه جنگی، ما رو به این تفکر و می‌داره که تو برنده هستی و من باختم، هر چند سود کردم! و در این تصویر اِشکالی وجود داره.
که من در صورت توانم، حقیقتا قصد تغيير دادنش رو دارم. خب! چطور میتونیم راههایی رو پیدا کنیم که بحث ها خروجی مثبتی داشته باشه؟ چیزی که بهش نیاز داریم، استراتژی های جدید برای « خروج » از بحث کردنه. اما قرار نیست استراتژیهای جدیدی برای خروج از بحث کردن داشته باشیم تا زمانیکه نگرش جدیدی برای ورود به بحث‌ کردن نداشته باشیم. ما لازمه که به انواع جدیدی از بحث کردن فکر کنیم. برای این کار، خب، نمی‌دونم این کار رو چطور انجام بدم! این خبر بدی است! در واقع، استعاره بحث مانند جنگ، به هیولا میماند. توی ذهن ما ملكه شده، و هیچ تیر جادویی وجود نداره که اون رو بکشه.
هیچ عصای جادویی وجود نداره که بتونه غیبش کنه. من جوابى ندارم! اما پيشنهاداتى دارم، و پيشنهاداتم از اين قرارند. اگر بخوايم انواع جديدى از بحث کردن رو داشته باشیم، باید انواع جديدى از بحث کننده ها كننده‌‌ها رو داشته باشیم. خب اين رو امتحان كنيد. همه اون نقشهایی رو که مردم در بحث کردن بازی می‌کنند، در نظر بگیرید. در یک بحث جدلی، متخاصمانه بحثی که توش طرفدار و حریف وجود داره. مستمعین هم در این بحث بلاغی حاضرن. و اینکه استدلال‌‌كننده چه کسی هست، ملاک مهمی هست. تمامی این شرایط. حالا، آیا قادرید مباحثه ای رو تصور کنید
که در عین اینکه نقش بحث کننده بودن رو دارید، شنونده ای که شاهد بحث کردن خودتون هستید هم باشید؟ آیا می‌تونید خودتون رو در حال تماشای بحث کردن خودتون تجسم کنید، در حالی که بحث رو می‌بازید، و با این حال هنوز در خاتمه بحث، می‌گید: «عجب بحث خوبی بود.» آیا می‌توانید این کار رو انجام بدید؟ فکر کنم بتونید. گمان کنم اگر شما بتونید چنین نوعی از بحث کردن رو تجسم کنید که در اون، بازنده بتونه به فرد برنده و حضار و هيات داورى بگه: « آره! بحث خوبی بود. » شما یک مباحثه خوب رو تجسم کرده‌اید. و بیشتر از اون، فکر می کنم شما یک بحث کننده خوب، بحث کننده‌ای که ارزشش رو داره که
تلاش کنید مثلش باشید رو تجسم کردید. در حال حاضر، من کلی از بحث ها رو می‌بازم. برای اینکه بحث کننده خوبی بشیم، تمرین لازمه. به این ترتیب که قادر باشی از باختن سود ببری، اما خوشبختانه، من همکاران خیلی، خیلی زیادی داشتم پیشگام شدن و چنین تمرینی رو برام فراهم کردن. متشکرم. (تشویق حضار)
My name is Dan Cohen and I am an academic, as he said. And what that means is that I argue. It's an important part of my life. And I like to argue. And I'm not just an academic, I'm a philosopher, so I like to think that I'm actually pretty good at arguing. But I also like to think a lot about arguing. And in thinking about arguing, I've come across some puzzles. And one of the puzzles is that, as I've been thinking about arguing over the years -- and it's been decades now -- I've gotten better at arguing. But the more that I argue and the better I get at arguing,
the more that I lose. And that's a puzzle. And the other puzzle is that I'm actually okay with that. Why is it that I'm okay with losing and why is it that I think good arguers are actually better at losing? Well, there are some other puzzles. One is: why do we argue? Who benefits from arguments? When I think about arguments, I'm talking about -- let's call them academic arguments or cognitive arguments -- where something cognitive is at stake: Is this proposition true? Is this theory a good theory? Is this a viable interpretation of the data or the text? And so on.
I'm not interested really in arguments about whose turn it is to do the dishes or who has to take out the garbage. Yeah, we have those arguments, too. I tend to win those arguments, because I know the tricks. But those aren't the important arguments. I'm interested in academic arguments, and here are the things that puzzle me. First, what do good arguers win when they win an argument? What do I win if I convince you that utilitarianism isn't really the right framework for thinking about ethical theories? What do we win when we win an argument?
Even before that, what does it matter to me whether you have this idea that Kant's theory works or Mill is the right ethicist to follow? It's no skin off my back whether you think functionalism is a viable theory of mind. So why do we even try to argue? Why do we try to convince other people to believe things they don't want to believe, and is that even a nice thing to do? Is that a nice way to treat another human being, try and make them think something they don't want to think? Well, my answer is going to make reference to three models for arguments.
The first model -- let's call it the dialectical model -- is we think of arguments as war; you know what that's like -- a lot of screaming and shouting and winning and losing. That's not a very helpful model for arguing, but it's a pretty common and entrenched model for arguing. But there's a second model for arguing: arguments as proofs. Think of a mathematician's argument. Here's my argument. Does it work? Is it any good? Are the premises warranted? Are the inferences valid? Does the conclusion follow from the premises? No opposition, no adversariality -- not necessarily any arguing in the adversarial sense.
But there's a third model to keep in mind that I think is going to be very helpful, and that is arguments as performances, arguments in front of an audience. We can think of a politician trying to present a position, trying to convince the audience of something. But there's another twist on this model that I really think is important; namely, that when we argue before an audience, sometimes the audience has a more participatory role in the argument; that is, arguments are also [performances] in front of juries, who make a judgment and decide the case. Let's call this the rhetorical model,
where you have to tailor your argument to the audience at hand. You know, presenting a sound, well-argued, tight argument in English before a francophone audience just isn't going to work. So we have these models -- argument as war, argument as proof and argument as performance. Of those three, the argument as war is the dominant one. It dominates how we talk about arguments, it dominates how we think about arguments, and because of that, it shapes how we argue, our actual conduct in arguments. Now, when we talk about arguments,
we talk in a very militaristic language. We want strong arguments, arguments that have a lot of punch, arguments that are right on target. We want to have our defenses up and our strategies all in order. We want killer arguments. That's the kind of argument we want. It is the dominant way of thinking about arguments. When I'm talking about arguments, that's probably what you thought of, the adversarial model. But the war metaphor, the war paradigm or model for thinking about arguments, has, I think, deforming effects on how we argue.
First, it elevates tactics over substance. You can take a class in logic, argumentation. You learn all about the subterfuges that people use to try and win arguments -- the false steps. It magnifies the us-versus them aspect of it. It makes it adversarial; it's polarizing. And the only foreseeable outcomes are triumph -- glorious triumph -- or abject, ignominious defeat. I think those are deforming effects, and worst of all, it seems to prevent things like negotiation or deliberation or compromise or collaboration. Think about that one -- have you ever entered an argument thinking,
"Let's see if we can hash something out, rather than fight it out. What can we work out together?" I think the argument-as-war metaphor inhibits those other kinds of resolutions to argumentation. And finally -- this is really the worst thing -- arguments don't seem to get us anywhere; they're dead ends. They are like roundabouts or traffic jams or gridlock in conversation. We don't get anywhere. And one more thing. And as an educator, this is the one that really bothers me: If argument is war, then there's an implicit equation of learning with losing.
And let me explain what I mean. Suppose you and I have an argument. You believe a proposition, P, and I don't. And I say, "Well, why do you believe P?" And you give me your reasons. And I object and say, "Well, what about ...?" And you answer my objection. And I have a question: "Well, what do you mean? How does it apply over here?" And you answer my question. Now, suppose at the end of the day, I've objected, I've questioned, I've raised all sorts of counter counter-considerations
and in every case you've responded to my satisfaction. And so at the end of the day, I say, "You know what? I guess you're right: P." So, I have a new belief. And it's not just any belief; it's well-articulated, examined -- it's a battle-tested belief. Great cognitive gain. OK, who won that argument? Well, the war metaphor seems to force us into saying you won, even though I'm the only one who made any cognitive gain. What did you gain, cognitively, from convincing me? Sure, you got some pleasure out of it, maybe your ego stroked,
maybe you get some professional status in the field -- "This guy's a good arguer." But just from a cognitive point of view, who was the winner? The war metaphor forces us into thinking that you're the winner and I lost, even though I gained. And there's something wrong with that picture. And that's the picture I really want to change if we can. So, how can we find ways to make arguments yield something positive? What we need is new exit strategies for arguments. But we're not going to have new exit strategies for arguments
until we have new entry approaches to arguments. We need to think of new kinds of arguments. In order to do that, well -- I don't know how to do that. That's the bad news. The argument-as-war metaphor is just ... it's a monster. It's just taken up habitation in our mind, and there's no magic bullet that's going to kill it. There's no magic wand that's going to make it disappear. I don't have an answer. But I have some suggestions. Here's my suggestion: If we want to think of new kinds of arguments,
what we need to do is think of new kinds of arguers. So try this: Think of all the roles that people play in arguments. There's the proponent and the opponent in an adversarial, dialectical argument. There's the audience in rhetorical arguments. There's the reasoner in arguments as proofs. All these different roles. Now, can you imagine an argument in which you are the arguer, but you're also in the audience, watching yourself argue? Can you imagine yourself watching yourself argue, losing the argument, and yet still, at the end of the argument, saying,
"Wow, that was a good argument!" Can you do that? I think you can, and I think if you can imagine that kind of argument, where the loser says to the winner and the audience and the jury can say, "Yeah, that was a good argument," then you have imagined a good argument. And more than that, I think you've imagined a good arguer, an arguer that's worthy of the kind of arguer you should try to be. Now, I lose a lot of arguments. It takes practice to become a good arguer, in the sense of being able to benefit from losing, but fortunately,
I've had many, many colleagues who have been willing to step up and provide that practice for me. Thank you. (Applause)