021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

ايران و اسراييل: صلح ممكن است

Trita Parsi

Iran and Israel: Peace is possible

Iran and Israel: two nations with tense relations that seem existentially at odds. But for all their antagonistic rhetoric, there is a recent hidden history of collaboration, even friendship. In an informative talk, Trita Parsi shows how an unlikely strategic alliance in the past could mean peace in the future for these two feuding countries.


تگ های مرتبط :

Foreign Policy, Iran, Middle East
"ايران بهترين دوست اسراييل است، و ما تمايلى نسبت به تغيير موضعمان نسبت به تهران نداريم. " باور كنيد يا نه، اين نقل قولى از يك نخست وزير اسراييلى است، اما اين حرف بن گوريون يا گلدا ماير از دوره شاه نيست، راستش مال اسحاق رابين است. در سال ١٩٨٧. آيت الله خمينى هنوز زنده‌‌ است، و با شباهتى بسيار به احمدى‌‌نژاد امروز، از بدترين الفاظ عليه اسراييل استفاده مى‌‌كند. با اينحال، رابين به ايران بعنوان دوست ژئواستراتژيك خود (سياجغرافيا) اشاره مى‌‌كند.
امروزه، وقتى تهديدهاى جنگ و الفظ تند را مى‌‌شنويم، ما اغلب به سوى اين باور هدايت مى‌‌شويم كه اين هم يكى ديگر از آن مناقشات حل نشدنى خاورميانه‌‌ست با ريشه‌‌هايى به قدمت خود منطقه. هيچ چيزى نمى‌‌تونست از حقيقت انقدر دور باشد، و اميدوارم امروز بتوانم دليل آن را به شما نشان دهم. رابطه بين ايرانيان و قوم يهود در كل تاريخ كه از سال ٥٣٩ قبل از ميلاد مسيح شروع مى‌‌شود راستش كاملاً مثبت بوده است، از زمانى كه كوروش كبير پادشاه پارس قوم يهود را از اسارت بابليها آزاد كرد. يك سوم جمعيت يهودى
در بابل ماندند. آنها امروزه يهوديهاى عراقى هستند. يك سوم آنها به پارس مهاجرت كردند. آنها امروزه يهوديان ايرانى هستند، هنوز ٢٥٫٠٠٠ نفر از آنها در ايران زندگى مى‌‌كنند، كه بزرگترين جامعه يهودى در خاورميانه را در خارج از خود اسراييل مى‌‌سازند. و يك سوم به فلسطين تاريخى بازگشتند، دومين باسازى معبد را در بيت المقدس انجام دادند، كه آن هم با پول ماليات پارسى‌‌ها پشتيبانى مالى مى‌شد. اما حتى در دوران جديد، روابط در همه زمانها نزديك بوده است. اظهارات رابين منعكس كننده دهها سال امنيت و همكارى هوشمندانه
بين اين دو است،كه بنوبت با آگاهى از تهديدات مشترك حاصل شده است. هر دو دولت،از اتحاديه جماهير شوروى و كشورهاى قوى عربى از قبيل مصر و عراق مى‌‌ترسيدند. و علاوه بر اين،با دكترين اسراييل درباره محدود كردن، اين ايده‌‌ كه امنيت اسراييل به بهترين نحو از طريق ايجاد اتحاد با دولت‌‌هاى غير عرب در محدود كردن منطقه حاصل مى‌‌شود تا دولتهاى عربى در مجاورتش را در توازن نگاه دارد. خب، از ديدگاه شاه هم همينطور بود، گر چه او مى‌‌خواست اين را تا حد امكان بعنوان يك راز حفظ كند، بنابراين زمانيكه اسحاق رابين، براى مثال، در دهه ١٩٧٠ به ايران سفر كرد،
معمولاً كلاه گيس مى‌‌پوشيد تا كسى او را نشناسد. ايرانيها جاده آسفالته سنگفرشى مخصوصى را در فرودگاه تهران، بدور از ترمينال مركزى ساختند، تا به اين ترتيب كسى نتواند متوجه شمار زياد هواپيماهاى اسراييلى شود كه بين تل‌‌آويو و تهران آمد و شد مى‌‌كردند. و آيا بعداً با وقوع انقلاب اسلامى در ١٩٧٩ همه اينها تمام شدند؟ على رغم ايدلوژى بسيار شفاف ضد اسراييلى رژيم جديد، منطق ژئوپلتيكى براى همكاريشان همچنان ادامه يافت، چون هنوز تهديدات مشتركى داشتند. و هنگامى عراق به ايران در ١٩٨٠ حمله كرد،
اسراييل كه از پيروزى عراق مى‌‌ترسيد فعالانه به ايران با فروش سلاحهايش به آن و تامين قطعات يدكى براى تسليهات آمريكايى ايران كمك كرد آنهم در زمانى كه ايران به سبب ممنوعيت سلاحهاى آمريكايى بسيار آسيب پذير بود در صورتيكه اسراييل از تخطئى كردن از آن هم بسيار شادمان بود. در واقع، در بازگشت به دهه ١٩٨٠، اين اسراييل بود كه با واشنگتن لابى كرد تا با ايران مذاكره كند، به ايران سلاح بفروشد، و به ايدلوژى ضد اسراييلى ايران توجهى نكند. و اين البته، در رسوايى ايران- كنترا در دهه ١٩٨٠ به اوج خود رسيد.
اما با اتمام جنگ سرد صلح سرد ايرانى- اسراييلى نيز به پايان رسيد. ناگهان، دو تهديد مشتركى كه آنها را طى دهه‌‌ها بهم نزديك‌‌تر كرده بود، كمابيش برباد رفته بود. اتحاديه جماهير شوروى فروپاشيده بود، عراق شكست خورده بود،و و محيطى جديد در منطقه خلق شده بود كه در آن هر دوشان احساس امنيت بيشترى مى‌كرد، اما اكنون آنها نيز بدون محدوديت مانده بودند. بدون عراقى كه ايران را به توازن برساند، ايران اكنون مى‌‌توانست خود تهديدى باشد، برخى در اسراييل مدعى شدند. در واقع، جريان كنونى
كه بين ايران و اسراييل مشاهد مى‌‌كنيد ريشه‌‌هايش راخيلى بيشتر در پيكربندى دوباره ژئوپلتيكى (سياجغرافيايى) منطقه پس از جنگ سرد دارد تا حوادث بعدى ١٩٧٩، زيرا در اين مرحله، ايران و اسراييل بعنوان دو حكومت بسيار قوى در منطقه ظاهر شدند، و در عوض ديدن يكديگر بعنوان شركاى بالقوه امنيتى، آنها بطور فزاينده‌‌اى يكديگر را بعنوان حريفان و رقباى يكديگر ديدند. بنابراين اسراييل، كسى كه در دهه ١٩٨٠ براى ايران و در جهت بهبود روابط ايران و ايالات متحده پادرميانى كرد اكنون از ايجاد روابط حسنه بين ايران و آمريكا مى‌‌ترسيد،
با اين فكر كه به قيمت منافع امنيتى اسراييل تمام مى‌‌شد، و بجايش تلاش كرد تا ايران را در انزاوى بيشترى قرار دهد. جالب اينكه، اين زمانى اتفاق ميفتاد كه ايران علاقمندى بيشترى به سازش با واشنگنتن داشت تا اينكه ميل به نابودى اسراييل داشته باشد. ايران خودش را بخاطر افراط گرايى در انزوا قرار داده بود، و پس از انجام كمك غيرمستقيم به ايالات متحده آمريكا در جنگ عليه عراق در ١٩٩١، ايرانيها اميدوار بودند كه آنها با دخالت داده شدن در معمارى امنيتى
منطقه پس از جنگ پاداش بگيرند. اما انتخاب واشنگتن ناديده گرفتن گسترش ايران بود، همانطور كه يك دهه بعد در افغانستان اتفاق افتاد، و در عوض به منزوى كردن هر چه بيشتر ايران اقدام كرد، در اينجاست، تقريباً سالهاى ١٩٩٤- ١٩٩٣، كه ايران شروع به ترجمه ايدلوژى ضد اسراييلى خود به سياست عملياتى مى‌‌كند. ايرانيها برا اين باور بودند كه هر آنچه انجام دهند، و حتى اگر سياستهايشان را متعادل كنند، آمريكا باز به اقدامش براى منزوى كردن ايران ادامه ميدهد، و تنها راهى كه ايران مى‌‌توانست واشنگتن را وادار به تغيير موضعش كند از طريق تحميل هزينه
به آمريكا بود. آسانترين هدف روند صلح بود، اكنون واغ واغ ايدلوژيكى ايرانيها با يك گاز غيرمتعارف همراه شده بود، و ايران شروع به پشتيبانى شديد از گروههاى اسلامى فلسطينى كرد كه پيش از اين اجتناب كرده بود. از برخى جهات، اين حركت ضدو نقيض به نظر مى‌‌رسد، اما به نظر مارتين اينديك از دولت كلينتون ايرانيها كاملاً هم درباره آن اشتباه نكرده بودند، زيرا به باور ايالات متحده با منزوى شدن بيشتر ايران صلح بيشترى بين اسراييل و فلسطين بوجود ميامد.
هر چه ايران بيشتر منزوى مى‌‌شد، صلح بيشترى وجود مى‌‌داشت. بنابراين طبق نظر اينديك، و اينها كلمات او هستند، ايرانيها علاقه دارند به خدمت ما در روند صلح برسند تا به اين ترتيب سياست محدود كننده ما را شكست دهند. براى شكست سياست محدود نگهداشتن‌‌مان، نه درباره ايدلوژى. اما حتى در طى بدترين دوران درگيريهايشان، همه طرفين به سوى هم دست دراز كرده‌‌اند. نتانياهو، زمانى كه در ١٩٩٦ انتخاب شد، دستش را به سوى ايرانيها دراز كرد تا ببيند آيا راهى وجود داشت كه كه بتوان دكترين محيطى را از نو احيا كرد.
تهران علاقمند نبود. چند سال بعد، ايرانيها پيشنهاد مذاكره جامعى را براى دولت بوش فرستادند، پيشنهادى كه آشكار مى‌‌كرد پتانسيل براى از سرگيرى روابط بين اسراييل و ايران وجود دارد. دولت بوش حتى پاسخ نداد. همه طرفها هيچگاه فرصتى را براى از دست دادن يك فرصت از دست نداده‌‌اند. اما اين يك مناقشه ديرينه نيست. حتى مناقشه ايدلوژيكى هم نيست. جذر و مدهاى اين خصومت با تعصبات ايدلوژيكى تغيير نيافته است، بلكه نسبتاً تحت تاثير تغييرات در چشم انداز ژئوپلتيك (جغراسياست) است.
زمانى كه ضرورتهاى امنيتى اسراييل و ايران همكارى را ديكته مى‌‌كرد، آن كار را انجام دادند على رغم ضديت ايدلوژيك مهلك‌‌شان عليه يكديگر. هنگامى كه تحريكات ايدلوژيكى ايران با منافع سوق‌‌الجيشى آن منافات پيدا مى‌كنند، منافع سوق‌‌الجيشى همواره مى‌‌چربد. اين خبر خوبى است، چون به معناى اين است كه نه جنگ و نه عداوت فرجام قبلى است. اما برخى طالب جنگ هستند. برخى معتقدند يا مى‌‌گويند كه سال ١٩٣٨ است، ايران، آلمان است، و احمدى نژاد هيتلر است. اگر ما درست بودن اين را بپذيريم،
كه در واقع ١٩٣٨ است، ايران همان آلمان است، احمدى نژاد هيتلر است، سپس پرسشى كه ما بايد از خودمان بپرسيم اين است كه چه كسى مايل است تا نقش نويل چمبرلين را بازى كند؟ چه كسى صلح را به خطر خواهد انداخت؟ اين يك قياس است كه به عمد حذف كردن ديپلماسى را نشانه گرفته است. و هنگامى كه ديپلماسى را حذف مى‌‌كنيد شما جنگ را اجتناب ناپذير مى‌‌كنيد. در مناقشات ايدلوژيكى، هيچ حقيقت، پاپس كشيدن يا سازشى وجود ندارد. تنها پيروزى ياشكست است. اما بجاى اجتناب ناپذير كردن جنگ با نگريستن به اين مساله بعنوان مناقشه‌‌اى ايدلوژيكى
ما عاقلانه در جستجوى راه‌‌هايى خواهيم بود كه انجام صلح را ممكن كند. مناقشه اسراييل و ايران پديده‌‌اى جديد است، در تاريخى ٢٥٠٠ ساله تنها چند دهه قدمت دارد، و دقيقاً به اين خاطر كه ريشه‌‌هايش به جغرافياى سياسى ارتباط پيدا مى‌‌كند، به آن معناست كه راه‌‌حل هايى را مى‌‌توان پيدا كرد، مى‌‌توان به توافقى دست يافت، هر چند هنوز شايد مشكل باشد. پس از همه اينها، خود اسحاق رابين بود كه گفت، "شما با دوستانتان صلح نمى‌‌كنيد، كارى است كه با دشمناتان انجام مى‌‌دهيد. " متشكرم.
(تشويق حضار)
"Iran is Israel's best friend, and we do not intend to change our position in relation to Tehran." Believe it or not, this is a quote from an Israeli prime minister, but it's not Ben-Gurion or Golda Meir from the era of the Shah. It's actually from Yitzhak Rabin. The year is 1987. Ayatollah Khomeini is still alive, and much like Ahmadinejad today, he's using the worst rhetoric against Israel. Yet, Rabin referred to Iran as a geostrategic friend.
Today, when we hear the threats of war and the high rhetoric, we're oftentimes led to believe that this is yet another one of those unsolvable Middle Eastern conflicts with roots as old as the region itself. Nothing could be further from the truth, and I hope today to show you why that is. The relations between the Iranian and the Jewish people throughout history has actually been quite positive, starting in 539 B.C., when King Cyrus the Great of Persia liberated the Jewish people from their Babylonian captivity.
A third of the Jewish population stayed in Babylonia. They're today's Iraqi Jews. A third migrated to Persia. They're today's Iranian Jews, still 25,000 of them living in Iran, making them the largest Jewish community in the Middle East outside of Israel itself. And a third returned to historic Palestine, did the second rebuilding of the Temple in Jerusalem, financed, incidentally, by Persian tax money. But even in modern times, relations have been close at times. Rabin's statement was a reflection
of decades of security and intelligence collaboration between the two, which in turn was born out of perception of common threats. Both states feared the Soviet Union and strong Arab states such as Egypt and Iraq. And, in addition, the Israeli doctrine of the periphery, the idea that Israel's security was best achieved by creating alliances with the non-Arab states in the periphery of the region in order to balance the Arab states in its vicinity. Now, from the Shah's perspective, though, he wanted to keep this as secret as possible,
so when Yitzhak Rabin, for instance, traveled to Iran in the '70s, he usually wore a wig so that no one would recognize him. The Iranians built a special tarmac at the airport in Tehran, far away from the central terminal, so that no one would notice the large number of Israeli planes shuttling between Tel Aviv and Tehran. Now, did all of this end with the Islamic revolution in 1979? In spite of the very clear anti-Israeli ideology of the new regime, the geopolitical logic for their collaboration lived on,
because they still had common threats. And when Iraq invaded Iran in 1980, Israel feared an Iraqi victory and actively helped Iran by selling it arms and providing it with spare parts for Iran's American weaponry at a moment when Iran was very vulnerable because of an American arms embargo that Israel was more than happy to violate. In fact, back in the 1980s, it was Israel that lobbied Washington to talk to Iran, to sell arms to Iran, and not pay attention to Iran's anti-Israeli ideology.
And this, of course, climaxed in the Iran-Contra scandal of the 1980s. But with the end of the Cold War came also the end of the Israeli-Iranian cold peace. Suddenly, the two common threats that had pushed them closer together throughout decades, more or less evaporated. The Soviet Union collapsed, Iraq was defeated, and a new environment was created in the region in which both of them felt more secure, but they were also now left unchecked. Without Iraq balancing Iran,
Iran could now become a threat, some in Israel argued. In fact, the current dynamic that you see between Iran and Israel has its roots more so in the geopolitical reconfiguration of the region after the Cold War than in the events of 1979, because at this point, Iran and Israel emerge as two of the most powerful states in the region, and rather than viewing each other as potential security partners, they increasingly came to view each other as rivals and competitors.
So Israel, who in the 1980s lobbied for and improved U.S.-Iran relations now feared a U.S.-Iran rapprochement, thinking that it would come at Israel's security interests' expense, and instead sought to put Iran in increased isolation. Ironically, this was happening at a time when Iran was more interested in peacemaking with Washington than to see to Israel's destruction. Iran had put itself in isolation because of its radicalism, and after having helped the United States indirectly
in the war against Iraq in 1991, the Iranians were hoping that they would be rewarded by being included in the post-war security architecture of the region. But Washington chose to ignore Iran's outreach, as it would a decade later in Afghanistan, and instead moved to intensify Iran's isolation, and it is at this point, around 1993, '94, that Iran begins to translate its anti-Israeli ideology into operational policy. The Iranians believed that whatever they did, even if they moderated their policies,
the U.S. would continue to seek Iran's isolation, and the only way Iran could compel Washington to change its position was by imposing a cost on the U.S. if it didn't. The easiest target was the peace process, and now the Iranian ideological bark was to be accompanied by a nonconventional bite, and Iran began supporting extensively Palestinian Islamist groups that it previously had shunned. In some ways, this sounds paradoxical, but according to Martin Indyk of the Clinton administration,
the Iranians had not gotten it entirely wrong, because the more peace there would be between Israel and Palestine, the U.S. believed, the more Iran would get isolated. The more Iran got isolated, the more peace there would be. So according to Indyk, and these are his words, the Iranians had an interest to do us in on the peace process in order to defeat our policy of containment. To defeat our policy of containment, not about ideology. But throughout even the worst times of their entanglement, all sides have reached out to each other.
Netanyahu, when he got elected in 1996, reached out to the Iranians to see if there were any ways that the doctrine of the periphery could be resurrected. Tehran was not interested. A few years later, the Iranians sent a comprehensive negotiation proposal to the Bush administration, a proposal that revealed that there was some potential of getting Iran and Israel back on terms again. The Bush administration did not even respond. All sides have never missed an opportunity to miss an opportunity. But this is not an ancient conflict.
This is not even an ideological conflict. The ebbs and flows of hostility have not shifted with ideological zeal, but rather with changes in the geopolitical landscape. When Iran and Israel's security imperatives dictated collaboration, they did so in spite of lethal ideological opposition to each other. When Iran's ideological impulses collided with its strategic interests, the strategic interests always prevailed. This is good news, because it means that neither war nor enmity is a foregone conclusion.
But some want war. Some believe or say that it's 1938, Iran is Germany, and Ahmadinejad is Hitler. If we accept this to be true, that indeed it is 1938, Iran is Germany, Ahmadinejad is Hitler, then the question we have to ask ourself is, who wishes to play the role of Neville Chamberlain? Who will risk peace? This is an analogy that is deliberately aimed at eliminating diplomacy, and when you eliminate diplomacy, you make war inevitable.
In an ideological conflict, there can be no truce, no draw, no compromise, only victory or defeat. But rather than making war inevitable by viewing this as ideological, we would be wise to seek ways to make peace possible. Iran and Israel's conflict is a new phenomenon, only a few decades old in a history of 2,500 years, and precisely because its roots are geopolitical, it means that solutions can be found, compromises can be struck, however difficult it yet may be.
After all, it was Yitzhak Rabin himself who said, "You don't make peace with your friends. You make it with your enemies." Thank you. (Applause)