021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چگونه ذهن من به زندگی بازگشت - و هیچ کس نمی‎دانست

Martin Pistorius

How my mind came back to life — and no one knew

Imagine being unable to say, "I am hungry," "I am in pain," "thank you," or "I love you,” -- losing your ability to communicate, being trapped inside your body, surrounded by people yet utterly alone. For 13 long years, that was Martin Pistorius’s reality. After contracting a brain infection at the age of twelve, Pistorius lost his ability to control his movements and to speak, and eventually he failed every test for mental awareness. He had become a ghost. But then a strange thing started to happen -- his mind began to knit itself back together. In this moving talk, Pistorius tells how he freed himself from a life locked inside his own body.


تگ های مرتبط :

TEDx, Brain, Communication
تصور کنید، توانایی گفتن اینکه "گرسنه‌ام" "درد دارم" "متشکرم"و یا "دوستت دارم" را نداشته باشی. در دام بدن خودت افتاده باشید، بدنی که پاسخی به فرمان تو نمی‌دهد. توسط افراد احاطه شده‌ای، ولی با این حال کاملا تنها هستی. آرزو می‌کردید که می‌توانستی برای برقرای ارتباط، برای راحتی، برای مشارکت کردن دستیابی پیدا کنی. برای مدت ۱۳ سال، این واقعیت زندگی من بود. بیشتر ما هرگز به موضوع صحبت كردن یا برقرارى ارتباط با دیگران فکر نمی‌کنیم. من دراین باره خیلی فکر کردم. من زمان زیادی برای فکر کردن داشتم. در ۱۲ سال اول زندگیم،
من پسر بچه‌ای طبیعی، سالم و شادی بودم. سپس همه چیز تغییر کرد. به عفونت مغزی دچار شدم. پزشکان مطمئن نبودند که این چه بیماری هست، اما بهترین درمانی را که می‌توانستند برای من انجام دادند. با این حال، به مرور بدتر شدم. در نهایت، توانایی کنترل حرکاتم ارتباط چشمی، و در آخر سر، توانایی حرف زدنم را از دست دادم. زمانی که بیمارستان بودم، به شدت می‌خواستم به خانه بروم. من به مادرم گفتم، "کی خانه؟" اینها آخرین کلماتی بودند که من از زبانم برای همه عمر با صدای خودم گفتم. در نهایت در هر تست آگاهی ذهنی شکست خوردم.
به پدر و مادرم گفته شد چه خوب که چیزی نمی‌فهمم. گیاه، هوشی برابر یک نوزاد سه ماهه دارد. به آنها گفته شد که مرا به خانه ببرند و سعی کنند تا زمان مرگم از من مراقبت کنند. پدر و مادرم، در حقیقت، همه اعضا خانواده، درگیر نگهداری از من به بهترین نحوی شدند که می‌دانستند. دوستان‌شان از دور و برشان رفتند. یکسال من به دو سال کشید، و دو سال به سه سال. مثل این بود آن فرد قبلی ناپدید میشد. تكه‌های لگو و مدارات الکترونیکی که من به عنوان یک پسر عاشق‌شان بودم کنار گذاشته شدند. من از اتاق خواب خودم به اتاق دیگری که کارایی بیشتری داشت منتقل شدم.
تبدیل به شبح شدم، خاطر پسر بچه ای که دیگران و من می‌شناختیم از یاد رفت. درحالی که ذهن من شروع کرد دوباره به هم گره زدن خودش. به آرامی، آگاهی‌ من شروع به برگشت کرد. اما هیچ کسی متوجه این نشد که من به زندگی برگشتم. من نسبت به همه چیز آگاه بودم، درست مثل یک فرد طبیعی. می‌توانستم همه چیز را ببینم و بفهمم، اما نمی‌توانستم راهی برای اینکه دیگران بدانند پیدا کنم. شخصیت من در ظاهری آرام و ساکت دفن شده بود. یک ذهن پر جنب و جوش در پس نگاه ساده در یک جنین پنهان شده بود. واقعیت تلخی به من می‌گفت که همه عمرم را در درون خودم محبوس خواهم بودم،
و کاملا تنها. من به دام همدمی تنها با خودم افتاده بودم. هرگز نجات نمییافتم. هرگز کسی به من حساسیت نشان نمیداد. هرگز با دوستی صحبت نمیکردم. هرگز کسی دوستم نمیداشت. آرزویی، امیدی و نگاهی به آینده نداشتم. خب، چیزی لذت بخش در زندگی من نبود. در ترس زندگی می‌کردم، و به صراحت بگویم، منتظر مرگ بودم که بالاخره آزادم کند، و اتنظار مرگ در تنهایی در آسایشگاه را داشتم. نمیدانم آیا کاملا امکان پذیر هست که با واژهها شرایطی که نمی‌توانی ارتباط برقرار کنی را بیان کنم.
شخصیت تو در مه غلیطی ناپدید میشود و همه عواطف و آرزوهایت درون تو جمع، خفه و خاموش میشود. برای من، بدترین چیز احساس ناتوانایی مطلق بود. من زنده بودم. شرایط بسیار تاریکی برای پیدا کردن خودت بود، زیرا به یک معنا، از میان رفته بودی. افراد دیگر همه جنبه‌های زندگی من را کنترل می‌کردند. آنها تصمیم می‌گرفتند من چه باید بخورم و کی بخورم. آیا باید در پهلو بخوابم یا به صندلی چرخدارم بسته شوم. اغلب روزها را جلوی تلویوزیون به تماشای کارتون تکراری بارنی می‌گذراندم. فکر می‌کنم به دلیل اینکه بارنی خیلی خوشحال و با نشاط هست، و مطلقا خوشحال نبودم،
این قضیه را بدتر می‌کرد. من کاملا در تغییر چیزها در زندگی، و یا تغییر برداشت مردم از خودم ناتوان بودم. من یک ناظر نامرئی، ساکتی از رفتار مردم بودم که فکر می‌کنند که کسی آنها را تماشا نمی‌کند. متاسفانه من فقط مشاهده کننده نبودم. با نداشتن هیچ راهی برای ارتباط برقرار کردن، تبدیل به بهترین قربانی شدم: یک شیء بی دفاع، به ظاهر عاری از احساساتی که مردم از او برای آرزوهای پلیدشان استفاده میکنند. برای ۱۰ سال، افرادی که مسئول نگهداری از من بودند مرا فیزیکی، کلامی و جنسی آزار دادند. علی رغم اینکه آنها چه فکر می‌کردند، احساسم این بود.
اولین باری که این اتفاق افتاد، شوکه شده بودم و پر از کفر. چگونه می‌توانند اینکار را با من بکنند؟ گیج شده بودم. من چه کاری کرده بودم که مستحق این باشم؟ بخشی از من می‌خواست که گریه کند و بخش دیگر من می‌خواست بجنگد. درد، غم و خشم در من جریان داشت. احساس بی ارزشی می‌کردم. کسی نبود که به من آرامش ببخشد. اما پدر و مادرم نمی‌دانستند چه اتفاقاتی می افتد. من در وحشت زندگی میکردم، و می‌دانستم اینها دوباره و دوباره اتفاق خواهد افتاد. تنها نمی‌دانستم چه وقت. همه آنچه می‌دانستم این بودکه هرگز مثل قبل نمیشد.
به خاطر دارم روزی به ترانه‌ای از ویدنی هیستون گوش میدادم، "مهم نیست که دیگران از من چه چیزی را میگیرند، آنها نمی‌توانند منزلتم رااز من بگیرند" و با خودم فکر کردم، "آیا می‌خواهی مبارزه کنی؟" شاید پدر و مادرم بفهمند و بتوانند کمک کنند. اما سالها مراقبت دائمی، هر دو ساعت بیدار شدن و مرا جا‌به جا کردن، همراه با احساس غم از دست دادن پسرشان، به پدر و مادر من صدمه زده بود. به دنبال یکی از مشاجرات داغ بین پدر و مادرم، در یکی از لحظات از یاس و نومیدی، مادرم برگشت و به من گفت، تو باید بمیری. من شوکه شدم، اما وقتی درباره به آنچه که او گفته بود فکر کردم،
از احساس همدردی و عشق با او پُر شدم. با این حال نمی‌توانستم کاری بکنم. لحظات زیادی بودند که من ناامید شده بودم، غرق در ورطه تاریکی بودم. یک لحظه بسیار خاص را به خاطر دارم. پدرم مرا در اتومبیل تنها گذاشته بود که سریع برود و چیزی از مغازه بخرد. غریبه‌ای در آنجا راه می‌رفت، به من نگاه کرد و لبخند زد. هرگز نفهمیدم چرا، این رفتار ساده، این ارتباط زودگذر از ارتباط انسانی، تبدیل به احساسی در من شد که خواستم آن را ادامه دهم. وجودم با یکنواختی شکنجه می‌شد،
واقعیتی که اغلب بیش از حد تحمل بود. تنها با تفکرم، توهمات پیچیده را درباره حرکات مورچه ها بر روی زمین را ایجاد کرده بود. به خودم یاد داده بودم زمان روز را توسط حرکات سایهها بگویم. از آنجا که یاد گرفته بودم با حرکات سایهها گذشت ساعت را بفهمم، فهمیدم که چه مدتی طول کشید تا من برداشته و به خانه برده شوم. دیدن پدرم که از در آمد تا مرا بردارد بهترین لحظه روز بود. ذهنم ابزاری بود برای اینکه بتوانم از از واقعیت دوری کرده و یا به آن نزدیک شوم یا آن را به فضای غول پیگری گسترش دهم که با تخیل آن را پرُ کنم. امیدوارم بودم حقیقت من تغییر کند
و یک نفر بتواند ببیند که من به زندگی برگشتم. اما من مانند قصر شنی ساخته شده کنار ساحل توسط امواج شسته شده بودم، و در جایگاه فردی که دیگران انتظار داشتند که باشم. برای برخی من مارتین بودم، برخی دیگر پوسته خالی، یک گیاه، که مستحق سخن خشن، به کنار گذاشته شدن، و حتی مورد آزار قرار گرفتن بودم. برای دیگران، پسری با مغز آسیب دیده بودم که می بایستی بزرگ شده تا مردی شود. کسی که به نوعی مراقبتش باشند و مهربان نسبت به او. خوب یا بد، من بوم نقاشی خالی بودم که با هر نسخه ای روی من نقاشی می‌شد. زمان برد تا فردی جدیدی مرا به طریق دیگری دید.
یک رایحه درمان ( شاخه ای از طب گیاهی) هفته‌ای یکبار به خانه ما برای درمان می آمد. خواه از طریق جزئیات و خواه از طریق توجه‌اش به جزئیات که دیگران نتوانسته بودند تشخیص دهند، او مطمئن شد که من می‌توانم بفهمم که آنها چه می‌گویند. او پدر و مادر من را وا داشت تا مرا برای آزمایش نزد متخصصین ارتباطی بدون کلام ببرند. و طی یکسال، شروع به استفاده از برنامه‌های کامپوتری برای گفتگو گردم. این هیجان آور و در عین حال خسته کننده بود. من کلمات بسیار زیادی را در ذهنم داشتم، که نمی‌توانستم منتظر بمانم تا با آنها به اشتراک بگذارم. گاهی، کلماتی را به سادگی برای خودم می‌گفتم چونکه می‌توانستم.
با خودم، شنوندهای آماده بودم، و باور داشتم که با بیان افکارم و خواسته‌هایم، دیگران هم می‌توانند بشنوند. اما همانطور که بیشتر ارتباط برقرار می‌کردم، متوجه شدم که در حقیقت این شروعی برای خلق صدای تازهای برای خودم هست. من به جهانی پرتاب شده بودم که کاملا نمی‌دانستم چگونه در آن عمل کنم. من دیگر به آسایشگاه نرفتم و برنامه ریزی کردم که اولین شغلم را به عنوان یک عکاس بگیرم. چیزی که به نظر خیلی ساده میآید، برای من بسیار شگفت‌آور بود. جهان تازه بسیار هیجان آور بود اما اغلب رنج‌اور و ترسناک هم بود. من مانند یک مرد - کودک بودم،
و برای آزادی که اغلب وجود داشت، در تقلا بودم. همچنین فهمیدم برای خیلی از کسانی که من را برای مدت طولانی می‌شناختند غیر ممکن بود که مارتینی را که می‌شناختند رها کنند. در حالی که افرادی که به تازگی من را شناخته بودند تصور مرد ساکت نشسته روی صندلی چرخدار برایشان مشکل بود. متوجه شدم برخی از افراد تنها وقتی به من گوش می‌دهند که آنچه که من می‌گویم در جهتی است که آنها انتظار داشتند. در غیر اینطورت، نادیده گرفته می‌شدم و کاری را می‌کردند که احساس می‌کردند خوب هست. دریافتم که ارتباط حقیقی چیزی بیشتر از رساندن پیام فیزیکی هست.
این درباره شنیدن و احترام به یک پیام هست. با این حال همه چیز خوب پیش می‌رفت. بدنم به آرامی قوی‌تر می‌شد. شغل محاسباتی داشتم که عاشقش بودم، و حتی کوجاک را داشتم، سگی که برای سالها ارزویش را داشتم. با این حال، مشتاق بودم تا زندگیم را با کسی به اشتراک بگذارم. یادم هست پدرم مرا از محل کارم به خانه میآورد و از پنجره به بیرون خیره شده بودم، فکر می‌کردم که من عشق زیادی در درونم دارم و کسی را ندارم که به او بدهم. و از اینکه تنها در تمامی عمرم باشم دست کشیدم، جُوان را دیدم. نه تنها او بهترین اتفاقی بود که در زندگیم رخ داده بود، بلکه جُوان به من کمک کرد تا با تصورات غلط از خودم چالش کنم.
جُوان گفت او از طریق کلمات عاشق من شده. به هر صورت، بعد از همه اینها، هنوز نمی‌توانستم باور کنم که کسی با توجه به معلولیت من من را برای آن چیزی که هستم بپذیرد. واقعا برای درک مرد بودنم در تقلا بودم. این اولین باری که به من به عنوان یک مرد اشاره شده بود، و دیگر مرا دنبال نمی‌کرد. احساس می‌کردم که به اطرف نگاه می‌کنم و می‌پرسم،"من کی هستم؟" همه اینها با وجود جُوان تغییر کرد. ما ارتباط بسیار شگفت انگیزی با هم داریم و یاد گرفتم که ارتباط باز و صادقانه چقدر مهم هست. من احساس ایمنی کردم، و این به من این اعتماد به نفس را داد تا کاملا آنچه را که فکر می کنم بگویم.
کاملا دوباره احساس کردم که مردی ارزشمندی برای عشق هستم. و شروع کردم به تغییر سرنوشتم. در محیط کارم کمی بیشتر حرف زدم. به افراد پیرامونم نیازم را به استقلال اظهار کردم. تغییر شکل ارتباطات همه چیز را تغییر داد. من از قدرت کلمات و اراده برای به چالش کشیدن تصورات افراد پیرامونم و خودم استفاده کردم. ارتباطات چیزیست که ما را انسان می‌کند، ما را قادر می‌کند تا با ژرف‌ترین سطوح افراد پیرامو‌ن‌مان متصل شویم-- و داستان های خودمان را بگویم، بیان خواستهها، نیازها و داستانها، و یا شنیدن اینها از دیگران با گوش دادن واقعی.
همه اینهاست که باعث میشود جهان بداند ما کی هستیم. خُب ما بدون این چی هستیم؟ ارتباطات حقیقی درک از همدیگر را بالا می‌برد و باعث ایجاد جهانی مهربانتر و دلسوزتر می‌شود. روزی، تصور می‌شد من شیء بی‌جان هستم، شبحی بدون اندیشه از پسری بر روی صندلی چرخدار. امروز، من خیلی چیزها هستم. یک همسر، یک فرزند، یک دوست، یک برادر، صاجب کسب و کار، شاگرد اول فارغ التحصیلان، و یک عکاس غیر حرفه‌ای مشتاق. توانایی ارتباط برقرار کردن در من همه اینها را به من داد. به ما گفته شده که عمل از حرف موثرتر هست. اما من در عجب هستم،
آیا اینطوره؟ واژه‌هایی که ما با آنها ارتباط برقرار می‌کنیم بسیار قدرتمند هستند. چه با صدای خودمان صحبت کنیم، با چشمان‌مان تایپ کنیم، یا بدون کلام ارتباط برقرار کنیم با کسی که برای ما صحبت می کند، کلمات در بین ما قدرتمندترین ابزار هستند. من ازراه تاریک وحشتناکی پیش شما امدم، با مراقبت از روح و زبان از آن خارج شدم. عمل گوش دادن امروز شما به من، مرا به روشنایی بیشتری برد. در اینجا ما با هم می‌درخشیم. اگر مشکلی در راه ارتباط برقرار کردن با شما وجود داشته باشد
این زمانی هست که می‌خواهم فریاد بزنم و در بقیه اوقات به راحتی کلماتی از عشق و قدردانی را زمزمه می‌کنم. و سایر اوقات شبیه بقییه هستند. اما اگر می‌توانید، لطفا این دو واژه‌ را( عشق و قدردانی) تا جایی که می‌توانید به گرمی تصور کنید: سپاسگزارم. ( تشو
Imagine being unable to say, "I am hungry," "I am in pain," "thank you," or "I love you." Being trapped inside your body, a body that doesn't respond to commands. Surrounded by people, yet utterly alone. Wishing you could reach out, to connect, to comfort, to participate. For 13 long years, that was my reality. Most of us never think twice about talking, about communicating. I've thought a lot about it. I've had a lot of time to think. For the first 12 years of my life, I was a normal, happy, healthy little boy.
Then everything changed. I contracted a brain infection. The doctors weren't sure what it was, but they treated me the best they could. However, I progressively got worse. Eventually, I lost my ability to control my movements, make eye contact, and finally, my ability to speak. While in hospital, I desperately wanted to go home. I said to my mother, "When home?" Those were the last words I ever spoke with my own voice. I would eventually fail every test for mental awareness.
My parents were told I was as good as not there. A vegetable, having the intelligence of a three-month-old baby. They were told to take me home and try to keep me comfortable until I died. My parents, in fact my entire family's lives, became consumed by taking care of me the best they knew how. Their friends drifted away. One year turned to two, two turned to three. It seemed like the person I once was began to disappear. The Lego blocks and electronic circuits I'd loved as a boy were put away. I had been moved out of my bedroom into another more practical one.
I had become a ghost, a faded memory of a boy people once knew and loved. Meanwhile, my mind began knitting itself back together. Gradually, my awareness started to return. But no one realized that I had come back to life. I was aware of everything, just like any normal person. I could see and understand everything, but I couldn't find a way to let anybody know. My personality was entombed within a seemingly silent body, a vibrant mind hidden in plain sight within a chrysalis. The stark reality hit me that I was going to spend
the rest of my life locked inside myself, totally alone. I was trapped with only my thoughts for company. I would never be rescued. No one would ever show me tenderness. I would never talk to a friend. No one would ever love me. I had no dreams, no hope, nothing to look forward to. Well, nothing pleasant. I lived in fear, and, to put it bluntly, was waiting for death to finally release me, expecting to die all alone in a care home. I don't know if it's truly possible to express in words
what it's like not to be able to communicate. Your personality appears to vanish into a heavy fog and all of your emotions and desires are constricted, stifled and muted within you. For me, the worst was the feeling of utter powerlessness. I simply existed. It's a very dark place to find yourself because in a sense, you have vanished. Other people controlled every aspect of my life. They decided what I ate and when. Whether I was laid on my side or strapped into my wheelchair. I often spent my days positioned in front of the TV watching Barney reruns.
I think because Barney is so happy and jolly, and I absolutely wasn't, it made it so much worse. I was completely powerless to change anything in my life or people's perceptions of me. I was a silent, invisible observer of how people behaved when they thought no one was watching. Unfortunately, I wasn't only an observer. With no way to communicate, I became the perfect victim: a defenseless object, seemingly devoid of feelings that people used to play out their darkest desires. For more than 10 years, people who were charged with my care
abused me physically, verbally and sexually. Despite what they thought, I did feel. The first time it happened, I was shocked and filled with disbelief. How could they do this to me? I was confused. What had I done to deserve this? Part of me wanted to cry and another part wanted to fight. Hurt, sadness and anger flooded through me. I felt worthless. There was no one to comfort me. But neither of my parents knew this was happening. I lived in terror, knowing it would happen again and again.
I just never knew when. All I knew was that I would never be the same. I remember once listening to Whitney Houston singing, "No matter what they take from me, they can't take away my dignity." And I thought to myself, "You want to bet?" Perhaps my parents could have found out and could have helped. But the years of constant caretaking, having to wake up every two hours to turn me, combined with them essentially grieving the loss of their son, had taken a toll on my mother and father. Following yet another heated argument between my parents, in a moment of despair and desperation,
my mother turned to me and told me that I should die. I was shocked, but as I thought about what she had said, I was filled with enormous compassion and love for my mother, yet I could do nothing about it. There were many moments when I gave up, sinking into a dark abyss. I remember one particularly low moment. My dad left me alone in the car while he quickly went to buy something from the store. A random stranger walked past, looked at me and he smiled. I may never know why, but that simple act, the fleeting moment of human connection,
transformed how I was feeling, making me want to keep going. My existence was tortured by monotony, a reality that was often too much to bear. Alone with my thoughts, I constructed intricate fantasies about ants running across the floor. I taught myself to tell the time by noticing where the shadows were. As I learned how the shadows moved as the hours of the day passed, I understood how long it would be before I was picked up and taken home. Seeing my father walk through the door to collect me was the best moment of the day. My mind became a tool that I could use
to either close down to retreat from my reality or enlarge into a gigantic space that I could fill with fantasies. I hoped that my reality would change and someone would see that I had come back to life. But I had been washed away like a sand castle built too close to the waves, and in my place was the person people expected me to be. To some I was Martin, a vacant shell, the vegetable, deserving of harsh words, dismissal and even abuse. To others, I was the tragically brain-damaged boy who had grown to become a man. Someone they were kind to and cared for.
Good or bad, I was a blank canvas onto which different versions of myself were projected. It took someone new to see me in a different way. An aromatherapist began coming to the care home about once a week. Whether through intuition or her attention to details that others failed to notice, she became convinced that I could understand what was being said. She urged my parents to have me tested by experts in augmentative and alternative communication. And within a year, I was beginning to use a computer program to communicate. It was exhilarating, but frustrating at times.
I had so many words in my mind, that I couldn't wait to be able to share them. Sometimes, I would say things to myself simply because I could. In myself, I had a ready audience, and I believed that by expressing my thoughts and wishes, others would listen, too. But as I began to communicate more, I realized that it was in fact only just the beginning of creating a new voice for myself. I was thrust into a world I didn't quite know how to function in. I stopped going to the care home and managed to get my first job making photocopies.
As simple as this may sound, it was amazing. My new world was really exciting but often quite overwhelming and frightening. I was like a man-child, and as liberating as it often was, I struggled. I also learned that many of those who had known me for a long time found it impossible to abandon the idea of Martin they had in their heads. While those I had only just met struggled to look past the image of a silent man in a wheelchair. I realized that some people would only listen to me if what I said was in line with what they expected.
Otherwise, it was disregarded and they did what they felt was best. I discovered that true communication is about more than merely physically conveying a message. It is about getting the message heard and respected. Still, things were going well. My body was slowly getting stronger. I had a job in computing that I loved, and had even got Kojak, the dog I had been dreaming about for years. However, I longed to share my life with someone. I remember staring out the window as my dad drove me home from work, thinking I have so much love inside of me and nobody to give it to.
Just as I had resigned myself to being single for the rest of my life, I met Joan. Not only is she the best thing that has ever happened to me, but Joan helped me to challenge my own misconceptions about myself. Joan said it was through my words that she fell in love with me. However, after all I had been through, I still couldn't shake the belief that nobody could truly see beyond my disability and accept me for who I am. I also really struggled to comprehend that I was a man. The first time someone referred to me as a man, it stopped me in my tracks.
I felt like looking around and asking, "Who, me?" That all changed with Joan. We have an amazing connection and I learned how important it is to communicate openly and honestly. I felt safe, and it gave me the confidence to truly say what I thought. I started to feel whole again, a man worthy of love. I began to reshape my destiny. I spoke up a little more at work. I asserted my need for independence to the people around me. Being given a means of communication changed everything. I used the power of words and will to challenge the preconceptions of those around me and those I had of myself.
Communication is what makes us human, enabling us to connect on the deepest level with those around us -- telling our own stories, expressing wants, needs and desires, or hearing those of others by really listening. All this is how the world knows who we are. So who are we without it? True communication increases understanding and creates a more caring and compassionate world. Once, I was perceived to be an inanimate object, a mindless phantom of a boy in a wheelchair. Today, I am so much more.
A husband, a son, a friend, a brother, a business owner, a first-class honors graduate, a keen amateur photographer. It is my ability to communicate that has given me all this. We are told that actions speak louder than words. But I wonder, do they? Our words, however we communicate them, are just as powerful. Whether we speak the words with our own voices, type them with our eyes, or communicate them non-verbally to someone who speaks them for us, words are among our most powerful tools.
I have come to you through a terrible darkness, pulled from it by caring souls and by language itself. The act of you listening to me today brings me farther into the light. We are shining here together. If there is one most difficult obstacle to my way of communicating, it is that sometimes I want to shout and other times simply to whisper a word of love or gratitude. It all sounds the same. But if you will, please imagine these next two words as warmly as you can: Thank you. (Applause)