021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

پرتره‎های باشکوه از مردمان درحال ناپدید شدن جهان

Jimmy Nelson

Gorgeous portraits of the world's vanishing people

When Jimmy Nelson traveled to Siberia to photograph the Chukchi people, elders told him: "You cannot photograph us. You have to wait, you have to wait until you get to know us, you have to wait until you understand us." In this gorgeously photo-filled talk, join Nelson's quest to understand -- the world, other people, himself -- by making astonishing portraits of the world's vanishing tribes and cultures.


تگ های مرتبط :

Culture, Photography, Indigenous Peoples
مدت نسبتا زیادی میشه که عکاسی می کنم، و معمولا بطور کلی تصویری مثل باید برای من قابل فهم باشه. در اتیوپی جنوبی هستم. همراه با قبیله Daasanach خانواده بزرگی اند و درخت خیلی زیبایی هست، و من این تصاویر را با این دوربین واقعا مهجور فیلم خور فانوسی خیلی بزرگ و بی نهایت دست و پا گیر گرفتم. کسی اینجا با ورقه های ۴x۵ و ۱۰x۸ فیلم آشناست؟ این که چطور تنظیمشان کنید و روی سه پایه قرار بدید؟ این خانواده با من هستند و بیشترین وقت طی روز را صرف صحبت کردن با آنها میکنم. تا حدودی میفهمدند دنبال چی هستم. فکر می کنند کمی خل هستم. اما خب این قصه دیگری داره. و چیزی که از همه برام مهمتر است، زیبایی و زیبایی شناسی است،
و آنهم بر مبنای نور است. پس نور در سمت چپم میتابد و تعادلی در رابطه با خانواده ۳۰ نفری Daasanach که از همه گروه سنی است برقرار است. نوزادان هستند و پدربزرگ و مادربزرگها، زیر درخت قرارشان میدهم و منتظر تنظیم شدن نور میمانم، و اینطور ادامه پیدا می کند و تنها یک ورق فیلم برایم باقی مانده، و فکر می کنم، اوضاعم خوب است، کنترل موقعیت ر ا دارم، همه چیز تحت کنترل است. همه چیز را می چینم و می چینم و نور در حال رفتن است، و میخواهم که عکس طلایی و زیبا از آب در بیاید. میخواهم که از سمت افق قرار بگیرد تا بر این مردم بتابد، با بهترین شکوه ممکن که بشود این آدمها را نشان داد.
و نور در حال رفتن است، و نور در حال رفتن است، و ورق را توی دوربین میگذارم، زوم دوربین تنظیم شده، و یکباره صدای بلند کتک زدن میاید، و به اطرافم نگاه می کنم، و در گوشه بالایی درخت یکی از دخترها، دختر بغل دستیاش را سیلی میزند، و دختر بغل دستیاش موهای او را میکشد و چنان شلم شوربایی بپا میشود، و من هم آن وسط ایستادم و میگویم "اما نور، نور داره میره. دست نگهدارید، نور را لازم دارم. تکون نخورید! ثابت بمونید!" و آنها شروع به جیغ کشیدن میکنند، و بعد یکی از مردها برمیگردد و شروع به داد و فریاد میکند و تمام درخت فرو میریزه؛ نه فقط درخت بلکه آدمهای زیر آن هم.
همه جیغ زنان شروع به دویدن کرده و به دهکده برمیگردند، و من هم در میان گرد و غبار بپا شده تنها پشت سه پایهام میمانم نور رفته و من ورق فیلم را دارم و عکس نمیتوانم بگیرم. کجا رفتهاند، خبر ندارم. هیچ ایدهای ندارم. یک هفته ازم وقت گرفت تا این عکسی را که در اینجا میبینید بندازم، یک هفته. و برایتان میگویم چرا. (تشویق) خیلی خیلی خیلی ساده است-- یک هفته صرف این کردم که دور دهکده بگردم و سراغ تک تکشان بروم: "سلام، میشه من رو زیر درخت ملاقات کنید؟ قصهات چیه؟ کی هستی؟" و معلوم شد که همهاش بخاطر دوست پسر بوده، محض رضای خدا! من خودم بچه نوجوان دارم. باید میدانستم. پای دوست پسر در میان بوده. دختر بالایی پسری را که نباید، بوسیده بود
و دعوا شروع شده بود. و درس بسیار بسیار زیبایی در آن برایم نهفته بود: اگر قرار بود از این افراد عکاسی کنم به روش محترمانه و موقرانهای که منظورم بود، و تصویری بی نقص از آنها نشان دهم، باید اول میفهمیدمشان. فقط این که آنجا حضور پیدا کنم و باهم دست بدهیم نبود. این نبود که بگم،" سلام من جیمی هستم. عکاسم." باید تک تکشان را میشناختم، انقدر که بدانم کی دوست پسر کی است و کی اجازه بوسیدن کی را داره. و در آخر، بعد از یک هفته، وقتی بکلی خسته شده بودم، التماسشان می کردم که شما را به خدا برگردید زیر درخت. من باید از شما عکس بگیرم."
همگی برگشتند. زیر درخت جمعشان کردم. مطمئن شدم که دخترها هر کدام در جای مناسب خودشان هستند. و دخترهای که کتک کاری داشتند هم آنجا بودند. اگر بعدا بهش نگاه کنید متوجه نگاه کردنشان بهم میشوید، با عصبانیت به هم چپ چپ نگاه می کردند. و درخت و باقی چیزها را در اختیار داشتم، و در لحظه آخر می گویم "بز، بز!" چیزی لازم داشتم که چشم را بگیرد. یک بز سفید در آن وسط می خواستم. پس بزهای دوروبر را برانداز کردم و یکی را گذاشتم آن وسط. که البته آنموقع هم اشتباه کردم، چون اگر به سمت چپ نگاه کنید، یک پسر کوچولوی عصبانی را می بینید چون بز او را انتخاب نکردم. پس نکته اخلاقی این است که علاوه بر زبان Daasanachها، زبان بزی هم باید یاد می گرفتم.
اما بهرحال، تلاشی که در این تصویر به کار گرفته شد و این داستانی که الان برایتان گفتم، همانطور که تصورش را میکنید تنها یکی از صدها داستان عجیب و غریبی از صدها آدم دیگر در گوشه و کنار دنیا است. و این چهار سال پیش بود و بعد عازم سفر دیگری شدم، راستش را بگم سفر بسیار دلبخواه و عشقی بود. من واقعا رومانتیک هستم. ایدهآل گرا، شاید هم از جهاتی ساده و خام. اما واقعا به این معتقدم که آدمهای زیبایی روی زمین هستند. خیلی خیلی ساده است. اصلا پیچیده نیست. میخواستم این آدمها را نشان دهم. میخواستم این آدمها را طوری معرفی کنم که قبلا هرگز آنطور دیده نشده بودند.
پس ۳۵ گروه مختلف را انتخاب کردم، قبایل، فرهنگهای بومی. انتخابشان صرفا بر مبنای زیبایی شناسی بود، و بعدا بیشتر درباره آن صحبت خواهم کرد. من مردم شناس نیستم، مطالعات قومی با این موضوع نداشتم، اما اشتیاق و شوق بسیار بسیار عمیقی دارم. و معتقدم که باید زیباترین آدمهای روی زمین را در زیباترین محیطی که زندگی می کنند انتخاب می کردم و هر دو را رویهم به شما ارائه می کردم. حدود یکسال قبل، نخستین سری عکسها را منتشر کردم، و اتفاق فوق العاده هیجان انگیزی افتاد. همه دنیا هجوم آورد،
و تجربه غریبی بود، چون همه از همه جا میپرسیدند: "آنها کی هستند؟ چی هستند؟ چند نفرند؟ از کجا میایند؟ واقعی هستند؟ یا درستشان کردی؟ بگو. بگو. بگو. بگو." میلیونها پرسش که باید در برابرشان راستش را بگم، جوابی ندارم. واقعا جوابی برایشان نداشتم. و یک جورهایی درک می کنم که خب، زیبا هستند، و هدفم این بوده، اما پرسشها که بسویم شلیک میشد، را نمیتوانستم جواب دهم. تا این که، بطور نسبتا جالبی، حدود یکسال قبل کسی گفت،" تو به TED برای سخنرانی دعوت شدی." و من گفتم، " TED ؟ TED ؟ TED کیه؟ من TED را نمیشناسم. بهم گفت، "نه، سخنرانی TED ." من گفتم،"خب آخه TED کیه؟
آیا باید با او صحبت کنم یا با هم روی صحنه مینشینیم؟" و، "نه، نه، گروه TED . باید آنها را بشناسی." و گفتم، " من پنج سال در تیپی (کلبه مخروطی سرخوپوستها و یورت (چادر عشایر مغول و ترک) بودم. از کجا TED را بشناسم. بهم معرفیاش کن." بهرحال، خلاصه برایتان بگم که او گفت، " باید یک سخنرانی TED انجام دهیم." تحقیق کردم... چه هیجان انگیز. فوق العاده است. سرانجام قرار شد روی سن TEDGlobal برم. که حتی هیجان انگیزتر هم بود. اما آنچه لازم است آموختن درس به آدمهاست، درسهایی که در طول سفرهایت به دور دنیا ار این قبایل آموختی. به آنها بعنوان درس نگاه میکنم، این که خب چی یاد گرفتم؟ سوال خوبیست.
سه تا. به سه درس نیز دارید، و باید خیلی عمیق باشند. (خنده) و فکر کردم، سه درس، خب، باید درباره ش فکر کنم. (خنده) پس سخت و طولانی فکر کردم، و دو سال قبل اینجا ایستادم، و تستم را انجام دادم و کارتهایم را داشتم و کلیکرم دستم بود و عکسهایم روی پرده بودند. و سه درس هم آماده داشت، شروع کردم به ارائهشان، و این تجربه خیلی غریب خارج شدن روح از بدن را تجربه کردم. یک آن از بیرون به خودم نگاه کردم و گفتم، " جیمی، اینها یک مشت چرندیات هستند. همه این آدمهایی که اینجا نشستند، سخنرانیهای زیادی داشتند، درسهای خیلی زیادی تو زندگیشون یاد گرفتهاند.
تو کی هستی که به آنها بگی چی یاد گرفتی؟ کی هستی که راهنماییشان کنی و به آنها درست یا غلط را نشان دهی، این که چی باید بگویند؟" راستش در خلوت خودم کمی بهم ریخته و یک کمی وحشت زده بودم. برگشتم و کمی مثل آن پسرک که با بزهایش از درخت دور شده بود از ان که کارم نتیجه نداده بود، بدخلق و غمگین به راه افتادم. این چیزی نبود که قصد ارتباط برقرار کردن دربارهاش را داشته باشم. و خیلی سخت و زیاد بهش فکر کردم، و فکر کردم خب تنها چیزی که میتوانم بطور خیلی ابتدایی با آن ارتباط برقرار کنم خودم هستم. باید کل مسیر را تغییر میدادم. تنها یک نفر در اینجا هست که میشناسم و آن منم.
هنوز دارم خودم رامیشناسم، و سفری برای تمام عمر هست و احتمالاهمه پاسخها را نخواهم داشت. اما درس های خارق العادهای در این سفر گرفتم. پس کاری که میکنم به اشتراک گذاشتن آموختههایم هست. همانطور که در ابتدا توضیح دادم خیلی خیلی شخصی و زیاده خواهانه است، چطور و چرا این تصاویر را می سازم، و تفسیرشان را به عهده شما می گذارم که بگویید این درسها برایم چه معنایی دارند، و احتمالا چه معنایی برای شما دارند. در بچگی زیاد سفر کردم. راستش زندگیم خیلی کولی وار و هیجان انگیز بود. به سرتاسر دنیا، و این حس را داشتم که با سرعت زیادی به جلو هل داده شدم
تا برای خودم کسی شوم، بشوم آن آدم خاص، جیمی. ول شدم روی کره زمین و همینطور دویدم و دویدم، همسرم گاهی سربه سرم میگذاره و میگه "جیمی، کمی شبیه فارست کامپی" اما من میگم،" نه باور کن که یک چیزی پشتش هست، بهم اعتماد کن." همینطور دویدم و دویدم و وقتی انگار به جایی رسیده باشم ایستادم و به اطرافم نگاه کرده ام و فکر کرده ام که خب به کجا تعلق دارم؟ بدرد کجا میخورم؟ چی هستم؟ از کجا میایم؟ مطلقا نمی دانم. خب امیداوارم اینجا بین حضار خیلی روانشناس نداشته باشیم. شاید بخشی از این سفر درباره تلاشم در یافتن جایی باشد که به آن تعلق دارم. پس در طول رفتن، و نگران این نباشید که وقتی به آن قبیلهها رسیدم
خودم را به رنگ زرد نقاشی کرده باشم و با نیزه و لنگ این طرف آنطرف دویده باشم. اما آنچه یافتم مردمانی بودند که بخودشان تعلق داشتند، و الهامبخش من شدند، مردمانی خارق العاده، و دوست دارم چندتا از قهرمانانم را به شما معرفی کنم. آنها هولی ها هستند. هولی ها یکی از خارق العادهترین مردمان زیبای روی زمین هستند. مغرورند. در ارتفاعات پاپوآ گینه نو زندگی میکنند. خیلی از آنها باقی نمانده، معروفند به هولی های کلاه گیس به سر. و تصاویری مثل این، منظورم این است که اینها تمام آن چیزی هستند که برایم اهمیت دارد. و شما هفتهها و ماههای زیادی را در آنجا صرف صحبت کردن و نزدیک شدن به آنها میکنید، و میخواستم آنها را ارائه بدهم و بگویم، " شما چیزی دارید
که خیلی از مرم ندیدهاند. در این طبیعت اعجاب انگیز نشستهاید." . واقعا همین شکلی هستند، درست همین شکلی. این ها واقعی است. و میدانید چرا مغرورند؟ و میدانید چرا این شکلی هستند؟ و چرا من به معنای واقعی کلمه پدر خودم را درآوردم تا از آنهاعکس بگیرم و به شما ارائه کنم؟ چون صاحب این آیین ها استثنایی هستند و هر هولی وقتی به سن نوجوانی می رسد برای این که وارد دنیای مردانه شود باید سرش را بتراشد. و بعد هر روز تا آخر عمر مویشان را می تراشند. و با آن مو چه میکنند، آن را تبدیل به یک آفرینش میکنند،
آفرینشی که یک چیز بسیار شخصی است. این را خلق می کنند. آفرینش هولی. به همین خاطر هولی های گلاه گیس به سر خوانده می شوند. آن چیزی که روی سرشه کلاه گیسه . تماما از موی انسان درست شده. و بعد آن کلاه گیس را با پرهای پرندگان بهشتی تزیین می کنند، نگران نباشید، آنجا پرنده زیاد است. تعداد آدم ها خیلی کم است، پس جای نگرانی نیست، و باقی عمرشان را صرف بازآفرینی این کلاه ها میکنند و همینطور ادامه میدهند، و این خارق العاده است، گروه دیگری هم هست، آنها را با نام «کالام» میشناسند و در دره کناری زندگی میکنند، اما زبانشان کاملا فرق دارد،
و ظاهری کاملا متفاوت دارند و کلاه بسر میگذارند، که از پوسته نوعی سوسک ساخته شده، این سوسک های کوچک سبز زمردی، و گاهی از ۵٫۰۰۰ یا ۶٫۰۰۰ تکه پوسته در این کلاه استفاده میشود، آن ها تمام عمرشان را صرف جمع آوری این سوسک ها می کنند تا این کلاهها را درست کنند. پس هولی ها الهام بخش من در نسبت به آنچه تعلق داشتند، بودند. شاید باید تلاش بیشتری کنم در یافتن آیینی که برایم اهمیت دارد و بازگشت به گذشته برای یافتن جایی که واقعا به آن تعلق دارم. بخش بینهایت مهم این پروژه درباره چگونگی عکس گرفتن از این مردمان غیرعادی بود. و اساسا زیبایی هست. به نظرم زیبایی مهم است.
ما زمان زیادی از زندگیمان را صرف زیبایی میکنیم: مکانهای زیبا، اشیا زیبا و نهایتا انسانهای زیبا. بسیار، بسیار اهمیت دارد. همه زندگیم را صرف تجزیه و تحلیل کردن این کردهام که چطور به نظر میرسم. آیا از نگاه دیگران زیبا هستم؟ آیا زیبا بودن یا نبود اهمیت دارد، یا صرفا بر اساس زیبایی شناسی خودم است؟ و بعد که به سفر رفتم، به نتیجه کوته فکرانهای رسیدم. اما آیا باید به سفر دور دنیا میرفتم، عذرخواهی می کنم، تا از زنان بین ۲۵ تا ۳۰ سال عکاسی کنم؟ آیا معنای زیبایی این است؟ آیا باقی چیزها قبل و بعد از آن کاملا بی اهمیت بودند؟ و آن تا زمانی بود که سفری را شروع کردم،
سفری دور و دراز، هنوز وقتی به آن فکر میکنم بدنم میلرزه. به گوشهای از دنیا رفتم،که نمیدانم هیچکدام از شما راجع به آن هیچوقت چیزی شنیده یا نه،چوکوتکا. تا حالا اسم چوکوتکا را شنیدید؟ چوکوتکا شاید در واقع دورترین نقطهای است که آدم می تواند برود و هنوز روی کره زمین باشد. از مسکو ۱۳ ساعت پرواز است. اول باید به مسکو بروید و بعد ۱۳ ساعت پرواز یکسره از مسکو. تازه اگر بتوانید خودتان را آنجا برسانید. و هانطور که میتوانید ببینید، برخی از آدمها باند فرودگاه را گم می کنند. و وقتی که در چوكوتكا فرود بیایید، چوکچیها آنجا هستند. این چوکچیها آخرین اینویتهای (شاخهای از اسکیموها) بومیزاد سیبری هستند.
و مردمی هستند که دربارهشان شنیده بودم، و به ندرت عکسی از آنها دیده بودم، اما میدانستم که آنجا هستند، و با یک راهنما در تماس بودم، و راهنما گفت، " قبیله محشری هست. تنها ۴۰ نفر از آنها باقی مانده. اوضاعت خوب میشه. پیداشون میکنیم. "پس این سفر را شروع کردیم. وقتی آنجا رسیدیم، بعد از یک ماه سفر کردن روی یخها، پیش آنها رفتم، اما اجازه نداشتم که از آنها عکس بگیرم. گفتند،" نمیشه از ما عکس بگیری. باید صبر کنی. باید صبر کنی تا این که ما را بشناسی. باید صبر کنی تا این که ما ر ا درک کنی. باید صبر کنی تا ببینی چطور با هم تعامل داریم.» و تنها بعد از آن، یعنی چندین هفته بعد، شاهد احترام بودم.
هیچ قضاوتی نمیکردند. از کوچک تا بزرگسال مراعات همدیگر را میکردند. بهم دیگر احتیاج داشتند. بچه ها باید کل روز را گوشت می جویدند چون بزرگترها دندان این کار را ندارند، اما در عین حال، بچهها افراد پیر را برای دستشویی کردن بیرون میبرند چون خودشان بیبنیه هستند. پس این جامعه فوق العاده از احترام وجود دارد. و آنها یکدیگر را تحسین و ستایش میکنند، و صادقانه به من آموختند زیبایی چیست. (تشویق) حالا وقت آن است که از شما حضار بخوام که کمی مشارکت داشته باشید. برای خاتمه سخنرانیم خیلی مهم است.
لطفا به فردی که طرف چپ یا راستتان نشسته نگاه کنید، و از شما می خواهم که او را مشاهده کنید، و از او تعریف کنید. خیلی مهم است. این میتواند دماغ او، مو یا حتی بوی او باشد، فرقی نداره، اما لطفا به همدیگر نگاه کنید و به هم یک نظر مثبت بدهید. باید سریع باشید چون داره وقتم تمام میشه. و نباید فراموشش کنید. باشه، متشکرم، متشکرم، متشکرم، از همدیگه تعریف کردید. تعریفها را فعلا نگهدارید تا بعد. و آخرین مورد، بینهایت عمیق بود، و تنها دو هفته پیش اتفاق افتاد. دو هفته پیش قبیله هیمبا برگشتم. الان قبیله هیمبا در نامبیای شمالی در مرز آنگولا زندگی میکنه،
و قبلا چند بار آنجا بودهام، و برگشتهام تا این کتابی را که درست کردهام تقدیمشان کنم، عکسها را نشانشان دهم، با آنها وارد بحث شوم، که بگویم، " به چشم من اینطور بودید. اینطوری شما را دوست داشتم. من اینطور به شما احترام میگذارم. شما چطور فکر میکنید؟ درست میگم؟ اشتباه میکنم؟" پس این مناظره را لازم داشتم. خیلی خیلی عاطفی بود، و یک شب که دور آتش نشسته بودیم، و اگر راستش را بگم، فکر میکنم کمی هم زیادی مست بودم و زیر آسمان پر ستاره نشسته بودم و گفتم، " فوق العاده است، عکسهای من را دیدی، ما عاشق همدیگر هستیم." (خنده) و یک کمی هم کند شده بودم، و دور و اطرافرام را نگاه کردم و گفتم،
به نظرم این حصار اینجا غیبش زده. دفعه پیش که اینجا بودم، حصار نبود؟ میدانید این حصار بزرگ دور دهکده، و آنها نگاهی به من انداختند و ادمه دادند که،" آره، کدخدا مرد." و فکر کردم، باشه، کدخدا در حال مردن هست، شما باخبرید، باز به ستارهها نگاه میکنم، به آتش. کدخدا میمیره. محض رضای مردن کدخدا چه ربطی با حصار میتونه داشته باشه؟ "کدخدا میمیره. خب، اول خرابش میکنیم؟ بعد روش تعمق میکنم. بعد دوباره میسازیم. بعد احترام میگذاریم." و من زدم زیر گریه،چون پدرم تازه مرده بود، قبل از این سفر. و هرگز برایش اعتراف نکردم،
و هرگز از او بخاطر این واقعیت که امروز احتمال در اینجا بودنم را مدیونش هستم قدردانی نکردم. این مردم به من آموختند که ما آنچه هستیم بخاطر پدر و مادرمان و پدربزرگ و مادربزرگمان و اجدادمان و افراد ما قبل آنهاست. و من مهم نیست که چقدر رمانتیک یا ایدهال گرا در این سفر باشم، نا دو دهفته قبل از آن خبر نداشتم. تا دو هفته قبل از آن خبر نداشتم. پس همه اینها چی می گویند؟ خب، تصویری هست که دوست دارم به شما نشان دهم، تصویری خیلی خاص، و در ابتدا تصویری نبود که حتما بخواهم انتخاب کنم. چند روز پیش نشسته بودم و مشغول انتخاب کردن یک تصویر قوی بودم.
یک نفر گفت،"باید به تصویر نِنِتس را نشان دهی. نِنِتس را." گفتم باشه، اما این عکس دلخواهم که نیست. ادامه داد، " نه نه نه نه نه. عکس بینظیری است . تو توی چشمانش هستی." گفتم،" منظورت از اینکه توی چشمانش هستم چیه؟ این عکس نِنِتس هست." گفت،" نه، نگاه کن. از نزدیک نگاه کن، توی چشمانش هستی." و وقتی از نزدیک به این تصویر نگاه کنید، انعکاس مرا درچشمانش میبینید، بنابراین فکر میکنم که او احتمالا روح من را دارد و من در روح او هستم، و در خلالی که این تصاویر به شما نگاه میکنند، از شما میخوام به آنها نگاه کنید. شاید در چشمانش انعکاس نداشته باشید، اما چیز فوق العاده مهمی درباره این مردم هست. همانطور که برایتان گفتم، در نهایت جواب ها را ندارم،
اما شما حتما دارید. حتما یک چیزی در آنجا هست. پس اگر بتوانید کمی درباره آنچه اینجا بحث شد تعمق کنید، درباره زیبایی، احساس تعلق و نیاکان و ریشههایمان، و از شما می خواهم که لطفا از جایتان بلند شوید. (خنده) الان بهانه ای ندارید، چون دیگر تقریبا وقت ناهار است، و نگران نباشید، خبری از ایستاده تشویق کردن نیست. برای تعریف‌های شما تور پهن نکردم. چند دقیقه پیش ازتون تعریف کردم. ازتون میخوام صاف بایستید. میخوام نفستون را حبس کنید. حرفم این است. قرار نیست دو هفته زانو بزنم و خواهش کنم. نمیخوام ازتون بخوام که بز زیر بغلتون بگیرید،
و می دانم که شما شتر ندارید. عکاسی بی نهایت قدرتمند است. زبانی که همه ما الان آن را می فهمیم. ما حقیقتا آن را درک می کنیم، و همه ما این شومینه جهانی دیجیتال را داریم، اینطور نیست؟ اما میخوام که شما را با دنیا به اشتراک بذارم، چون شما نیز قبیله اید. شما از قبیله TED هستید، نه؟ اما باید این تعریف را به یاد بیاورید. باید صاف بیایستید، از توی دماغتون نفس بکشید، و من عکستون را می گیرم، باشه؟ میخوام تصویر پانورامیک بگیرم، پس یک دقیقه وقت می گیره، باید تمرکز کنید، باشه؟ نفس بکشید، صاف بیایستید، خنده نباشه، هیس، از دماغتون نفس بکشید.
میخوام عکس بندازم. (کلیک ها) سپاسگزارم. (تشویق)
Now, I've been making pictures for quite a long time, and normally speaking, a picture like this, for me, should be straightforward. I'm in southern Ethiopia. I'm with the Daasanach. There's a big family, there's a very beautiful tree, and I make these pictures with this very large, extremely cumbersome, very awkward technical plate film camera. Does anybody know 4x5 and 10x8 sheets of film, and you're setting it up, putting it on the tripod. I've got the family, spent the better part of a day talking with them. They sort of understand what I'm on about. They think I'm a bit crazy, but that's another story.
And what's most important for me is the beauty and the aesthetic, and that's based on the light. So the light's setting on my left-hand side, and there's a balance in the communication with the Daasanach, the family of 30, all ages. There's babies and there's grandparents, I'm getting them in the tree and waiting for the light to set, and it's going, going, and I've got one sheet of film left, and I think, I'm okay, I'm in control, I'm in control. I'm setting it up and I'm setting up, and the light's just about to go, and I want it to be golden, I want it to be beautiful. I want it to be hanging on the horizon so it lights these people,
in all the potential glory that they could be presented. And it's about to go and it's about to go, and I put my sheet in the camera, it's all focused, and all of a sudden there's a massive "whack," and I'm looking around, and in the top corner of the tree, one of the girls slaps the girl next to her, and the girl next to her pulls her hair, and all hell breaks loose, and I'm standing there going, "But the light, the light. Wait, I need the light. Stay still! Stay still!" And they start screaming, and then one of the men turns around and starts screaming, shouting,
and the whole tree collapses, not the tree, but the people in the tree. They're all running around screaming, and they run back off into the village in this sort of cloud of smoke, and I'm left there standing behind my tripod. I've got my sheet, and the light's gone, and I can't make the picture. Where have they all gone? I had no idea. It took me a week, it took me a week to make the picture which you see here today, and I'll tell you why. (Applause) It's very, very, very simple -- I spent a week going around the village, and I went to every single one: "Hello, can you meet at the tree? What's your story? Who are you?" And it all turned out to be about a boyfriend, for crying out loud.
I mean, I have teenage kids. I should know. It was about a boyfriend. The girl on the top, she'd kissed the wrong boy, and they'd started having a fight. And there was a very, very beautiful lesson for me in that: If I was going to photograph these people in the dignified, respectful way that I had intended, and put them on a pedestal, I had to understand them. It wasn't just about turning up. It wasn't just about shaking a hand. It wasn't about just saying, "I'm Jimmy, I'm a photographer." I had to get to know every single one of them, right down to whose boyfriend is who and who is allowed to kiss who.
So in the end, a week later, and I was absolutely exhausted, I mean on my knees going, "Please get back up in that tree. It's a picture I need to make." They all came back. I put them all back up in the tree. I made sure the girls were in the right position, and the ones that slapped, one was over there. They did look at each other. If you look at it later, they're staring at each other very angrily, and I've got the tree and everything, and then at the last minute, I go, "The goat, the goat! I need something for the eye to look at. I need a white goat in the middle."
So I swapped all the goats around. I put the goats in. But even then I got it wrong, because if you can see on the left-hand side, another little boy storms off because I didn't choose his goat. So the moral being I have to learn to speak Goat as well as Daasanach. But anyway, the effort that goes into that picture and the story that I've just related to you, as you can imagine, there are hundreds of other bizarre, eccentric stories of hundreds of other people around the world. And this was about four years ago, and I set off on a journey, to be honest, a very indulgent journey. I'm a real romantic. I'm an idealist, perhaps in some ways naive.
But I truly believe that there are people on the planet that are beautiful. It's very, very simple. It's not rocket science. I wanted to put these people on a pedestal. I wanted to put them on a pedestal like they'd never been seen before. So, I chose about 35 different groups, tribes, indigenous cultures. They were chosen purely because of their aesthetic, and I'll talk more about that later. I'm not an anthropologist, I have no technical study with the subject, but I do have a very, very, very deep passion, and I believe that I had to choose the most beautiful people on the planet in the most beautiful environment that they lived in,
and put the two together and present them to you. About a year ago, I published the first pictures, and something extraordinarily exciting happened. The whole world came running, and it was a bizarre experience, because everybody, from everywhere: "Who are they? What are they? How many are they? Where did you find them? Are they real? You faked it. Tell me. Tell me. Tell me. Tell me." Millions of questions for which, to be honest, I don't have the answers. I really didn't have the answers, and I could sort of understand, okay, they're beautiful, that was my intention,
but the questions that I was being fired at, I could not answer them. Until, it was quite amusing, about a year ago somebody said, "You've been invited to do a TED Talk." And I said, "Ted? Ted? Who's Ted? I haven't met Ted before." He said, "No, a TED Talk." I said, "But who's Ted? Do I have to talk to him or do we sit with each other on the stage?" And, "No, no, the TED group. You must know about it." And I said, "I've been in a teepee and in a yurt for the last five years. How do I know who Ted is? Introduce me to him." Anyway, to cut a long story short, he said, "We have to do a TED Talk."
Researched. Oh, exciting. That's great! And then eventually you're going to go to TEDGlobal. Even more exciting. But what you need to do, you need to teach the people lessons, lessons that you've learned on your travels around the world with these tribes. I thought, lessons, okay, well, what did I learn? Good question. Three. You need three lessons, and they need to be terribly profound. (Laughter) And I thought, three lessons, well, I'm going to think about it. (Applause) So I thought long and hard, and I stood here two days ago,
and I had my test run, and I had my cards and my clicker in my hands and my pictures were on the screen, and I had my three lessons, and I started presenting them, and I had this very odd out-of-body experience. I sort of looked at myself standing there, going, "Oh, Jimmy, this is complete loads of codswallop. All these people sitting here, they've had more of these talks, they've heard more lessons in their life. Who are you to tell them what you've learned? Who are you to guide them and who are you to show them what is right, what is wrong, what these people have to say?" And I had a little bit of a, it was very private,
a little bit of a meltdown. I went back, and a little bit like the boy walking away from the tree with his goats, very disgruntled, going, that didn't work, It wasn't what I wanted to communicate. And I thought long and hard about it, and I thought, well, the only thing I can communicate is very, very basic. You have to turn it all the way around. There's only one person I know here, and that's me. I'm still getting to know myself, and it's a lifelong journey, and I probably won't have all the answers, but I did learn some extraordinary things on this journey. So what I'm going to do is share with you my lessons.
It's a very, as I explained at the beginning, very indulgent, very personal, how and why I made these pictures, and I leave it to you as the audience to interpret what these lessons have meant to me, what they could perhaps mean to you. I traveled enormously as a child. I was very nomadic. It was actually very exciting. All around the world, and I had this feeling that I was pushed off at great speed to become somebody, become that individual, Jimmy. Go off into the planet, and so I ran, and I ran, and my wife sometimes kids me, "Jimmy, you look a bit like Forrest Gump," but I'm, "No, it's all about something, trust me."
So I kept running and I kept running, and I sort of got somewhere and I sort of stood there and looked around me and I thought, well, where do I belong? Where do I fit? What am I? Where am I from? I had no idea. So I hope there aren't too many psychologists in this audience. Perhaps part of this journey is about me trying to find out where I belonged. So whilst going, and don't worry, I didn't when I arrived with these tribes, I didn't paint myself yellow and run around with these spears and loincloths. But what I did find were people that belonged themselves, and they inspired me, some extraordinary people,
and I'd like to introduce you to some heroes of mine. They're the Huli. Now, the Huli are some of the most extraordinarily beautiful people on the planet. They're proud. They live in the Papua New Guinean highlands. There's not many of them left, and they're called the Huli wigmen. And images like this, I mean, this is what it's all about for me. And you've spent weeks and months there talking with them, getting there, and I want to put them on a pedestal, and I said, "You have something that many people have not seen. You sit in this stunning nature." And it really does look like this, and they really do look like this.
This is the real thing. And you know why they're proud? You know why they look like this, and why I broke my back literally to photograph them and present them to you? It's because they have these extraordinary rituals. And the Huli have this ritual: When they're teenagers, becoming a man, they have to shave their heads, and they spend the rest of their life shaving their heads every single day, and what they do with that hair, they make it into a creation, a creation that's a very personal creation. It's their creation. It's their Huli creation.
So they're called the Huli wigmen. That's a wig on his head. It's all made out of his human hair. And then they decorate that wig with the feathers of the birds of paradise, and don't worry, there are many birds there. There's very few people living, so nothing to get too upset about, and they spend the rest of their life recreating these hats and getting further and further, and it's extraordinary, and there's another group, they're called the Kalam, and they live in the next valley, but they speak a completely different language, they look completely different, and they wear a hat,
and it's built out of scarabs, these fantastic emerald green little scarabs, and sometimes there are 5,000 or 6,000 scarabs in this hat, and they spend the whole of their life collecting these scarabs to build these hats. So the Huli inspired me in that they belong. Perhaps I have to work harder at finding a ritual which matters for me and going back into my past to see where I actually fit. An extremely important part of this project was about how I photograph these extraordinary people. And it's basically beauty. I think beauty matters. We spend the whole of our existence revolving around beauty:
beautiful places, beautiful things, and ultimately, beautiful people. It's very, very, very significant. I've spent all of my life analyzing what do I look like? Am I perceived as beautiful? Does it matter if I'm a beautiful person or not, or is it purely based on my aesthetic? And then when I went off, I came to a very narrow conclusion. Do I have to go around the world photographing, excuse me, women between the age of 25 and 30? Is that what beauty is going to be? Is everything before and after that utterly irrelevant? And it was only until I went on a journey, a journey that was so extreme,
I still get shivers when I think about it. I went to a part of the world, and I don't know whether any of you have ever heard of Chukotka. Has anybody ever heard of Chukotka? Chukotka probably is, technically, as far as one can go and still be on the living planet. It's 13 hours' flight from Moscow. First you've got to get to Moscow, and then 13 hours' flight nonstop from Moscow. And that's if you get there. As you can see, some people sort of miss the runway. And then when you land there, in Chukotka are the Chukchis. Now, the Chukchis are the last indigenous Inuits of Siberia, and they're people I'd heard about, I'd hardly seen any images of,
but I knew they were there, and I'd been in touch with this guide, and this guide said, "There's this fantastic tribe. There's only about 40 of them. You'll be okay. We'll find them." So off we went on this journey. When we arrived there, after a month of traveling across the ice, and we'd got to them, but then I was not allowed to photograph them. They said, "You cannot photograph us. You have to wait. You have to wait until you get to know us. You have to wait until you understand us. You have to wait until you see how we interact with one another." And only then, it was many, many weeks later, I saw a respect.
They had zero judgment. They observed one another, from the youth, from the middle aged to the old. They need each other. The children need to chew the meat all day because the adults don't have any teeth, but at the same time, the children take the old aged people out to the toilet because they're infirm, so there's this fantastic community of respect. And they adore and admire one another, and they truly taught me what beauty was. (Applause) Now I'm going to ask for a little bit of audience interaction. This is extremely important for the end of my talk.
If you could look at somebody left to the right of you, and I want you to observe them, and I want you to give them a compliment. This is very important. Now, it may be their nose or their hair or even their aura, I don't mind, but please look at each other, give them a compliment. You have to be quick, because I'm running out of time. And you have to remember it. Okay, thank you, thank you, thank you, you've given each other compliments. Hold that compliment very, very tightly. Hold it for later. And the last thing, it was extraordinarily profound, and it happened only two weeks ago. Two weeks ago I went back to the Himba.
Now, the Himba live in northern Namibia on the border of Angola, and I'd been there a few times before, and I'd gone back to present this book I'd made, to show them the pictures, to get into a discussion with them, to say, "This is how I saw you. This is how I love you. This is how I respect you. What do you think? Am I right? Am I wrong?" So I wanted this debate. It was very, very, very emotional, and one night we were sitting around the campfire, and I have to be honest, I think I'd had a little bit too much to drink, and I was sort of sitting under the stars going, "This is great, you've seen my pictures, we love each other." (Laughter)
And I'm a little bit slow, and I looked around me, and I said, I thought, maybe, the fence is missing. Wasn't there a fence here last time I came? You know, this big protective fence around the village, and they sort of looked at me and go, "Yeah, chief die." And I thought, okay, chief dying, right, you know, look up at the stars again, look at the campfire. Chief die. What on Earth does chief die have to do with the fence? "Chief die. First we destroy, yeah? Then we reflect. Then we rebuild. Then we respect." And I burst out in tears, because my father had only just died
prior to this journey, and I didn't ever acknowledge him, I didn't ever appreciate him for the fact that I'm probably standing here today because of him. These people taught me that we are only who we are because of our parents and our grandparents and our forefathers going on and on and on before that, and I, no matter how romantic or how idealistic I am on this journey, I did not know that until two weeks ago. I did not know that until two weeks ago. So what's this all about? Well, there's an image I'd like to show you,
quite a special image, and it wasn't essentially the image I wanted to choose. I was sitting there the other day, and I have to finish on a strong image. And somebody said, "You have to show them the picture of the Nenets. The Nenets." I was like, yeah, but that's not my favorite picture. She went, "No no no no no no no. It's an amazing picture. You're in his eyes." I said, "What do you mean I'm in his eyes? It's a picture of the Nenets." She said, "No, look, look closely, you're in his eyes." And when you look closely at this picture, there is a reflection of me in his eyes, so I think perhaps he has my soul, and I'm in his soul, and whilst these pictures look at you, I ask you to look at them.
You may not be reflected in his eyes, but there is something extraordinarily important about these people. I don't ultimately have the answers, as I've just shared with you, but you must do. There must be something there. So if you can briefly reflect on what I was discussing about beauty and about belonging and about our ancestors and our roots, and I need you all to stand for me, please. (Laughter) Now you have no excuse. It's almost lunchtime, and this is not a standing ovation, so don't worry, I'm not fishing for compliments. But you were given a compliment a few minutes ago.
Now I want you to stand tall. I want you to breathe in. This is what I say. I'm not going to get on my knees for two weeks. I'm not going to ask you to carry a goat, and I know you don't have any camels. Photography's extraordinarily powerful. It's this language which we now all understand. We truly do all understand it, and we have this global digital fireplace, don't we, but I want to share you with the world, because you are also a tribe. You are the TED tribe, yeah? But you have to remember that compliment. You have to stand tall, breathe in through your nose,
and I'm going to photograph you. Okay? I need to do a panoramic shot, so it's going to take a minute, so you have to concentrate, okay? Breathe in, stand tall, no laughing. Shh, breathe through your nose. I'm going to photograph. (Clicks) Thank you. (Applause)