021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

چرا از کلیسای باپتیست وِست‌بُرو که در آن بزرگ شده‌ام بیرون آمدم

Megan Phelps-Roper

I grew up in the Westboro Baptist Church. Here's why I left

What's it like to grow up within a group of people who exult in demonizing ... everyone else? Megan Phelps-Roper shares details of life inside America's most controversial church and describes how conversations on Twitter were key to her decision to leave it. In this extraordinary talk, she shares her personal experience of extreme polarization, along with some sharp ways we can learn to successfully engage across ideological lines.


تگ های مرتبط :

Activism, Communication, Community
وقتی برای اولین بار همراه خانواده‌ام به صف معترضین پیوستم دختربچه‌ای ۵ ساله با چشمانی آبی و لپ‌‌های تپل بودم. مادرم از من خواست عروسک‌هایم را در ماشین بگذارم من در گوشه خیابان در هوای شرجی کانزاس ایستاده بودم. افراد خانواده‌ام دور و برم بودند و من با مشت کوچکم پلاکاردی را که آن موقع حتی نمی‌توانستم بخوانم محکم چسبیده بودم: "همنجسگرایان سزاوار مرگند." این شروع ماجرا بود. اعتراضات ما کم‌کم به یک رویه روزانه و بعد به یک پدیده جهانی تبدیل شد. و من به عنوان یک عضو کلیسای باپتیست وِست‌بُرو همیشه خط مقدم این اعتراضات در سراسر کشور بودم. پایان مأموریت ضد همجنسگرایی من
و پایان آن نوع زندگی بیست سال بعد وقتی اتفاق افتاد که با انسان‌هایی در توییتر آشنا شدم که به من قدرت درگیر کردن دیگران را نشان دادند. در خانه ما زندگی نبردی معنوی بین خوبی و بدی بود. خوبان، کلیسای من و همه اعضای آن بودند و بقیه، همه شرور. آداب عجیب کلیسا طوری بود که ما دائماً در تضاد با کل دنیا بودیم. قوانینی که هر روز این تضاد را قوی‌تر می‌کرد. "برای پاک و نجس تفاوت قائل شو" آیه این را می‌گفت پس ما هم انجام می‌دادیم.
از بازی بیسبال تا خاکسپاری ارتش ما خود را هر جور شده با پلاکاردمان می‌رساندیم تا به بقیه دقیقاً بفهمانیم که چقدر ناپاکند و اینکه دقیقاً چرا لعنت شده‌اند. این تمرکز اصلی زندگی ما بود. برای من در دنیایی که در آغوش شیطان بود تنها راه خوب همین بود. و من هم مثل ده خواهر و برادر دیگرم اعتقاد راسخی به آموخته‌هایم داشتم و با تعصب خاصی دستورات وِست‌بُرو را اجرا می‌کردم. همین تعصب مرا در سال ۲۰۰۹ به پای توییتر کشاند. در ابتدا٬ کسانی که با آن‌ها برخورد می‌کردم همه طبق انتظار من، شرور بودند نسخه دیجیتالیِ جارزنان
که از کودکی در اعتراضات دیده بودم. اما در میانه این جدال دیجیتالی کم‌کم الگوی عجیبی شکل گرفت. اگر کسی با خشم و تمسخر به سراغ صفحه من می‌آمد جواب او را با ترکیبی از آیات انجیل٬ سخنان پاپ و صورتک‌‌های خندان می‌دادم. آن‌ها طبیعتاً غافلگیر و گیج می‌شدند ولی در نهایت گفتگویی سر می‌گرفت. گفتگویی مدنی سرشار از کنجکاوی واقعی دوجانبه. چگونه آن‌ها به چنین باور ظالمانه‌ای از دنیا رسیده‌اند؟ گفتگو‌ها گاهی وارد زندگی واقعی هم می‌شدند. کسانی که در توییتر با آنها بحث می‌کردم
وقت‌هایی که در شهرشان تظاهرات می‌کردم به دیدن من می‌آمدند. آقایی به نام دیوید یکی از آن‌ها بود. او بلاگی به نام "جولیشس" داشت، و بعد از چند ماه بحث‌ اینترنتی داغ اما دوستانه او به دیدن من در جمع معترضین نیواورلین آمد. او برای من دسری خاورمیانه‌ای از اورشلیم شهری که زندگی می‌کرد آورد و من هم برایش شکلات حلال (بدون شیر) بردم در حالی که روی پلاکارد در دستم نوشته بود: "خدا از یهودیان متنفر است" (صدای خنده) هیچ ابهامی‌ درباره موضع‌‌های ما نبود اما خط میان دوست و دشمن کم‌کم محو می‌شد. ما همدیگر را به چشم انسان نگاه می‌کردیم
و این نگاه صحبت کردنمان با هم را تغییر داد. کمی‌ زمان برد اما نهایتاً این گفتگوها٬ بذر شک را در من پروراند. دوستان من در توییتر برای فهمیدن فلسفه وست‌برو وقت می‌گذاشتند و در این راه آن‌ها متوجه تناقضاتی می‌شدند که من تمام عمرم آن‌ها را نفهمیده بودم. چرا ما همجنسگرایان را محکوم به مرگ می‌دانستیم وقتی مسیح می‌گفت: "بگذارید کسی که گناهی مرتکب نشده اولین سنگ را بندازد"؟ چگونه می‌توانستیم ادعا کنیم همسایه‌مان را دوست داریم در حالی که همزمان از خدا می‌خواستیم او را نابود کند؟ واقعیت این است که توجهی که این غریبه‌‌ها در اینترنت به من نشان می‌دادند خود یک تناقض بود.
شواهد زیادی بود که نشان می‌داد آن دیگران شیاطینی که من فکر می‌کردم نبودند. این یافته زندگی‌ام را تغییر داد. من دریافتم که ما داوران برحق الهی نیستیم بلکه انسان‌هایی ممکن‌الخطا هستیم نتوانستم تظاهر به چیز دیگری کنم. من نتوانستم عملکردمان را توجیه کنم مخصوصاً اعتراضات ظالمانه‌مان در تشییع جنازه‌ها و جشن گرفتن مصیبت انسان‌ها‌. چنین تغییراتی در ذهنیت من باعث از بین رفتتن اعتماد من به کلیسا شد و نهایتا ماندن من را در کلیسا غیر ممکن ساخت. باوجود غم و وحشت زیاد من کلیسای وست‌برو را در سال ۲۰۱۲ ترک کردم.
در روز‌‌های اول ترک کلیسا غریزه پنهان شدنی که داشتم فلج‌کننده بود. می‌خواستم از قضاوت خانواده‌ام پنهان شوم چون مطمئن بودم آن‌ها دیگر با من صحبت نخواهند کرد. کسانی که افکار و عقایدشان برای من بسیار اهمیت داشت. و من می‌خواستم از تمام دنیایی پنهان شوم که برای مدت طولانی رد کرده بودم مردمانی که دلیلی نداشت به من شانس دیگری دهند بعد از یک عمر خصومت ولی آن‌ها به طور باورنکردنی این شانس را به من دادند. دنیا به گذشته‌ی من دسترسی داشت چون در همه جای اینترنت باقی بود -- هزاران توییت و صد‌ها مصاحبه همه چیز از تلویزیون محلی تا "نمایش هُوارد اِستِرن" --
ولی بسیاری با آغوش باز مرا پذیرفتند. برای همه آسیبی که زده بودم یک عذرخواهی نوشتم هرچند می‌دانستم که یک عذرخواهی آن همه کار را از بین نخواهد برد. تنها می‌توانستم برای ساختن یک زندگی جدید تلاش کنم و راهی برای درست کردن بخشی از آن آسیب بیابم. مردم تمام شواهد برای شک به صداقت من را داشتند ولی اغلب آنها من را پذیرفتند. و در قبال سابقه من خیلی بیشتر از انتظارم بهم دادند -- بخشودگی و فرصت آزمایش صداقتم. و این هنوز مبهوتم می‌کند. من اولین سال را دور از خانواده
و سرگردان در کنار خواهر کوچکترم گذراندم چون او هم می‌خواست با من خانه را ترک کند. لبه پرتگاهی بودیم و بسیار شگفت زده می‌شدیم که نوری و راهی به جلو می‌یافتیم در همان اجتماعاتی که ما برای سال‌‌های طولانی ضدشان بودیم. دیوید دوست "یهودی‌وار"ام در توییتر ما را به جمع یهودیان در لس آنجلس دعوت کرد. ما روی مبل خانه خاخام حسیدی و همسرش و چهار فرزندشان خوابیدیم -- همان خاخامی ‌که من سه سال پیش برعلیه‌اش تظاهرات کردم با پلاکاردی که می‌گفت: "خاخام شما زناکار است." ما ساعت‌‌های زیادی را به بحث درباره الهیات یهودیت و زندگی گذراندیم
در حالی که در آشپزخانه پاک مخصوص‌‌شان ظرف‌ها را می‌شستیم و برای شام سبزیجات خرد می‌کردیم. با ما مانند خانواده برخورد می‌کردند بر ضدّ ما نبودند و من باز هم بهت‌زده بودم. آن دوران سرشار از سردرگمی ‌بود ولی بخشی که اغلب به یاد می‌آورم آن حس تعجب آوری بود که آن زمان با خود داشتم -- و آن حس فراغت و مصونیت از آن بی‌توجهی به قضاوت‌‌های تندی بود که به طور غریزی در ذهن من با دیدن تقریبا هر کسی می‌گذشت. تازه آن موقع فهمیدم که باید می‌آموختم. باید گوش می‌کردم. این حقیقت دائماً‌ پیش روی ذهنم است
چون تعداد زیادی از همان سخنرانی‌های مخربی که کلیسای ما پیروی می‌کرد را می‌بینم اما نمی‌توانم جلویشان را بگیرم. ما تحمل و تنوع عقاید را بیش از هر زمان دیگری جشن می‌گیریم درحالی که شکاف در بین ما هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. ما چیز‌‌های خوب را می‌خواهیم. عدالت٬ برابری حقوق، آزادی، شأ،٬ کامیابی، اما این راهی که برگزیده‌ایم بیشتر شبیه مسیری‌ست که من چهار سال پیش از آن خارج شدم ما دنیا را به دو بخش ما و آن‌ها تقسیم کرده بودیم٬ و تنها به اندازه‌ای از پناهگاهمان دور می‌شدیم که نارنجک حرفهایمان را به اردوگاه طرف مقابل پرتاب کنیم. ما نصف کشور را به عنوان نخبگان معتدل از همه جا بی‌خبر
یا نژادپرستان زن‌ستیز قلدر کنار می‌گذاریم. بی هیچ دقتی، پیچیدگی و انسانیتی. حتی وقتی کسی برای همدردی و درک از طرف دیگر کمک می‌خواهد، گفتگو تقریباً همیشه به این ختم می‌شود که کدامیک به همدردی بیشتری احتیاج دارند. و همانگونه که من یادگرفتم٬ ما دائماً از پذیرش نقایص موضع‌ها‌یمان و قوت استدلال مخالفان‌مان امتناع می‌کنیم. سازش جایز نیست. ما حتی به همفکران خودمان وقتی جرأت زیر سوال بردن عقایدمان را می‌کنند٬ حمله می‌کنیم. این مسیر ما را به سمت ظلم، حمله و شکاف بیشتر، و حتی تشدید خشونت می‌برد. من این مسیر را در خاطر دارم.
این راه ما را به جایی که می‌خواهیم نمی‌رساند. چیزی که امیدوارم می‌کند این است می‌توانیم کاری برایش بکنیم خبر خوب این است که کار آسانی است و خبر بد این است که کار سختی است. ما باید به مخالفانمان گوش کنیم و با آن‌ها صحبت کنیم. سخت است چون ما نمی‌توانیم درک کنیم دیگران چگونه به این عقاید رسیده‌اند. سخت است چون خشم خیرخواهانه، آن حس یقین از درستی استدلالمان، خیلی دلفریب است. سخت است چون به معنی ابراز یکدلی و مهربانی به کسانی است که با ما از در خصومت و تحقیر وارد شده‌اند. تمایل آنی به اقدام متقابل کردن خیلی وسوسه‌انگیز است
ولی ما که نمی‌خواهیم مثل آن‌ها باشیم. می‌توانیم مقاومت کنیم. و من همیشه به دوستانم در توییتر که این کار را کردند غبطه می‌خورم٬ دشمنان مسلم که تبدیل به دوستان عزیزم شدند. برای مثال پسری با سخاوت و درک بالا٬ همسرم. هیچ چیز قابل توجهی در شیوه برخورد من با او نبود. آنچه که خاص بود عملکرد آن‌ها بود. من در سال‌‌های اخیر خیلی به این موضوع اندیشیده‌ام و چهار ویژگی متمایز در رفتار آن‌ها یافتم که دلیل تشکیل یک گفتگوی واقعی است. این چهار قدم کوچک اما قدرتمند بودند و من امروز هر کاری که بتوانم انجام می‌دهم تا این روش‌ها را در گفتگو‌‌های سخت به کار گیرم
اول اینکه فرض را بر نیت بد نگذاریم. دوستان من در توییتر فهمیده بودند که حتی وقتی الفاظ من تند و توهین‌آمیز است من خالصانه معتقد بودم که عملم درست است. فرض را بر نیت بد گذاشتن بلافاصله ما را از فهم درست علت عملکرد و اعتقاد دیگران باز می‌دارد. ما فراموش می‌کنیم آن‌ها انسان هستند با کوله‌باری از تجربیاتی که ذهنشان را شکل داده و ما در اولین موج عصبانیت گیر می‌افتیم و به همین علت پیشرفت گفتگو تقریباً غیر ممکن می‌شود. ولی وقتی فرض را بر نیت خوب یا خنثی بگذاریم به ذهنمان فضای بیشتری برای گفتگو می‌دهیم. دومین مورد سوال پرسیدن است.
وقتی افراد از طیف‌‌های مختلف ایدئولوژيکی هستند سوال پرسیدن باعث اتصال گسستگی‌ها‌ بین دو نقطه نظر متفاوت می‌شود. اهمیت این موضوع اینجاست که نمی‌توانیم بحث مفیدی داشته باشیم اگر متوجه نباشیم تفکرات دیگر از کجا منشأ می‌گیرد به علاوه به طرف مقابل اجازه خواهیم داد تا ضعف استدلال‌مان را گوشزد کند. ولی سوال پرسیدن دلیل دیگری هم دارد؛ به دیگران این پیام را می‌رساند که شنیده می‌شوند. وقتی دوستانم در توییتر دست از متهم کردنم کشیدند و شروع به سوال پرسیدن کردند من تقریباً همزمان ازشان تقلید کردم. سوال‌‌های آن‌ها به من فضای صحبت داد
و نیز اجازه داد من هم از آن‌ها سوال کنم و اینکه جواب‌هایشان را کامل بشنوم. و این به طور ریشه‌ای فضای بحثمان را تغییر می‌داد. سومین نکته حفظ آرامش است. این مورد احتیاج به تمرین و صبر دارد ولی پررنگ است. من در «وست‌برو» یادگرفتم به تاثیر طرز بیانم روی دیگران اهمیت ندهم. فکر می‌کردم درستی استدلالم گستاخیم را توجیه می‌کند لحن خصمانه، صدای بلند، فحش و بریدن کلام دیگران اما آن استراتژی بازده برعکس داشت. بلند کردن صدا و بی‌ادبی در موقعیت‌های استرس‌زا طبیعی است٬ ولی گفتگو را به سمت یک پایان نامطلوب و طوفانی می‌برد وقتی شوهر من هنوز غریبه‌ای در توییتر بود
بحث‌های ما اغلب سخت و کنایه‌دار می‌شد ولی همیشه از شدت یافتن آن جلوگیری می‌کردیم. در عوض موضوع را تغییر می‌داد. جوکی تعریف می‌کرد یا کتابی را معرفی می‌کرد و یا مؤدبانه بهانه‌ای برای اتمام بحث پیدا می‌کرد. ما می‌دانستیم بحث تمام نشده است فقط برای مدتی متوقف شده است تا ما به تعادل برگردیم. مردم اغلب می‌گویند بحث‌های اینترنتی ما را بی‌فرهنگ می‌کند ولی یک مزیت بحث‌های اینترنتی نسبت به صحبت رو در رو هست. ما یک فاصله‌ی زمانی و مکانی بین خودمان و کسانی که ایده‌ها‌یشان برای ما غیر قایل تحمل است داریم. ما می‌توانیم از این فاصله سود ببریم.
به جای حمله، می‌توانیم مکث کنیم، نفس عمیق بکشیم، موضوع را عوض کنیم و یا دور شویم، و وقتی برگردیم که آمادگی دوباره داریم. و در آخر... استدلال کنیم. این به نظر واضح می‌رسد، ولی یکی از معایب داشتن اعتقادات محکم این است که ما گاهی فرض می‌کنیم که درستی نظرات ما به قدری واضح و بدیهی است٬ یا باید باشد، که دلیلی ندارد از خودمان دفاع کنیم زیرا آن‌ها به وضوح درست و خوب هستند. پس اگر کسی متوجه نمی‌شود، مشکل خودش است و این وظیفه من نیست که بهشان آموزش دهم.
ولی اگر به این سادگی بود، همه ما مسائل را به یک چشم می‌دیدیم. اگر دوستان من در توییتر به این مهربانی نبودند و تلاشی برای استدلال در بحث‌ها نمی‌کردند، برای من دیدن دنیا از زاویه دیگر بسیار سخت‌تر می‌شد. ما همه محصول تربیت خودمان هستیم، و اعتقادات ما تجربیاتمان را نشان می‌دهد. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم دیگران فوراً نظرشان را تغییر دهند. اگر به دنبال تغییر هستیم، باید به بحث از آن بپردازیم. دوستان من در توییتر عقاید و نظراتشان را ترک نکردند٬ فقط مسخره کردن را کنار گذاشتند. آن‌ها دفاعیات بی‌نهایت منطقی خود را جمع‌بندی کردند
و با سوالات تند آمیخته به طنز و دوستی به سراغ من آمدند. با من مثل یک انسان برخورد کردند و این بسیار اثربخش‌تر از دو دهه کامل توهین٬ تحقیر و خشونت بود. من می‌دانم بسیاری ممکن است وقت٬ انرژی و یا صبر برای یک مواجهه‌ی طولانی را نداشته باشند ولی با وجود اینکه سخت به نظر می‌رسد راه تماس برقرارکردن با کسی که نظرش با ما متفاوت است همیشه برای همه‌ی ما وجود دارد. و من خالصانه معتقدم که ما می‌توانیم از پس کار‌‌های سخت برآییم٬ نه فقط برای آن‌ها بلکه برای خودمان در آینده. دامن زدن به انزجار و درگیری لجوجانه چیزی نیست که ما برای خود بخواهیم
یا کشورمان یا نسل آینده‌مان. چند هفته قبل از اینکه من «وست‌برو» را ترک کنم، مادرم به من چیزی گفت. وقتی من عاجزانه امیدوار بودم راهی برای ماندن در کنار خانواده‌ام بیابم. کسانی که من بهشان عشق وافری داشتم حتی قبل از اینکه در پنج سالگی با لپ گوشتالو در صف معترضان تابلویی در دست گیرم که نمی‌توانستم بخوانم. مادرم گفت، "تو فقط یک انسانی عزیزم، فرزند شیرینم." او از من می‌خواست افتاده باشم -- سوال نکنم بلکه به خداوند و بزرگتر‌ها اعتماد کنم. ولی به نظر من او واقعیت بزرگتری را نمی‌دید --
اینکه ما همه فقط یک انسانیم. که همیشه باید با توجه به این حقیقت ساده حرکت کنیم و باید به یکدیگر با سخاوت و دلسوزی کمک کنیم. هر یک از ما به اجتماع خود به فرهنگ و جامعه‌ای که از آن ساخته شدیم خدمت می‌کنیم. انتهای این مارپیچ خشم و عتاب با کسی شروع می‌شود که جلوی این ضربات مخرب و اغواکننده را نمی‌گیرد. ما فقط باید تصمیم بگیریم که این را از خودمان شروع کنیم. متشکرم. (تشویق)
I was a blue-eyed, chubby-cheeked five-year-old when I joined my family on the picket line for the first time. My mom made me leave my dolls in the minivan. I'd stand on a street corner in the heavy Kansas humidity, surrounded by a few dozen relatives, with my tiny fists clutching a sign that I couldn't read yet: "Gays are worthy of death." This was the beginning. Our protests soon became a daily occurrence and an international phenomenon, and as a member of Westboro Baptist Church, I became a fixture on picket lines across the country.
The end of my antigay picketing career and life as I knew it, came 20 years later, triggered in part by strangers on Twitter who showed me the power of engaging the other. In my home, life was framed as an epic spiritual battle between good and evil. The good was my church and its members, and the evil was everyone else. My church's antics were such that we were constantly at odds with the world, and that reinforced our otherness on a daily basis. "Make a difference between the unclean and the clean,"
the verse says, and so we did. From baseball games to military funerals, we trekked across the country with neon protest signs in hand to tell others exactly how "unclean" they were and exactly why they were headed for damnation. This was the focus of our whole lives. This was the only way for me to do good in a world that sits in Satan's lap. And like the rest of my 10 siblings, I believed what I was taught with all my heart, and I pursued Westboro's agenda with a special sort of zeal. In 2009, that zeal brought me to Twitter.
Initially, the people I encountered on the platform were just as hostile as I expected. They were the digital version of the screaming hordes I'd been seeing at protests since I was a kid. But in the midst of that digital brawl, a strange pattern developed. Someone would arrive at my profile with the usual rage and scorn, I would respond with a custom mix of Bible verses, pop culture references and smiley faces. They would be understandably confused and caught off guard, but then a conversation would ensue. And it was civil --
full of genuine curiosity on both sides. How had the other come to such outrageous conclusions about the world? Sometimes the conversation even bled into real life. People I'd sparred with on Twitter would come out to the picket line to see me when I protested in their city. A man named David was one such person. He ran a blog called "Jewlicious," and after several months of heated but friendly arguments online, he came out to see me at a picket in New Orleans. He brought me a Middle Eastern dessert from Jerusalem, where he lives, and I brought him kosher chocolate
and held a "God hates Jews" sign. (Laughter) There was no confusion about our positions, but the line between friend and foe was becoming blurred. We'd started to see each other as human beings, and it changed the way we spoke to one another. It took time, but eventually these conversations planted seeds of doubt in me. My friends on Twitter took the time to understand Westboro's doctrines, and in doing so, they were able to find inconsistencies I'd missed my entire life. Why did we advocate the death penalty for gays
when Jesus said, "Let he who is without sin cast the first stone?" How could we claim to love our neighbor while at the same time praying for God to destroy them? The truth is that the care shown to me by these strangers on the internet was itself a contradiction. It was growing evidence that people on the other side were not the demons I'd been led to believe. These realizations were life-altering. Once I saw that we were not the ultimate arbiters of divine truth but flawed human beings, I couldn't pretend otherwise. I couldn't justify our actions --
especially our cruel practice of protesting funerals and celebrating human tragedy. These shifts in my perspective contributed to a larger erosion of trust in my church, and eventually it made it impossible for me to stay. In spite of overwhelming grief and terror, I left Westboro in 2012. In those days just after I left, the instinct to hide was almost paralyzing. I wanted to hide from the judgement of my family, who I knew would never speak to me again -- people whose thoughts and opinions had meant everything to me. And I wanted to hide from the world I'd rejected for so long --
people who had no reason at all to give me a second chance after a lifetime of antagonism. And yet, unbelievably, they did. The world had access to my past because it was all over the internet -- thousands of tweets and hundreds of interviews, everything from local TV news to "The Howard Stern Show" -- but so many embraced me with open arms anyway. I wrote an apology for the harm I'd caused, but I also knew that an apology could never undo any of it. All I could do was try to build a new life and find a way somehow to repair some of the damage.
People had every reason to doubt my sincerity, but most of them didn't. And -- given my history, it was more than I could've hoped for -- forgiveness and the benefit of the doubt. It still amazes me. I spent my first year away from home adrift with my younger sister, who had chosen to leave with me. We walked into an abyss, but we were shocked to find the light and a way forward in the same communities we'd targeted for so long. David,
my "Jewlicious" friend from Twitter, invited us to spend time among a Jewish community in Los Angeles. We slept on couches in the home of a Hasidic rabbi and his wife and their four kids -- the same rabbi that I'd protested three years earlier with a sign that said, "Your rabbi is a whore." We spent long hours talking about theology and Judaism and life while we washed dishes in their kosher kitchen and chopped vegetables for dinner. They treated us like family. They held nothing against us, and again I was astonished.
That period was full of turmoil, but one part I've returned to often is a surprising realization I had during that time -- that it was a relief and a privilege to let go of the harsh judgments that instinctively ran through my mind about nearly every person I saw. I realized that now I needed to learn. I needed to listen. This has been at the front of my mind lately, because I can't help but see in our public discourse so many of the same destructive impulses that ruled my former church. We celebrate tolerance and diversity more than at any other time in memory, and still we grow more and more divided.
We want good things -- justice, equality, freedom, dignity, prosperity -- but the path we've chosen looks so much like the one I walked away from four years ago. We've broken the world into us and them, only emerging from our bunkers long enough to lob rhetorical grenades at the other camp. We write off half the country as out-of-touch liberal elites or racist misogynist bullies. No nuance, no complexity, no humanity. Even when someone does call for empathy and understanding for the other side, the conversation nearly always devolves
into a debate about who deserves more empathy. And just as I learned to do, we routinely refuse to acknowledge the flaws in our positions or the merits in our opponent's. Compromise is anathema. We even target people on our own side when they dare to question the party line. This path has brought us cruel, sniping, deepening polarization, and even outbreaks of violence. I remember this path. It will not take us where we want to go. What gives me hope is that we can do something about this. The good news is that it's simple,
and the bad news is that it's hard. We have to talk and listen to people we disagree with. It's hard because we often can't fathom how the other side came to their positions. It's hard because righteous indignation, that sense of certainty that ours is the right side, is so seductive. It's hard because it means extending empathy and compassion to people who show us hostility and contempt. The impulse to respond in kind is so tempting, but that isn't who we want to be. We can resist. And I will always be inspired to do so by those people I encountered on Twitter,
apparent enemies who became my beloved friends. And in the case of one particularly understanding and generous guy, my husband. There was nothing special about the way I responded to him. What was special was their approach. I thought about it a lot over the past few years and I found four things they did differently that made real conversation possible. These four steps were small but powerful, and I do everything I can to employ them in difficult conversations today. The first is don't assume bad intent. My friends on Twitter realized
that even when my words were aggressive and offensive, I sincerely believed I was doing the right thing. Assuming ill motives almost instantly cuts us off from truly understanding why someone does and believes as they do. We forget that they're a human being with a lifetime of experience that shaped their mind, and we get stuck on that first wave of anger, and the conversation has a very hard time ever moving beyond it. But when we assume good or neutral intent, we give our minds a much stronger framework for dialogue. The second is ask questions. When we engage people across ideological divides,
asking questions helps us map the disconnect between our differing points of view. That's important because we can't present effective arguments if we don't understand where the other side is actually coming from and because it gives them an opportunity to point out flaws in our positions. But asking questions serves another purpose; it signals to someone that they're being heard. When my friends on Twitter stopped accusing and started asking questions, I almost automatically mirrored them. Their questions gave me room to speak, but they also gave me permission to ask them questions
and to truly hear their responses. It fundamentally changed the dynamic of our conversation. The third is stay calm. This takes practice and patience, but it's powerful. At Westboro, I learned not to care how my manner of speaking affected others. I thought my rightness justified my rudeness -- harsh tones, raised voices, insults, interruptions -- but that strategy is ultimately counterproductive. Dialing up the volume and the snark is natural in stressful situations, but it tends to bring the conversation to an unsatisfactory, explosive end. When my husband was still just an anonymous Twitter acquaintance,
our discussions frequently became hard and pointed, but we always refused to escalate. Instead, he would change the subject. He would tell a joke or recommend a book or gently excuse himself from the conversation. We knew the discussion wasn't over, just paused for a time to bring us back to an even keel. People often lament that digital communication makes us less civil, but this is one advantage that online conversations have over in-person ones. We have a buffer of time and space between us and the people whose ideas we find so frustrating. We can use that buffer.
Instead of lashing out, we can pause, breathe, change the subject or walk away, and then come back to it when we're ready. And finally ... make the argument. This might seem obvious, but one side effect of having strong beliefs is that we sometimes assume that the value of our position is or should be obvious and self-evident, that we shouldn't have to defend our positions because they're so clearly right and good that if someone doesn't get it, it's their problem -- that it's not my job to educate them.
But if it were that simple, we would all see things the same way. As kind as my friends on Twitter were, if they hadn't actually made their arguments, it would've been so much harder for me to see the world in a different way. We are all a product of our upbringing, and our beliefs reflect our experiences. We can't expect others to spontaneously change their own minds. If we want change, we have to make the case for it. My friends on Twitter didn't abandon their beliefs or their principles -- only their scorn. They channeled their infinitely justifiable offense
and came to me with pointed questions tempered with kindness and humor. They approached me as a human being, and that was more transformative than two full decades of outrage, disdain and violence. I know that some might not have the time or the energy or the patience for extensive engagement, but as difficult as it can be, reaching out to someone we disagree with is an option that is available to all of us. And I sincerely believe that we can do hard things, not just for them but for us and our future. Escalating disgust and intractable conflict
are not what we want for ourselves, or our country or our next generation. My mom said something to me a few weeks before I left Westboro, when I was desperately hoping there was a way I could stay with my family. People I have loved with every pulse of my heart since even before I was that chubby-cheeked five-year-old, standing on a picket line holding a sign I couldn't read. She said, "You're just a human being, my dear, sweet child." She was asking me to be humble -- not to question but to trust God and my elders.
But to me, she was missing the bigger picture -- that we're all just human beings. That we should be guided by that most basic fact, and approach one another with generosity and compassion. Each one of us contributes to the communities and the cultures and the societies that we make up. The end of this spiral of rage and blame begins with one person who refuses to indulge these destructive, seductive impulses. We just have to decide that it's going to start with us. Thank you. (Applause)