021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

فلسفه ی معماری من؟ مردم را در روند طراحی شرکت دهید

Alejandro Aravena

My architectural philosophy? Bring the community into the process

When asked to build housing for 100 families in Chile ten years ago, Alejandro Aravena looked to an unusual inspiration: the wisdom of favelas and slums. Rather than building a large building with small units, he built flexible half-homes that each family could expand on. It was a complex problem, but with a simple solution — one that he arrived at by working with the families themselves. With a chalkboard and beautiful images of his designs, Aravena walks us through three projects where clever rethinking led to beautiful design with great benefit.


تگ های مرتبط :

Architecture, Cities, Design
اگر در طراحی قدرتی وجود داشته باشه، چیزی نیست جز قدرت آمیختن و تلفیق. هرچه مساله پیچیده تر باشد، نیاز به سادگی بیشتر می شود. پس اجازه بدین ۳ نمونه ای رو با شما در میان بگذارم که ما تلاش کردیم در اونها قدرت تلفیق در طراحی رو به کار بگیریم. اجازه بدین با مشکل جهانی "اسکان در شهر" شروع کنیم. این یک واقعیت هست که مردم در حال نقل مکان به سمت شهرها هستند. و حتی اگربا منطق جور در نیاد، خبر خوبی است. شواهد نشون میده که مردم در شهرها بهتر عمل می کنند. اما یک مشکل وجود داره، که من اسمش رو "۳ تهدید" میگذارم :
مقیاس، سرعت و کمبود ابزارهایی که با استفاده ازشون باید پاسخگوی این پدیده ای باشیم که در طول تاریخ از اهمیت زیادی برخوردار نبوده. برای اینکه یک ایده ی کلی داشته باشید: از میان سه میلیارد انسانی که امروز در شهرها زندگی می کنند، یک میلیارد زیر خط فقر به سر می برند. تا سال ۲۰۳۰، از بین پنج میلیارد انسانی که در شهرها زندگی خواهند کرد، دو میلیارد زیر خط فقر خواهند بود. به این معنی که ما باید هر هفته، شهری یک میلیون نفره با بودجه ی ۱۰٫۰۰۰ دلاری برای هر خانواده، در پانزده سال آینده بسازیم.
یک شهر یک میلیون نفره در هر هفته با ۱۰٫۰۰۰ دلار برای هر خانواده! اگر این معادله رو بی پاسخ بگذاریم، مردم از آمدن به شهرها دست بر نمی دارند. اونها در هر صورت خواهند آمد، اما در زاغه ها و فاوِلاها ( محله های فقیرنشین در برزیل) و در سکونتگاههای غیر رسمی زندگی خواهند کرد. پس چه باید کرد؟ خب، جواب این سوال می تواند در خود زاغه ها و فاولاها نهفته باشد. یک راه حل میتونست وجود داشته باشه دراین مسئله ای که ده سال پیش از ما درخواست شده بود. از ما خواسته شده بود که صد خانوار را که به صورت غیر قانونی
در نیم هکتار از مرکز شهر ایکیکه (شهری بندری شیلی) در شمال شیلی سکنی گزیده بودند، با بودجه ای برابر ده هزار دلار اسکان دهیم. بودجه ای که با آن باید زمین را می خریدیم، زیرساخت ارائه می دادیم، و خانه هایی می ساختیم که در بهترین حالت حدود ۴۰ متر مربع بودند. و ضمنا به ما گفته شده بود به این دلیل قرار گرفتن زمین در مرکز شهر، قیمت آن سه برابر معمول توان مالی خانه سازی اجتماعی هست. به خاطر دشواری مساله تصمیم گرفتیم که خانوارها را
در روند شناخت محدودیت های پروژه دخیل کنیم. و یک روند طراحی مشارکتی رو در پیش گرفتیم و امکاناتی رو که در بازار داشتیم امتحان کردیم. خانه های مجزا: ۳۰ خانوار را پوشش می داد. خانه های ردیفی: ۶۰ خانوار. [" ۱۰۰ خانوار"] تنها راه اسکان دادن همه ی آنها ساخت و ساز در ارتفاع بود. و آنها ما را تهدید کرده بودند که اگر جرات ارائه چنین راهکاری را حتی در حد پیشنهاد داشته باشیم دست به اعتصاب غذا می زنند. چراکه آنها نمی توانستند بعدها این خانه های کوچک را گسترش دهند.
پس نتیجه ای که با خانواده ها گرفتیم و توجه داشته باشید - نه نتیجه ی ما بلکه با خانواده ها - این بود که ما مشکل داریم. ما مجبور به نو آوری بودیم. پس چه کردیم؟ خب، یک خانواده ی طبقه ی متوسط به طور معمول در فضایی حدود ۸۰ متر مربع به خوبی زندگی می کند. اما زمانی که پول نیست، کاری که بازار می کند این است که اندازه ی خانه را به ۴۰ متر مربع کاهش دهد. پیشنهاد ما این بود که چه می شود اگر به جای فکر کردن به ۴۰ متر مربع
به عنوان یک خانه ی کوچک آن را به عنوان نیمی از یک خانه ی خوب در نظر بگیریم؟ وقتی که شما صورت مساله را به نیمی از یک خانه ی بزرگ به جای یک خانه ی کوچک را تغییر می دهید سوال اصلی این است که کدام را ما باید بسازیم؟ و تصمیم گرفتیم که با این بودجه ی عمومی آن نیمه ای را بسازیم که خانواده ها نمی توانند به تنهایی بسازند. ما پنج راهکار طراحی را تصویب کردیم که مربوط به نیمه ی سخت تر یک خانه بود، و به جمع خانواده ها برگشتیم که دو کار انجام دهیم: متحد کردن نیروها و تقسیم تکالیف.
طرح ما چیزی بین یک ساختمان و یک خانه بود. به عنوان یک ساختمان می توانست هزینه ی یک زمین گران و خوش جا را پرداخت کند، و به عنوان یک خانه: می توانست گسترش یابد. اگر در جریان رانده نشدن به حواشی هنگام جستجوی خانه خانواده ها شغل و روابطشان را حفظ می کردند، ما مطمئن بودیم که گسترش خانه بلافاصله شروع خواهد شد. پس ما از این خانه سازی اجتماعی ِ اولیه به یک مجموعه ی طبقه متوسط که توسط خود خانواده ها درعرض چند هفته فراهم شده بود، می رسیدیم. این اولین پروژه ی ما در ایکیکه
در ده سال پیش بود. این آخرین پروژه ی ما در شیلی هست. طرح هایی متفاوت، با ایده ای مشابه. شما چهارچوب را ارائه دهید، و باقی را خانواده ها در دست خواهند گرفت. پس هدف طراحی یا تلاش برای درک و پاسخ دادن به "سه تهدید" مقیاس، سرعت و کمبود منابع، به کارگرفتن قابلیت ساخت و ساز خود مردم است. ما نمی توانیم معادله ی یک میلیون نفر در هفته را حل کنیم مگر اینکه قابلیت خود مردم را برای ساخت و ساز به کار بگیریم. پس، با یک طرح درست، زاغه ها و محله های فقیر نشین فاولاها نه تنها مشکل ما نخواهند بود
بلکه به تنها پاسخ ممکن بدل خواهند شد. دومین نمونه نشان می دهد که چه طور طراحی می تواند به پایداری کمک کند. در سال ۲۰۱۲، ما در مسابقه ای شرکت کردیم برای مرکز نوآوری انجلینی و هدف این بود که فضایی مناسب برای تولید علم طراحی کنیم. برای همچین هدفی چون تولید علم، تعامل میان مردم و تماس چهره به چهره بسیار مهم است و ما بر این موضوع توافق داشتیم. اما برای ما، مساله ی فضای مناسب مساله ای حیاتی بود. ما می خواستیم محل کاری
با نور مناسب، دمای مناسب و هوای مناسب داشته باشیم. پس از خود پرسیدیم: آیا طراحی معمول ساختمان اداری (اصول کلی ساخت ساختمانهای اداری مشابهند) در این مسیربه ما کمک خواهد کرد؟ خب، این ساختمان، معمولاچه شکلی میشود ؟ (اشاره به ساختمانهای اداری است که معمولا با سیستم مشخصی ساخته می شوند) مجموعه ای از طبقات یکی برسر دیگری، با یک هسته مرکزی از آسانسورها و پله ها ، لوله ها ، سیم ها و همه چیز، و بعد یک پوسته شیشه ای دربیرون که به دلیل تابش مستقیم خورشید باعث ایجاد یک اثر گلخانه ی عظیم در داخل می شود.
علاوه بر این، تصور کنید که یک نفر که در طبقه هفتم کار می کند هر روز از طبقه سوم رد می شود ، اما هیچ تصوری ندارد از کسی که در آن طبقه کار می کند. پس ما فکر کردیم که شاید باید این ترکیب را برعکس کنیم. و کاری که ما کردیم این بود که یک فضای باز مرکزی داشته باشیم یک هسته ی تهی با همان ترکیب طبقات، اما دیوار ها و توده ساختمان پیرامون این فضای باز مرکزی باشند، به طوری که تابش آفتاب به طور مستقیم نه با شیشه، که با دیوار برخورد کند.
وقتی که شما یک فضای مرکزی باز در داخل دارید ، می توانید آنچه که دیگران انجام میدهند را از داخل ساختمان ببینید و همینطور راه بهتری برای کنترل نور دارید، و وقتی که شما توده و دیوارها را در پیرامون فضای باز مرکزی قرار می دهید، از تابش مستقیم خورشید جلوگیری خواهید کرد. همچنین ممکنه شما پنجره ها را باز کنید و تهویه ی عرضی داشته باشید. (تهویهٔ عرضی یا متقابل از طریق درها و پنجره‌های باز ) ما بازشوها را با مقیاسی طراحی کردیم که می توانستند به مثابه ی مربع های مرتفعی از فضای آزاد
در کل ارتفاع ساختمان عمل کنند. هیچ کدام از اینها علم موشکی نیست! (کار سخت و عجیب غریبی نیست) نیازی به برنامه ریزی پیشرفته هم ندارید. و ربطی هم به تکنولوژی ندارد. این فقط ابتدایی است و به کار گیری از عقل سلیم است، و با به کار گیری از عقل سلیم ، ما از ۱۲۰ کیلو وات در هرمتر مربع در سال ، که میزان معمول مصرف انرژی برای خنک کردن یک برج شیشه ایست، به ۴۰ کیلو وات در هر مترمربع در سال رسیدیم. پس با طراحی درست، پایداری چیزی نیست جز استفاده ی جدی و دقیق از عقل سلیم!
آخرین نمونه ای که با شما در میان می گذارم این است که چطور طراحی می تواند پاسخ های جامعی به بلایای طبیعی بدهد. احتمالا می دانید که در سال ۲۰۱۰ زلزله ای ۸/۸ ریشتری به همراه سونامی شیلی را مورد هجوم قرار داد. و از ما خواسته شد تا در بازسازی کانستیتوسیون در قسمت جنوبی کشور کار کنیم. ما صد روز، یا سه ماه، وقت داشتیم تا تقریبا همه چیز را طراحی کنیم. از ساختمان های عمومی تا فضاهای عمومی، شبکه خیابان ها، حمل و نقل، خانه سازی و از همه مهمتر اینکه چطور از شهر
در برابر توفان های آینده محافظت کنیم. این در طراحی شهری شیلی امری جدید بود، و البته تعدادی راهکار جایگزین وجود داشت: اول: ساخت و ساز در منطقه ی خطر را ممنوع کنیم. فقط سی میلیون دلار صرف سلب مالکیت از این زمین ها خواهد شد. این دقیقا همان راهکاریست که امروز در ژاپن در حال بررسی است. و اگر شما جمعیت سازمان یافته ای مثل ژاپن داشته باشید احتمالا جواب خواهید گرفت، اما ما می دانیم که در شیلی، این زمینها در هر صورت به شکل غیرقانونی اشغال خواهند شد، پس این راهکار غیر واقع بینانه و نامطلوب بود.
راهکار دوم: دیوار بزرگی بسازیم، با زیرساخت هایی آن چنان قوی که در برابر نیروی امواج مقاومت کند. این راهکار به سادگی نتیجه ی نفوذ شرکت های ساختمان سازی بزرگ بود، چراکه به معنای سرازیر شدن ۴۲ میلیون دلار به قراردادها بود. و همین طور از نظر سیاسی مطلوب بود، چون نیازی به سلب مالکیت از زمین ها نداشت. اما تجربه ی ژاپن به ما ثابت کرده که تلاش برای مقابله با نیروی طبیعت بی فایده است. پس این راهکار هم رد شد. همانند روند قبلی در خانه سازی، ما باید اهالی را در یافتن پاسخی برای
این موضوع شرکت می دادیم، پس یک روند طراحی مشارکتی را آغاز کردیم. (ویدئو) [اسپانیولی] بلندگو: چه جور شهری می خواهید؟ به کانستیتوسیون رای دهید. به محل تجمع عمومی برویدو نظر خود را بیان کنید. مشارکت کنید! ماهی گیر: من یک ماهی گیرم. ۲۵ ماهی گیر برای من کار می کنند. من باید آنها را کجا ببرم؟ به جنگل؟ مرد اول: چرا نمی توانیم یک دیوار محافظ بتونی داشته باشیم؟ که البته خوب ساخته شده باشد؟ مرد دوم: من خود تاریخ کانستیتوسیون هستم! و شما اومدین بهم بگین که نمیتونم اینجا زندگی کنم؟
همه ی خانواده ام اینجا زندگی کرده اند، بچه هام رو اینجا بزرگ کرده ام، بچه هام هم بچه هاشون رو اینجا بزرگ خواهند کرد. همینطور نوه هام و بقیه. برای چی این رو به من تحمیل می کنین؟ شما! شما دارین این رو به من تحمیل می کنین! در منطقه ی خطر اجازه ی ساخت و ساز ندارم. خودش داره این رو میگه. مرد سوم: نه، نه، نه ... آلخاندرو آراونا: من نمی دونم که آیا تونستین زیرنویس ها رو بخونین یا نه، اما از حالت شرکت کننده ها معلوم بود که طراحی مشارکتی یک پروسه ی رمانتیک و رویایی که میگه
"بیایید همه دورهم آینده ی شهرمون رو تصور کنیم" نیست! در واقع - (خنده و تشویق حضار) در واقع تلاش ما با خانواده ها برای پیدا کردن پاسخ درست نیست. بلکه بررسی و شناخت دقیق این است که سوال درست کدام است. هیچ چیز بدتر از دادن یک پاسخ درست به سوال نادرست نیست. پس بعد از این روند کاملا روشن بود که ما یا باید بزنیم به چاک! و به خاطر حساسیت موضوع بریم کنار، یا اینکه پیشتر بریم و بیشتر بپرسیم، که دیگه چه چیزهایی شما رو اذیت میکنه؟
دیگه چه مشکلاتی دارید؟ و چه چیزایی از ما میخواین حالا که قراره از نو به شهر پرداخته بشه؟ و آیا باید از اول بازاندیشی بشه؟ و چیزی که اونها گفتن این بود: ببینید، خیلی خوبه که شهر رو در برابر توفان های آینده حفظ کنیم، ما ازین استقبال می کنیم. اما توفان بعدی کِی اتفاق میفته؟ بیست سال دیگه؟ ولی ما اینجا هر سال به خاطر سیل ناشی از باران مشکلاتی داریم، به علاوه، ما در مرکز منطقه ی جنگلی کشور هستیم، با این حال فضاهای شهری و عمومیمون افتضاحه. خیلی بد و خیلی کم تعداده. و خاستگاه اصلی شهر، یا همون هویت ما،
زیاد ارتباطی با ساختمان هایی که از بین رفتن نداره، بلکه با رودخانه پیوسته هست. اما ما دسترسی عمومی به رودخانه نداریم، چون سواحلش در مالکیت خصوصی هستن. پس ما فکر کردیم که باید یک راهکار سوم بسازیم، و رویکردمان این بود: علیه تهدید های جغرافیایی، باید پاسخ های جغرافیایی داشته باشیم. چطور است که، بین شهر و دریا، جنگلی داشته باشیم. جنگلی که سعی در مقابله با نیروی طبیعت نداره، بلکه با استفاده از اصطکاک اون رو پراکنده و منحرف می کنه؟ جنگلی که احتمالا می تونه آب رو لایه لایه کنه،
و جلوی سیل رو بگیره؟ و احتمالا می تونه بدهی دیرینه ی فضای شهری به طبیعت رو جبران کنه، و سرانجام دسترسی عادلانه ای به رودخانه فراهم کنه. پس به عنوان نتیجه ی طراحی مشارکتی، این راهکار از لحاظ اجتماعی و سیاسی مورد توجه قرار گرفت. ولی هم چنان مساله ی مخارج اون وجود داشت: ۴۸ میلیون دلار. بنابر این ما یک تحقیق گسترده در سیستم سرمایه گذاری عمومی انجام دادیم، و متوجه شدیم که سه نهاد مختلف با سه پروژه درست در همان منطقه حضور دارند، بدون اطلاع از حضور همدیگر و پروژه ها.
مجموع کل اونها: ۵۲ میلیون دلار. پس قدرت تلفیق در طراحی تلاش برای استفاده ی کارآمدتر از کمیاب ترین منبع در شهرهاست، که نه پول، بلکه تناسب و هماهنگیست. با این کار، ما توانستیم ۴ میلیون دلار صرفه جویی کنیم و به همین دلیل است که جنگل امروز در دست احداث است. ( تشویق حضار) پس چه نیروی ساخت و ساز شخصی باشد، چه نیروی عقل سلیم، و چه نیروی طبیت، همه ی آنها باید تبدیل به فُرم شوند، و چیزی که این فُرم می سازد و شکل می دهد،
نه سیمان و آجر و چوب، بلکه خود زندگیست. قدرت تلفیق در طراحی، تنها و تنها تلاشی است برای قراردادن نیروی زندگی در هسته ی مرکزی طراحی و معماری. بسیار سپاسگزارم. (تشویق حضار)
If there's any power in design, that's the power of synthesis. The more complex the problem, the more the need for simplicity. So allow me to share three cases where we tried to apply design's power of synthesis. Let's start with the global challenge of urbanization. It's a fact that people are moving towards cities. and even if counterintuitive, it's good news. Evidence shows that people are better off in cities. But there's a problem that I would call the "3S" menace: The scale, speed, and scarcity of means
with which we will have to respond to this phenomenon has no precedence in history. For you to have an idea, out of the three billion people living in cities today, one billion are under the line of poverty. By 2030, out of the five billion people that will be living in cities, two billion are going to be under the line of poverty. That means that we will have to build a one million-person city per week with 10,000 dollars per family during the next 15 years. A one million-person city per week
with 10,000 dollars per family. If we don't solve this equation, it is not that people will stop coming to cities. They will come anyhow, but they will live in slums, favelas and informal settlements. So what to do? Well, an answer may come from favelas and slums themselves. A clue could be in this question we were asked 10 years ago. We were asked to accommodate 100 families that had been occupying illegally half a hectare in the center of the city of Iquique in the north of Chile
using a $10,000 subsidy with which we had to buy the land, provide the infrastructure, and build the houses that, in the best of the cases, would be of around 40 square meters. And by the way, they said, the cost of the land, because it's in the center of the city, is three times more than what social housing can normally afford. Due to the difficulty of the question, we decided to include the families in the process of understanding the constraints,
and we started a participatory design process, and testing what was available there in the market. Detached houses, 30 families could be accommodated. Row houses, 60 families. ["100 families"] The only way to accommodate all of them was by building in height, and they threatened us to go on a hunger strike if we even dared to offer this as a solution, because they could not make the tiny apartments expand. So the conclusion with the families —
and this is important, not our conclusion — with the families, was that we had a problem. We had to innovate. So what did we do? Well, a middle-class family lives reasonably well in around 80 square meters, but when there's no money, what the market does is to reduce the size of the house to 40 square meters. What we said was, what if, instead of thinking of 40 square meters as a small house,
why don't we consider it half of a good one? When you rephrase the problem as half of a good house instead of a small one, the key question is, which half do we do? And we thought we had to do with public money the half that families won't be able to do individually. We identified five design conditions that belonged to the hard half of a house, and we went back to the families to do two things: join forces and split tasks. Our design was something in between
a building and a house. As a building, it could pay for expensive, well-located land, and as a house, it could expand. If, in the process of not being expelled to the periphery while getting a house, families kept their network and their jobs, we knew that the expansion would begin right away. So we went from this initial social housing to a middle-class unit achieved by families themselves within a couple of weeks. This was our first project in Iquique 10 years ago.
This is our last project in Chile. Different designs, same principle: You provide the frame, and from then on, families take over. So the purpose of design, trying to understand and trying to give an answer to the "3S" menace, scale, speed, and scarcity, is to channel people's own building capacity. We won't solve the one million people per week equation unless we use people's own power for building. So, with the right design, slums and favelas may not be the problem
but actually the only possible solution. The second case is how design can contribute to sustainability. In 2012, we entered the competition for the Angelini Innovation Center, and the aim was to build the right environment for knowledge creation. It is accepted that for such an aim, knowledge creation, interaction among people, face-to-face contact, it's important, and we agreed on that. But for us, the question of the right environment was a very literal question.
We wanted to have a working space with the right light, with the right temperature, with the right air. So we asked ourselves: Does the typical office building help us in that sense? Well, how does that building look, typically? It's a collection of floors, one on top of each other, with a core in the center with elevators, stairs, pipes, wires, everything, and then a glass skin on the outside that, due to direct sun radiation, creates a huge greenhouse effect inside.
In addition to that, let's say a guy working on the seventh floor goes every single day through the third floor, but has no idea what the guy on that floor is working on. So we thought, well, maybe we have to turn this scheme inside out. And what we did was, let's have an open atrium, a hollowed core, the same collection of floors, but have the walls and the mass in the perimeter, so that when the sun hits, it's not impacting directly glass, but a wall.
When you have an open atrium inside, you are able to see what others are doing from within the building, and you have a better way to control light, and when you place the mass and the walls in the perimeter, then you are preventing direct sun radiation. You may also open those windows and get cross-ventilation. We just made those openings of such a scale that they could work as elevated squares, outdoor spaces throughout the entire height of the building.
None of this is rocket science. You don't require sophisticated programming. It's not about technology. This is just archaic, primitive common sense, and by using common sense, we went from 120 kilowatts per square meter per year, which is the typical energy consumption for cooling a glass tower, to 40 kilowatts per square meter per year. So with the right design, sustainability is nothing but the rigorous use of common sense. Last case I would like to share is how design
can provide more comprehensive answers against natural disasters. You may know that Chile, in 2010, was hit by an 8.8 Richter scale earthquake and tsunami, and we were called to work in the reconstruction of the Constitución, in the southern part of the country. We were given 100 days, three months, to design almost everything, from public buildings to public space, street grid, transportation, housing, and mainly how to protect the city against future tsunamis.
This was new in Chilean urban design, and there were in the air a couple of alternatives. First one: Forbid installation on ground zero. Thirty million dollars spent mainly in land expropriation. This is exactly what's being discussed in Japan nowadays, and if you have a disciplined population like the Japanese, this may work, but we know that in Chile, this land is going to be occupied illegally anyhow, so this alternative was unrealistic and undesirable. Second alternative: build a big wall,
heavy infrastructure to resist the energy of the waves. This alternative was conveniently lobbied by big building companies, because it meant 42 million dollars in contracts, and was also politically preferred, because it required no land expropriation. But Japan proved that trying to resist the force of nature is useless. So this alternative was irresponsible. As in the housing process, we had to include the community in the way of finding a solution for this,
and we started a participatory design process. (Video) [In Spanish] Loudspeaker: What kind of city do you want? Vote for Constitución. Go to the Open House and express your options. Participate! Fisherman: I am a fisherman. Twenty-five fishermen work for me. Where should I take them? To the forest? Man: So why can't we have a concrete defense? Done well, of course. Man 2: I am the history of Constitución. And you come here to tell me that I cannot keep on living here? My whole family has lived here,
I raised my children here, and my children will also raise their children here. and my grandchildren and everyone else will. But why are you imposing this on me? You! You are imposing this on me! In danger zone I am not authorized to build. He himself is saying that. Man 3: No, no, no, Nieves... Alejandro Aravena: I don't know if you were able to read the subtitles, but you can tell from the body language that participatory design is not a hippie, romantic,
let's-all-dream-together-about- the-future-of-the-city kind of thing. It is actually — (Applause) It is actually not even with the families trying to find the right answer. It is mainly trying to identify with precision what is the right question. There is nothing worse than answering well the wrong question. So it was pretty obvious after this process that, well, we chicken out here and go away because it's too tense, or we go even further in asking,
what else is bothering you? What other problems do you have and you want us to take care of now that the city will have to be rethought from scratch? And what they said was, look, fine to protect the city against future tsunamis, we really appreciate, but the next one is going to come in, what, 20 years? But every single year, we have problems of flooding due to rain. In addition, we are in the middle of the forest region of the country, and our public space sucks. It's poor and it's scarce.
And the origin of the city, our identity, is not really connected to the buildings that fell, it is connected to the river, but the river cannot be accessed publicly, because its shores are privately owned. So we thought that we had to produce a third alternative, and our approach was against geographical threats, have geographical answers. What if, in between the city and the sea we have a forest, a forest that doesn't try to resist the energy of nature,
but dissipates it by introducing friction? A forest that may be able to laminate the water and prevent the flooding? That may pay the historical debt of public space, and that may provide, finally, democratic access to the river. So as a conclusion of the participatory design, the alternative was validated politically and socially, but there was still the problem of the cost: 48 million dollars. So what we did was a survey in the public investment system, and found out that there were three ministries
with three projects in the exact same place, not knowing of the existence of the other projects. The sum of them: 52 million dollars. So design's power of synthesis is trying to make a more efficient use of the scarcest resource in cities, which is not money but coordination. By doing so, we were able to save four million dollars, and that is why the forest is today under construction. (Applause) So be it the force of self construction, the force of common sense,
or the force of nature, all these forces need to be translated into form, and what that form is modeling and shaping is not cement, bricks, or wood. It is life itself. Design's power of synthesis is just an attempt to put at the innermost core of architecture the force of life. Thank you so much. (Applause)