021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

سقوط من به جنبش نئونازی آمریکا -- و چگونه از آن بیرون آمدم

Christian Picciolini

My descent into America's neo-Nazi movement — and how I got out

At 14, Christian Picciolini went from naïve teenager to white supremacist -- and soon, the leader of the first neo-Nazi skinhead gang in the United States. How was he radicalized, and how did he ultimately get out of the movement? In this courageous talk, Picciolini shares the surprising and counterintuitive solution to hate in all forms.


تگ های مرتبط :

TEDx, Activism, United States
سفر من در فاصله گرفتن از خشونت‌‌گرایی افراطی ۲۲ سال قبل آغاز شد وقتی که نژادگرایی را رد کردم و از جنبش آمریکایی‌های نژادگرای سفید‌ جدا شدم که من به ساختنش کمک کرده بودم. (تشویق) فقط ۲۲ سالم بود، ولی تا آن زمان ۸ سال صرف کرده بودم از زمانی که ۱۴ سالم بود، به عنوان یکی از اولین و جوان‌ترین اعضاء و نهایتا یک رهبر در خشن‌ترین جنبش نفرت آمریکا. ولی من داخل نفرت بدنیا نیامده بودم در اصل، کاملا برعکس من دوران بچگی تقریبا نرمالی داشتم. والدین من مهاجران ایتالیایی هستند که اواسط سالهای ۱۹۶۰ به آمریکا آمدند
و در جنوب شیکاگو ساکن شدند، جایی که در نهایت با هم آشنا شدند، و یک مغازه کوچک لوازم آرایشی باز کردند درست بعد از بدنیا آمدن من، شرایط کمی سخت‌تر شد. آنها درگیر پرورش یک خانواده جوان و یک تجارت نوپا بودند بیشتر مدتها ۷ روزهفته کار می‌کردند ۱۴ ساعت در روز، شغلهای دوم و سوم می‌گرفتند فقط برای داشتن یک زندگی بخورنمیر و زمان باکیفیت با والدینم تقریبا وجود نداشت. حتی با وجود اینکه می‌دانستم من را خیلی دوست دارند. در دوران بزرگ شدن، احساس رهاشدگی کردم. تنها بودم، و شروع کردم به گوشه‌گیری و بعد از والدینم بدم آمد و بسیار عصبانی شدم.
و وقتی که بزرگ میشدم، در دوران نوجوانی، شروع کردم به لجبازی و کارهایی که توجه والدینم را جلب کنم. و یک روز وقتی ۱۴ ساله بودم، در یک کوچه ایستاده بودم، و سیگار میکشیدم، یک مردی که دوبرابر سن من را داشت، با یک سر تراشیده و چکمه‌های سیاه بلند، به سمت من آمد، سیگار را از دهان من کشید. بعد دستش را روی شانه من گذاشت، و در چشمانم نگاه کرد، و گفت، « این کاریست که کمونیست‌ها و یهودی‌ها می‌خواهند که تو بکنی که رام نگه‌ات دارند» من ۱۴ سالم بود، تجارت کارت‌های بیس‌بال می‌کردم و برنامه «روزهای خوشحال» میدیدم
واقعا نمی‌دانستم یهودی چیست. (خنده) واقعا. و تنها کمونیستی که میشناختم، مرد روس بدی بود در فیلم محبوب من Rocky (خنده) و چون من اینجا دارم روحم را برایتان لخت میکنم میتونم بگم، حتی نمیدونستم معنی کلمه «رام» چیست. (خنده) واقعا جدی. ولی طوری بود انگار که این مرد در این کوچه به من یک زندگی پیشنهاد داده بود. برای ۱۴ سال، من حس جدا ماندن داشتم و بهم زورگویی می‌شد اعتماد به نفس پایینی داشتم. و صادقانه، نمیدانستم چه کسی بودم، به کجا تعلق داشتم،
و یا هدفم چه بود. گم شده بودم. و یک شبه، چون این مرد مرا دعوت کرده بود، و من این زندگی را با تمام وجودم پذیرفته بودم. من از یک «معتاد» به یک نازی تمام عیار تبدیل شدم. یک شبه. شروع کردم به گوش دادن به اعلامیه‌ها و باورشان کردم. من به دقت مشاهده‌گر بودم وقتی رهبران این سازمان جوانان آسیب‌پذیری که احساس جدا ماندن می‌کردند را هدف قرار می‌دادند و بعد آنها را با وعده بهشتی به گروه می‌کشاندند که از بین رفته بود. و بعد خودم شروع به یارگیری کردم.
من این کار را با ساختن موسیقی قدرت-سفید کردم. و بزودی، من رهبر این سازمان بدنام شدم که توسط مردی رهبری می‌شد که در آن خیابان در آن روز مرا عضو کرد. که اولین نئونازی نژادپرست آمریکا بود و کسی که مرا رادیکال کرد برای ۸ سال آینده، من دروغ‌هایی که به من خورانده شد را باور کردم. و با اینکه من هیچ شواهدی از آن‌ها به هیچ وجه ندیدم، با اینحال بدون هیچ شکی تمام یهودیان دنیا را سرزنش می‌کردم. برای آنچه که من فکر میکردم، یک جنایت دسته جمعی سفیدان اروپایی بود، که توسط آن‌ها تحت یک توطئه چندملیتی تبلیغ می‌شد. من رنگین پوستان را سرزنش کردم
برای جنایت و خشونت و موادمخدر در شهر، با نادیده گرفتن کا‌مل این حقیقت که من روزانه اعمال خشونت‌آمیز انجام می‌دادم بطور روزانه، و در بسیاری موارد، این گروه نژادپرستان سفید بودند که مواد مخدر قاچاق می‌کردند به داخل شهرهای داخلی. و من مهاجران را سرزنش میکردم برای گرفتن شغل‌ها از آمریکایی‌های سفیدپوست، با نادیده گرفتن کامل اینکه والدین من مهاجرانی سخت‌کوش بودند که به سختی امرارمعاش می‌کردند، باوجود اینکه از کسی کمک نمی‌گرفتند. برای هشت سال بعد، من دوستانی را دیدم که مُردند،
دیگرانی را دیدم که به زندان رفتند و درد بی‌همتایی را اعمال کردند به قربانیان بیشماری و به زندگی خانواده هایشان. داستانهای وحشتناکی شنیدم از زنان جوانی که در جنبش بودند، که بطور بیرحمانه‌ای به آنها تجاوز شد توسط همان مردانی که به آنها اعتماد کرده بودند، و خود من اعمال خشونت‌ آمیزی علیه مردم انجام دادم. فقط بخاطر رنگ پوستشان، کسی که دوست داشتند، یا خدایی که برایش دعا می‌کردند. من اسلحه ها را روی هم انبار کردم، برای چیزی که فکر می‌کردم جنگ نژادی پیش روست. من به شش دبیرستان رفتم، و از چهارتایشان اخراج شدم، و از یکی، دوبار.
و ۲۵ سال قبل، من موسیقی نژادپرستانه نوشتم و برگزار کردم که ده‌ها سال بعد به اینترنت راه پیدا کرد و به یک سفیدپوست نژادپرست انگیزه داد که وارد یک کلیسا مقدس چارلستون در کارولینای جنوبی شود، و بدون احساس نُه نفر بیگناه را کُشت. ولی بعد زندگی من تغییر کرد. در ۱۹ سالگی، با دختری آشنا شدم که در جنبش نبود، که یک استخوان نژادپرستانه در بدنش نداشت، و من عاشق او شدم. و در ۱۹ سالگی ما ازدواج کردیم، و ما پسر اولمان را بدنیا آوردیم. و وقتی من پسرم را در بغلم گرفتم، در اتاق زایمان آن روز، نه تنها دوباره وصل شدم به گوشه‌ای از بیگناهی‌ای که گُم کرده بودم
در ۱۴ سالگی، بلکه شروع کرد به چالش کشیدن مهمترین چیزهایی که من را از ابتدا به جنبش کشید: هویت، اجتماع و هدف -- چیزهایی که من با آنها بعنوان یک پسر جوان درگیر بودم. و حالا، من دوباره با این موضوع درگیر بودم که چه کسی هستم. آیا من این نئونازی نفرت انگیز بودم، و یا یک پدر محافظ و همسر؟ آیا اجتماع من آنی بود که من دور خودم ساخته بودم که نفس خودم را تقویت کنم، چون من حس تنفر از خودم داشتم و می‌خواستم این را روی دیگران منعکس کنم. و یا اینی که من بطور فیزیکی به آن زندگی داده بودم. آیا هدف من این بود که زمین را از بین ببرم
و یا اینکه جای بهتری بسازم برای خانواده‌ام؟ و بطور ناگهانی، انگار که یک تن آجر به من خورد و بسیار سردرگم شدم با کسی که برای هشت سال گذشته بودم. و فقط اگر به اندازه کافی شجاع بودم که در همان لحظه به راه خودم بروم، که بفهمم سردرگمی که در درون من است از کجاست، شاید از تراژدی میتوانست جلوگیری کرد. به جای آن، من سازش کردم. من از خیابان‌ها کناره گرفتم برای خانواده‌ام، چون نگران بودم که شاید به زندان بروم ودر نهایت بمیرم، و آنها باید برای نجات خودشان فرار می‌کردند. پس من بعنوان رهبر کناره‌گیری کردم، و بجایش یک مغازه فروش رکوردهای موسیقی باز کردم.
که در آن قرار بود موسیقی قدرت-سفید بفروشم، قاعدتا، چون آنها را از اروپا وارد می‌کردم. ولی می‌دانستم که اگر من فقط یک مغازه نژادپرست باشم، و موسیقی نژادپرستانه بفروشم اجتماع به من اجازه نمی‌داد که آنجا باشم. پس تصمیم گرفتم که موسیقی‌های دیگر را هم بفروشم، مثل punk rock و heavy metal و hip-hop. و همانطور که موسیقی قدرت-سفید را که می‌فروختم ۷۵ درصد درآمد خالص من بود، چون مردم از تمام کشور می‌آمدند که آنها را بخرند از تنها مغازه‌ای که آنها را می‌فروخت، من همینطور مشتری‌هایی داشتم که موسیقی‌های دیگری خرید می‌کردند.
و در نهایت آنها شروع کردند به صحبت کردن با من. یک روز، یک نوجوان سیاه پوست آمد، و بطور مشخص ناراحت بود. و تصمیم گرفتم از او بپرسم که مشکل چه چیزی بود. و او به من گفت که مادرش سرطان سینه گرفته. و بطور ناگهانی، این نوجوان سیاه‌پوست، که من هرگز هیچ مکالمه یا ارتباط معناداری با او نداشتم، می‌توانستم با او وصل شوم، چون مادر خود من سرطان سینه گرفته بود و من می‌توانستم دردش را احساس کنم. در یک موقعیت دیگر، یک زوج همجنسگرا با پسرشان آمدند، و برای من غیر قابل انکار بود که عاشق پسرشان هستند به همان اندازه که من عاشق پسرم بودم.
و بطور ناگهانی، نتوانستم منطق یا توجیهی برای پیش‌داوری پیدا کنم که در سرم داشتم. تصمیم گرفتم که موسیقی قدرت-سفید را جمع کنم وقتی که برایم خجالت‌آور بود که آنها را در مقابل دوستان جدیدم بفروشم. و خب مغازه نتوانست به اندازه کافی درآمد بسازد، و من مجبور شدم آن را ببندم. در همان زمان بود که، من تقریبا تمام زندگیم را از دست دادم. از این بعنوان فرصتی استفاده کردم که جدا شوم از جنبشی که من برای هشت سال جزئش بودم، تنها هویت، اجتماع و هدفی که من واقعا می‌شناختم برای بیشتر عمرم. پس دیگر هیچ کس را نداشتم. من درآمدم را از دست دادم چون مغازه را بستم.
رابطه خوبی با والدینم نداشتم با اینکه آنها سعی کردند، و زنم و فرزندانم مرا رها کردند، چراکه من جنبش را به آن زودی‌ که باید رها نکردم. و ناگهان، دوباره، نمی‌دانستم چه کسی هستم. و یا اینکه کجا قرار می‌گیرم و یا اینکه هدف من در زندگی چیست. من از درون احساس بدبختی می‌کردم، و معمولا صبح از خواب بیدار می‌شدم و آرزو می‌کردم که کاش نمی‌شدم. حدود ۵ سال بعد، یکی از دوستان معدودی که داشتم، نگران من شد، و پیش من آمد و به من گفت، « تو باید کاری کنی، چون من نمی‌خواهم ببینم که تو بمیری»
و پیشنهاد کرد که برای شغلی در محل کار او اقدام کنم، در شرکتی به اسم IBM. درسته، من هم فکر کردم که او دیوانه بود. (خنده) اینجا من یک نازی-قبلی مخفی بودم، پوشیده از تتوهای نفرت. به دانشگاه نرفتم. از دبیرستانهای مختلف بارها اخراج شده بودم. و حتی یک کامپیوتر نداشتم. ولی رفتم، و به طریقی، معجزه‌ وار، کار را گرفتم. پر از هیجان بودم. و بعد وحشت‌زده شدم از دانستن اینکه که آنها مرا به دبیرستان قبلی‌ام خواهند فرستاد، همانکه از آنجا دو بار اخراج شدم،
که کامپیوترهایشان را نصب کنم. این دبیرستانی بود که من در آن کارهای خشونت‌آمیز کرده بودم به دانش‌آموزان و به دبیران، جاییکه در مقابل آن برای تساوی حقوق سفیدان تظاهرات کرده بودم و حتی در کافه‌تریا اعتصاب کرده بودم که سعی کنم و اتحادیه سفیدپوستان بخواهم و مسلما، همانطور که کارما کار می‌کند در دوساعت اول، چه کسی غیر از آقای جانی هولمز از کنار من رد می‌شود، نگهبان سرسخت سیاه‌پوست که من با او وارد دعوای مشت به مشت شده بودم، که باعث اخراج شدنم برای بار دوم شد و بردن من از مدرسه با دستبند. او مرا نشناخت،
ولی من دیدمش، و نمی‌دانستم چه کار کنم. یخ زده بودم، من الان این مرد بالغ بودم، سالها بعد از جنبش، و من عرق می‌کردم و می‌لرزیدم. ولی تصمیم گرفتم که کاری کنم. و تصمیم گرفتم که باید زیر فشار گذشته‌ام زجر بکشم، چون برای ۵ سال سعی کردم که از آن فرار کنم. سعی کردم که دوستان جدید پیدا کنم تتوهایم را با آستین‌های بلند بپوشانم، و من اعترافی نمی‌کردم چون از قضاوت می‌ترسیدم همانطور که من بقیه را قضاوت کرده بودم. خب، تصمیم گرفتم که آقای هولمز را تا پارکینگ تعقیب کنم -- احتمالا این زیرکانه‌ترین تصمیم نبود.
(خنده) ولی وقتی به او رسیدم، داشت سوار ماشینش می‌شد، و من به شانه‌اش دست زدم. و وقتی برگشت و مرا شناخت، یک قدم به عقب برداشت چون ترسیده بود. و من نمی‌دانستم چه بگویم. بالاخره، کلمات از دهانم بیرون آمدند، و تمام چیزی که فکر کردم بگویم این بود، « متاسفم ». و او بغلم کرد و مرا بخشید. و تشویقم کرد که خودم را ببخشم. او متوجه شد که این داستان یک بچه منزوی شکسته نبود که به یک گروه افراطی ملحق شود و به زندان برود. او می‌دانست که این داستان هر جوانی بود که آسیب‌پذیر بود،
که در جستجوی هویت بود، اجتماع و هدف، و بعد به دیوار خورده بود و نمی‌توانست پیدایشان کند و در مسیر سیاهی افتاده بود. و قانعم کرد که یک قول به او بدهم، که من داستانم را به هرکسی که گوش دهد بگویم. آن اتفاق ۱۸ سال قبل بود، و من از همان موقع اینکار را کرده‌ام. (تشویق) شاید الان شما از خودتان می‌پرسید: چطور یک کودک خوب از یک خانواده مهاجر سخت‌کوش به چنین راه سیاهی منتهی می‌شود؟ یک کلمه: دست‌اندازها درسته. دست‌اندازها.
من دست‌اندازهای زیادی داشتم وقتی که بچه بودم. ما همه آنها را داشتیم -- می‌دانید، چیزهایی که در زندگی، ما به آنها می‌خوریم که بدون استثنا به ما تلنگری می‌زنند و از مسیرمان منحرف می‌کنند و اگر آن‌ها حل‌نشده باقی بمانند یا درمان نشده و یا بدون رویارویی، گاهی اوقات ما می‌توانیم در راهروهای تاریکی گم شویم. دست‌اندازها می‌توانند چیزهایی باشند مثل ضربه روحی، آزار دیدن، بیکاری، نادیده گرفته شدن، مشکلات سلامت روانی درمان نشده، حتی مزیت. و اگر ما به تعداد کافی از دست‌اندازها در زندگیمان بخوریم،
و اگر منابع و کمک برای گذر از آنها نداشته باشیم و یا بیرون آمدن از آنها خب، گاهی آدمهای خوب به جایی می‌رسند که کارهای بد می‌کنند. یکی از این آدمها که دست‌انداز داشته، دَرِل هست. درل از نیویورک شمالیست. او خاطرات من را خوانده بود، و خیلی از پایان آن ناراحت بود. می‌دونید من از جنبش بیرون آمده بودم و او هنوز درون آن بود. و او به من ایمیل زد و گفت، « من خیلی از این نتیجه خوشم نیامد. » و گفتم: « خب، من متاسفم. » (خنده) « ولی اگر می‌خواهی راجع به این صحبت بکنی، ما حتما می‌توانیم.»
و بعد از چند هفته رفت و آمد با درل، متوجه شدم که او یک سرباز سابق ارتش بود که زخمی شده بود و خیلی عصبانی بود که نمی‌توانست برود افغانستان که مسلمان‌ها را بکشد. و یک روز پشت تلفن، به من گفت که یک مرد مسلمان را در پارک دیده که نماز می‌خوانده، و فقط می‌خواسته که او را از صورتش لگد بزند. روز بعد من به بوفالو پرواز کردم، و با درل نشستم، و از او پرسیدم، « تا الان با یک مسلمان دیداری داشته‌ای؟ » و او گفت، « نه! برای چه باید بخواهم این کار را بکنم؟
آنها بد هستند. نمی‌خواهم هیچ کاری با آنها داشته باشم. گفتم، « باشه. » بعد عذرخواهی کردم و به دستشویی رفتم و تلفنم را در دستشویی بیرون آوردم، و مسجد محله را جستجو کردم، و به آنها بسیار بی‌سروصدا زنگ زدم، و گفتم، « ببخشید، امام، من یک لطف نیاز دارم. من یک مرد مسیحی دارم که واقعا دوست دارد راجع به دین شما بیشتر بداند. » (خنده) « مشکلی نیست اگر ما بیاییم آنجا؟ » خب، مدت زیاد لازم بود تا درل را راضی کنم، ولی بالاخره رفتیم آنجا،
و وقتی من در زدم، امام گفت که فقط ۱۵ دقیقه برای ما دارد، چون داشت برای نماز بعدی آماده می‌شد. من گفتم، « ما می‌گیریم » رفتیم داخل، و دو ساعت و نیم بعد، ما بعد از بغل کردن و گریه کردن بیرون آمدیم و بطور عجیبی، با پیوندی راجع به به چاک نوریس. (خنده) نمی‌دانم آن راجع به چی بود، ولی این چیزی بود که اتفاق افتاد. و من خوشحالم که بگویم که درل و امام را این روزها، می‌توانید معمولا در فلافل فروشی محله پیدا کنید که با هم نهار می‌خورند. (تشویق) می‌بینید، این جدایی ما از هم است.
نفرت از جاهلیت ناشی می‌شود. ترس پدرش است، و انزوا مادرش. وقتی ما چیزی را نمی‌فهمیم، معمولا از آن می‌ترسیم. و اگر سراغش نرویم، آن ترس رشد می‌کند، و گاهی، تبدیل به نفرت می‌شود. از وقتی که از جنبش بیرون آمدم، به بیش از ۱۰۰ نفر کمک کردم که از جنبش‌های افراطی جدا شوند، از گروههای نژادپرستانه سفید -- (تشویق) حتی از گروه‌های جهادی. و راهی که من این کا را می‌کنم، با دعوا کردن با آن‌ها نیست، و نه با بحث کردن با آنها، و حتی نه با گفتن اینکه آنها اشتباه می‌کنند، حتی وقتی، خدایا، واقعا گاهی می‌خواهم،
این کار را نمی‌کنم. به جایش، آنها را دور نمی‌کنم. آنها را نزدیکتر می‌کشم، و از نزدیک به دست‌اندازهایشان گوش می‌دهم، و بعد شروع به پر کردن آنها می‌کنم. من سعی می‌کنم آدمها را بیشترانعطاف‌پذیر کنم، واعتماد به نفس بیشتر بدهم، و توانایی بیشتر بدهم برای داشتن مهارتها برای رقابت در بازار آزاد که نیازی به سرزنش دیگران نداشته باشند، دیگرانی که هرگز ملاقات نکرده‌اند. می‌خواهم شما را با این آخرین نکته رها کنم تمام انسانهایی که من با آنها کار کردم، به شما یک چیز را میگویند. یک، آنها افراطی شدند
چون می‌خواستند که تعلق داشته باشند، نه به خاطر ایدئولوژی یا عقیده دینی. و دوم، چیزی که آنها را بیرون آورد گرفتن مهر و دلسورزی از کسانی بود که سزاوار گرفتن آن‌ها ا ز این افراد نبودند، و در زمانی که سزاوار گرفتن آن‌ها نبودند. (تشویق) پس می‌خواهم شما را با یک چالش رها کنم: بیرون برو، امروز، فردا -- و امیدوارم هر روز -- یک نفر را پیدا کن که فکر می‌کنی سزاوار مهر و محبت تو نیست و به او محبت بده، چون به تو اطمینان می‌دهم، آن‌ها کسانی هستند که بیشتر از هر کسی نیازش دارند. بسیار ممنونم.
(تشویق)
My journey away from violent extremism began 22 years ago, when I denounced racism and left the American white supremacist skinhead movement that I had helped build. (Cheers and applause) I was just 22 years old at the time, but I had already spent eight years, from the time I was 14 years old, as one of the earliest and youngest members and an eventual leader within America's most violent hate movement. But I wasn't born into hate; in fact, it was quite the opposite. I had a relatively normal childhood. My parents are Italian immigrants
who came to the United States in the mid-1960s and settled on the South Side of Chicago, where they eventually met, and opened a small beauty shop. Right after I was born, things got a little bit more difficult. They struggled to survive with raising a young family and a new business, often working seven days a week, 14 hours a day, taking on second and third jobs just to earn a meager living. And quality time with my parents was pretty nonexistent. Even though I knew they loved me very much, growing up, I felt abandoned. I was lonely, and I started to withdraw,
and then I started to resent my parents and become very angry. And as I was growing up, through my teenage years, I started to act out to try and get attention from my parents. And one day, when I was 14, I was standing in an alley, and I was smoking a joint, and a man who was twice my age, with a shaved head and tall black boots, came up to me, and he snatched the joint from my lips. Then he put his hand on my shoulder and he looked me in the eyes, and he said, "That's what the communists and the Jews want you to do to keep you docile."
I was 14 years old, I'd been trading baseball cards and watching "Happy Days" -- I didn't really know what a Jew was. (Laughter) It's true. And the only communist that I knew was the bad Russian guy in my favorite Rocky movie. (Laughter) And since I'm here baring my soul with you, I can reveal that I did not even know what the word "docile" meant. (Laughter) Dead serious. But it was as if this man in this alley had offered me a lifeline. For 14 years, I'd felt marginalized and bullied.
I had low self-esteem. And frankly, I didn't know who I was, where I belonged, or what my purpose was. I was lost. And overnight, because this man had pulled me in, and I had grabbed onto that lifeline with every fiber of my being. I had gone from "Joanie Loves Chachi" to full-blown Nazi. Overnight. I started to listen to the rhetoric and believe it. I started to watch very closely as the leaders of this organization would target vulnerable young people who felt marginalized
and then draw them in with promises of paradise that were broken. And then I started to recruit myself. I started to do that by making white-power music. And soon, I became the leader of that infamous organization that was led by that man in that alley who recruited me that day, who was America's first neo-Nazi skinhead and who had radicalized me. For the next eight years, I believed the lies that I had been fed. And though I saw no evidence of it whatsoever, I didn't hesitate to blame every Jewish person in the world
for what I thought was a white, European genocide being promoted by them through a multiculturalist agenda. I blamed people of color for the crime and violence and the drugs in the city, completely neglecting the fact that I was committing acts of violence on a daily basis, and that in many cases, it was white supremacists who were funneling drugs into the inner cities. And I blamed immigrants for taking jobs from white Americans, completely neglecting the fact that my parents were hardworking immigrants who struggled to survive,
despite not getting help from anybody else. For the next eight years, I saw friends die, I saw others go to prison and inflict untold pain on countless victims and their families' lives. I heard horrific stories from young women in the movement, who'd been brutally raped by the very men they were conditioned to trust, and I myself committed acts of violence against people, solely for the color of their skin, who they loved, or the god that they prayed to. I stockpiled weapons for what I thought was an upcoming race war.
I went to six high schools; I was kicked out of four of them, one of them, twice. And 25 years ago, I wrote and performed racist music that found its way to the internet decades later and partially inspired a young white nationalist to walk into a sacred Charleston, South Carolina, church and senselessly massacre nine innocent people. But then my life changed. At 19 years old, I met a girl who was not in the movement, who didn't have a racist bone in her body, and I fell in love with her. And at 19, we got married,
and we had our first son. And when I held my son in my arms in the delivery room that day, not only did I reconnect with some of the innocence that I had lost at 14 years old, but it also began to challenge the very important things that drew me to the movement to begin with: identity, community and purpose -- things that I had been struggling with as a young boy. And now, I struggled with the concept of who I was again. Was I this neo-Nazi hatemonger, or was I a caring father and husband? Was my community the one that I had manufactured around me
to boost my own ego, because I felt self-hatred for myself and I wanted to project it onto others, or was it the one that I had physically given life to? Was my purpose to scorch the earth or was it to make it a better place for my family? And suddenly, like a ton of bricks hit me, I became very confused with who I'd been for the last eight years. And if only I'd been brave enough to walk away at that moment, to understand what the struggle was that was happening inside of me, then maybe tragedy could have been averted. Instead, I did compromise. I took myself off the streets for the benefit of my family,
because I was nervous that maybe I could go to jail or end up dead, and they would have to fend for themselves. So I stepped back as a leader, and instead I opened a record store that I was going to sell white-power music in, of course, because I was importing it in from Europe. But I knew that if I was just a racist store selling racist music the community would not allow me to be there. So I decided I was going to also stock the shelves with other music, like punk rock and heavy metal and hip-hop. And while the white-power music that I was selling
was 75 percent of my gross revenue, because people were driving in from all over the country to buy it from the only store that was selling it, I also had customers come in to buy the other music. And eventually, they started to talk to me. One day, a young black teen came in, and he was visibly upset. And I decided to ask him what was wrong. And he told me that his mother had been diagnosed with breast cancer. And suddenly, this young black teenager, who I'd never had a meaningful conversation or interaction with, I was able to connect with,
because my own mother had been diagnosed with breast cancer, and I could feel his pain. On another occasion, a gay couple came in with their son, and it was undeniable to me that they loved their son in the same profound ways that I loved mine. And suddenly, I couldn't rationalize or justify the prejudice that I had in my head. I decided to pull the white-power music from the inventory when I became too embarrassed to sell it in front of my new friends. And of course, the store couldn't sustain itself, so I had to close it. At that same time, I lost nearly everything in my life.
I used it as an opportunity to walk away from the movement that I'd been a part of for eight years, the only identity, community and purpose that I'd really known for most of my life. So I had nobody. I lost my livelihood because I closed the store. I didn't have a great relationship with my parents, even though they tried. And my wife and children left me, because I hadn't left the movement and disengaged quickly enough. And suddenly, I didn't know who I was again, or where I fit in or what my purpose was supposed to be.
I was miserable inside, and I often woke up in the morning wishing that I hadn't. About five years in, one of the few friends that I had was concerned about my well-being, and she came to me and she said, "You need to do something, because I don't want to see you die." And she suggested that I go apply for a job where she worked, at a company called IBM. Yeah, I thought she was crazy, too. (Laughter) Here I was, a closeted ex-Nazi covered in hate tattoos. I didn't go to college.
I'd been kicked out of multiple high schools multiple times. I didn't even own a computer. But I went in, and somehow, miraculously, I got the job. I was thrilled. And then I became terrified to learn that they'd actually be putting me back at my old high school, the same one I got kicked out of twice, to install their computers. This was a high school where I had committed acts of violence against students, against faculty; where I had protested out in front of the school for equal rights for whites and even had a sit-in in the cafeteria
to try and demand a white student union. And of course, as karma would have it, within the first couple of hours, who walks right by me but Mr. Johnny Holmes, the tough black security guard I had gotten in a fistfight with, that got me kicked out the second time and led out in handcuffs from the school. He didn't recognize me, but I saw him, and I didn't know what to do. I was frozen; I was this grown man now, years out of the movement, and I was sweating and I was trembling. But I decided I had to do something.
And I decided I needed to suffer under the weight of my past, because for five years I had tried to outrun it. I'd tried to make new friends and cover my tattoos with long sleeves, and I wouldn't admit it because I was afraid of being judged the same way I had judged other people. Well, I decided I was going to chase Mr. Holmes out to the parking lot -- probably not the smartest decision that I made. (Laughter) But when I found him, he was getting into his car, and I tapped him on the shoulder. And when he turned around and he recognized me,
he took a step back because he was afraid. And I didn't know what to say. Finally, the words came out of my mouth, and all I could think to say was, "I'm sorry." And he embraced me, and he forgave me. And he encouraged me to forgive myself. He recognized that it wasn't the story of some broken go-nowhere kid who was going to just join a gang and go to prison. He knew that this was the story of every young person who was vulnerable, who was searching for identity, community and purpose, and then hit a wall and was unable to find it
and went down a dark path. And he made me promise one thing, that I would tell my story to whoever would listen. That was 18 years ago, and I've been doing it ever since. (Applause) You might be asking yourself right now: How does a good kid from a hardworking immigrant family end up going down such a dark path? One word: potholes. That's right. Potholes. I had a lot of potholes when I was kid. We all had them -- you know, the things in life that we hit
that invariably just kind of nudge us off our path, and if they remain unresolved or untreated or not dealt with, sometimes we can get dangerously lost down pretty dark corridors. Potholes can be things like trauma, abuse, unemployment, neglect, untreated mental health conditions, even privilege. And if we hit enough potholes on our journey in life, and we don't have the resources or the help to navigate around them or to pull us out, well, sometimes good people end up doing bad things.
One such person who had potholes is Darrell. Darrell is from upstate New York. He had read my memoir, and he was really upset about the ending. You see, I'd gotten out of the movement and he was still in. And he emailed me and he said, "I didn't really like the way that turned out." And I said, "Well, I'm sorry." (Laughter) "But if you want to talk about it, we could certainly do that." And after a couple of weeks of going back and forth with Darrell, I learned he was a 31-year-old military veteran who had been injured
and was really angry about not being able to go to Afghanistan to kill Muslims. And one day on the phone, he told me that he had seen a Muslim man in the park praying, and that all he wanted to do was kick him in the face. I flew to Buffalo the next day, and I sat down with Darrell, and I asked him, "Have you ever met a Muslim person before?" And he said, "No! Why the hell would I want to do that? They're evil. I don't want anything to do with them." I said, "OK."
So I excused myself, and I went into the bathroom and I took my phone out in the bathroom, and I Googled the local mosque, and I called them very quietly from the bathroom, and I said, "Excuse me, imam, I need a favor. I have a Christian man who would really love to learn more about your religion." (Laughter) "Do you mind if we stop by?" Well, it took some convincing for Darrell to go, but finally we got there, and when I knocked on the door, the imam said he only had 15 minutes left for us, because he was preparing for a prayer service.
I said, "We'll take it." We went in, and two and a half hours later, we came out after hugging and crying and, very strangely, bonding over Chuck Norris for some reason. (Laughter) I don't know what it was about that, but that's what happened. And I'm happy to say now that Darrell and the imam, you can often find them at the local falafel stand, having lunch together. (Applause) You see, it's our disconnection from each other. Hatred is born of ignorance.
Fear is its father, and isolation is its mother. When we don't understand something, we tend to be afraid of it, and if we keep ourselves from it, that fear grows, and sometimes, it turns into hatred. Since I've left the movement, I've helped over a hundred people disengage from extremist movements, from white supremacist groups -- (Applause) to even jihadist groups. And the way I do that is not by arguing with them, not by debating them, not by even telling them they're wrong, even though, boy, I want to sometimes.
I don't do that. Instead, I don't push them away. I draw them in closer, and I listen very closely for their potholes, and then I begin to fill them in. I try to make people more resilient, more self-confident, more able to have skills to compete in the marketplace so that they don't have to blame the other, the other that they've never met. I'd like to just leave you with one last thing before I go. Of all the people I've worked with, they will all tell you the same thing. One, they became extremists
because they wanted to belong, not because of ideology or dogma. And second, what brought them out was receiving compassion from the people they least deserved it from, when they least deserved it. (Applause) So I would like to leave you with a challenge: go out there today, tomorrow -- hopefully every day -- find somebody that you think is undeserving of your compassion and give it to them, because I guarantee you, they're the ones who need it the most. Thank you very much.
(Applause)