021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

نامه عاشقانه‌ام به کازپلی

Adam Savage

My love letter to cosplay

Adam Savage makes things and builds experiments, and he uses costumes to add humor, color and clarity to the stories he tells. Tracing his lifelong love of costumes -- from a childhood space helmet made of an ice cream tub to a No-Face costume he wore to Comic-Con -- Savage explores the world of cosplay and the meaning it creates for its community. "We're connecting with something important inside of us," he says. "The costumes are how we reveal ourselves to each other."


تگ های مرتبط :

Adventure, Art, Beauty
یک واقعیتی هست که عاشقش هستم و چندی قبل آن را در جایی خواندم این که یکی از چیزهایی که به موفقیت انسان خردمند بعنوان یک گونه کمک کرده نداشتن موی بدن است-- که نداشتن مو و لخت بودنمان در ترکیب با اختراع پوشاک به ما قابلیت تنظیم دمای بدنمان و در نتیجه قابلیت بقاء یافتن در هر آب و هوایی که انتخاب کنیم را می‌دهد. و اکنون تا درجه‌ای تکامل یافتیم که بدون پوشاک قادر به ادامه بقاء نیستیم. و اکنون علاوه بر کاربردی ابزاری وسیله ارتباطی است. هر چیزی که برای پوشیدن انتخاب می‌کنیم روایتگر داستانی است درباره مکانی که بوده‌ایم
کاری که می‌کنیم، آن کسی که میخواهیم باشیم. من کودک تنهایی بودم. پیدا کردن همبازی برایم راحت نبود، و اکثرا با خودم بازی می‌کردم. کلی از اسباب بازیهایم را خودم ساختم. با بستنی شروع شد. یک شعبه بسکین رابینز در زادگاه من بود، و آنها از پشت کانتر بستنی سرو می‌کردند توی این وانهای ورقه‌ نازک عظیم ۵ گالنی. و کسی به من گفت-- هشت سالم بود-- یک نفر به من گفت وقتی آنها کارشان با این وانها تمام میشد آنها را شسته و آن پشت نگه می‌داشتند، و اگر بخواهی یکی از آنها را به تو می‌دهند.
دو هفته ای زمان برد تا دل و جرات پیدا کنم و از آنها بخواهم . یکی از آنها گرفتم-- با این وان ورق نازک زیبا به خانه رفتم. سعی کردم بفهم با این ماده هیجان انگیز چه کار میشد کرد-- حلقه فلزی زیر و روی آن. ذهنم را حسابی درگیر کرده بود، تا این که: « صبر کن-- ذهنم بخشی از آن شده بود.» (خنده) آره، یک سوراخی درست کردم، کمی استات سلولز به کار بردم و برای خودم یک کلاه‌خود فضایی ساختم. (خنده) احتیاج به جایی داشتم که کلاه‌خود فضایی‌ام را به سر بگذارم، برای همین یک جعبه یخچالی چند بلوک دورتر از خانه پیدا کردم.
هلش دادم به سمت خانه، و گذاشتمش توی کمد اتاق مهمان، آن را به سفینه فضایی تبدیل کردم. از یک کنترل پنل مقوایی شروع کردم. توی آن سوراخی برای صفحه رادار ایجاد کردم و یک چراغ قوه زیر آن روشن کردم. یک صفحه نمایش آن بالا گذاشتم، که افست دیوار سیاه است-- و اینجا بود که فکر کردم من چقدر باهوشم. بی‌اجازه، دیوار ته‌ کمد را رنگ سیاه زدم با کلی ستاره، که با تعدادی چراغ کریسمس که در شیروانی پیدا کردم آن را روشن کردم. و به ماموریتهای فضایی می‌رفتم. چند سال بعد،
فیلم "آرواره ها" بیرون آمد. یکجورهایی سنم برای دیدن آن کم بود، اما در تب و تاب "آرواره‌ها" می‌سوختم، مثل بقیه آمریکایی ها در آن دوران. توی شهر ما فروشگاهی بود که لباس "آرواره‌ها" را در ویترینش داشت، و مادرم حرفهایم را با یکی شنیده بود که به او درباره عالی بودن آن لباس گفته بودم. چون چندی روز قبل از هالویین، با دادن لباس فیلم "آرواره"، منو از خود بیخود کرد. الان، می‌فهمهم چرا این شکایت در بین گروه سنی خاصی از آدمها متداول است که بچه‌های امروزی قدر امکانتشان را نمی‌دانند. اما بگذارید یکسری از ابتدایی ترین لباسهای بچه ها
که می‌توانید امروزه بصورت انلاین خریداری کنید را بهتون نشان دهم ... ... و این لباس "آواره‌ها"ست که مامانم برایم خرید. (خنده) این نقاب کاغذی کوسه است و یک پیش بند پلاستیکی که پوستر آرواره‌ها را رویش دارد. (خنده) و دوستش داشتم. چند سال بعد، پدرم من را به دیدن فیلم «اکسکالیبور» (شمشیر آهنی آرتور شاه) برد. راستش او را مجبور کردم، دوبار من را به تماشای فیلم ببرد، که موضوع کوچکی نیست، چون درجه فیلم R است نامناسب برای زیر۱۸ سال. اما بخاطر خون و دل و روده و سینه خانمها نبود که می‌خواستم فیلم را دوباره ببینم.
البته بی‌تاثیر نبودند-- (خنده) بخاطر لبلس زره‌ای بود. زره در این فیلم بطرز مسحور کننده‌ای برایم زیبا بود. آنها به معنای واقعی کلمه شوالیه‌هایی در زره‌های براق و صیقلی بودند. و علاوه بر آن، شوالیه‌ها توی این فیلم همه جا زره‌هایشان را به تن داشتند. همیشه، سر میز شام و موقع خواب. (خنده) این شکلی بودم،«آیا ذهنم را می‌خوانند؟ منم میخواهم زره را همیشه بپوشم!» (خنده) پس برگشتم سروقت وسایل محبوبم، دروازه ورود من برای ساختن، مقوای زنبوری،
و برای خودم لباسی از زره ساختم، آن را با حفاظ گردن پر کردم و یک اسب سفید. الان که آن را فروخته‌ام، در اینجا عکسی از زره‌ای که ساختم وجود دارد. (خنده) (تشویق) الان، این تنها لباس زرهای است که با الهام از اکس‌کالیبور (شمشیر در سنگ شاه آرتور) ساختم. یکی دو سال بعد، پدرم را قانع کردم شروع به ساختن یک لباس حسابی از زره کند. در طی یکماه، باعث شد از کارتن و مقوا به آلومینیوم پشت بام سفت و براق که همواره یکی از محبوبترین مصالح من است، میخ پرچ زنگ نزن ارتقا بیایم.
ما با دقت ظرف یکماه یک لباس زره‌ای آلومینیومی بند بند با انحناهای هم‌پایه بسازیم. تو کلاه خود سوراخ درست کردیم تا نفس بکشم، و به موقع لباسم را برای هالوین تمام کردم و درمدرسه پوشیدم. الان یک چیزی در این سخنرانی هست که برایش اسلایدی ندارم که نشان دهم، چون هیچ عکسی از این زره وجود ندارد. آن را درمدرسه پوشیدم، عکاس کتاب سال مدرسه که در راه‌روها بود هرگز من را ندید، به دلایلی که می‌گویم. چیزهایی بود که از بابت پوشیدن یک دست لباس کامل زره الومینیومی انتظارش در مدرسه را نداشتم.
سر کلاس ریاضی عقب کلاس ایستادم و دلیل ایستادنم بخاطر زره است که نمی توانستم باهاش بشینم. (خنده) این اولین چیزی است که انتظارش را نداشتم. و بعد معلمم وسطهای درس، یک جورهایی نگران نگاهم می‌کند و می‌پرسد، «حالت خوبه؟» با خودم فکر می‌کنم، « شوخی می‌کنی؟ حالم خوبه؟» من لباسی از زره به تن دارم! این بهترین زمانی است که-- و می‌خواهم برایش از احساس فوق العاده‌ای که دارم بگویم، که کلاس درس به سمت چپ کج شد و در انتهای تونلی طولانی محو شد، و بعد در اتاق پرستار به هوش میایم.
از شدت گرما از هوش رفته بودم، بخاطر لباس زره‌ای که پوشیده بودم. و زمانی که بیدار شدم، از بیهوش شدنم در کلاس شرمزده نبودم، فکر می‌کردم، « زره‌ام کجاست؟ زره‌ام دست کیست؟» خلاصه، چند سال بعد را فاکتور می‌گیرم، برخی همکارانم و من استخدام شدیم تا برای کانال دیسکاوری برنامه‌ای به اسم "افسانه زدایان" را بسازیم. و طی ۱۴ سال، در این شغل آموختم که چطور تکنیکهای تجربی را بسازم و چطور درباره‌شان در تلویزیون داستان بگویم. همینطور آن اوایل آموختم که جامه پوشی نقشی کلیدی در این قصه گویی می‌تواند ایفا کند.
از جامه‌ها برای بیشتر کردن طنز، مزاح، رنگ و شفافیت روایتگری برای گفتن قصه‌هایمان استفاده می‌کنم. و بعد قسمتی را کار می‌کنیم به اسم «شیرجه در زباله دان»، و کمی بیشتر درباره پیامدهای عمیق‌تر آنچه جامه پوشی برای معنی دارد میاموزم. در قسمت «شیرجه در زباله دان»، سوالی که سعی داشتیم پاسخ دهیم این است: آیا آنطوری که فیلمها نشان می‌دهند پریدن تو زباله‌دان بی‌خطر است؟ (خنده) این قسمت قرار بود دو بخش قابل توجه داشته باشد. یکی بخاطر جایی بود که آموزش می‌دیدیم توسط یک بدلکار برای پریدن از ساختمانها به درون یک کیسه هوا.
و دومی شامل انجام یک آزمایش می‌شد. یک زباله‌دان بزرگ را پر کرده و توی آن می پریدیم. از لحاظ بصری می‌خواستم این دو عنصر را از هم سوا کنم، و فکر کردم، «خب، برای بخش اول ما آموزش می‌بینیم پس باید گرمکن بپوشیم-- اوه! بیایید پشت گرمکنها «کارآموز بدلکاری» بچسبانیم. این برای آموزش است.» اما برای بخش دوم، می‌خواستم از لحاظ بصری واقع چشمگیر باشد. «می‌دانم! مثل شخصیت نئو در ماتریکس لباس می‌پوشم.» (خنده) بنابراین به خیابان هایت رفتم. یک جفت چکمه سگگ دار تا زانو خریدم. یک کت بلند شل و ول از سایت ای‌بی خریدم.
عینک آفتابی گرفتم که مجبور بودم برای به چشم زدنش لنز بگذارم. روز عکسبرداری آزمایشی سررسید، و از ماشینم با این لباس پیاده شدم، و اعضای گروه‌ام به من نگاه انداختند... و جلوی خنده های دزدکی خود را می گرفتند. مثل این بودند، «(صدای خنده)». و من به دو تشخیص قابل توجه در این لحظه پی بردم. کاملا احساس شرمندگی می‌کردم از بابت این موضوع که برای گروه‌ام مثل روز روشن بود که من قصد پوشیدن این جامه را دارم. (خنده) اما تهیه کننده پس ذهنم به من یادآوری می‌کرد که در عکسبرداری بسیار سریع در دور آهسته
آن کت در حال جریان از پشت سرم زیبا بنظر می رسید. (خنده) پنج سالی که از اجرای افسانه زدایان می‌گذشت، دعوت شدیم برای حضور در کمیک کان سان‌دیگو. سالها بود که درباره کامیک‌کان شنیده بودم و فرصت رفتن به آن مهیا نشده بود. بزرگترین لیگ و کعبه جامه پوشها. مردم از هم جای دنیا میایند تا تولیدات جالبشان را در صحن سان‌دیگو به نمایش بگذارند. و میخواستم مشارکت کنم. تصمیم گرفتم یک لباس پرنقش و نگار بپوشم که سرتا پایم را بپوشاند، و بر صحن کمیک کان سانفرانسیسکو ناشناس قدم بزنم. جامه‌ای که انتخاب می‌کنم؟
پسر جهنمی. این لباس من نیست، راستش خود پسر جهنمی است. (خنده) اما ماهها وقت صرف کردم تا دقیق‌ترین لباس پسر جهنمی ممکن را درست کنم، از چکمه‌هایش گرفته تا کمربند و شلوار و بازوی راست منحوس. یه نفر را پیدا کردم که کله و سینه پروتزی پسرجنمی را بسازد و آنها را پوشیدم. حتی لنز چشم توی کارم بود. با آن لباس روی صحن کامیک کان رفتم. و حتی نمی‌توانم به شما بگویم که گرمای تو آن لباس چقدر وحشتناک بود. (خنده)
عرق ریختن! این باید یادم میماند. سطل سطل عرق می‌ریزم و لنزها اذیتم می‌کنند، و هیچکدام اینها اهمیتی ندارد چون که حسابی عاشق هستم. (خنده) صرفا فقط پروسه پوشیدن این لباس و راه رفتن در صحن نیست، بلکه همراه بودن با جمع مشتریان دیگر است. اسم آن لباس پوشیدن در کان نیست، "کازپلی" است. الان بظاهر، کازپلی یعنی آدمها لباس شخصیتهای محبوبشان در فیلم و تلویویزیون و بخصوص انیمیشنها را بپوشند، اما خب خیلی بیشتر از آن است. اینها آدمهایی نیستند که یک لباسی پیدا کرده و پوشیده باشند--
آنها را درهم میامیزند. آنها را تحت اراده خودشان درمیاورند. آنها را تبدیل به شخصیتهایی می‌کنند که می‌خواهند در آن اثرها باشد. آنها ابرزیرک و نخبه هستند. آنها اجازه می‌دهند پرچم عجیشان افراشته شود و این زیباست. (خنده) اما مضاف بر آن، آنها در جامه‌هایشان تمرین می‌کردند. در کامیک کان یا نمایشگاه دیگری نمی‌شود همینطوری از آدمهایی که در اطرافتان در حال راه رفتن هستند عکس بگیرید. باید بروید پیش آنها و بگویید «هی، لباست را دوست دارم، میشه ازتون عکس بگیرم؟» بعد به آنها برای ژست گرفتن فرصت می‌دهید.
کلی روی ژستهایشان کار کردند تا البسه‌شان در مقابل دوربینتان بدرخشد. و تماشای آن واقعا زیباست. و با جان و دل آن را پذیرفتم. در نمایشگاه‌های بعدی، یاد گرفتم مثل هیت لچر در نقش جوکر در فیلم "شوالیه تاریکی" پایم را موقع راه رفتن بکشم. یاد گرفتم چطور مثل نازگولدر ارباب حلقه‌ها ترسناک باشم و راستش بعضی بچه‌ها را می‌ترسانم. آن «هر، هر، هر»-- خنده ای که چوباکا می‌کند، را یاد گرفتم. و بعد لباس بدون چهره در "شهر اشباح" را پوشیدم. اگر "شهر اشباح" و کارگردان آن هایاو میاکازاکی را نمی‌شناسید، اول از همه، قابل شما را ندارد.
(خنده) این کار شاهکاره، و یکی از فیلمهای محبوب من. درباره دختر بچه‌ای به اسم چیهیرو است که در دنیای اشباح واقع در یک شهربازی ژاپنی متروک گم می‌شود. و راه بازگشت به بیرون را به کمک دوستانی که میابد پیدا می‌کند- یک اژدهای اسیر شده به اسم هاکو و یک موجود خبیث تنها به اسم بدون چهره. بدون چهره تنهاست و دنبال دوست پیدا کردن، و اما فکر می‌کند بهترین راه کشیدن آنها به سوی خودش و گذاشتن طلا در کف دستشان است. اما خیلی خوب پیش نمی‌رود، و در آخر دست به وحشیگری می‌زند
تا این که چیهیرو نجاتش می‌دهد، و کمکش می‌کند. پس لباس بدون چهره را سرهم کرده، ودر صحن کامیک کان پوشیدم. و حرکات "بدون چهره" را با دقت تمرین کردم. مصمم هستم که با این لباس به هیچ وجه حرف نزنم. وقتی مردم میخواهند از من عکس بگیرند، با سر تایید می‌کنم و خجالتزده کنار آنها میایستم. آنها عکس می اندازند و بعد از پشت ردایم یواشکی یک سکه شکلاتی طلایی را درمیاورم. و در اخر پروسه عکس انداختن جلویشان ظاهر می‌کنم. اینطوری.
و مردم مبهوت می‌شوند. «ایول! طلا از بدون چهره! خدای من، خیلی با حاله!» و در محوطه راه می روم و حس فوق‌العاده‌ای دارم. و بعد ظرف ۱۵ دقیقه اتفاقی میفتد. کسی دستم را می‌گیرد، و سکه‌ای تو دستم می‌گذارد. و فکر می‌کنم شاید قصدشان جبران کار منه، اما نه این همان سکه‌ای هست که خودم به آنها دادم. دلیلش را نمی‌فهمم. و ادامه می‌دهم، عکسهای بیشتری می‌گیرم. و دوباره اتفاق میفتد. متوجه‌اید که از توی لباس چیزی را نمی‌توانم ببینم. فقط از طریق دهان ممکنه--
کفشهای آدمها را می‌بینم. پاهایشان را می‌توانم ببینم و حرفهایشان را بشنوم. اما سومین بار کسی سکه‌ای را به من پس می‌دهد، میخواهم بدانم که جریان چیست. پس سرم را برمی‌گردانم تا دید بهتری داشته باشم، و آنچه می‌بینم یک نفری است که این شکلی از من دور می‌شود. و بعد برایم روشن می‌شود: گرفتن طلا از بدون چهره بدشانسی میاورد. در فیلم "شهر اشباح" بدشانسی سراغ آنهایی میاید که از بدون چهره طلا گرفتند. این یک ابطه بین بازیگر- مخاطب نیست؛ کازپلی است. ما همه در صحنه هستیم، با فرو رفتن در غالبی که روایتگر مفهومی برای ما است.
و آن را از آن خود می‌کنیم. با چیزی مهم در درونمان وصل می‌شویم. و لباسها نحوه ابراز وجودمان به یکدیگر است. ممنونم. (تشویق)
There's this fact that I love that I read somewhere once, that one of the things that's contributed to homo sapiens' success as a species is our lack of body hair -- that our hairlessness, our nakedness combined with our invention of clothing, gives us the ability to modulate our body temperature and thus be able to survive in any climate we choose. And now we've evolved to the point where we can't survive without clothing. And it's more than just utility, now it's a communication. Everything that we choose to put on is a narrative, a story about where we've been,
what we're doing, who we want to be. I was a lonely kid. I didn't have an easy time finding friends to play with, and I ended up making a lot of my own play. I made a lot of my own toys. It began with ice cream. There was a Baskin-Robbins in my hometown, and they served ice cream from behind the counter in these giant, five-gallon, cardboard tubs. And someone told me -- I was eight years old -- someone told me that when they were done with those tubs, they washed them out and kept them in the back,
and if you asked they would give you one. It took me a couple of weeks to work up the courage, but I did, and they did. They gave me one -- I went home with this beautiful cardboard tub. I was trying to figure out what I could do with this exotic material -- metal ring, top and bottom. I started turning it over in my head, and I realized, "Wait a minute -- my head actually fits inside this thing." (Laughter) Yeah, I cut a hole out, I put some acetate in there and I made myself a space helmet. (Laughter)
I needed a place to wear the space helmet, so I found a refrigerator box a couple blocks from home. I pushed it home, and in my parents' guest room closet, I turned it into a spaceship. I started with a control panel out of cardboard. I cut a hole for a radar screen and put a flashlight underneath it to light it. I put a view screen up, which I offset off the back wall -- and this is where I thought I was being really clever -- without permission, I painted the back wall of the closet black and put a star field, which I lit up with some Christmas lights I found in the attic,
and I went on some space missions. A couple years later, the movie "Jaws" came out. I was way too young to see it, but I was caught up in "Jaws" fever, like everyone else in America at the time. There was a store in my town that had a "Jaws" costume in their window, and my mom must have overheard me talking to someone about how awesome I thought this costume was, because a couple days before Halloween, she blew my freaking mind by giving me this "Jaws" costume. Now, I recognize it's a bit of a trope for people of a certain age to complain
that kids these days have no idea how good they have it, but let me just show you a random sampling of entry-level kids' costumes you can buy online right now ... ... and this is the "Jaws" costume my mom bought for me. (Laughter) This is a paper-thin shark face and a vinyl bib with the poster of "Jaws" on it. (Laughter) And I loved it. A couple years later, my dad took me to a film called "Excalibur." I actually got him to take me to it twice, which is no small thing, because it is a hard, R-rated film.
But it wasn't the blood and guts or the boobs that made me want to go see it again. They helped -- (Laughter) It was the armor. The armor in "Excalibur" was intoxicatingly beautiful to me. These were literally knights in shining, mirror-polished armor. And moreover, the knights in "Excalibur" wear their armor everywhere. All the time -- they wear it at dinner, they wear it to bed. (Laughter) I was like, "Are they reading my mind? I want to wear armor all the time!" (Laughter)
So I went back to my favorite material, the gateway drug for making, corrugated cardboard, and I made myself a suit of armor, replete with the neck shields and a white horse. Now that I've oversold it, here's a picture of the armor that I made. (Laughter) (Applause) Now, this is only the first suit of armor I made inspired by "Excalibur." A couple of years later, I convinced my dad to embark on making me a proper suit of armor. Over about a month,
he graduated me from cardboard to roofing aluminum called flashing and still, one of my all-time favorite attachment materials, POP rivets. We carefully, over that month, constructed an articulated suit of aluminum armor with compound curves. We drilled holes in the helmet so that I could breathe, and I finished just in time for Halloween and wore it to school. Now, this is the one thing in this talk that I don't have a slide to show you, because no photo exists of this armor. I did wear it to school, there was a yearbook photographer patrolling the halls,
but he never found me, for reasons that are about to become clear. There were things I didn't anticipate about wearing a complete suit of aluminum armor to school. In third period math, I was standing in the back of class, and I'm standing in the back of class because the armor did not allow me to sit down. (Laughter) This is the first thing I didn't anticipate. And then my teacher looks at me sort of concerned about halfway through the class and says, "Are you feeling OK?" I'm thinking, "Are you kidding? Am I feeling OK? I'm wearing a suit of armor! I am having the time of my --"
And I'm just about to tell her how great I feel, when the classroom starts to list to the left and disappear down this long tunnel, and then I woke up in the nurse's office. I had passed out from heat exhaustion, wearing the armor. And when I woke up, I wasn't embarrassed about having passed out in front of my class, I was wondering, "Who took my armor? Where's my armor?" OK, fast-forward a whole bunch of years, some colleagues and I get hired to make a show for Discovery Channel, called "MythBusters." And over 14 years,
I learn on the job how to build experimental methodologies and how to tell stories about them for television. I also learn early on that costuming can play a key role in this storytelling. I use costumes to add humor, comedy, color and narrative clarity to the stories we're telling. And then we do an episode called "Dumpster Diving," and I learn a little bit more about the deeper implications of what costuming means to me. In the episode "Dumpster Diving," the question we were trying to answer is: Is jumping into a dumpster as safe
as the movies would lead you to believe? (Laughter) The episode was going to have two distinct parts to it. One was where we get trained to jump off buildings by a stuntman into an air bag. And the second was the graduation to the experiment: we'd fill a dumpster full of material and we'd jump into it. I wanted to visually separate these two elements, and I thought, "Well, for the first part we're training, so we should wear sweatsuits -- Oh! Let's put 'Stunt Trainee' on the back of the sweatsuits. That's for the training."
But for the second part, I wanted something really visually striking -- "I know! I'll dress as Neo from 'The Matrix.'" (Laughter) So I went to Haight Street. I bought some beautiful knee-high, buckle boots. I found a long, flowing coat on eBay. I got sunglasses, which I had to wear contact lenses in order to wear. The day of the experiment shoot comes up, and I step out of my car in this costume, and my crew takes a look at me ... and start suppressing their church giggles. They're like, "(Laugh sound)." And I feel two distinct things at this moment.
I feel total embarrassment over the fact that it's so nakedly clear to my crew that I'm completely into wearing this costume. (Laughter) But the producer in my mind reminds myself that in the high-speed shot in slow-mo, that flowing coat is going to look beautiful behind me. (Laughter) Five years into the "MythBusters" run, we got invited to appear at San Diego Comic-Con. I'd known about Comic-Con for years and never had time to go. This was the big leagues -- this was costuming mecca. People fly in from all over the world
to show their amazing creations on the floor in San Diego. And I wanted to participate. I decided that I would put together an elaborate costume that covered me completely, and I would walk the floor of San Diego Comic-Con anonymously. The costume I chose? Hellboy. That's not my costume, that's actually Hellboy. (Laughter) But I spent months assembling the most screen-accurate Hellboy costume I could, from the boots to the belt to the pants to the right hand of doom.
I found a guy who made a prosthetic Hellboy head and chest and I put them on. I even had contact lenses made in my prescription. I wore it onto the floor at Comic-Con and I can't even tell you how balls hot it was in that costume. (Laughter) Sweating! I should've remembered this. I'm sweating buckets and the contact lenses hurt my eyes, and none of it matters because I'm totally in love. (Laughter) Not just with the process of putting on this costume and walking the floor, but also with the community of other costumers.
It's not called costuming at Cons, it's called "cosplay." Now ostensibly, cosplay means people who dress up as their favorite characters from film and television and especially anime, but it is so much more than that. These aren't just people who find a costume and put it on -- they mash them up. They bend them to their will. They change them to be the characters they want to be in those productions. They're super clever and genius. They let their freak flag fly and it's beautiful. (Laughter)
But more than that, they rehearse their costumes. At Comic-Con or any other Con, you don't just take pictures of people walking around. You go up and say, "Hey, I like your costume, can I take your picture?" And then you give them time to get into their pose. They've worked hard on their pose to make their costume look great for your camera. And it's so beautiful to watch. And I take this to heart. At subsequent Cons, I learn Heath Ledger's shambling walk as the Joker from "The Dark Knight."
I learn how to be a scary Ringwraith from "Lord of the Rings," and I actually frighten some children. I learned that "hrr hrr hrr" -- that head laugh that Chewbacca does. And then I dressed up as No-Face from "Spirited Away." If you don't know about "Spirited Away" and its director, Hayao Miyazaki, first of all, you're welcome. (Laughter) This is a masterpiece, and one of my all-time favorite films. It's about a young girl named Chihiro who gets lost in the spirit world in an abandoned Japanese theme park. And she finds her way back out again
with the help of a couple of friends she makes -- a captured dragon named Haku and a lonely demon named No-Face. No-Face is lonely and he wants to make friends, and he thinks the way to do it is by luring them to him and producing gold in his hand. But this doesn't go very well, and so he ends up going on kind of a rampage until Chihiro saves him, rescues him. So I put together a No-Face costume, and I wore it on the floor at Comic-Con. And I very carefully practiced No-Face's gestures.
I resolved I would not speak in this costume at all. When people asked to take my picture, I would nod and I would shyly stand next to them. They would take the picture and then I would secret out from behind my robe a chocolate gold coin. And at the end of the photo process, I'd make it appear for them. Ah, ah ah! -- like that. And people were freaking out. "Holy crap! Gold from No-Face! Oh my god, this is so cool!" And I'm feeling and I'm walking the floor and it's fantastic. And about 15 minutes in something happens.
Somebody grabs my hand, and they put a coin back into it. And I think maybe they're giving me a coin as a return gift, but no, this is one of the coins that I'd given away. I don't know why. And I keep on going, I take some more pictures. And then it happens again. Understand, I can't see anything inside this costume. I can see through the mouth -- I can see people's shoes. I can hear what they're saying and I can see their feet. But the third time someone gives me back a coin, I want to know what's going on.
So I sort of tilt my head back to get a better view, and what I see is someone walking away from me going like this. And then it hits me: it's bad luck to take gold from No-Face. In the film "Spirited Away," bad luck befalls those who take gold from No-Face. This isn't a performer-audience relationship; this is cosplay. We are, all of us on that floor, injecting ourselves into a narrative that meant something to us. And we're making it our own. We're connecting with something important inside of us. And the costumes are how we reveal ourselves
to each other. Thank you. (Applause)