021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چطور یک فقدان به یک هنرمند کمک کرد تا در نواقص زیبایی پیدا کند

Alyssa Monks

How loss helped one artist find beauty in imperfection

Painter Alyssa Monks finds beauty and inspiration in the unknown, the unpredictable and even the awful. In a poetic, intimate talk, she describes the interaction of life, paint and canvas through her development as an artist, and as a human.


تگ های مرتبط :

Art, Life, Death
من یک نقاش هستم. من نقاشی های تجسمی مقیاس بزرگ درست می کنم، به این معنی که مردم را نقاشی می کنم مثل این. ولی امشب اینجا هستم تا درباره مساله ای شخصی صحبت کنم که کار و دید من را تغییر داد. چیزی است که همه آن را تجربه می‌کنیم، و من امید دارم که شاید تجربه من برای کسی مفید باشد. برای این که پیش زمینه‌‌ای از من داشته باشید، من کوچکترین فرزند بین ۸ هشت خواهر و برادرانم هستم. بله، هشت فرزند در خانواده من. من شش برادر بزرگ‌تر و یک خواهر دارم. برای درک بهتر این موضوع، وقتی خانواده من به مسافرت می‌رفت،
ما یک اتوبوس داشتیم. (خنده حاضرین) مادر فوق‌ العاده من با اتومبیل ما را به نقاط مختلف شهر می‌برد تا فعالیت های فوق العاده بعد از مدرسه داشته باشیم البته نه در اتوبوس. ما یک خودروی معمولی هم داشتیم. او من را به کلاس هنر می‌برد، و آنها یک یا دو تا نبودند. از هشت تا شانزده سالگی من را به همه کلاس‌های هنر موجود می‌برد، چون این تمام چیزی بود که میخواستم انجام دهم. او حتی من را به یک کلاس در نیویورک برد. با بزرگ شدن به عنوان کوچک ترین بین هشت فرزند، من چندین توانایی بقاء را یاد گرفتم قانون شماره یک:
هیچ وقت اجازه ندهید برادر بزرگتر شما ببیند شما کار احمقانه ای انجام می‌دهید. پس من یاد گرفتم که ساکت و مرتب و مراقب باشم که از قوانین سرپیچی نکنم. ولی نقاشی جایی بود که من قوانین را درست می کردم. این دنیای شخصی من بود. در چهارده سالگی من واقعا دوست داشتم یک هنرمند باشم. نقشه بزرگ من این بود که یک پیشخدمت باشم تا بتوانم از نقاشی خودم حمایت کنم. پس من ادامه دادم تا توانایی هایم را عالی کنم. از دانشگاه فارغ‌ التحصیل شدم و فوق لیسانس هنر ‌(MFA) گرفتم، و در اولین برنامه انفرادی‌ام برادرم از من سوال کرد، "این نقطه های قرمز کنار نقاشی به چه معنی هستند؟" هیچ کس بیشتر از من شگفت زده نشده بود.
نقطه های قرمز رنگ به این معنی بود که نقاشی‌ها فروخته شده بودند و من می‌توانستم اجاره‌ام را با نقاشی پرداخت کنم. حالا، آپارتمان من چهار پریز برق داشت، و من نمی توانستم از مایکروفر و تستر همزمان استفاده کنم، ولی به هر حال، می‌توانستم اجاره‌ام را پرداخت کنم. پس من خیلی خوشحال بودم. این یک نقاشی از حدود همان دوران است. من نیاز داشتم تا حداکثر واقعیت‌گرایی را داشته باشد. لازم بود تا خاص و باورکردنی باشد. این جایی بود که من کاملا جدا می‌شدم و کنترل کامل در اختیار داشتم. از آن به بعد، من به شغل نقاشی مردم درون آب مشغول هستم.
وان‌های حمام و دوش‌ها بهترین محیط محصور بودند. آنها شخصی و خصوصی بودند، و آب این چالش پیچیده‌ای بود که برای یک دهه من را مشغول کرد. من حدود ۲۰۰ مورد از این نقاشی‌ها کشیدم، بعضی از آنها بین ۱.۸ تا ۲.۵ متر، مثل این. برای این نقاشی، من آرد را با آب وان حمام مخلوط کردم تا آن را ابری کنم و روی سطح آن روغن آشپزی پخش کردم و یک دختر درون آن قرار دادم، و وقتی به آن نور تاباندم، به قدری زیبا بود که نمی‌توانستم تحمل کنم تا آن را نقاشی کنم. من با این نوع کنجکاوی ضربه ای هدایت می‌شدم، همیشه به دنبال اضافه کردن چیزی جدید:
وینیل، بخار، شیشه. من یکبار کل وازلین رو به سر و موی خودم مالیدم تا ببینم که چه شکلی خواهد بود. این کار رو انجام ندین. (خنده حاضرین) همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. من در حال پیدا کردن راه خودم بودم. من مشتاق و با انگیزه بودم و با هنرمندان احاطه شده بودم، همیشه در حال رفتن به افتتاحیه ها و رویدادها. در حال کسب مقداری موفقیت و شناخته شدن بودم و به یک آپارتمان جدید رفتم که بیشتر از چهار پریز داشت. من و مادرم شب تا دیر وقت بیدار می‌ماندیم درباره آخرین ایده های خود صحبت می کردیم و به یکدیگر الهام می‌دادیم.
او سفال‌گری زیبایی انجام می‌داد. من یک دوست به نام بُوُ دارم که این نقاشی را از همسرش و من در حال رقص در اقیانوس کشیده است، و او این را "سال‌های روشن" نامیده است. من از او پرسیدم که این به چه معنی است و او گفت، "خوب، زمانی است که شما به بزرگسالی پا گذاشته‌اید و دیگر یک کودک نیستید، ولی هنوز زیر بار مسئولیت‌های زندگی خم نشده‌اید." همین بود. این سال های روشن بود. در ۸ اکتبر سال ۲۰۱۱، سال‌های روشن به پایان رسیدند. تشخیص داده شد مادر من سرطان ریه دارد. سرطان به استخوان هایش نفوذ کرده بود و حتی در مغر او بود. وقتی این را به من گفت، من به زانو افتادم.
من کاملا شکست خورده بودم. و وقتی به خودم آمدم و به او نگاه کردم، متوجه شدم این درباره من نیست. این درباره یافتن راهی است تا به او کمک کنم. پدر من یک پزشک است، و داشتن او در خانواده یک مزیت بزرگ برای ما بود، و او یک کار خیلی زیبا با مراقبت از مادرم انجام داد. ولی من نیز، می‌خواستم هر کاری می‌توانستم برای کمک به او انجام دهم، پس من می‌خواستم همه چیز را امتحان کنم. همه ما کردیم. من درباره داروهای جایگزین، رژیم‌ها، آب‌میوه ها و طب سوزنی تحقیق کردم. در نهایت، از او سوال کردم،
"آیا این چیزی است که می‌ خواهی من انجام دهم؟" و او گفت، "نه". او گفت، "آرام بگیر، بعدا به تو نیاز خواهم داشت." او می‌دانست چه اتفاقی در حال افتادن بود، و او چیزی را می‌دانست که دکترها و متخصصین و اینترنت نمی‌دانستند: شیوه‌ای که او می‌خواست این دوران را سپری کند. من فقط نیاز داشتم تا از او سوال کنم. متوجه شدم که، اگر بخواهم شیوه ای که او می‌خواهد آن دوران را سپری کند را تغییر دهم آن را از دست می‌دادم. پس من شروع کردم تا فقط با او باشم، هر معنی که این داشت و هر شرایطی که به وجود امد، فقط می‌خواستم به او گوش کنم.
اگر قبل من مقاومت می‌کردم، پس الان داشتم تسلیم می‌شدم، منصرف شدن از تلاش برای کنترل چیزی که قابل کنترل نبود و فقط میخواستم در کنار او باشم. زمان آهسته شود، و تاریخ بی ربط شود. عادت کردم که هر روز صبح زود من سینه خیز به تخت او مبروم و کنار او بخوابم. برادر م برای صبحانه می‌آمد و ما خوشحال می‌شدیم که صدای خودرو او را در مقابل خانه می‌شنیدیم. من به او کمک می‌کردم تا ب نشیند و دستان او را می‌گرفتم و کمک می‌کردم تا به اشپزخانه برود. او لیوان بزرگی داشت که خودش ساخته بود و عاشق قهوه نوشیدن در آن
و عاشق نان جوش شیرین ایرلندی برای صبحانه بود. بعد از آن نوبت حمام بود، و او عاشق این قسمت بود. او عاشق آب گرم بود، و من این کار را با بخشندگی تمام انجام می‌دادم، مثل یک آبگرم معدنی. بعضی اوقات خواهرم کمک می‌کرد. بلافاصله بعد از ان ما حوله‌های گرم و دمپایی آماده داشتیم و او حتی برای یک لحظه هم سرد نمی‌شد. من مو‌های او را خشک می‌کردم. برادرهای من عصرها با فرزندانشان می‌آمدند، و این نقطه برجسته روز او بود. در طول زمان ما مجبور به استفاده از صندلی چرخدار شدیم،
و او خیلی تمایلی به غذا خوردن نداشت، و او کوچک‌ترین فنجان را برای نوشیدن قهوه استفاده می‌کرد. من هم دیگر قادر به نگهداری از او نبودم، پس ما یک کمکار استخدام کردیم تا برای حمام بردن به من کمک کند. این فعالیت های ساده روزانه تبدیل به تشریفات مقدس ما شدند، و ما هر روز با پیشرفت سرطان آنها را تکرار می‌کردیم. این فروتنی و دردناک بود و دقیقا جایی بود که من می‌خواستم آنجا باشم. این بار ما این را "زیبای ناخوشایند" نامیدیم. او در ‌‌۲۶ اکتبر سال ۲۰۱۲ درگدشت. یک سال و سه هفته بعد از تشخیص بیماری او بود.
او رفته بود. برادرانم، خواهرم و پدرم همه با این روش کمک به کنار هم آمده بودیم. مثل این بود که پویایی کل خانواده و تمام نقش های مقرر ما ناپدید شدند و همه ما در این حس ناشناخته کنار هم بودیم، یک حس مشترک داشتیم و در حال مراقبت از یکدیگر بودیم. من برای داشتن آنها خیلی شکرگزار هستم. به عنوان کسی که بیشتر وقتم را در استودیو تنها کار می‌کنم من هیچ ایده‌ای نداشتم که این نوع ارتباط می‌توانست این مقدار مهم و التیام بخش باشد. این مهم‌ترین چیز بود. چیزی بود که من همیشه می‌خواستم.
بعد از مراسم تدفین وقت این بود که به استودیو برگردم. من خودروم را برداشتم و به بروکلین برگشتم، و نقاشی چیزی است که همیشه خواسته‌ام انجام دهم‌، پس آن را انجام دادم. و این چیزی است که اتفاق افتاد. این مثل رهایی همه ریشه‌های درونی من بود. آن مکان امن، مکانی که با دقت خیلی خیلی زیاد امن شده بود که من در تمام دیگر نقاشی‌هایم ایجاد کردم، آن یک افسانه بود. درست کار نکرد. و من ترسیده بودم، چون دیگر نمی‌خواستم نقاشی کنم. پس به جنگل رفتم. فکر کردم، بیرون رفتن را امتحان می‌کنم. رنگ هایم را برداشتم من یک نقاش منظره نبودم،
ولی در حقیقت خیلی هیچ نوع نقاشی نبودم، پس هیچ وابستگی و انتظاری نداشتم، که به من اجازه داد بی‌پروا و آزاد باشم. من واقعا یکی از این نقاشی‌های خیس را شب بیرون گذاشتم در کنار نور در جنگل. صبح سطح آن با حشرات پوشیده شده بود. ولی برای من اهمیت نداشت. مهم نبود. من تمام این نقاشی‌ها را به استودیو برگرداندم، صفحه آنها را تراشیدم و آنها را تمیز کردم، و رقیق کننده رنگ روی انها ریختم و رنگ بیشتری رنگ روی آنها ریختم و روی آنها نقاشی کردم. هیچ برنامه ای نداشتم،
ولی اتفاقات در حال رخ دادن را تماشا می‌کردم. این همان نقاشی با همه حشرات درون آن بود. من برای نشان دادن یک فضای واقعی تلاش نمی‌کردم. این هرج و مرج و نقص ها بودند که من را شگفت زده می‌کردند، و اتفاقی شروع به رخ دادن کرد بود. من دوباره کنجکاو شدم. این یکی دیگر از جنگل است. اگر چه این یک هشدار بود. من نمی‌توانستم رنگ را مثل قبل کنترل کنم. این باید چیزی برای ارائه می‌داشت نه اینکه توضیح می دادم یا توصیف می‌کردم. و آن صفحه ناقص، پر هرج و مرج و آشفته بود که داستان را می‌گفت.
من شروع به کنجکاو شدن کردم، درست مثل زمانی که دانش آموز بودم. مرحله بعد این بود که می‌خواستم مردم را در نقاشی‌ها قرار دهم، و من عاشق این محیط جدید بودم، پس من می‌خواستم هم مردم و هم این فضا را داشته باشم. وقتی ایده چگونگی انجام این کار به ذهنم رسید، به نوعی حالت تهوع و سرگیجه گرفتم، که احتمالا فقط آدرنالین است ولی برای من یک نشانه خوب است. و حالا می‌خواهم چیزی که روی آن کار می‌کنم را به شما نشان دهم. چیزی است که هنوز نمایش نداده ام و فکر کنم مثل یک پیش نمایش است، از نمایش من در آینده نزدیک چیزی که تا الان دارم. فضایی گشترده
به جای وان حمام شده. من به جای درون ماندن به بیرون می‌روم. دیگر نقاشی را کنترل نمیکردم، از نواقص لذت می‌برم، اجازه می‌دهم -- به نواقص اجازه می‌دهم. و در این نقص، می‌توانید یک آسیب پذیری پیدا کنید. من می‌توانستم حس کنم که عمیق‌ترین و پر‌اهمیت ترین چیز برای من، این رابطه انسانی که می‌تواند در یک مکان بدون هیچ مقاومت و کنترلی اتفاق بیفتد. من می‌خواهم دوباره این نقاشی کنم. خُب این چیزی است که من یاد گرفتم. همه ما فقدان‌های بزرگی در زندگی خواهیم داشت،
شاید یک شغل و حرفه، رابطه، عشق، جوانی ما ما سلامتی خود را از دست خواهیم داد، افرادی که دوست داریم. این نوع فقدان‌ها از کنترل ما خارج هستند. آنها غیرقابل پیش‌بینی هستند، و ما را به زانو در می‌آورند. و من می‌گویم، به آنها اجازه دهید. به زانو بیفتید. فروتن باشید. دست از تلاش برای تغییر آن یا حتی خواستن تفاوت آن بردارید. آن به همین صورت است. و بعد، فضا وجود دارد، در آن فضا عیب های خود را،
مهمترین چیزهای برای خود، عمیق ترین قصدتان را حس کنید. و برای ارتباط با افراد و چیزهایی که اینجا هستند، بیدار و زنده هستند، کنجکاو باشید. این چیزی است که همه ما می‌خواهیم. اجازه دهید تا از این شانس استفاده کنیم تا چیزی زیبا در ناشناخته‌ها، در غیر قابل پیش‌بینی‌ها و حتی در ناخوشایندی‌ها پیدا کنیم. ممنون. (
I'm a painter. I make large-scale figurative paintings, which means I paint people like this. But I'm here tonight to tell you about something personal that changed my work and my perspective. It's something we all go through, and my hope is that my experience may be helpful to somebody. To give you some background on me, I grew up the youngest of eight. Yes, eight kids in my family. I have six older brothers and a sister. To give you a sense of what that's like, when my family went on vacation,
we had a bus. (Laughter) My supermom would drive us all over town to our various after-school activities -- not in the bus. We had a regular car, too. She would take me to art classes, and not just one or two. She took me to every available art class from when I was eight to 16, because that's all I wanted to do. She even took a class with me in New York City. Now, being the youngest of eight, I learned a few survival skills. Rule number one: don't let your big brother see you do anything stupid.
So I learned to be quiet and neat and careful to follow the rules and stay in line. But painting was where I made the rules. That was my private world. By 14, I knew I really wanted to be an artist. My big plan was to be a waitress to support my painting. So I continued honing my skills. I went to graduate school and I got an MFA, and at my first solo show, my brother asked me, "What do all these red dots mean next to the paintings?" Nobody was more surprised than me. The red dots meant that the paintings were sold and that I'd be able to pay my rent
with painting. Now, my apartment had four electrical outlets, and I couldn't use a microwave and a toaster at the same time, but still, I could pay my rent. So I was very happy. Here's a painting from back around that time. I needed it to be as realistic as possible. It had to be specific and believable. This was the place where I was isolated and in total control. Since then, I've made a career of painting people in water. Bathtubs and showers were the perfect enclosed environment. It was intimate and private, and water was this complicated challenge that kept me busy for a decade.
I made about 200 of these paintings, some of them six to eight feet, like this one. For this painting, I mixed flour in with the bathwater to make it cloudy and I floated cooking oil on the surface and stuck a girl in it, and when I lit it up, it was so beautiful I couldn't wait to paint it. I was driven by this kind of impulsive curiosity, always looking for something new to add: vinyl, steam, glass. I once put all this Vaseline in my head and hair just to see what that would look like.
Don't do that. (Laughter) So it was going well. I was finding my way. I was eager and motivated and surrounded by artists, always going to openings and events. I was having some success and recognition and I moved into an apartment with more than four outlets. My mom and I would stay up very late talking about our latest ideas and inspiring each other. She made beautiful pottery. I have a friend named Bo who made this painting of his wife and I dancing by the ocean,
and he called it "The Light Years." I asked him what that meant, and he said, "Well, that's when you've stepped into adulthood, you're no longer a child, but you're not yet weighed down by the responsibilities of life." That was it. It was the light years. On October 8, 2011, the light years came to an end. My mom was diagnosed with lung cancer. It had spread to her bones, and it was in her brain. When she told me this, I fell to my knees. I totally lost it. And when I got myself together and I looked at her, I realized, this isn't about me.
This is about figuring out how to help her. My father is a doctor, and so we had a great advantage having him in charge, and he did a beautiful job taking care of her. But I, too, wanted to do everything I could to help, so I wanted to try everything. We all did. I researched alternative medicines, diets, juicing, acupuncture. Finally, I asked her, "Is this what you want me to do?" And she said, "No." She said, "Pace yourself. I'm going to need you later."
She knew what was happening, and she knew what the doctors and the experts and the internet didn't know: how she wanted to go through this. I just needed to ask her. I realized that if I tried to fix it, I would miss it. So I just started to be with her, whatever that meant and whatever situation came up, just really listen to her. If before I was resisting, then now I was surrendering, giving up trying to control the uncontrollable and just being there in it with her.
Time slowed down, and the date was irrelevant. We developed a routine. Early each morning I would crawl into bed with her and sleep with her. My brother would come for breakfast and we'd be so glad to hear his car coming up the driveway. So I'd help her up and take both her hands and help her walk to the kitchen. She had this huge mug she made she loved to drink her coffee out of, and she loved Irish soda bread for breakfast. Afterwards was the shower, and she loved this part.
She loved the warm water, so I made this as indulgent as I could, like a spa. My sister would help sometimes. We had warm towels and slippers ready immediately so she never got cold for a second. I'd blow-dry her hair. My brothers would come in the evenings and bring their kids, and that was the highlight of her day. Over time, we started to use a wheelchair, and she didn't want to eat so much, and she used the tiniest little teacup we could find to drink her coffee.
I couldn't support her myself anymore, so we hired an aide to help me with the showers. These simple daily activities became our sacred ritual, and we repeated them day after day as the cancer grew. It was humbling and painful and exactly where I wanted to be. We called this time "the beautiful awful." She died on October 26, 2012. It was a year and three weeks after her diagnosis. She was gone. My brothers, sister, and father and I all came together in this supportive and attentive way.
It was as though our whole family dynamic and all our established roles vanished and we were just all together in this unknown, feeling the same thing and taking care of each other. I'm so grateful for them. As someone who spends most of my time alone in a studio working, I had no idea that this kind of connection could be so important, so healing. This was the most important thing. It was what I always wanted. So after the funeral, it was time for me to go back to my studio. So I packed up my car and I drove back to Brooklyn,
and painting is what I've always done, so that's what I did. And here's what happened. It's like a release of everything that was unraveling in me. That safe, very, very carefully rendered safe place that I created in all my other paintings, it was a myth. It didn't work. And I was afraid, because I didn't want to paint anymore. So I went into the woods. I thought, I'll try that, going outside. I got my paints, and I wasn't a landscape painter, but I wasn't really much of any kind of painter at all, so I had no attachment, no expectation,
which allowed me to be reckless and free. I actually left one of these wet paintings outside overnight next to a light in the woods. By the morning it was lacquered with bugs. But I didn't care. It didn't matter. It didn't matter. I took all these paintings back to my studio, and scraped them, and carved into them, and poured paint thinner on them, put more paint on top, drew on them. I had no plan, but I was watching what was happening. This is the one with all the bugs in it.
I wasn't trying to represent a real space. It was the chaos and the imperfections that were fascinating me, and something started to happen. I got curious again. This is another one from the woods. There was a caveat now, though. I couldn't be controlling the paint like I used to. It had to be about implying and suggesting, not explaining or describing. And that imperfect, chaotic, turbulent surface is what told the story. I started to be as curious as I was when I was a student. So the next thing was I wanted to put figures in these paintings, people,
and I loved this new environment, so I wanted to have both people and this atmosphere. When the idea hit me of how to do this, I got kind of nauseous and dizzy, which is really just adrenaline, probably, but for me it's a really good sign. And so now I want to show you what I've been working on. It's something I haven't shown yet, and it's like a preview, I guess, of my upcoming show, what I have so far. Expansive space instead of the isolated bathtub. I'm going outside instead of inside.
Loosening control, savoring the imperfections, allowing the -- allowing the imperfections. And in that imperfection, you can find a vulnerability. I could feel my deepest intention, what matters most to me, that human connection that can happen in a space where there's no resisting or controlling. I want to make paintings about that. So here's what I learned. We're all going to have big losses in our lives, maybe a job or a career, relationships, love, our youth.
We're going to lose our health, people we love. These kinds of losses are out of our control. They're unpredictable, and they bring us to our knees. And so I say, let them. Fall to your knees. Be humbled. Let go of trying to change it or even wanting it to be different. It just is. And then there's space, and in that space feel your vulnerability, what matters most to you, your deepest intention.
And be curious to connect to what and who is really here, awake and alive. It's what we all want. Let's take the opportunity to find something beautiful in the unknown, in the unpredictable, and even in the awful. Thank you. (Applause)