021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چطور دوباره شروع کردم به نوشتن آهنگ

Sting

How I started writing songs again

Sting's early life was dominated by a shipyard—and he dreamed of nothing more than escaping the industrial drudgery. But after a nasty bout of writer's block that stretched on for years, Sting found himself channeling the stories of the shipyard workers he knew in his youth for song material. In a lyrical, confessional talk, Sting treats us to songs from his upcoming musical, and to an encore of "Message in a Bottle."


تگ های مرتبط :

Creativity, Live Music, Music
(موسیقی) همه چیز در گاسپل نوشته شده دختر مجدلیه برای نیایش می آید اما ذهنش مشوش است وقتی میبیند که گور خالی است حصیر لوله شده اثری از جسد نیست در تاریکی و سرما وقتی در را باز می کند تصویری نامقدس می بیند مردی تنها با هاله ای از نور که خود را از تپه جلجتا رسانده سراسیمه ای قدسی وار اما شایدهنوز به او برسد حضرت، بگو کجا می روی و چرا با این همه عجله؟
مانعم نشو، زن وقت برای تلف کردن ندارم چرا که فردا ظهر قایقی برایم به آب می اندازند و باید تا قبل از سپیده دم آنجا باشم اوه، نباید جا بمانم جوانان منتظرم هستند جز این چرا خداوند رستاخیزم کرد؟ چون چیزی جلودارم نخواهد بود. باید عبور کنم از میان این طوفان در دهان تندباد دریا باشد که فرشتگان مراقبم باشند اگر همه چیز نابود شود و آخرین کشتی برود غرش زنجیرها و شکستن الوارها
صدایی در انتهای جهان در گوش هایت همچنان که کوهی از فولاد راهی دریا می شود و آخرین کشتی حرکت می کند من متولد شدم و بزرگ شدم در یک بارانداز و لنگرگاه کشتی در شهری کوچک در ساحل شمال شرقی انگلیس. بعضی از اولین خاطراتم مربوط به کشتی های غول پیکری است که ته خیابان مان را سد می کردند، برای مدت زیادی از سال جلوی خورشید را هم می گرفتند. هر روز به چشم کودکی که من بودم، می دیدم که هزاران مرد از تپه پایین می آمدند تا در بارانداز کار کنند. همان مردان را می دیدم
که هر شب راهی خانه هایشان می شدند. باید بگویم که لنگرگاه اصلا جای دلپذیری برای زندگی در همسایگی نبود. یا حتی برای کارکردن. لنگرگاه پرسروصدا بود، و خطرناک، بسیار آلوده و سمی با سابقه ای هولناک از نظر سلامت و امنیت. علی رغم تمام این ها، مردان و زنانی که روی کشتی ها کار می کردند از کارشان فوق العاده احساس غرور می کردند، که قابل توجیه هم بود. بعضی از بزرگترین کشتی هایی که تاکنون روی کره زمین خلق شده ته خیابانی که من زندگی می کردم ساخته شده اند.
پدربزرگم نجار کشتی بود، و به عنوان یک بچه از آنجایی که گزینه های شغلی زیادی در شهرمان وجود نداشت، با نگرانی فکر می کردم که آیا سرنوشت من هم همان خواهد بود. مصمم بودم که چنین نخواهد شد. من رویاهای دیگری داشتم، نه الزاما رویاهایی دست یافتنی، اما در هشت سالگی، یک نفر گیتاری به من داد. قدیمی و درب و داغان بود با پنج سیم کهنه داشت و از کوک دررفته، اما خیلی زود یادگرفتم گیتار بزنم و فهمیدم که دوستی برای تمام عمرم پیدا کرده ام،
شریک جرم و همدستی در برنامه ام برای فرار از آن فضای سورئال صنعتی. خب، می گویند اگر آدم درباره چیزی زیاد رویاپردازی کند، آن اتفاق می افتد. یا آن بود، یا آن که من زیادی خوش شانس بودم، اما این رویایم بود. در رویاهایم این شهر را ترک می کردم، درست مثل آن کشتی ها، که وقتی به آب می افتادند، دیگر برنمی گشتند. رویا می دیدم که ترانه هایی خواهم نوشت، و آن ترانه ها را خواهم خواند برای آدم های زیادی از سراسر دنیا، در رویاهایم می دیدم که پول فراوانی دستمزد خواهم گرفت،
که مشهور می شوم، که با زنی زیبا ازدواج خواهم کرد، بچه دار می شوم، خانواده تشکیل می دهم، خانه ای بزرگ در روستا می خرم، سگ می آورم، شراب می اندازم، جوایز متعدد گرمی می گیرم، دیسک های پلاتینیوم، و چیزی که فکرش را بکنید. تا حالا که بد نبوده، نه؟ (خنده حاضران) و بعد یک روز، آهنگ دیگر نیامد، درست است که قبلا در مراحلی دچار شده ای به بن بست ذهنی نویسنده، هر چند گذرا، اما این یکی مزمن است. هر روز، یکی پس از دیگری، با یک صفحه خالی مواجه می شوی، و هیچ چیز نمی آید.
بعد روزها تبدیل به هفته، و هفته ها تبدیل به ماه می شوند، و خیلی زود ماه ها سال می شوند و ماحصلی که ارائه می دهی بسیار اندک است. از ترانه و آهنگ خبری نیست. پس شروع می کنی به سوال کردن از خودت. چه کرده ام که خدایانی را آزرده کردم که اینطور ترکم کردند؟ آیا قریحه آهنگسازی از من گرفته شده به همان آسانی که به من اعطا شده بود؟ یا شاید چیز دیگری هست-- یک دلیل روانشناختی عمیق تر. همیشه یک عهد «فاوستی» وجود داشت. تو مورد ستایش قرار گرفته ای برای افشای درونی ترین فکرهایت،
عواطف شخصی ات روی کاغذ محض سرگرمی دیگران، محض تجزیه و تحلیل، نظارت دیگران، و شاید به انداه کافی حریم خصوصی ات را اعلام کرده ای. اما در عین حال، اگر به کارت نگاه کنی، می شود گفت که بهترین کارت اصلا درباره خودت نبوده، درباره یک نفر دیگر بوده؟ آیا بهترین کارت زمانی بود که از خودخواهی ات فاصله گرفتی، و گفتن درباره خودت را کنار گذاشتی، و داستان فرد دیگری را گفتی، فردی که شاید صدایی ندارد،
وقتی همدلانه، خود را جای او گذاشتی برای مدتی یا جهان را از دریچه چشم او نگاه کردی؟ می گویند، هر چه که میدانی را بنویس. اگر دیگر نمی توانی از خودت بنویسی، پس از که می نویسی؟ طرفه اینجاست که همان فضایی که سخت تلاش کردم تا از آن فرار کنم، و جامعه ای که کم و بیش ترک کرده بودم و خودم را از شرش تبعید کرده بودم باید همان فضایی می شد، باید همان جامعه ای می شد که مجبور بودم به آن مراجعه کنم تا سرچشمه الهام گم شده ام را بیابم. و به محض این که چنین کردم، به محض این که تصمیم گرفتم جامعه ای را تجلیل کنم
که از آن آمده ام و داستان آنان را بگویم، ترانه ها شروع کردند به آمدن، سرزنده و سریع. من آن را نوعی تهوع پرتابی توصیف کرده ام، سیلی از ایده ها و شخصیت ها و صداها، از مصرع ها و بیت ها و تمامی ترانه ها یکی شدند، و در مقابلم قرار گرفتند انگار که تا قبل از آن در درونم حبس شده بودند برای سالهای بسیار زیاد. یکی از اولین چیزهایی که نوشتم فهرست اسامی بود از افرادی که می شناختم، و آنها شخصیت هایی شدند در یک جور درام سه بعدی، که توضیح می دادند کی هستند و چه می کنند،
امیدها و ترس هایشان از آینده را می گویند. این جکی وایت است. او سرکارگر لنگرگاه است. اسم من جکی وایته و سرکارگر لنگرگاهم، در این لنگرگاه با جکی درنیفت. مثل ورق آهن سختم، وای بر تو اگر دیر کنی وقتی که می خواهیم قایقی را روی امواج بهاری بیاندازیم. حالا می توانی با آرزوی بهشت بمیری، اما قبلش باید شیفتت را تمام کنی، انتظار دارم تا نفس آخر هوای ما را داشته باشید، طوری که اگر سنت پیتر هم در دروازه اش از شما بپرسد که چرا دیر کردید،
جواب بدهید که که باید ساختن یک کشتی را تمام می کردید. ما قایق و کشتی های جنگی ساختیم برای علیا حضرت ملکه، تانکر غول پیکر ساختیم برای اوناسیس، و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید، ما حجیم ترین کشتی ها را ساختیم که جهان تا به حال به خود دیده ♪ و تنها حیاتی که ارزش شناختن دارد، زندگی در لنگرگاه است فولاد در انبار، روح آهنین کشتی را سرهم و حی و حاضر می کنند در جایی که قبلا تنه کشتی بود و نمی دانیم چه خواهیم کرد اگر این لنگرگاه را بفروشند چرا که تنها حیاتی که ارزش شناختن دارد، زندگی در لنگرگاه است♪
(تشویق حاضران) بنابراین، با تصمیم به نوشتن درباره دیگران به جای خودم، کنایه عمیق ترش این است که گاهی آدم بیش از آن که بخواهد، خودش را برملا می سازد. اسم این ترانه «چکمه های مرد مرده» است، که بیان می کند که می گوید کار پیدا کردن چقدر سخت است، به عبارت دیگر، تنها وقتی در لنگرگاه کار گیرت می آید که یک نفر دیگر بمیرد. یا شاید پدرت می توانست تو را به داخل رد کند به عنوان کارآموز در ۱۵ سالگی . اما گاهی عشق پدر می تواند سؤ تعبیر شود به کنترل کردن
و متقابلا، جاه طلبی پسر ممکن است خیالبافی های دست نیافتننی به چشم بیاید. (موسیقی) ♪ این چکمه های کار را در دست من می بینی حالا باید اندازه ات باشد، پسرم بیگرشان، هدیه من هستند چرا پایت نمی کنی؟ مرد پیرت خوشش می آید از این که ببنید تو روزی با این چکمه ها راه می روی و جای خودت را بین مردهایی پیدا می کنی که روی بارانداز کار می کنند این چکمه های مرد مرحوم، با آن که کهنه است و زوار در رفته وقتی یک نفر در این دنیا به دنبال کار و مکان است و وقتش رسیده که در جایی ریشه بدواند
و با چکمه رفیق پیرش پا به رودخانه بگذارد گفت: «پسرم، دارم می میرم و خواست آخرین کار را برایش انجام دهی تو یک نهال نازکی، ولی فکر می کنی درختی اگر می خواهی دانه شکوفا شود اول باید بگذاری ریشه کند اول یک پا، بعد پای دیگر را بگذاری چکمه های پیرمرد» چکمه های پیرمرد مرحوم، با آن که کهنه هستند و زوار در رفته وقتی کسی در این دنیا به دنبال کار و مکان است و وقتش رسیده که ریشه بدواند و با چکمه های پیرمرد به رودخانه بزند گفتم: «چرا باید همچین غلطی بکنم؟ چرا قبول کنم؟»
وقتی که دستان پیرمرد همه چیزم بوده از وقتی که یادم می آید نه این که با مهربانی اش لوسم کرده باشد می دانی من نقشه خودم را دارم و می خواهم از این جا بروم سپتامبر که به سن برسم این چکمه های پیرمرد مرحوم، راهشان را تا پایین دره بلدند می توانند خودشان تا آن جا بروند، و احتمالا این کار را هم خواهند کرد گزینه های زیادی دارم، راه های بی شمار دیگری دارم و شما هیچ وقت مرا نخواهید دید که این چکمه های پیرمرد مرحوم را پایم کنم چطور شد که فکر کرد اگر عاقبتم مثل او شود خوشبخت خواهم بود وقتی که حتی دو پنی هم از خودش نداشت
یا لگنی شکسته که در آن بشاشد برای من هم همین را می خواست این وصیت آخرش بود؟ او گفت: «می خواهی چه غلطی بکنی؟» گفتم: «هر چیزی غیر از این!» چکمه های پیرمرد مرحوم راهشان را تا پایین دره بلدند می توانند خودشان خودشان تا آن جا بروند، و احتمالا هم همین کار را خواهند کرد اما من همراهشان نخواهم بود، چون که من یک طرف دیگر می روم اینجا دیگر برایم بس است، خودم تصمیم می گیرم وقتی که تنها دارایی ات صلیبی است بر دیوار هیچ از تو نمی خواهم، ابدا هیچ نمی خواهم نه مستمری، نه اعانه، وقتی که تمام زندگی ات همین است این را در کله ات فرو کن، من مثل تو نیستم
دیگر حرفی ندارم، دیگر بحثی در کار نخواهد بود و آرزوی دیدن من با چکمه های مرد مرحوم را به گور می بری♪ (تشویق حاضران) متشکرم. هر وقت که کشتی بزرگی را به آب می انداختند، افراد مهمی را از لندن دعوت می کردند که با قطار بیایند و سخنرانی کنند بطری شامپاین روی بدنه کشتی بشکنند کشتی را درون آب هل دهند اول به رودخانه و بعد به دریا. گاهی می شد که در مراسم مربوط به کشتی های خیلی مهم، فردی از خانه سلطنتی را دعوت می کردند، دوک ادینبورو، پرنسس ان یا دیگری. و فراموش نکنید، دیر زمانی نیست که
خانواده سلطنتی در انگلیس دارای نیروی شفابخش جادویی قلمداد می شدند. کودکان مریض را در وسط جمعیت بالا نگاه می داشتند تا سعی کند دست بزند به شنل پادشاه یا ملکه تا شفا یابند از یک مریضی مهلک. در مورد من مسئله مریضی مطرح نبود، اما همه مان خیلی هیجان زده بودیم. یک روز شنبه است، روز به آب انداختن کشتی، و مادرم بهترین لباسم را تنم پوشانده. خیلی از این که با مادرم باشم خوشحال نیستم. همه بچه ها بیرون در خیابان هستند، و همه مه پرچم های کوچک بریتانیا داریم تا در هوا تکان دهیم در بالای تپه،
موتور سیکلت های تشریفات نمایان می شوند. در میان موتور سیکلت ها، یک رولز-رویس سیاه رنگ بزرگ است. درون رولز-رویس ملکه مادر است. رویداد بزرگی است. صف مشایعین در حرکت است و با سرعتی پیوسته به سوی خیابان من می آید، و همان طور که به خانه ما نزدیک می شود، من مشتاقانه و با جدیت شروع می کنم به تکان دادن پرچمم، و ملکه مادر همینجا است. او را می بینم، و او هم ظاهرا من را می بیند. او مشخصا من را نگاه می کند. دست تکان می دهد، و لبخند می زند. و من با جدیت بیشتری پرچمم را تکان می دهم.
آنی بین ما پدید می آید، بین من و ملکه مادر. او من را نگاه می کند. و بعد می رود. خب، من از مرضی شفا پیدا نکردم. در واقع برعکس. آلوده شدم. آلوده یک ایده شدم. من به این خیابان تعلق ندارم. نمی خواهم در این خانه زندگی کنم. نمی خواهم سرنوشتم به لنگرگاه منتهی شود. می خواهم در آن اتومبیل باشم. (خنده حاضران) زندگی بزرگتری می خواهم. حیاتی می خواهم ورای این شهر. زندگی می خواهم که عادی نباشد.
این حق من است. این حق من است، به همان میزان که حق اوست (ملکه). خب، حالا اینجا هستم در تد، و قرار است که آن داستان را بگویم، و گمان می کنم خوب است این نکته واضح را بگویم که ارتباط ذاتی و دوجانبه ای هست میان داستان گویی و جامعه، میان جامعه و هنر، میان جامعه و علم و تکنولوژی، میان جامعه و اقتصاد. به باور من این تئوری انتزاعی اقتصادی که نیازهای جامعه را انکار می کند یا میزان تاثیری را انکار می کند که جامعه
بر اقتصاد می گذارد، کوته بینانه، بی رحم و غیرقابل دفاع است. (تشویق حاضران) واقعیت این است که، چه یک ستاره راک باشی یا یک جوشکار در بارانداز، یا قبیله نشینی در شمال آمازون، یا ملکه انگلیس، آخر سر، همه ما سوار یک قایق هستیم. ♪ نوکرها سراپا غرق در خشم اند ملکه را می بینی که برای خودش تاکسی می گیرد تا دم ایستگاه همان جا که بارکش ها تعجب می کنند از این که ملکه چمدان سلطنتی ندارد ملکه و دو سگ کوچکش را ته واگن روانه می کند چرا که قطار پر است از نجیب زاده های اروپا
و هیچ یک به سازشگری شهره نیست سر صندلی ها دعواست «ببخشید، علیا حضرت اما آنجا، جای منه، برگردید سر جای خودتون!» «اما کجا می روند؟» باربرها بحث می کنند «چرا می روند نیوکاسل و نمی ترسند از این که دیر کنند چون قراره وقتی مد بالاست، قایقی را به رود تاین بیاندازند افراد از همه جا می آیند، از دور و نزدیک دالایی لامای معروف و پونتیف رم از همه جای اروپا آمده اند و هیچکس خانه نمانده دوشز کورنوال و شاهزاده ولز هم هستند که با کلاه و کت دنباله دارش معذب و ناراحت به نظر می رسد
خب، بلیط ندارند ببین، این فقط توضیح اضافی است وقت خرید نبود و آدم باید بر اوضاع مسلط بشود چون یا به لنگرگاه می رویم یا سر از زندان درمی آوریم وقتی که آخرین کشتی راهی شود غرش زنجیرها و طنین الوارها صدای انتهای دنیا در گوش هایت وقتی که کوهی از آهن راه دریا در پیش می گیرد و آخرین کشتی راهی می شود و هر چه که قولش را داده ای هر کاری که کرده ای و هرچه که در زندگی شده ای به نام پدر، به نام پسر
و فارغ از کش و قوس هایی که در زندگی چشیده ای روی زمین یا در بهشت یا زیر خورشید وقتی که آخرین کشتی راهی می شود آه، غرش زنجیرها و طنین الوارها صدای انتهای دنیا در گوش هایت وقتی کوهی از آهن راه دریا در پیش می گیرد و آخرین کشتی راهی می شود♪ از این که به ترانه ام گوش دادید سپاسگزارم. متشکرم. (تشویق حاضران) متشکرم. خب، اگر بلدید همراهی کنید. (موسیقی) (تشویق حاضران) ♪ یک لاشه کشتی
جزیره ای گمشده در دریا یک روز تنهای دیگر من تنهای تنها، تنهایی که هیچ کس تحملش را ندارد پیش از آن که درهم بشکنم نجاتم دهید پیغام کمک برای دنیا خواهم فرستاد پیغام کمک برای دنیا خواهم فرستاد امیدوارم به دست کسی برسد امیدوارم به دست کسی برسد امیدوارم به دست کسی برسد پیغامم در بطری پیغامم در بطری یک سال از وقتی که یادداشتم را نوشتم می گذرد باید از همان اول این را می دانستم
که تنها امید می تواند نگهم دارد عشق می تواند زندگیت را سروسامان دهد اما عشق می تواند قلبت را هم بشکند پیغام کمک برای دنیا خواهم فرستاد پیغام کمک برای دنیا خواهم فرستاد امیدوارم به دست کسی برس امیدوارم به دست کسی برسد امیدوارم به دست کسی برسد پیغامم در بطری پیغامم در بطری پیغامم در بطری پیغامم در بطری امروز صبح بیرون رفتم باور نمی کنم چی دیدم میلیاردها بطری را
موج به ساحل کشانده بود مثل این که من در تنهایی، تنها نیستم صدها میلیون آشغال دیگر دنبال خانه می گردند پیغام کمک به دنیا خواهم فرستاد پیغام کمک به دنیا خواهم فرستاد امیدوارم کسی بگیرد امیدوارم کسی بگیرد امیدوارم کسی بگیرد پیغامم را در بطری پیغامم را در بطری پیغامم را در بطری پیغامم را در بطری♪ حالا از شما می خواهم که بعد از من بخوانید خب، بخش بعدی.
خیلی آسان است. همگی بخوانید. بریم. ♪ پیغام کمک می فرستم. حالا همگی. حاضران: پیغام کمک می فرستم پیغام کمک می فرستم حاضران: پیغام کمک می فرستم پیغام کمک می فرستم حاضران: پیغام کمک می فرستم پیغام کمک می فرستم حاضران: پیغام کمک می فرستم می فرستم پیغام کمک می فرستم پیغام کمک می فرستم پیغام کمک می فرستم پیغام کمک می فرستم
اووووووووووو♪ متشکرم TED. شب به خیر. (
(Music) ♪ It's all there in gospels ♪ ♪A Magdalene girl comes to pay her respects ♪ ♪ But her mind is awhirl ♪ ♪ When she finds the tomb empty ♪ ♪ Straw had been rolled ♪ ♪ Not a sign of a corpse ♪ ♪ In the dark and the cold ♪ ♪ When she reaches the door ♪ ♪ Sees an unholy sight ♪ ♪ There's a solitary figure and a halo of light ♪ ♪ He just carries on floating past Calvary Hill ♪ ♪ In an Almighty hurry ♪ ♪ Aye, but she might catch him still ♪
♪ Tell me where are you gone, Lord ♪ ♪ And why in such haste? ♪ ♪ Oh don't hinder me, woman ♪ ♪ I've no time to waste ♪ ♪ For they're launching a boat on the morrow at noon ♪ ♪ And I have to be there before daybreak ♪ ♪ Oh I cannot be missing ♪ ♪ The lads'll expect me ♪ ♪ Why else would the Good Lord Himself resurrect me? ♪ ♪ For nothing'll stop me. I have to prevail ♪ ♪ Through the teeth of this tempest ♪ ♪ In the mouth of a gale ♪ ♪ May the angels protect me ♪ ♪ If all else should fail ♪
♪ And the last ship sails ♪ ♪ Oh the roar of the chains ♪ ♪ And the cracking of timbers ♪ ♪ The noise at the end of the world in your ears ♪ ♪ As a mountain of steel makes its way to the sea ♪ ♪ And the last ship sails ♪ So I was born and raised in the shadow of a shipyard in a little town on the northeast coast of England. Some of my earliest memories are of giant ships blocking the end of my street, as well as the sun, for a lot of the year. Every morning as a child,
I'd watch thousands of men walk down that hill to work in the shipyard. I'd watch those same men walking back home every night. It has to be said, the shipyard was not the most pleasant place to live next door to, or indeed work in. The shipyard was noisy, dangerous, highly toxic, with an appalling health and safety record. Despite that, the men and women who worked on those ships were extraordinarily proud of the work they did, and justifiably so.
Some of the largest vessels ever constructed on planet Earth were built right at the end of my street. My grandfather had been a shipwright, and as a child, as there were few other jobs in the town, I would wonder with some anxiety whether that would be my destiny too. I was fairly determined that it wouldn't be. I had other dreams, not necessarily practical ones, but at the age of eight, I was bequeathed a guitar. It was a battered old thing
with five rusty strings, and was out of tune, but quickly I learned to play it and realized that I'd found a friend for life, an accomplice, a co-conspirator in my plan to escape from this surreal industrial landscape. Well, they say if you dream something hard enough, it will come to pass. Either that, or I was extremely lucky, but this was my dream. I dreamt I would leave this town, and just like those ships, once they were launched, I'd never come back.
I dreamt I'd become a writer of songs, that I would sing those songs to vast numbers of people all over the world, that I would be paid extravagant amounts of money, that I'd become famous, that I'd marry a beautiful woman, have children, raise a family, buy a big house in the country, keep dogs, grow wine, have rooms full of Grammy Awards, platinum discs, and what have you. So far, so good, right? (Laughter) And then one day, the songs stopped coming,
and while you've suffered from periods of writer's block before, albeit briefly, this is something chronic. Day after day, you face a blank page, and nothing's coming. And those days turned to weeks, and weeks to months, and pretty soon those months have turned into years with very little to show for your efforts. No songs. So you start asking yourself questions. What have I done to offend the gods that they would abandon me so? Is the gift of songwriting taken away
as easily as it seems to have been bestowed? Or perhaps there's a more -- a deeper psychological reason. It was always a Faustian pact anyway. You're rewarded for revealing your innermost thoughts, your private emotions on the page for the entertainment of others, for the analysis, the scrutiny of others, and perhaps you've given enough of your privacy away. And yet, if you look at your work, could it be argued that your best work wasn't about you at all,
it was about somebody else? Did your best work occur when you sidestepped your own ego and you stopped telling your story, but told someone else's story, someone perhaps without a voice, where empathetically, you stood in his shoes for a while or saw the world through his eyes? Well they say, write what you know. If you can't write about yourself anymore, then who do you write about? So it's ironic that the landscape I'd worked so hard to escape from,
and the community that I'd more or less abandoned and exiled myself from should be the very landscape, the very community I would have to return to to find my missing muse. And as soon as I did that, as soon as I decided to honor the community I came from and tell their story, that the songs started to come thick and fast. I've described it as a kind of projectile vomiting, a torrent of ideas, of characters, of voices, of verses, couplets, entire songs almost formed whole,
materialized in front of me as if they'd been bottled up inside me for many, many years. One of the first things I wrote was just a list of names of people I'd known, and they become characters in a kind of three-dimensional drama, where they explain who they are, what they do, their hopes and their fears for the future. This is Jackie White. He's the foreman of the shipyard. My name is Jackie White, and I'm foreman of the yard, and you don't mess with Jackie on this quayside.
I'm as hard as iron plate, woe betide you if you're late when we have to push a boat out on the spring tide. Now you can die and hope for heaven, but you need to work your shift, and I'd expect you all to back us to the hilt, for if St. Peter at his gate were to ask you why you're late, why, you tell him that you had to get a ship built. We build battleships and cruisers for Her Majesty the Queen, supertankers for Onassis, and all the classes in between, We built the greatest ship in tonnage
what the world has ever seen ♪ And the only life worth knowing is in the shipyard ♪ ♪ Steel in the stockyard, iron in the soul ♪ ♪ Would conjure up a ship ♪ ♪ Where there used to be a hull ♪ ♪ And we don't know what we'll do ♪ ♪ If this yard gets sold ♪ ♪ For the only life worth knowing is in the shipyard ♪ (Applause) So having decided to write about other people instead of myself, a further irony is that sometimes you reveal more about yourself than you'd ever intended.
This song is called "Dead Man's Boots," which is an expression which describes how difficult it is to get a job; in other words, you'd only get a job in the shipyard if somebody else died. Or perhaps your father could finagle you an apprenticeship at the age of 15. But sometimes a father's love can be misconstrued as controlling, and conversely, the scope of his son's ambition can seem like some pie-in-the-sky fantasy. (Music) ♪ You see these work boots in my hands ♪
♪ They'll probably fit you now, my son ♪ ♪ Take them, they're a gift from me ♪ ♪ Why don't you try them on? ♪ ♪ It would do your old man good to see ♪ ♪ You walking in these boots one day ♪ ♪ And take your place among the men ♪ ♪ Who work upon the slipway ♪ ♪ These dead man's boots, though they're old and curled ♪ ♪ When a fellow needs a job and a place in the world ♪ ♪ And it's time for a man to put down roots ♪ ♪ And walk to the river in his old man's boots ♪ ♪ He said, "I'm dying, son, and asking ♪ ♪ That you do one final thing for me ♪
♪ You're barely but a sapling, and you think that you're a tree ♪ ♪ If you need a seed to prosper ♪ ♪ You must first put down some roots ♪ ♪ Just one foot then the other in ♪ ♪ These dead man's boots" ♪ ♪ These dead man's boots, though they're old and curled ♪ ♪ When a fellow needs a job and a place in the world ♪ ♪ And it's time for a man to put down roots ♪ ♪ And walk to the river in his old man's boots ♪ ♪ I said, "Why in the hell would I do that? ♪ ♪ Why would I agree?" ♪ ♪ When his hand was all that I'd received ♪
♪ As far as I remember ♪ ♪ It's not as if he'd spoiled me with his kindness ♪ ♪ Up to then, you see ♪ ♪ I'd a plan of my own and I'd quit this place ♪ ♪ When I came of age September ♪ ♪ These dead man's boots know their way down the hill ♪ ♪ They could walk there themselves, and they probably will ♪ ♪ I've plenty of choices, I've plenty other routes ♪ ♪ And you'll never see me walking in these dead man's boots ♪ ♪ What was it made him think ♪ ♪ I'd be happy ending up like him ♪ ♪ When he'd hardly got two halfpennies left ♪
♪ Or a broken pot to piss in? ♪ ♪ He wanted this same thing for me ♪ ♪ Was that his final wish? ♪ ♪ He said, "What the hell are you gonna do?" ♪ ♪ I said, "Anything but this!" ♪ ♪ These dead man's boots know their way down the hill ♪ ♪ They can walk there themselves and they probably will ♪ ♪ But they won't walk with me ‘cause I'm off the other way ♪ ♪ I've had it up to here, I'm gonna have my say ♪ ♪ When all you've got left is that cross on the wall ♪ ♪ I want nothing from you, I want nothing at all ♪ ♪ Not a pension, nor a pittance, when your whole life is through ♪
♪ Get this through your head, I'm nothing like you ♪ ♪ I'm done with all the arguments, there'll be no more disputes ♪ ♪ And you'll die before you see me in your dead man's boots ♪ (Applause) Thank you. So whenever they'd launch a big ship, they would invite some dignitary up from London on the train to make a speech, break a bottle of champagne over the bows, launch it down the slipway into the river and out to sea. Occasionally on a really important ship, they'd get a member of the royal family to come,
Duke of Edinburgh, Princess Anne or somebody. And you have to remember, it wasn't that long ago that the royal family in England were considered to have magical healing powers. Sick children were held up in crowds to try and touch the cloak of the king or the queen to cure them of some terrible disease. It wasn't like that in my day, but we still got very excited. So it's a launch day, it's a Saturday, and my mother has dressed me up in my Sunday best. I'm not very happy with her. All the kids are out in the street,
and we have little Union Jacks to wave, and at the top of the hill, there's a motorcycle cortege appears. In the middle of the motorcycles, there's a big, black Rolls-Royce. Inside the Rolls-Royce is the Queen Mother. This is a big deal. So the procession is moving at a stately pace down my street, and as it approaches my house, I start to wave my flag vigorously, and there is the Queen Mother. I see her, and she seems to see me. She acknowledges me. She waves, and she smiles.
And I wave my flag even more vigorously. We're having a moment, me and the Queen Mother. She's acknowledged me. And then she's gone. Well, I wasn't cured of anything. It was the opposite, actually. I was infected. I was infected with an idea. I don't belong in this street. I don't want to live in that house. I don't want to end up in that shipyard. I want to be in that car. (Laughter) I want a bigger life.
I want a life beyond this town. I want a life that's out of the ordinary. It's my right. It's my right as much as hers. And so here I am at TED, I suppose to tell that story, and I think it's appropriate to say the obvious that there's a symbiotic and intrinsic link between storytelling and community, between community and art, between community and science and technology, between community and economics. It's my belief that abstract economic theory
that denies the needs of community or denies the contribution that community makes to economy is shortsighted, cruel and untenable. (Applause) The fact is, whether you're a rock star or whether you're a welder in a shipyard, or a tribesman in the upper Amazon, or the queen of England, at the end of the day, we're all in the same boat. ♪ Aye, the footmen are frantic in their indignation ♪ ♪ You see the queen's took a taxi herself to the station ♪ ♪ Where the porters, surprised by her lack of royal baggage ♪
♪ Bustle her and three corgis to the rear of the carriage ♪ ♪ For the train it is crammed with all Europe's nobility ♪ ♪ And there's none of them famous for their compatibility ♪ ♪ There's a fight over seats ♪ ♪ "I beg pardon, Your Grace ♪ ♪ But you'll find that one's mine, so get back in your place!" ♪ ♪ "Aye, but where are they going?" ♪ ♪ All the porters debate ♪ ♪ "Why they're going to Newcastle and they daren't be late ♪ ♪ For they're launching a boat on the Tyne at high tide ♪ ♪ And they've come from all over, from far and from wide" ♪ ♪ There's the old Dalai Lama ♪
♪ And the pontiff of Rome ♪ ♪ Every palace in Europe, and there's nay bugger home ♪ ♪ There's the Duchess of Cornwall and the loyal Prince of Wales ♪ ♪ Looking crushed and uncomfortable in his top hat and tails ♪ ♪ Well, they haven't got tickets ♪ ♪ Come now, it's just a detail ♪ ♪ There was no time to purchase and one simply has to prevail ♪ ♪ For we'll get to the shipyards or we'll end up in jail! ♪ ♪ When the last ship sails ♪ ♪ Oh the roar of the chains ♪ ♪ And the cracking of timbers ♪ ♪ The noise at the end of the world in your ears ♪
♪ As a mountain of steel makes its way to the sea ♪ ♪ And the last ship sails ♪ ♪ And whatever you'd promised ♪ ♪ Whatever you've done ♪ ♪ And whatever the station in life you've become ♪ ♪ In the name of the Father, in the name of the Son ♪ ♪ And no matter the weave of this life that you've spun ♪ ♪ On the Earth or in Heaven or under the Sun ♪ ♪ When the last ship sails ♪ ♪ Oh the roar of the chains ♪ ♪ And the cracking of timbers ♪ ♪ The noise at the end of the world in your ears ♪ ♪ As a mountain of steel makes its way to the sea ♪
♪ And the last ship sails ♪ Thanks very much for listening to my song. Thank you. (Applause) Thank you. Okay, you have to join in if you know it. (Music) (Applause) ♪ Just a castaway ♪ ♪ An island lost at sea, oh ♪ ♪ Another lonely day ♪ ♪ With no one here but me, oh ♪ ♪ More loneliness than any man could bear ♪ ♪ Rescue me before I fall into despair ♪ ♪ I'll send an S.O.S. to the world ♪ ♪ I'll send an S.O.S. to the world ♪
♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ A year has passed since I wrote my note ♪ ♪ I should have known this right from the start ♪ ♪ Only hope can keep me together ♪ Love can mend your life ♪ ♪ but love can break your heart ♪ ♪ I'll send an S.O.S. to the world ♪ ♪ I'll send an S.O.S. to the world ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪
♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Walked out this morning ♪ ♪ I don't believe what I saw ♪ ♪ A hundred billion bottles ♪ ♪ Washed up on the shore ♪ ♪ Seems I'm not alone in being alone ♪ ♪ A hundred billion castaways ♪ ♪ Looking for a home ♪ ♪ I'll send an S.O.S. to the world ♪
♪ I'll send an S.O.S. to the world ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ I hope that someone gets my ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ ♪ Message in a bottle ♪ So I'm going to ask you to sing after me, okay, the next part. It's very easy. Sing in unison. Here we go. ♪ Sending out an S.O.S. ♪ Come on now. Audience: ♪ Sending out an S.O.S. ♪
Sting: ♪ Sending out an S.O.S. ♪ Audience: ♪ Sending out an S.O.S. ♪ Sting: ♪ I'm sending out an S.O.S. ♪ Audience: ♪ Sending out an S.O.S. ♪ Sting: ♪ Sending out an S.O.S. ♪ Audience: ♪ Sending out an S.O.S. ♪ Sting: ♪ Sending out ♪ ♪ Sending out an S.O.S. ♪ ♪ Sending out an S.O.S. ♪ ♪ Sending out an S.O.S. ♪ ♪ Sending out an S.O.S. ♪ ♪ Yoooooooo ♪ Thank you, TED. Goodnight. (Applause)