021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چطور در بالتیمور آتش بس برقرار شد

Erricka Bridgeford

How Baltimore called a ceasefire

In one day, in one city, in one neighborhood -- what if everyone put their guns down? Erricka Bridgeford is a peacemaker who wants to stop the murders and violence in her hometown of Baltimore. So she helped organize the Baltimore Ceasefire, a grassroots campaign to keep the peace. In a passionate, personal talk, Bridgeford tells the story of the Ceasefire movement and their bigger vision for zero murders in Baltimore.


تگ های مرتبط :

Activism, Violence, Guns
در بالتیمور فردی هست به نام مایکل فیلیپس که کشیش کلیسای حیات الهی است، و غالباً در مورد این حرف میزند که مشکلات طوری با تمام قوا در زندگی ما ظاهر می‌شوند، که انگار هیچ کاری از دست ما بر نمی‌آید. و آمار جنایت در بالتیمور برای ما به چنین چیزی تبدیل شده بود. سال به سال، بالا رفتن آمار جنایت مثل یک کابوس شده بود که از دست هیچ‌کس کاری بابت آن بر نمی‌آمد. اما فرق بالتیمور با شهرهای دیگر این هست که بالتیمور هیچوقت شکست نمیخورد. داستان «آتشبس بالتیمور» این هست که بالتیمور در چشمان آمار جنایت زل زد و گفت «هر کاری کنی نمیتوانی سربلندی من رو خدشهدار کنی.»
دو سال پیش، در جلسهی «راهپیمایی۳۰۰نفر» بودم. (در اعتراض به خشونت در بالتیمور) آن زمان، من یکی از رهبران جنبش بودم. و فردی به اسم اوگون -- که تقریباً پدرخواندهی هیپهاپ در بالتیمور هست -- پیش من آمد و گفت، «هی، من ایده‌ای دارم که در بالتیمور آتشبس اعلام کنیم، و فکر کنم تو کسی هستی که باید در این مورد با او حرف بزنم.» به او گفتم: «من دقیقاً کسی هستم که باید در این مورد باهاش حرف بزنی، چون این کار باید انجام بشود.» و ما شماره رد و بدل کردیم و قرار گذاشتیم، و دو سال گذشت و هیچوقت واقعاً ننشستیم در این باره حرف بزنیم. تا این که ماه مِه سال ۲۰۱۷ شد.
پسرم پاول، که ۱۹ سال دارد، یک روز که داشت من را از کار به خانه می‌رساند گفت، «مامان، میدانستی که آمار جنایت در بالتیمور، بیشترین مقدار نسبت به قبل شده؟» و من پرسیدم، «یعنی چی که بیشترین مقدار نسبت به قبل؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ پس کسانی که میگویند با باندهای غیر قانونی رابطه دارند چطور؟ چرا از روابطشن برای برقراری آتشبس استفاده نمیکنند؟» و در مورد احساس بی‌دفاعیم که ناشی از منفعل بودن بقیه بود برای پسرم حرافی کردم. فردا صبح که بیدار شدم فهمیدم چیزی که به خاطر آن عصبانی بودم، در اصل منفعل بودن بقیه نبود، بلکه این بود که من این پیام را چند سال قبل گرفتهبودم،
ولی هیچ کاری نکرده بودم. عصبانیت من در مورد کاری بود که خودم باید انجام میدادم. پس بلند شدم و با خودم گفتم، «اگر بخواهیم فقط برای سه روز همهی مردم شهر را به این مقید کنیم، که هیچ کسی مرتکب قتل نشود، و در عوض زندگی را جشن بگیریم، چه زمانی مناسب هست؟» ماه مِه بود، به تقویمم نگاه کردم، تعطیلات اولین هفتهی ماه آگوست وقتم خالی بود، پس ۴ تا ۶ آگوست زمان مناسبی بود. خیلی هیجانزده بودم، و در راه رفتن به کارم فکر می‌کردم، و هر چقدر بیشتر میگذشت، بیشتر میترسیدم،
و با خودم گفتم، «بهتره فراموش کنم ... (خنده حاضرین) این ایده را به بقیه نمی‌گویم. اگر چیزی نگویم کسی نمی‌فهمد در این مورد فکر میکردم.» اما این فکر من را رها نمی‌کرد، چون خدا عاشق این است که خود را از طریق ما نشان بدهد، و چون من معیوب به نظر می‌آیم و همیشه از من خواسته می‌شود تا ایده‌آل عمل کنم، برای من یک وظیفه بود تا این ایده را به بقیه بگویم. و چون شهر من معیوب به نظر میرسد و همیشه اشتیاق رسیدن آن به کمال وجود داشت، آن روز صبح قلب‌هایی بودند که حرف خود را از درون سینه من میزدند: که مردم این شهر میخواستند کار بزرگی را با هم انجام بدهند.
و افرادی که در شهر من کشته شده بودند من را مثل بغضی در گلویم، از درون اعضا و جوارحم صدا می‌زدند، «هی، اِریکا، نباید بگذاری مرگ ما بیهوده باشد، وقتی که میدانی چطور این ایده را به بقیه بگویی.» و من با ترس به آنها جواب دادم. «اما به هر حال یک نفر در آن آخر هفته کشته می‌شود.» و در آن لحظه مجبور بودم بپذیرم که شاید وقتی ما در خیابان این پیام را به بقیه می‌دهیم -- «هیچکس مرتکب قتل نمی‌شود. ما زندگی را جشن می‌گیریم!» -- شاید یکی همان زمان مرتکب قتل شود، اما این بار باعث می‌شود مردم شدیداً تحت تأثیر قرار بگیرند. و من فهمیدم الآن وقت آن است
که تمام مردم شهر متأثر بشوند. پس تلفن را برداشتم، به اوگون زنگ زدم، و گفتم، «گفته بودی میخواهی آتش‌بس کنی؟ من آماده‌ام.» او گفت، «می‌دانی، وقتی در مورد جنگ اسرائیل و فلسطین می‌شنوم، می‌گویم خیلی بد است، آنها‌ باید زودتر تمام کنند، اما وقتی کلمه‌ی «آتش‌بس» را می‌شنوم، باعث می‌شود دست نگه دارم و ببینم واقعاً چه خبر است.» و او می‌خواست بالتیمور در ابعاد جهانی به همان اندازه جلب توجه کند، و همینطور خود ما شرایط خود را ارزیابی کنیم. و صحبت کردیم که این جنبش نمی‌تواند متعلق به یک نفر باشد. هیچ فرد یا سازمانی نمی‌تواند اعلام آتش‌بس کند.
تمام شهر باید این جنبش را مال خود بدانند و با هم به آن عمل کنند. ما اولین جلسه را در ماه مه گذاشتیم. حدود ۱۲ تا ۱۵ نفر آمدند، و آنجا بود که اسم جنبش را «آتش‌بس بالتیمور» گذاشتیم، به خاطر این که وقتی کلمه‌ی "آتش‌بس" را می‌شنوید، معنای آن را می‌دانید. فقط کسی را نکشید. و در این مرحله بود که «چالش آشتی بالتیمور» به وجود آمد. چون هدف ما تنها کنار گذاشتن خشونت نبود. بلکه هدف ما یک آشتی هدفمند بود. چه چیزی در ذهن شما می‌گذرد؟ چه چیز بدی در ذهن شماست که به زبان نمی‌آورید؟ چطور با تمایل خود به درگیری کنار می‌آیید؟ من پنج نفر را که به آنها مطمئن بودم جمع کردم، و ما شش نفر ستاد هماهنگی را تشکیل دادیم.
بیایید خیلی سریع ادای احترام کنیم. وقتی تا سه شمردم، داد بزنید «ستاد». یک، دو، سه، ستاد! حاضرین: ستاد! راستی امروز تولد شِلِرز هست. تولدت مبارک، شلرز. حاضرین: تولدت مبارک! و ما نشریه‌ای راه انداختیم، و رسانه‌ها به ما گفتند که هنوز این جنبش داستان خوبی نشده، ولی ۷ آگوست سراغتان می‌آییم تا ببینیم آتش‌بس چطور پیش رفته. ما هم گفتیم: «واقعاً؟ خیلی خب پس تا بعد.» بالتیمور باید مشغول میشد، و نه تنها مردم به ما کمک مالی خوبی کردند تا بتوانیم بروشور و پوستر چاپ کنیم، بلکه آمدند و آن بروشورها و پوسترها را از ما گرفتند
و سراسر شهر پخش کردند، و با هم صحبت می‌کردند. به چه منابعی نیاز دارید؟ چه برنامه‌ای دارید؟ چه چیزی بر شما گذشته؟ چون ما می‌خواستیم دلایل ریشه‌ای خشونت در این کشور را بفهمیم. کسانی که می‌گفتند بینتیجه است باز در ادامه می‌گفتند «اما دست از تلاش بر ندارید، یکی باید کاری بکند.» نوجوانانی که به ما از کارهای خلافی که در روز در خیابان‌ها انجام می‌دادند میگفتند، از ما میخواستند یک پوستر بردارند و به دیوار اتاقشان بچسبانند تا شب قبل از خواب بتوانند آن را ببینند. خلافکارها زنگ می‌زدند و می‌گفتند، «می‌توانم بگویم آن روز کجا امن است،
چون ما طرفدار چالش صلح هستیم.» و آنها پای حرفشان ماندند. وقتی مردم می‌گفتند، «بی‌نتیجه است، چون بالأخره در غرب یا شرق شهر قتلی اتفاق می‌افتد.» می‌گفتیم، «مهم نیست. ما این کار را برای خودمان انجام می‌دهیم. یعنی نمی‌توانید تا شعاع ۳ یا ۶ خیابان اطراف خانه‌ی خود را امن نگه دارید؟» و آنها می‌گفتند، «خیلی خب. این اطراف امن خواهد ماند.» و آنها پای حرفشان ماندند. (تشویق حاضرین) چهار تا آهنگ -- می‌دانم به نظر می‌رسد که پنج تا انگشت نشان می‌دهم، اما چهار تا انگشت دارم، پس از دید من چهار تاست -- چهار تا آهنگ در مورد آتش‌بس بالتیمور ساخته‌شد،
برای یکی از آنها که معروف شد، تعدادی هنرمند دور هم جمع شدند و آهنگی خواندند، و گمان کنم الآن نامزد جایزه‌ی گِرَمی هست. اتفاقی که داشت می‌افتاد این بود که از زیباترین خانه‌های فساد تا ترسناک‌ترین دفترهای سیاستمداران، همه -- (خنده حاضرین) در مورد کاری که مردم بالتیمور داشتند با هم انجام می‌دادند حرف می‌زدند. و بالاخره آن آخر هفته فرارسید: همه سراسر شهر دور هم جمع شده بودند، و داد می‌زدند، «روز آتش‌بس مبارک!» سابقه‌ی بیشتر از ۲۰۰ نفر پاک شد و توانستند سر کار بروند، عده‌ای هم سراغ مراکز ترک اعتیاد رفتند
و همه این‌ها به خاطر اتفاقی بود که آن آخر هفته در شهر ما افتاد. مردم می‌گفتند، «حال و هوای بالتیمور فرق کرده. به مادر کسی زنگ زده نشده تا خبر فوتش را بدهند. من صدای هیچ شلیکی نشنیدم.» و شنبه، ترِی به دنبال کار رفت و از این بابت هیجان داشت. بعد از ۲۴ ساعت بدون جنایت، ما آهنگ کِندریک لامارو می‌خواندیم. «همه چیز آرومه. همه چیز آرومه.» و بعد ساعت ۴:۵۹ صبح، به ما خبر دادند که یک نفر کشته شده. ما اسمش را نمی‌دانستیم، اما معلوم شد اسم او ترِی هست. ما سریع به خیابان سارجِنت رفتیم، و یک حلقه انسانی درست کردیم
و به پیاده‌رو نگاه کردیم، و گفتیم، «این زمین مقدس است چون ما این زمین را مقدس می‌دانیم، چون هر جایی از شهر ما که کسی جانش را به خاطر خشونت از دست می‌دهد، باید مقدس دانسته شود.» و این کار را فقط به خاطر یاد ترِی و فوت او و نشان دادن همدلی به خانواده او انجام ندادیم. ما ایستادیم تا به این فکر کنیم که ۲۰ دقیقه بعد از این که یکی را می‌کشی، واقعاً چه حسی داری؟ آیا نمی‌توانیم عشق درونمان را به او انتقال بدهیم؟ چون تا وقتی نتوانیم، این بیماری مسری درمان نمی‌شود. همان روز، کمی بعد، تماس دیگری دریافت کردیم. دانته کشته شده بود.
تا آخر آن روز، ما شوکه بودیم. به معنای واقعی، ما شوکه بودیم، چون ما قلبهایمان را با هم باز کردیم و فضای این شهر را عوض کردیم، و بعد قلب‌های ما با هم شکسته‌بود. و ما باید با خودمان در این مورد صادق می‌بودیم که تعطیلات هفته قبل، که شش نفر جانشان را به خاطر خشونت از دست دادند، حسی را که تعطیلات این هفته، که این دو نفر جانشان را از دست دادند، نداشتیم، چون حالا ما اهمیت می‌دادیم. حالا همگی ما با هم امیدوار بودیم که هیچکس کشته نشود. و ما باید با خودمان عهد می‌بستیم که دیگر نسبت به کشته‌شدن کسی در شهرمان بی‌تفاوت نباشیم.
این دو نفر به ما یادآوری می‌کردند که با قدرت بیشتری پیشروی کنیم. پس ما سراغ جنبش آتش‌بس بالتیمور ۳۶۵ رفتیم، چون یک سری از کارها باید در طول سال انجام می‌شد، و آتش‌بس دیگری در تعطیلات هفته آینده داریم، سوم تا پنجم نوامبر. در تقویم‌تان ثبت کنید. (تشویق حاضرین) و ما انتظار واکنش مشابهی را داریم. رسانه‌های سراسر دنیا، استرالیا، نروژ و چین در مورد کار ما خبررسانی می‌کردند. همه می‌خواستند این را از بالتیمور تقلید کنند، و همه می‌توانند این را از بالتیمور تقلید کنند. همین‌طور که جلوتر می‌رویم، دیگر لازم نیست بپرسیم، «چه کاری می‌توان کرد؟»
ما قدرت خرد جمعی را دیدیم. این شما هستید که از بالتیمور برداشت اشتباهی داشتید. شما فکر می‌کردید که بالتیمور غرب وحشی است. وقتی فرِدی گرِی به دست پلیس کشته شد، همگی خیزش بالیتمور را دیدید، و مردم سراسر دنیا این خیزش را بد فهمیدند و برداشت بدی از آن کردند. چیزی که شما نفهمیدید این است که بالتیمور قدرتی است که به پا می‌خیزد، و این کاری است که آن را ادامه می‌دهیم. (تشویق حاضرین) و همین طور که پیش می‌رویم، تو را می‌بینیم، آمریکا، که با سیستم‌های ظلم خشونت‌بار خود تلاش می‌کنی تا ما را به زمین بزنی، و هنوز، ما برمی‌خیزیم.
ما برمی‌خیزیم و کنار شهرهای سراسر کشور که دقیقاً مثل ما، که بدون این که مرتکب اشتباهی شده باشند، جرم و جنایت وارد زندگی آنها شده، و بعد به خاطر سبک زندگی آنها برچسب وحشی بودن خورده‌اند، می‌ایستیم. ما در کنار آن شهرها می‌ایستیم. ما نمونه‌ای هستیم که به آنها نشان می‌دهیم که وقتی می‌گویی «نه، من این شرایط را که تو می‌خواهی به من اِعمال کنی نمی‌پذیرم. من باید تصمیم بگیرم که بهترین چیزی که می‌توانم باشم چیست.» کارهای زیادی از دستت بر می‌آید. و دفعه‌ی بعد، که شما با یک مشکل، یک دغدغه مواجه می‌شوید، می‌توانید بگویید، «مثل بالتیمور میشوم،
در چشمانش زل میزنم، و میگویم: اما هر کاری کنی نمیتوانی سربلندی من را خدشهدار کنی.» لطفاً باور کنید. ممنونم. (
There is a pastor in Baltimore. His name is Michael Phillips, he is the pastor of Kingdom Life Church, and he often talks about how problems show up in our lives so arrogantly, with so much confidence, as if there is just nothing we can do about them. And the murder rate in Baltimore had been doing that. Year after year, it just kept showing up as this big thing that there was nothing any of us could do anything about. But the thing about Baltimore is that it has never been the one to just be defeated. So the story about the Baltimore Ceasefire is that Baltimore looked the murder rate in the eye
and said, "What you're not going to do is snatch our greatness." So two years ago, I'm at a 300 Man March meeting. At the time, I was a leader in that movement. And this guy named Ogun -- he's like a godfather of hip-hop in Baltimore -- he came over to me and he said, "Yo, I have this idea about calling a ceasefire in Baltimore, and I feel like you are somebody I should talk to about that." And I was like, "I'm absolutely somebody you should talk to about that, because that's something we should do." And so we played phone tag and meeting tag, and two years went by and we never really sat down and talked about it.
So now we're in May of 2017. My son Paul, he's 19 years old, he's driving me home from work one day, and he says, "Ma, did you know that the murder rate in Baltimore is higher than it's ever been?" And I said, "What you mean it's higher than it's ever been? How is that possible? Like, I mean, what about people who say they have connections to the streets? Why won't they use those connections and call a cease-fire or something?" And on and on I went from my own feelings of helplessness about what other people weren't doing. The next morning I woke up and I realized that what I was really angry about
wasn't about what other people weren't doing, it was that I had heard this message years ago, and I hadn't moved on it. So it was about what I was supposed to be doing. So I got up and I'm going, "OK, if we could just have three days where everybody in the city was committing, nobody is going to kill anybody, and we're going to celebrate life instead, when can we do that?" So it's May, I look at my calendar, all right, I've got some free time the first weekend in August, we'll do it August 4th through August 6th, right?
So I'm all excited, I start driving to work, and the more I drive, the scareder I get. And so I start going, "Never mind ... (Laughter) I won't say this thing out loud. Nobody will ever know I was thinking it if I don't say it." But it wouldn't let me go, because God loves to show up as us, and because I look broken and I'm always called to stand in my wholeness, there was a call on my life to say this thing out loud. And because my city looks broken and is always yearning to show up in its wholeness,
there were hearts that morning calling all through my chest that people around this city wanted to do something great together. And people who had already been killed in my city were calling to me up through my gut and my chest, as a knot in my throat, "Yo, E, you cannot just let us be dead in vain when you know how to say this thing out loud." And I responded to them with my fear. "But somebody might get killed anyway that weekend." And that was the moment where I had to accept that maybe while we're out spreading this message -- "Hey, nobody's going to kill anybody. We're going to celebrate life!" --
maybe somebody will be plotting to take a life right then and there, but now they would have a rumbling in their spirit. And so I knew it was time for my city to have a collective rumbling in our spirit. So I got on the phone, got around to Ogun, and I said, "Yo, you said you wanted to do a cease-fire? What is it? I'm ready." So he said, "You know, when I hear about the Israelis and Palestinians at war, I'm like, that's too bad, they should stop that, but when I hear the word 'cease-fire,' that makes me pause and stop and really research what's going on." And he wanted Baltimore to get that same kind of attention
from the outside, but introspection from the inside about what was going on with us. And we talked about how it couldn't belong to one person. Not one person or one organization should call a cease-fire. The whole city had to own it and do it together. So we had our first meeting in May. About 12 or 15 people show up, and this is where it gets named the Baltimore Ceasefire, because you know what that means when you hear the word "cease-fire." Just don't kill nobody. And this is where the Baltimore Peace Challenge was born. Because it's not just about not being violent.
It is about being purposefully peaceful. What is going on in your thoughts? What kind of petty things are you not saying out of your mouth? How are you responding in your behaviors to conflict? I grabbed up five people who I trusted, and the six of us became the organizing squad. So let's give them props real quick. On the count of three, I want you to yell "squad." One, two, three: squad! Audience: Squad! And it's Shellers's birthday. Happy birthday, Shellers. Audience: Happy birthday! And so we put out a press release, and the media told us, this is not really a story yet, we will get with you on August 7th to see how the cease-fire went.
So we went, "Oh, word? Oh, all right then." And Baltimore got to work, and not only did people send money to the PayPal account so we could buy flyers and posters, people came and got the flyers and posters and they put them all around the city, and people were having conversations with each other. What kind of resources do you need? What are you going through? What has happened to you? Because we understand the root causes of violence in this country. People who said it wouldn't work still ended their sentence with "but please keep trying. Somebody needs to do something anyway."
Teenagers who would tell us about the stuff they were doing in the streets all day asked, "But can I have a poster to put it on my wall at night so I can see it on my way to bed?" Gangsters were calling, saying, "I can tell you where violence is not going to come from, because we're committing to the Peace Challenge." And they kept their word. When people said, "It's not going to work, because somebody's going to kill over West or over East," we said, "That doesn't matter. It's about self-determination, yo. You telling me you can't keep this three- or six-block radius safe?"
And they would say, "Don't get it twisted. It's going to stay safe around here." And they kept their promise. (Applause) Four songs -- and I know it looks like I'm holding up five fingers, but I have four fingers, so this is four for me -- four songs got made about the Baltimore Ceasefire, and the one that most exemplifies it, where a bunch of artists came together and made a song, that one is currently nominated for a Grammy out here. Right? And so now what was happening was from the most beautiful corners of crack houses
to the grimiest corners of politicians' offices, everybody -- (Laughter) was talking about this thing Baltimore was doing together. Right? And then, the weekend came: events all over the city, people yelling "Happy Ceasefire Day!" Over 200 people got their records expunged and got jobs, and people went into drug recovery programs because of what was happening in our city that weekend. People were going, "But the air feels different in Baltimore. Nobody's mother got that phone call last night. I didn't hear any gunshots."
And on Saturday, Trey went to go get a job and was excited about it. At 24 hours of no killing, we were singing Kendrick Lamar. "We gon' be alright. We gon' be alright." And then at 4:59 on Saturday, we get a message that somebody was killed. We didn't know his name, but it turned out to be Trey. So we rushed over to Sargeant Street, and we held hands in a circle and we looked at the pavement, and we said, "This is sacred ground because we make it so, because everywhere in our city where people lose their lives to violence
needs to be sacred ground." And it wasn't just about upholding Trey and his transition and sending love to his family. It was about us pausing to really think about what must it feel like 20 minutes after you kill somebody? Can't we pour love into that? Because until we do, we will not heal this epidemic. Later on in the day, we get another call. Dante is murdered. So by the end of this day, we were shook. In real life, we were shook, because we had opened up our hearts together and changed the atmosphere of this city,
and now our hearts were broken together. And we had to be honest about the fact that last weekend, when we lost six people to violence, it didn't feel the way it felt this weekend when we lost these two, because now we were paying attention. Now we were all hoping together that nobody got killed. And so we had to make a vow with ourselves not to be numb anymore when we lose people in our city. These two lives were going to remind us to vibrate higher and to move forward. So as we move forward into Baltimore Ceasefire 365, because there's work that needs to be done all year,
and there's another cease-fire happening next weekend, November 3rd through 5th. Mark your calendar. (Applause) Right? And we expect the same thing. It was news media from all around the world, Australia and Norway and China. Everybody wanted to come get this work from Baltimore, and y'all could come get it. Right? So as we push forward, we don't need to keep asking now "What can we do?" We have seen the power of collective consciousness. Y'all were the ones who misunderstood Baltimore. Y'all thought Baltimore was just "The Wire."
When we lost Freddie Gray, y'all saw the Baltimore uprising, and people around this world mischaracterized it and misunderstood it. What you failed to realize is Baltimore is the power to rise up, and that is what we continue to do. (Applause) And so as we move forward, we see you, America, with your systems of violent oppression trying to beat us into the ground, and still, we rise. We rise and stand with cities all over this country just like us who are handed, through no fault of their own, criminal conditions in which to live,
and then they get labeled savages for how they live. We stand with them. We remind them we are an example of what you can do when you say, "No, I don't have to accept these conditions that you are trying to hand me. I get to decide what the greatest vision of myself looks like. And so the next time you are faced with a dilemma, with a problem, you can say, "Let me be like Baltimore, let me look it in the face, let me tell it." But what you're not going to do is snatch my greatness. Please believe it.
Thank you. (Applause)