021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چگونه معماری در سوریه زیر بنای جنگی خشن شد

Marwa Al-Sabouni

How Syria's architecture laid the foundation for brutal war

What caused the war in Syria? Oppression, drought and religious differences all played key roles, but Marwa Al-Sabouni suggests another reason: architecture. Speaking to us over the Internet from Homs, where for the last six years she has watched the war tear her city apart, Al-Sabouni suggests that Syria's architecture divided its once tolerant and multicultural society into single-identity enclaves defined by class and religion. The country's future now depends on how it chooses to rebuild.


تگ های مرتبط :

Architecture, Community, Violence
سلام. اسم من مروه است و آرشیتکت هستم. در شهر حُمص به دنیا اومدم و بزرگ شدم، شهری در مرکز غربیِ سوریه، و من همیشه همینجا زندگی کرده ام. بعد از شش سال جنگ، حُمص الان یه شهرِ نیمه ویرانه. من و خانواده م خیلی خوش شانس بودیم که خونمون هنوز سر جاشه. اگر چه برای دو سال مثل زندانیا توی خونه حبس بودیم. اون بیرون پُر از تظاهرات و درگیری و بمبارون و تک تیرانداز بود. من و همسرم یه استودیوی معماری داشتیم تو میدان اصلیِ محله قدیمیِ شهر. الان دیگه اون هم، مثل بقیه محله ی قدیمیِ شهر از بین رفته. نیمی از بقیه ی محله های شهر هم،
الان خرابه ان. از زمان آتش بس اواخر سال ۲۰۱۵، بیشتر جاهای شهر کم و بیش آرومن. اقتصاد کاملا از بین رفته و مردم هنوز در حال جنگن. کاسبهایی که حُجره ای در بازار قدیمیِ شهر داشتن الان زیر یه سایبون وسط خیابون کاسبی میکنن. زیر آپارتمان ما یه نجاری هست، شیرینی فروشی و یه قصابی و یه چاپ خونه، کارگاه ها و الی آخر. من شروع کرده ام به تدریس پاره وقت. و با شوهرم که چند تا شغل با هم داره، یه کتاب فروشیِ کوچیک باز کردیم. بقیه ی مردم هم، همه جور کار برای گذران زندگی می کنن. البته، وقتی به شهر نابود شده‌ام نگاه می کنم، از خودم می پرسم:
چی منجر به این جنگ بی معنی شد؟ در بیشتر سوریه مردم همدیگر رو تحمل می‌کردند، در طول تاریخ به تنوع عادت کرده بودند، با طیف وسیعی از اعتقادات، نژادها و هویت‌ها و رسم و رسوم، و غذاها و کالاها وفق پیدا کرده بودند. چگونه کشورم -- کشوری که در اون همه، در هماهنگی با هم زندگی می کردند، و در آرامش اختلافاتشون رو حل می کردن -- چگونه این کشور، رو به انحطاطِ جنگ داخلی و خشونت و آوارگی و یک تنفر بی سابقه ی قومی گذاشت؟ عوامل زیادی منجر به این جنگ شد -- اجتماعی، سیاسی و اقتصادی. هر کدام نقش خودشون رو بازی کردن.
ولی من بر این باورم که یک دلیل کلیدی از قلم افتاده که خیلی هم تحلیلش مهمه، چرا که به شدت تاثیر میذاره، تا اینکه مطمئن بشیم دوباره این اتفاق نیفته. و اون دلیل، معماریه. معماری در کشور من نقش مهمی داشته در خلق و هدایت و تشدید درگیریهای بین احزاب این جنگ، و احتمالا در مورد کشورهای دیکه هم صدق میکنه. ارتباط غیر قابل انکاری بین معماری یک محل و شخصیت اجتماعی که در ان محل سکنی گزیده وجود داره. معماری نقش عمده ای در فروپاشی یک جامعه، و یا اتصال آن با هم دارد. جامعه ی سوریه مدتها با همزیستی
آداب و سنن مختلف زندگی کرده. سوری ها تجربه ی برکت تجارت آزاد و جوامع پایدار را دارند. آنها معنای واقعی متعلق بودن به یک مکان را با لذت لمس کرده اند، و تمام اینها در فضای ساخت و سازشان نمایان بود، در مساجد و کلیساهایی که پشت به پشت بنا شده بودند، در بازارهای تو در تو و اماکن عمومی، و تمام ابعاد و اندازه ها بر اساس قوانین انسانیت و توازن بود. هنور هم این معماری تلفیقی در خرابه ها قابل رویت است. شهر قدیمی اسلامی در سوریه بر گذشته ای چند لایه بنا شده بود، و با آن یکی شده بود و روحش را همراه با جوامعش، در آغوش کشیده بود.
مردم با هم کار و زندگی می کردند در جایی که احساس میکردن بهش تعلق دارن جایی که مثل خانه بود. همگی یک وجود واحد رو با هم تقسیم کرده بودن. ولی در طول قرن اخیر، رفته رفته این تعادل ظریف دستکاری شد؛ اول توسط طراحان شهریِ دوران استعمار، زمانی که فرانسوی ها، مشتاقانه می گشتند و هر آنچه به قول خودشان یک شهرِ نا-مدرنِ سوریه بود را متحول می کردند. خیابان های شهر را منفجر و مجسمه ها را جا به جا می کردند. اسمش را گذاشته بودند پیشرفت، و آنها آغاز یک ازهم گسیختگیِ آهسته و طولانی بودند. شهرسازی سنتی و معماریِ شهرهای ما
هویت و تعلق را نه با جدا سازی، بلکه با بافت درهمش تآمین می کرد. ولی در طول زمان، دیرینگی بی ارزش و نوگرایی باب میل شد. توازن فضاهای ساخت و ساز و اماکن اجتماعی زیر عناصر مدرنیته لگدمال شدند-- بلوکهای ناتمام و وحشتناکِ بتونی، غفلت، و انهدام زیبایی، یک شهرنشینیِ تکه تکه که اجتماع را بر اساس طبقه، قوم یا دارایی منطقه بندی کرده. اتفاقی که برای جامعه هم افتاد. همین که شکل محیط ساخت و ساز تغییر کرد، روش زندگی مردم و و حس تعلق خاطرشان به جامعه نیز شروع به تغییر کرد. از یک ثباتِ باهم بودن، تعلق،
معماری تبدیل به یک جدا کننده شد، و جوامع فاصله گرفتند درست از همان بافتی که متحدشان کرده بود، و از روحِ همان محلی که نماینده وجود مشترکشان بود. در حالی که عوامل زیادی منجر به جنگ سوریه شدند، این مسیر نباید دست کم گرفته شود، که با دامن زدن به هویت و عزت نفس از دست رفته، منطقه بندی شهری و معماریِ غیر-انسانی و گمراه چگونه نفرت و بخش بندیِ قبیله ای را گسترش داد. در گذر زمان، آن شهر متحد مبدل به یک مرکز شهر شد با خرابه نشین هایی دورتا دورش و از آن طرف، جوامع اصیل شدند گروههای اجتماعی متمایز، غریبه با هم و غریبه با محل.
از دید من، از دست دادن حس تعلق خاطر به یک مکان و حس تقسیم کردنش با دیگری کار را برای تخریب خیلی راحت تر کرد. مثال خیلی واضحش رو میتونیم در سیستم خانه سازی غیر رسمی ببینیم، که قبل از جنگ، چهل درصد جمعیت رو پوشش می داد. درسته، قبل از جنگ، تقریبا نیمی از جمعیت سوریه در زاغه ها زندگی می کردند، محله هایی پراکنده بدون زیر ساخت های لازم، ساخته شده از ردیف بی پایانی از بلوکهای لخت که مردم رو توخودشون جا می دادن، مردمی که بیشتر متعلق به یک گروه بودن، چه بر اساس مذهب، طبقه اجتماعی، اصالت یا همه اینها.
این شهر نشینی خرابه ای، ثابت شد که عامل محسوسی در ایجاد جنگ بود. درگیری خیلی راحت تر شکل میگیره، بین مناطقی که از قبل دسته بندی شدن-- جایی که "دیگران" زندگی می‌کنند. رشته هایی که شهر رو متصل به هم نگه میداشت-- چه اجتماعی، در یک ساختمان، یا اقتصادی، از طریق معاملات بازار، یا مذهبی، از طریق همزیستی شان-- همه در مدرن سازی بی هدف و گمراهِ ساختمانها گم شدن. اجازه بدین موضوعی رو بگم. وقتی در مورد شهر نشینی ناهمگون در جاهای دیگه ی دنیا می خونم، مثل محله های نژادی و قومی در شهرهای بریتانیا یا اطراف پاریس و بروکسل،
متوجه آغاز یک نوع بی ثباتی میشم از همونی که در سوریه به طرز مصیبت باری شاهدش بودیم. ما بد جوری شهرها رو نابود کردیم، مثل حُمص، حلب، دَرعا و شهرهای دیگه، و تقریبا نیمی از جمعیت کشور بی خانمان شدن. امیدوارم که جنگ به پایان برسد، و سوالی که منِ آرشیتکت، باید بپرسم، اینه: چگونه باز سازی کنیم؟ قواعدی که این بار باید ازشون پیروی کنیم که جلوی تکرار همان اشتباه را بگیریم چیا هستن؟ از دید من، تمرکز اصلی باید روی ایجاد اماکنی باشه که به مردمش حس تعلق بده معماری و طراحی باید
بعضی از ارزشهای سنتی رو باز پس بگیرن، شرایطی به وجود بیارن برای همزیستی و صلح، ارزشهای زیباییی که به جای تظاهر، دسترسی و سادگی رو به نمایش بگذاره، ارزشهای اخلاقیی که مشوق پذیرش و سخاوت باشه، معماریی که برای لذت همگان هست، نه گلچینی از آدمها، همانطور که در کوچه های تاریکِ شهر اسلامی بود، طراحیِ ترکیبی باشه که حس اجتماعی رو ترغیب کنه. در حُمص محله ای هست به نام "بابا اَمر" که کامل تخریب شده. تقریبا دو سال پیش من طرحی رو ارائه کردم به مسابقه خانه سازی UN برای بازسازی این محله. ایده من ایجاد یک بافت شهری بود، که از یک درخت الهام گرفته بود،
قادر به رشد و گسترش طبیعی، با انعکاسی از پلهایی سنتی که روی کوچه های قدیمی معلق بودند، و آپارتمانها رو در بر داشتند، حیاطهای خصوصی، مغازه ها، کارگاه ها، پارکینگ‌ها، مکان‌های بازی و تفریح، و درختها و فضاهای با سایه‌بان. عالی نیست، مشخصا. این طرح رو در چند ساعتی که برق داریم، کشیدم. راههای زیادی برای بیان تعلق و اجتماع در معماری هست. ولی اون رو با بلوکهای جدا، جدای تنها مقایسه کنید که توسط پروژه رسمی برای بازسازی "بابا اَمر" پیشنهاد شد. معماری، محوری نیست که تمام زندگی بشریت حولش بچرخد، ولی قدرت آن را دارد که فعالیتهای بشری را تلقین یا حتی شکل دهد.
در این راستا اسکان، تلفیق هویت و اجتماع همه محصول و سازنده شهرسازی موثر هستن. شهرسازی اصیل و زیبای شهر قدیمی اسلامی و یا خیلی از شهرهای قدیمی اروپا برای مثال، یکپارچگی را تشویق می کنند، در حالی که ردیفهای بی روحِ خانه ها یا برجها، حتی وقتی لوکس هستن موجب ترویج تنهایی و "غریبگی" هستن. حتی چیزهای ساده مثل اماکن زیرسایه یا گیاهان میوه دار یا آب آشامیدنیِ داخل شهر میتواند تفاوت ایجاد کند در اینکه مردم چه حسی نسبت به محلشان دارند، و اینکه آیا آن را محلی با سخاوت می بینند، که می بخشد محلی که ارزش نگهداری دارد، ارزش حمایت،
یا اینکه جایی می بینند که غریب است، پُر از نطفه خشم. برای آنکه محلی بخشنده باشد، معماریش باید بخشنده باشد. محیط ساخته شده ما مهم است. بافت شهر ما در بافت روحمان، منعکس است. و چه به شکل یک زاغه نشین بتُنیِ بی قاعده، یا خانه سازیهای اجتماعی خراب شده، یا شهرهای قدیمیِ لگد مال شده، یا جنگلهایی از آسمان خراش ها، الگوهای شهرسازی معاصر که در تمام خاورمیانه ظهور یافته اند یکی از دلایل حس غُربت و از هم گسیختگی جوامع ما بوده اند. می تونیم درس بگیریم. میتونیم یاد بگیریم از یه راهِ دیگه،
که چگونه یک معماری بیافرینیم که فقط در خدمت ابعاد عملی و اقتصادی زندگی مردم نباشد، بلکه پاسخ گوی نیازهای اجتماعی، معنوی و روانشناختی شان هم باشد. این نیاز ها قبل از جنگ سوریه کامل نادیده شده بودن. ما باید دوباره شهرهایی ایجاد کنیم که ساکنانش، اونو با هم قسمت کنن. اگر چنین کنیم، مردم نیاز نخواهند داشت که در پی هویتی متضاد با هویتهای اطرافشون باشن، چرا که دیگه همه احساس میکنن تو خونه خودشون هستن. ممنون
Hi. My name is Marwa, and I'm an architect. I was born and raised in Homs, a city in the central western part of Syria, and I've always lived here. After six years of war, Homs is now a half-destroyed city. My family and I were lucky; our place is still standing. Although for two years, we were like prisoners at home. Outside there were demonstrations and battles and bombings and snipers. My husband and I used to run an architecture studio in the old town main square. It's gone, as is most of the old town itself. Half of the city's other neighborhoods
are now rubble. Since the ceasefire in late 2015, large parts of Homs have been more or less quiet. The economy is completely broken, and people are still fighting. The merchants who had stalls in the old city market now trade out of sheds on the streets. Under our apartment, there is a carpenter, sweetshops, a butcher, a printing house, workshops, among many more. I have started teaching part-time, and with my husband, who juggles several jobs, we've opened a small bookshop. Other people do all sorts of jobs to get by. When I look at my destroyed city, of course, I ask myself:
What has led to this senseless war? Syria was largely a place of tolerance, historically accustomed to variety, accommodating a wide range of beliefs, origins, customs, goods, food. How did my country -- a country with communities living harmoniously together and comfortable in discussing their differences -- how did it degenerate into civil war, violence, displacement and unprecedented sectarian hatred? There were many reasons that had led to the war -- social, political and economic. They all have played their role.
But I believe there is one key reason that has been overlooked and which is important to analyze, because from it will largely depend whether we can make sure that this doesn't happen again. And that reason is architecture. Architecture in my country has played an important role in creating, directing and amplifying conflict between warring factions, and this is probably true for other countries as well. There is a sure correspondence between the architecture of a place and the character of the community that has settled there. Architecture plays a key role in whether a community crumbles
or comes together. Syrian society has long lived the coexistence of different traditions and backgrounds. Syrians have experienced the prosperity of open trade and sustainable communities. They have enjoyed the true meaning of belonging to a place, and that was reflected in their built environment, in the mosques and churches built back-to-back, in the interwoven souks and public venues, and the proportions and sizes based on principles of humanity and harmony. This architecture of mixity can still be read in the remains. The old Islamic city in Syria was built over a multilayered past,
integrating with it and embracing its spirit. So did its communities. People lived and worked with each other in a place that gave them a sense of belonging and made them feel at home. They shared a remarkably unified existence. But over the last century, gradually this delicate balance of these places has been interfered with; first, by the urban planners of the colonial period, when the French went enthusiastically about, transforming what they saw as the un-modern Syrian cities. They blew up city streets and relocated monuments.
They called them improvements, and they were the beginning of a long, slow unraveling. The traditional urbanism and architecture of our cities assured identity and belonging not by separation, but by intertwining. But over time, the ancient became worthless, and the new, coveted. The harmony of the built environment and social environment got trampled over by elements of modernity -- brutal, unfinished concrete blocks, neglect, aesthetic devastation, divisive urbanism that zoned communities by class, creed or affluence. And the same was happening to the community.
As the shape of the built environment changed, so the lifestyles and sense of belonging of the communities also started changing. From a register of togetherness, of belonging, architecture became a way of differentiation, and communities started drifting apart from the very fabric that used to unite them, and from the soul of the place that used to represent their common existence. While many reasons had led to the Syrian war, we shouldn't underestimate the way in which, by contributing to the loss of identity and self-respect, urban zoning and misguided, inhumane architecture
have nurtured sectarian divisions and hatred. Over time, the united city has morphed into a city center with ghettos along its circumference. And in turn, the coherent communities became distinct social groups, alienated from each other and alienated from the place. From my point of view, losing the sense of belonging to a place and a sense of sharing it with someone else has made it a lot easier to destroy. The clear example can be seen in the informal housing system, which used to host, before the war, over 40 percent of the population. Yes, prior to the war, almost half of the Syrian population
lived in slums, peripheral areas without proper infrastructure, made of endless rows of bare block boxes containing people, people who mostly belonged to the same group, whether based on religion, class, origin or all of the above. This ghettoized urbanism proved to be a tangible precursor of war. Conflict is much easier between pre-categorized areas -- where the "others" live. The ties that used to bind the city together -- whether they were social, through coherent building, or economic, through trade in the souk,
or religious, through the coexistent presence -- were all lost in the misguided and visionless modernization of the built environment. Allow me an aside. When I read about heterogeneous urbanism in other parts of the world, involving ethnic neighborhoods in British cities or around Paris or Brussels, I recognize the beginning of the kind of instability we have witnessed so disastrously here in Syria. We have severely destroyed cities, such as Homs, Aleppo, Daraa and many others, and almost half of the population of the country is now displaced.
Hopefully, the war will end, and the question that, as an architect, I have to ask, is: How do we rebuild? What are the principles that we should adopt in order to avoid repeating the same mistakes? From my point of view, the main focus should be on creating places that make their people feel they belong. Architecture and planning need to recapture some of the traditional values that did just that, creating the conditions for coexistence and peace, values of beauty that don't exhibit ostentation, but rather, approachability and ease,
moral values that promote generosity and acceptance, architecture that is for everyone to enjoy, not just for the elite, just as used to be in the shadowed alleys of the old Islamic city, mixed designs that encourage a sense of community. There is a neighborhood here in Homs that's called Baba Amr that has been fully destroyed. Almost two years ago, I introduced this design into a UN-Habitat competition for rebuilding it. The idea was to create an urban fabric inspired by a tree, capable of growing and spreading organically, echoing the traditional bridge hanging over the old alleys,
and incorporating apartments, private courtyards, shops, workshops, places for parking and playing and leisure, trees and shaded areas. It's far from perfect, obviously. I drew it during the few hours of electricity we get. And there are many possible ways to express belonging and community through architecture. But compare it with the freestanding, disconnected blocks proposed by the official project for rebuilding Baba Amr. Architecture is not the axis around which all human life rotates, but it has the power to suggest and even direct human activity. In that sense, settlement, identity and social integration
are all the producer and product of effective urbanism. The coherent urbanism of the old Islamic city and of many old European towns, for instance, promote integration, while rows of soulless housing or tower blocks, even when they are luxurious, tend to promote isolation and "otherness." Even simple things like shaded places or fruit plants or drinking water inside the city can make a difference in how people feel towards the place, and whether they consider it a generous place that gives, a place that's worth keeping, contributing to,
or whether they see it as an alienating place, full of seeds of anger. In order for a place to give, its architecture should be giving, too. Our built environment matters. The fabric of our cities is reflected in the fabric of our souls. And whether in the shape of informal concrete slums or broken social housing or trampled old towns or forests of skyscrapers, the contemporary urban archetypes that have emerged all across the Middle East have been one cause of the alienation and fragmentation of our communities. We can learn from this.
We can learn how to rebuild in another way, how to create an architecture that doesn't contribute only to the practical and economic aspects of people's lives, but also to their social, spiritual and psychological needs. Those needs were totally overlooked in the Syrian cities before the war. We need to create again cities that are shared by the communities that inhabit them. If we do so, people will not feel the need to seek identities opposed to the other identities all around, because they will all feel at home. Thank you f