021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چطور گذشته دیدگاه خودتان را ببینید و حقیقت را پیدا کنید

Michael Patrick Lynch

How to see past your own perspective and find truth

The more we read and watch online, the harder it becomes to tell the difference between what's real and what's fake. It's as if we know more but understand less, says philosopher Michael Patrick Lynch. In this talk, he dares us to take active steps to burst our filter bubbles and participate in the common reality that actually underpins everything.


تگ های مرتبط :

Philosophy, Communication, Politics
خوب، تصور کنید که شما یک گوشی هوشمند کوچک شده دارید و مستقیم به مغزتان متصل شده اگرشما این نوع از تراشه ذهنی را داشتید قادر خواهید بود که در اینترنت آپلود و یا دانلود کنید با سرعت فکر. دسترسی به رسانه های اجتماعی و ویکی پدیا وجود خواهد داشت -- خوب، حداقل از داخل -- شبیه مشورت کردن با حافظه خودتان. این به سادگی و محبوبیت فکر کردن خواهد بود اما آیا می توان این را هم ساده کرد که بدایند چه چیز درست است؟ فقط به این دلیل که دسترسی به اطلاعات سریع تر شده والبته به این معنا نیست که فهم صحت اطلاعات معتبر تر شده و به این معنا نیست که همه آن را به یک روش تفسیر کنید.
و به این معنا نیست که شما در ارزیابی آن بهتر هستید. در حقیقت، شما ممکنه بدتر هم باشید چون می دونید،با اطلاعات بیشتر، زمان کمتری برای ارزیابی داریم چیزی شبیه آنچه پیش ازاین برای همه ما اتفاق افتاده ما الان دنیایی ازاطلاعات را در جیب هایمان حمل می کنیم، اما به نظر می رسد اگر اطلاعات بیشتری را به اشتراک و قابل دسترس بگذاریم خیلی سخت تراست که تفاوت اینکه چه چیز حقیقت است و چه چیز جعلیست را بگوییم. بنظر می رسد که بیشتر می دانیم ولی کمتر می فهمیم. حالا، این تجسم دنیای مدرن است که من فرض می کنم، که قسمت اعظمی از مردم در حباب های اطلاعاتی ایزوله زندگی می کنند ما قطبی شده ایم: نه فقط در ارزشها حتی در حقایق.
یک دلیل اینست که آنالیز اطلاعاتی که اینترنت را هدایت می کند به ما فقط اطلاعات بیشتر را نمی دهد بلکه خیلی بیشتر از اطلاعاتی که می خواهیم را می دهد. زندگی آنلاین ما شخصی شده است، هر چیزی که در تبلیغات می خوانیم تا اخباری که به صفحه فیس بوک ما می آید طراحی شده تا به خواست و صلیقه ما پاسخ دهد. وقتی ما اطلاعات بیشتری دریافت می کنیم خیلی از آن اطلاعات با واکنش ما تمام می شود همانطورکه تا حدزیادی درواقعیت رخ می دهد. من اینطور فرض می کنم باد کردن حباب های ما به جای ترکیدن آنها. خوب شاید این تعجب برانگیز نباشد
که ما در وضعیتی هستیم، یک وضعیت متناقض، از فکر کردن این که ما خیلی بیشتر می دانیم، و هنوزنمی دانیم که آنچه می دانیم چیست؟ خوب چطورمی خواهیم این مشکل قطبی شدن دانشمان را حل کنیم؟ یکی از تاکتیک های واضح این است که تلاش کنیم تا تکنولوژی را درست کنیم با طراحی دوباره سیستم شبکه های اینترنتی، خب با کم کردن حساسیتشان به قطبیده شدن و خوشحالم که بگم که بسیاری از مردم هوشمند در گوگل و فیس بوک فقط روی همین دارند کار می کنند و این پروژه ها حیاتی هستند. من فکر میکنم ، اصلاح تکنولوژی به وضوح خیلی مهم است، اما فکر نمی کنم اصلاح تکنولوژی به تنهایی، بتون مشکل
قطبی شدن دانش را حل کند. من فکر نمی کنم چون من فکر نمی کنم که در نهایت این یک مشکل تکنولوژی باشد من فکر می کنم این یک مشکل انسانی است، که چطور فکر کنیم و به چه چیز ارزش بدهیم. برای حل آن، من فکر می کنم ما به کمک احتیاج داریم ما به کمک از علم روانشناسی و سیاست احتیاج داریم. اما من فکر می کنم ، به کمک فلسفه نیز احتیاج خواهیم داشت. چون برای حل مشکل قطبش دانسته ها، نیازمندیم که دوباره به به یک تفکر بنیادی فلسفه متصل شویم : که ما در واقعیتی مشترک زندگی می کنیم. تفکر واقعیت مشترک ، به گمان من مثل
بسیاری از مفهومات فلسفه ای: توضیح دادنش ساده است اما به صورت مرموزی عملی کردن آن سخت است، برای واقعاً پذیرفتن آن، فکر می کنم نیازاست که سه چیز را انجام دهیم، هر کدام از آنها همین الان یک چالش هستند. اول، ما نیازمندیم به حقیقت ایمان بیاوریم شما شاید متوجه شده باشید که فرهنگ ما همین الان یک ارتباط مشکل دار با این مفهوم دارد. به نظر می رسد اگر ما خیلی موافق نباشیم که، وقتی یک مفسر سیاسی این را خیلی وقت یپیش بیان کرد، مثل این است که اگر هیچ حقیقت دیگری نباشد.
اما آن فکر در واقع یک توضیح بود ازیک سری بحث های گمراه کننده که روی هواست. این شبیه این است: ما نمی توانیم حتی یک قدم به بیرون از دیگاهای خودمان برداریم؛ ما نمی توانیم یگ قدم فراتراز تعصباتمان برداریم. هر وقتکه تلاش می کنیم، ما فقط اطلاعات بیشتری از دیگاه خودمان بدست می آوریم. خوب، این خط فکری به مسیری می رود که ، ما نیزشاید اعتراف کنیم که حقیقت عینی یک توهم است، و یا اصلاً مهم نیست، چون یا هرگز نخواهیم فهمید که چیست، یا اینکه در اولویت مان نیست. آن یک تفکر فلسفی جدید نیست--
تردید درباره راستی است. در طول اواخر قرن گذشته، همان طور که بعضی از شما می داند، این طرز فکر دربرخی رشته های دانشگاهی خاص خیلی متداول بود. اما واقعا همه این راهها برمی گردد به فیلسوف یونانی پروتاگوراس، اگر زیاد عقب نرویم. پروتاگوراس می گفت که حقیقت عینی یک توهم است چون "بشر مقیاس همه چیز است." آدم مقیاس همه چیز است. این ایده به نظر شبیه کاربرد یه نوع سیاست نسبت به مردم باشد. یا ساست آزاد سازی، چون به هر کدام از ما اجازه می دهد که برای خودمان حقیفت را بسازیم و یا کشف کنیم. اما واقعا، من فکر می کنم این یه ذره توجیه برای خدمت کردن به خود است.
که مبدل به یه نوع فلسفه شده. این وضعیت، سختی مطمئن بودن از حقیقت را با غیر ممکن بودن رسیدن به آن مغشوش می کند. نگاه کنید--- البته که سخت است که درباره هر چیزی مطمئن بود؛ شاید همه ما داریم درفیلم "The Matrix "زندگی می کنیم. شاید شما یک تراشه مغزی درسر داشته باشید. که به شما اطلاعاتی غلط می دهد. اما در عمل، ما با همه انواع حقایق موافقیم. ما با این که گلوله ها می توانند مردم را بکشند موافقیم. ما با این که شما نمی توانید با دست هایتان بال بزنید و پروزا کنید، موافقیم. ما موافقیم--- یا ما باید موافق باشیم -- که یک واقعیت بیرونی وجود دارد
و نادیده گرفتن آن می تواند به شما آسیب بزند. با این حال ، شک گرایی در باره حقیقت می تواند وسوسه انگیز باشد، چون این به ما اجازه می دهد که با استدلال از تعصبات خودمان دوری کنیم. وقتی ما این کاررا انجام دهیم، شبیه آن فرد در فیلم می شویم کسی که می دانست در"ماتریس " زندگی می کند اما تصمیم گرفت در هر صورت، آن را دوست داشته باشد. بعد از همه اینها، بدست آوردن آنچه می خواهید، احساس خوبی دارد. همیشه همه چی درست باشد ، حس خوبی دارد. خوب، اغلب برای ما آسان تر است که خودمان را در حباب های دنج اطلاعاتی مان پنهان کنیم، زندگی در باور غلط، و نگه داشتن آن حباب ها به عنوان مقیاس حقیقت.
به عنوان مثال، من فکر می کنم چطور این باور غلط به عمل ما منتقل می شود این عکس العمل ما به پدیده خبرهای جعلی است. خبرهای جعلی که در اینترنت پخش می شود در طول انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶ طراحی شده بود که به تعصبات ما پاسخ دهد، طراحی شده بود که حباب های ما را باد کند. اما چیزی که واقعا درباره آن قابل توجه بود فقط این نبود که بسیاری از مردم را فریب داد. چیزی که برای من خیلی قابل توجه بود درباره اخبارهای جعلی، پدیده ، این بود که چطورخود به خود به موضوع قطبی شدن دانسته ها تبدیل شد؛ چنان زیاد که خیلی از لفظ ها--- خیلی از لفظ ها --- "اخبار جعلی"
حالا فقط به این معنی است که " داستان اخبار که من دوست ندارم." این یک مثال از باورغلط در رابطه با حقیقتی است که من درباره اش صحبت می کنم. اما واقعاً فکر می کنم خطری که درباره شک گرایی با توجه به حقیقت وجود دارد این است که منجر به استبداد می شود. "آدم مقیاس همه چیز است " ناچار تبدیل می شود به "آن آدم خاص مقیاس همه چیز است". فقط شبیه اینکه " هر آدمی برای خودش" همیشه به نظر می آید که به این سمت بچرخد که "فقط قوی تر زنده می ماند" . درشرایط اجتماعی پایان سال ۱۹۸۴، نوع تفکر پلیس O'Brien در حال زجر دادن شخصیت پیشکسوت Winston Smith بود که باید باورکرد دو به علاوه دو می شود 5.
آنچه ا O'Brien می گوید نکته است، این است که او می خواهد Smith را متقاعد کند که هرچه حزب می گوید حقیقت است، و حقیقت هر آنچه است که حزب می گوید. و آنچه O'Brien می داند این است که هنگامی که این تفکر پذیرفته شود، مخالفت انتقادی غیر ممکن است. شما نمی توانید به قدرت حقیقت را بگویید اگر قدرت حقیقت را بگوید با تعریف آن. من این را گفتم برای اینکه بپذیریم که واقعاً ما دریک واقعیت مشترک زندگی می کنیم، باید سه چیز انجام دهیم. اولین چیز اعتقاد به حقیقت است. و دومین چیز می تواند خلاصه شود با عبارت لاتینی که کانت به عنوان شعار روشن فکری به کار می برد:
"Sapere aude" یا "جرات دانستن" یا آنطور که کانت می خواهد، "جرات دانستن برای خودتان." من فکر می کنم درروزهای اولیه بوجود آمدن اینترنت، خیلی از ما فکر می کردیم تکنولوژی اطلاعات همیشه به هدف آسان کردن این است که ما خودمان را بشناسیم، و البته در خیلی چیزها همین طور است، اما وقتی اینترنت بیشتر و بیشتر قسمتی از زندگی ما شده است، وابستگی ما به آن، استفاده ما از آن، اغلب بسیار مطیع و کنش پذیرتر شده است. خیلی چیزها که ما امروزمی دانیم از گوگل می دانیم. ما یک سری حقایق ازپیش بسته شده را دانلود می کنیم
با نوعی مخلوط کردن آنها با داده هایی از رسانه های اجتماعی. حالا، دانستن گوگل مفید است دقیقا چون اون شامل نوعی برون سپاری فکری است. ما حاصل تلاش مان را دریک شبکه از افراد دیگر یا الگوریتم ها خالی می کنیم. و البته به ما این اجازه را می دهد که مغزمان رابرهم نزنیم با انوع اطلاعات. میتوانیم فقط وقتی آنها را دانلود کنیم، که به آنها نیازمندیم. و این عالی است. اما یک تفاوت است بین دانلود یک سری حقایق و واقعا دانستن چگونگی و چرایی این حقایق دانستن این که چرا مریضی های خاص شایع شده، و یا چگونه اثبات یک مسئله ریاضی کارمی کند،
و یا چرا دوست شما افسرده است، پاسخ به اینها مستلزم چیزی بیش از دانلود کردن است. این نیازمند، یه چیزی بیشتر شبیه، انجام کاری برای خودتان است: یه ذره بینش خلاق داشتن؛ استفاده از تخیل تان ؛ وارد میدان شدن؛ انجام آزمایش؛ کار کردن روی اثبات چیزی؛ صحبت کردن با کسی. خب البته نمی گم که ما بایستی دانستن با گوگل را متوقف کنیم. من فقط می گم ما نباید آن را بیش از حد باارزش کنیم. ما باید انواع راه های مشوق دانستن که فعال تر اند را بیابیم،
و هیچ وقت تلاش مان را در قالب حباب های مان هدرندهیم. چون چیزی که درباره دانستن از گوگل وجود دارد این است که اغلب به دانستن-حبابی ختم می شود. و دانستن-حبابی به این معناست که همیشه همه چیز درست است. اما شهامت دانستن، شهامت فهمیدن، یعنی خطراحتمال اینکه شماممکن غلط باشید. یعنی ریسک احتمال این که آنچه شما می خواهید و آنچه درست است دو چیز متفاوت هستند. آنچه من را به سومین چیزمی رساند این است که فکرمیکنم ما بسیارنیازمندیم انجام آن هستیم که اگربخواهیم آن را بپذیریم، دریک واقعیت مشترک زندگی خواهیم می کرد. آن سومین چیز این هست: داشتن کمی فروتنی.
با فروتنی درباره این موضوع ، منظورم فروتنی معرفتی ست، یعنی در یک حس، دانستن این که شما این را اصلا نمی دانید. اما این همچنین یعنی چیزی بیشتر از آن. به معنای دیدن دنیای اطراف به شکلی باز برای بهتر شدن توسط شواهد و تجربه های دیگران. دیدن دنیای اطرافتان به شکل باز برای بهتر شدن با شواهد و تجربیات دیگران. این بیشتراز فقط یک گشایش برای تغییر است. این بیشتر از فقط یک گشایش در بهبودی خودبخودی است. این یعنی درک میزان دانش خودتان به عنوان چیزی که قابلیت افزایش و یا غنی شدن توسط آنچه دیگران مشارکت می کنند. این قسمتی از آنچیزی است که شامل
تشخیص وجود یک واقعیت مشترک است که شما نیز مسئول هستید. نمی خوام خیلی کشش بدم جامعه ما به طور خاص در بالا بردن و تشویق آن نوع ازفروتنی عالی نیست . بخشی از آن به این دلیل است که، ما تمایل داریم تکبررا با اعتماد بنفس اشتباه بگیریم. و این تاحدی به این دلیل است که خب خودتون می دانید فقط چون تکبر آسان تر است. آسان تر است که فکر کنید که خودتان همه چیز را می دانید. آسان تر است که فکر کنید خودتان همه کشفیات را دارید. اما اون یه مثال دیگرازباورغلط در خصوص حقیقت است که من درباره اش صحبت می کردم.
بنابراین مفهوم یک واقعیت مشترک، مثل بسیاری از مفاهیم فلسفی، می تواند بنظر خیلی واضح باشد، که می توانیم درست گذشته آن را ببینیم و فراموش کنیم که چرا مهم هست. دموکراسی ها نمی توانند عملی شوند اگر شهروندانشان نکوشند، حداقل بعضی وقت ها، تا در فضایی مشترک زندگی کنیم، فضایی که آنها می توانند افکار را به جلو و عقب انتقال دهند وقتی--- و خصوصا وقتی --- آنها مخالفند. اما شما نمی توانید بکوشید که در آن فضا قرار بگیرید. اگر از قبل قبول نکرده باشید که در واقعیتی یکسان زندگی می کنید.
برای پذیرفتن آن، باید به حقیقت معتقد باشیم، ما باید راه های فعال بیشتری از دانستن را تقویت کنیم. و ما باید فروتنی داشته باشیم برای فهم اینکه ما مقیاس همه چیز نیستیم. ما شاید یه روز چشم انداز داشتن اینترنت در مغزهایمان را تحقق ببخشیم. اما اگر می خواهیم که رها کننده باشیم و نه توحش آور، اگرمی خواهیم دانستن مان را گسترش دهیم و نه فقط دانش کنش پدیر مان را، نیازمندیم بیاد آوریم که دیدگاه های مان، حیرت آور و زیبا هستند، فقط همین که --- دیدگاه ها بر روی یک واقعیت بنا شده اند.
سپاسگزارم. (تشویق حضار)
So, imagine that you had your smartphone miniaturized and hooked up directly to your brain. If you had this sort of brain chip, you'd be able to upload and download to the internet at the speed of thought. Accessing social media or Wikipedia would be a lot like -- well, from the inside at least -- like consulting your own memory. It would be as easy and as intimate as thinking. But would it make it easier for you to know what's true? Just because a way of accessing information is faster it doesn't mean it's more reliable, of course, and it doesn't mean that we would all interpret it the same way.
And it doesn't mean that you would be any better at evaluating it. In fact, you might even be worse, because, you know, more data, less time for evaluation. Something like this is already happening to us right now. We already carry a world of information around in our pockets, but it seems as if the more information we share and access online, the more difficult it can be for us to tell the difference between what's real and what's fake. It's as if we know more but understand less. Now, it's a feature of modern life, I suppose, that large swaths of the public live in isolated information bubbles. We're polarized: not just over values, but over the facts.
One reason for that is, the data analytics that drive the internet get us not just more information, but more of the information that we want. Our online life is personalized; everything from the ads we read to the news that comes down our Facebook feed is tailored to satisfy our preferences. And so while we get more information, a lot of that information ends up reflecting ourselves as much as it does reality. It ends up, I suppose, inflating our bubbles rather than bursting them. And so maybe it's no surprise
that we're in a situation, a paradoxical situation, of thinking that we know so much more, and yet not agreeing on what it is we know. So how are we going to solve this problem of knowledge polarization? One obvious tactic is to try to fix our technology, to redesign our digital platforms, so as to make them less susceptible to polarization. And I'm happy to report that many smart people at Google and Facebook are working on just that. And these projects are vital. I think that fixing technology is obviously really important, but I don't think technology alone, fixing it, is going to solve the problem
of knowledge polarization. I don't think that because I don't think, at the end of the day, it is a technological problem. I think it's a human problem, having to do with how we think and what we value. In order to solve it, I think we're going to need help. We're going to need help from psychology and political science. But we're also going to need help, I think, from philosophy. Because to solve the problem of knowledge polarization, we're going to need to reconnect with one fundamental, philosophical idea: that we live in a common reality.
The idea of a common reality is like, I suppose, a lot of philosophical concepts: easy to state but mysteriously difficult to put into practice. To really accept it, I think we need to do three things, each of which is a challenge right now. First, we need to believe in truth. You might have noticed that our culture is having something of a troubled relationship with that concept right now. It seems as if we disagree so much that, as one political commentator put it not long ago,
it's as if there are no facts anymore. But that thought is actually an expression of a sort of seductive line of argument that's in the air. It goes like this: we just can't step outside of our own perspectives; we can't step outside of our biases. Every time we try, we just get more information from our perspective. So, this line of thought goes, we might as well admit that objective truth is an illusion, or it doesn't matter, because either we'll never know what it is, or it doesn't exist in the first place.
That's not a new philosophical thought -- skepticism about truth. During the end of the last century, as some of you know, it was very popular in certain academic circles. But it really goes back all the way to the Greek philosopher Protagoras, if not farther back. Protagoras said that objective truth was an illusion because "man is the measure of all things." Man is the measure of all things. That can seem like a bracing bit of realpolitik to people, or liberating, because it allows each of us to discover or make our own truth.
But actually, I think it's a bit of self-serving rationalization disguised as philosophy. It confuses the difficulty of being certain with the impossibility of truth. Look -- of course it's difficult to be certain about anything; we might all be living in "The Matrix." You might have a brain chip in your head feeding you all the wrong information. But in practice, we do agree on all sorts of facts. We agree that bullets can kill people. We agree that you can't flap your arms and fly. We agree -- or we should --
that there is an external reality and ignoring it can get you hurt. Nonetheless, skepticism about truth can be tempting, because it allows us to rationalize away our own biases. When we do that, we're sort of like the guy in the movie who knew he was living in "The Matrix" but decided he liked it there, anyway. After all, getting what you want feels good. Being right all the time feels good. So, often it's easier for us to wrap ourselves in our cozy information bubbles, live in bad faith, and take those bubbles as the measure of reality.
An example, I think, of how this bad faith gets into our action is our reaction to the phenomenon of fake news. The fake news that spread on the internet during the American presidential election of 2016 was designed to feed into our biases, designed to inflate our bubbles. But what was really striking about it was not just that it fooled so many people. What was really striking to me about fake news, the phenomenon, is how quickly it itself became the subject of knowledge polarization; so much so, that the very term -- the very term -- "fake news"
now just means: "news story I don't like." That's an example of the bad faith towards the truth that I'm talking about. But the really, I think, dangerous thing about skepticism with regard to truth is that it leads to despotism. "Man is the measure of all things" inevitably becomes "The Man is the measure of all things." Just as "every man for himself" always seems to turn out to be "only the strong survive." At the end of Orwell's "1984," the thought policeman O'Brien is torturing the protagonist Winston Smith into believing two plus two equals five.
What O'Brien says is the point, is that he wants to convince Smith that whatever the party says is the truth, and the truth is whatever the party says. And what O'Brien knows is that once this thought is accepted, critical dissent is impossible. You can't speak truth to power if the power speaks truth by definition. I said that in order to accept that we really live in a common reality, we have to do three things. The first thing is to believe in truth. The second thing can be summed up by the Latin phrase that Kant took as the motto for the Enlightenment:
"Sapere aude," or "dare to know." Or as Kant wants, "to dare to know for yourself." I think in the early days of the internet, a lot of us thought that information technology was always going to make it easier for us to know for ourselves, and of course in many ways, it has. But as the internet has become more and more a part of our lives, our reliance on it, our use of it, has become often more passive. Much of what we know today we Google-know. We download prepackaged sets of facts
and sort of shuffle them along the assembly line of social media. Now, Google-knowing is useful precisely because it involves a sort of intellectual outsourcing. We offload our effort onto a network of others and algorithms. And that allows us, of course, to not clutter our minds with all sorts of facts. We can just download them when we need them. And that's awesome. But there's a difference between downloading a set of facts and really understanding how or why those facts are as they are. Understanding why a particular disease spreads, or how a mathematical proof works,
or why your friend is depressed, involves more than just downloading. It's going to require, most likely, doing some work for yourself: having a little creative insight; using your imagination; getting out into the field; doing the experiment; working through the proof; talking to someone. Now, I'm not saying, of course, that we should stop Google-knowing. I'm just saying we shouldn't overvalue it, either. We need to find ways of encouraging forms of knowing that are more active,
and don't always involve passing off our effort into our bubble. Because the thing about Google-knowing is that too often it ends up being bubble-knowing. And bubble-knowing means always being right. But daring to know, daring to understand, means risking the possibility that you could be wrong. It means risking the possibility that what you want and what's true are different things. Which brings me to the third thing that I think we need to do if we want to accept that we live in a common reality. That third thing is: have a little humility.
By humility here, I mean epistemic humility, which means, in a sense, knowing that you don't know it all. But it also means something more than that. It means seeing your worldview as open to improvement by the evidence and experience of others. Seeing your worldview as open to improvement by the evidence and experience of others. That's more than just being open to change. It's more than just being open to self-improvement. It means seeing your knowledge as capable of enhancing or being enriched by what others contribute.
That's part of what is involved in recognizing there's a common reality that you, too, are responsible to. I don't think it's much of a stretch to say that our society is not particularly great at enhancing or encouraging that sort of humility. That's partly because, well, we tend to confuse arrogance and confidence. And it's partly because, well, you know, arrogance is just easier. It's just easier to think of yourself as knowing it all. It's just easier to think of yourself as having it all figured out. But that's another example of the bad faith towards the truth
that I've been talking about. So the concept of a common reality, like a lot of philosophical concepts, can seem so obvious, that we can look right past it and forget why it's important. Democracies can't function if their citizens don't strive, at least some of the time, to inhabit a common space, a space where they can pass ideas back and forth when -- and especially when -- they disagree. But you can't strive to inhabit that space if you don't already accept that you live in the same reality.
To accept that, we've got to believe in truth, we've got to encourage more active ways of knowing. And we've got to have the humility to realize that we're not the measure of all things. We may yet one day realize the vision of having the internet in our brains. But if we want that to be liberating and not terrifying, if we want it to expand our understanding and not just our passive knowing, we need to remember that our perspectives, as wondrous, as beautiful as they are, are just that -- perspectives on one reality.
Thank you. (Applause)