021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چگونه یک کودک سیاه پوست را درآمریکا بزرگ کنیم

Clint Smith

How to raise a black son in America

As kids, we all get advice from parents and teachers that seems strange, even confusing. This was crystallized one night for a young Clint Smith, who was playing with water guns in a dark parking lot with his white friends. In a heartfelt piece, the poet paints the scene of his father's furious and fearful response.


تگ های مرتبط :

Inequality, Poetry, Race
رشد کردن و بزرگ شدن، من هیچ وقت نفهمیدم چرا پدر و مادر من قوانینی که ایجاد کرده بودند را رعایت می‌کردند. مثل، چرا باید من چمن ها را بزنم؟ چرا تکالیف مدرسه واقعا اینقدر مهم هستند؟ چرا نمی‌توانم اب نبات ژله ای را توی غذا تلیتی بریزم؟ بچگی من فراوان بود با پرسش‌هایی مثل اینها. چیزهای معمولی درباه بچگی و تشخیص این که گاها بهترین چیز این بود که به پدر و مادرم گوش بدهم حتی در زمانی که که دقیقا نمی فهمیدم چرا. و این نبود که آنها بخواهند که انتقادی فکر نکنم. پدر و مادری کردنشان همواره آشتی دادن تنش‌های بین من و خواهر و برادرانم بودند و من واقعیتهای جهان را می فهمم، در عین حال این اطمینان در ما ایجاد می کردند که هرگز نپذیریم که وضع موجود اجتناب ناپذیر است.
من به این تشخیص رسیدم که به خودی خود این امر شکل هدفمند و متینی از آموزش هست . یکی از آموزگاران مورد علاقه من، نویسند و محقق برزیلی پائولو فریر، کاملا به صراحت در مورد نیاز به آموزش و پرورش برای استفاده به عنون ابزاری قطعی برای بیداری بشریت صحبت می‌کند. در مشهورترین کتابش، "تعلیم مستضعفان،" می گوید، "هیچ کس نمی تواند انسان اصیلی باشد در حالی که مانع دیگران برای آنچه می خواهند باشد. " من به تازگی درباره این خیلی فکر کردم، این ایده از انسانیت، وبه ویژه، کسانی که در این جهان که می‌توانند که امتیاز انسان کامل بودن را داشته باشند. در طی چند ماه گذشته،
جهان زنان و مردان سیاه غیر مسلح را دید که جانشان از سوی پلیس و پارتیزان‌ها گرفته شد. این حوادث و تمامی تقل قول های پس از آن مرا به دوران کودکیم برد و یاد تصمیمهایی انداخت که پدر و مادرم درباره شیوه بزرگ کردن یک پسر بچه سیاهپوست در حال رشد در آمریکا می گرفتند، من همیشه درکی که امروز از آن دارم را نداشتم. من فکر می کنم که باید این کار چقدر سخت باشد، که اساسا احساسشان چقدر باید برای این کار غیرعادلانه باشد. که مرا از بخشی از ندگی دوران کودکی محروم کنند تنها به خاطر اینکه من شب به خانه بیایم. برای مثال، درمورد اینکه چگونه یک شب، هنگامی که حدود ۱۲ ساله بودم، در سفر شبانه به یک شهر دیگر، من و دوستانم تفنگ آبی خریدیم
و به پارکینگ هتل برگشتیم در محل بازی خودمان. و پشت خودروها قایم شدیم، در تاریکی بین چراغ های خیابان می دویدیم، خنده بی حد و مرز ما در همه جای پیاده رو بود، حدود ده دقیقه بعد، پدرم آمد بیرون، و بازوی مرا گرفت و با فشار غیر معمول مرا به اتاق برد. قبل از اینکه من بتوانم چیزی بگویم. که چقدر بد بود که جلوی دوستانم مرا به اتاق برد، او به من بخاطر خامی و بی‌تجربگی خندید. به چشمان من نگاه کرد، ترس صورتش را گرفته بود، گفت،"پسر، متاسفم، اما تو نمی توانی مانند دوستان سفیدت رفتار کنی.
تو نمیتوانی تقلید تیراندازی کنی. تو نمی توانی در تاریکی بدوی. تو نمی‌توانی درپشت هیج چیز دیگری غیر از دندانهای خودت پنهان شوی." حالا میدانم که چقدر و باید ترس داشته، چگونه به راحتی می توانستم به تاریکی شب بیفتم، که برخی اشتباهی این آب را دلیل خوبی برای پاک کردن همه چیز بدانند. این‌ها پیام هولناکی بودند که من در تمامی زندگیم دریافت کردم: همیشه دست‌هایت را طوری بگذار که آنها بتوانند دست هایت را ببینید، وقتی شب شد کلاهت را از سرت بردار. پدر و مادرم من و خواهر و برادرانم را با زرهی از نصیحت بزرگ کردند، اقیانوسی از هشدار که یک نفر می تواند نفس تو را از ریه‌هایت بدزدد( تو را بکشند)،
خُب آنها می توانند خاطرهای از این پوست بسازند. برای اینکه که ما زنده باشیم، نه تابوت یا سیمان. این به دلیلی این نبود که آنها فکر می کردند که ما را را بهتر از دیگران بار بیاورند خیلی ساده، زیرا آنها می خواستند ما را زنده نگه دارند. تمامی دوستان سیاه پوست من با پیام مشابهی بزرگ شدند، هنگامی که کمی بزرگتر شدیم به ما گفتند که انگشتی اشتباهی می تواند ماشه ای را بچکاند که تو را به زمین بزند، هنگامی که مردم رنگدانه های پوستی( سیاه پوست) ما را مترادف با چیزی که باید ازش ترسید می دانند. اما برای کودکی که با این آگاهی بزرگ می‌شود که به سادگی نمی تواند یک بچه باشد چه اتفاقی می‌افتد؟ این وسواس درنوجوانی برای نفس کشیدن بسیار خطرناک است،
که تو به سادگی نمی‌توانی کنجکاو باشی، که تو نباید اشتباه کنی، که شاید برای تعصب تلویحی کسی نتوانی دیگر صبح از خواب بیدار شوی. اما این چیزی نیست که معرف ما باشد. زیرا ما پدر و مادرانی داریم که ما را بزرگ کرده اند تا بفهمیم که بدن ما برای پشت گلوله قرار گرفتن نیست، بلکه برای پرواز دادن بادبادک‌ها، برای طناب بازی کردن، برای خندیدن تا دل درد بگیریم است. ما آموزگارانی داشتیم که به ما یاد دادند که چگونه دستمان را در کلاس بالا ببریم، نه فقط برای تسلیم شدن، و تنها چیزی که باید برای آن تسلیم شویم ایده‌ای است که ما برای جهان ارزش نداریم.
بنابراین می‌گویم زندگی سیاهان مهم است، نه به دلیل اینکه زندگی دیگران مهم نیست، تنها به دلیل اینکه باید اثبات کنیم که ارزش زنده بودن بدون ترس را داریم، هنگامی که چیزهای زیادی به ما می‌‌گوید که اینطور نیست. نمی خواهم در جهانی زندگی کنم که پسرم در لحظه تولد گناه کار فرض شود، که اسباب بازی در دست او با چیز دیگری جز اسباب بازی اشتباه گرفته نشود. من این را قبول نمی کنم که بگویم نمی توانیم جهان را دوباره از نو بسازیم، جای که نام یک کودک نمی بایستی روی یک تی شرت، یا سنگ قبر نوشته شود، جایی که ارزش زندگی افراد بسته به تصمیم دیگران نداشته باشد جز این حقیقت که آنها ریه برای نفس کشیدن دارند، و جایی که هر فردی از ما بتواند در آن نفس بکشد.
سپاسگزارم. ( تشو
Growing up, I didn't always understand why my parents made me follow the rules that they did. Like, why did I really have to mow the lawn? Why was homework really that important? Why couldn't I put jelly beans in my oatmeal? My childhood was abound with questions like this. Normal things about being a kid and realizing that sometimes, it was best to listen to my parents even when I didn't exactly understand why. And it's not that they didn't want me to think critically. Their parenting always sought to reconcile the tension between having my siblings and I understand the realities of the world, while ensuring that we never accepted the status quo as inevitable.
I came to realize that this, in and of itself, was a very purposeful form of education. One of my favorite educators, Brazilian author and scholar Paulo Freire, speaks quite explicitly about the need for education to be used as a tool for critical awakening and shared humanity. In his most famous book, "Pedagogy of the Oppressed," he states, "No one can be authentically human while he prevents others from being so." I've been thinking a lot about this lately, this idea of humanity, and specifically, who in this world is afforded the privilege of being perceived as fully human. Over the course of the past several months,
the world has watched as unarmed black men, and women, have had their lives taken at the hands of police and vigilante. These events and all that has transpired after them have brought me back to my own childhood and the decisions that my parents made about raising a black boy in America that growing up, I didn't always understand in the way that I do now. I think of how hard it must have been, how profoundly unfair it must have felt for them to feel like they had to strip away parts of my childhood just so that I could come home at night. For example, I think of how one night, when I was around 12 years old, on an overnight field trip to another city,
my friends and I bought Super Soakers and turned the hotel parking lot into our own water-filled battle zone. We hid behind cars, running through the darkness that lay between the streetlights, boundless laughter ubiquitous across the pavement. But within 10 minutes, my father came outside, grabbed me by my forearm and led me into our room with an unfamiliar grip. Before I could say anything, tell him how foolish he had made me look in front of my friends, he derided me for being so naive. Looked me in the eye, fear consuming his face,
and said, "Son, I'm sorry, but you can't act the same as your white friends. You can't pretend to shoot guns. You can't run around in the dark. You can't hide behind anything other than your own teeth." I know now how scared he must have been, how easily I could have fallen into the empty of the night, that some man would mistake this water for a good reason to wash all of this away. These are the sorts of messages I've been inundated with my entire life: Always keep your hands where they can see them, don't move too quickly, take off your hood when the sun goes down.
My parents raised me and my siblings in an armor of advice, an ocean of alarm bells so someone wouldn't steal the breath from our lungs, so that they wouldn't make a memory of this skin. So that we could be kids, not casket or concrete. And it's not because they thought it would make us better than anyone else it's simply because they wanted to keep us alive. All of my black friends were raised with the same message, the talk, given to us when we became old enough to be mistaken for a nail ready to be hammered to the ground, when people made our melanin synonymous with something to be feared. But what does it do to a child
to grow up knowing that you cannot simply be a child? That the whims of adolescence are too dangerous for your breath, that you cannot simply be curious, that you are not afforded the luxury of making a mistake, that someone's implicit bias might be the reason you don't wake up in the morning. But this cannot be what defines us. Because we have parents who raised us to understand that our bodies weren't meant for the backside of a bullet, but for flying kites and jumping rope, and laughing until our stomachs burst. We had teachers who taught us how to raise our hands in class, and not just to signal surrender,
and that the only thing we should give up is the idea that we aren't worthy of this world. So when we say that black lives matter, it's not because others don't, it's simply because we must affirm that we are worthy of existing without fear, when so many things tell us we are not. I want to live in a world where my son will not be presumed guilty the moment he is born, where a toy in his hand isn't mistaken for anything other than a toy. And I refuse to accept that we can't build this world into something new, some place where a child's name doesn't have to be written on a t-shirt, or a tombstone,
where the value of someone's life isn't determined by anything other than the fact that they had lungs, a place where every single one of us can breathe. Thank you. (Applause)