021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

پسرم عامل تیراندازی حادثه کلمباین است. این داستان من است

Sue Klebold

My son was a Columbine shooter. This is my story

Sue Klebold is the mother of Dylan Klebold, one of the two shooters who committed the Columbine High School massacre, murdering 12 students and a teacher. She's spent years excavating every detail of her family life, trying to understand what she could have done to prevent her son's violence. In this difficult, jarring talk, Klebold explores the intersection between mental health and violence, advocating for parents and professionals to continue to examine the link between suicidal and homicidal thinking.


تگ های مرتبط :

Activism, Big Problems, Brain
آخرین باری که صدای پسرم را شنیدم زمانی بود که او از در جلو خارج شد در مسیرش به مدرسه او کلمه ایی به طور نامشخص گفت "خدا حافظ." آن زمان ۲۰ آوریل ۱۹۹۹ بود. بعد از آن صبح، در دبیرستان کُلمباین پسرم دیلان و دوستش اریک دوازده دانش آموز و یک معلم را کشتند و قبل از گرفتن زندگی آن ها بیش از ۲۰ نفر دیگر را نیز مجروح کردند ۱۳ بیگناه کشته شدند افرادی را که آنان را دوست داشتند در غم و آسیب روحی گذاشتند. دیگران متحمل آسیب ها شدند، بعضی منجر به نفص عضو و ازکارافتادگی دایمی
اما اندازه شرارت این فاجعه را فقط با تعداد کشته و زخمی شدگان که صورت گرفت، نمیتوان سنجید. راهی برای محاسبه اندازه آسیب های روانی کسانی که در آن مدرسه بودند، یا کسانی که در عملیات پاکسازی و نجات شرکت داشتند، وجود ندارد. راهی برای ارزیابی شدت فاجعه ایی همچون کُلمباین وجود ندارد، مخصوصا زمانی که این حادثه بر اساس ایده ایی از قاتلی دیگر بود که مرتکب جنایات وحشتناک خود شده بود حادثه کلمباین یک موج جز و مدی بود وقتی حادثه به پایان رسید. سال ها طول کشید تا جامعه آثار آن را درک کند. برای من سالها طول کشید تا تلاش کنم آثار کار پسرم را قبول کنم.
(پسرم) رفتار وحشتناکی که در انتهای زندگی اش مرتکب شده بود به من نشان داد که او کاملا با آنچیزی که شناخته بودم متفاوت بود بعد از آن مردم از من پرسیدند "چطور ممکن بود که تو نمیدانستی؟" "تو چه نوع مادری بودی؟" من هنوز هم آن سوالات را از خودم می پرسم قبل از تیراندازی، من فکر میکردم که مادر خوبی هستم که به فرزندش کمک میکند، بزرگسال غم خوار سالم و مسئولیت پذیر بار بیاید که آنها از پایه های اساسی زندگی من بودند. اما فاجعه من را متقاعد کرد که در مادر بودن شکست خوردم و بخشی از این حس شکست مرا امروز به اینجا آورده است جدا از پدرش،
من تنها کسی بودم که دیلان را از همه بیشتر می شناختم و دوست می داشتم. اگر کسی می توانست بفهمد چه اتفاقی افتاده است، باید ان کس من می بودم، درسته ؟ ولی من نمی دونستم. من امروز اینجا هستم تجربه ای را به میان بگذارم از اینکه مادر کسی که کشته و آسیب زده به چه می ماند. برای سالیان بعد از ان فاجعه، من درگیر خاطرات شدم تا سعی کنم بفهمم دقیقا کجا را به عنوادن والد شکست خوردم. اما پاسخی مشخصی در آن وجون ندارد. من نمی توانم راه حلی برایتان بیاورم تمام کاری که میتوانم انجام دهم به اشتراک گذاشتن انچه که یاد گرفته ام است. وقتی من با مردمی که قبل از کشتار من را نمی شناختند صحبت میکنم
با سه چالش روبرو هستم نخست، وقتی من داخل اتاقی مثل اینجا میشوم، نمیدانم آیا کسی در آنجاست که تجربه از دست دادن (عزیزی) بخاطرکاری که پسرم انجام داده من احساس میکنم نیاز است پاسخگو باشم در مورد مصیبتی که یکی از اعضای خانواده ام باعث آن بوده است کسی که الان اینجا نیست تا خودش این کار را انجام دهد. پس در ابتدا، با تمام قلبم، متاسفم اگر پسرم باعث درد برای شماست. دومین چالشی که دارم این است که باید از آنها (شنوندگان) بخواهم درک کنند و حتی غم خواری کنند زمانی که من درمورد مرگ پسرم به عنوان خودکشی (انتحاری) صحبت میکنم. دو سال قبل از مرگش،
او بر روی تکه کاغذی در دفتر یادداشت نوشته بود که خودش را می کشد. او می گفت که در عذاب می کشد. و یک اسلحه می خواهد تا بتواند به زندگی اش پایان دهد. من هیچکدام از اینهارا تا چند ماه بعد از مرگش نمی دانستم وقتی من در مورد مرگ او به عنوان خودکشی انتحاری صحبت می کنم، در این تلاش نیستم که شرارتی که دراواخر زندگی اش انجام داد را کم کنم من تلاش میکنم تا بفهمم چگونه افکار خودکشی او منجر به کشتن دیگران شد. بعد از خواندن و صحبت کردن بسیار با کارشناسان من اعتقاد پیدا کردم که نقش او در تیراندازی ریشه ای در آرزوی قتل (دیگران) نداشت
بلکه (ریشه در) آرزوی او در مرگش بود سومین چالشی که من هنگام صحبت درمورد کشتار انتحاری پسرم دارم این است که من در مورد سلامت روانی... (بغض گوینده) منو ببخشید این است که من درمورد سلامت روانی، یا سلامت مغزی، من به این اسم ترجیح می دهم، چون اینطوی درست تر است. و در یک کلام، من در مورد خشونت حرف میزنم. آخزین چیزی که من میخواهم انجام بدم اینه که همکاری کنم در سوءتفاهمی که هنوز در اطراف بیماری های روانی وجود داد فقط یک درصد کمی از افرادی که بیماری روانی دارند نسبت به دیگران خشونت دارند، اما کسانی که در اثر خودکشی انتحاری میمیرند،
پیشبینی میشود۷۵٪ یا بیش ۹۰٪ باشند که علایم قابل تشخیص شرایط سلامت روانی را به نوعی دارند. همانگونه که بخوبی می دانید، سیستم سلامت روانی ما برای کمک به هرکسی تجهیز نشده است، و تمامی افرادی با افکار مخرب با شاخص ها تناسب پیدا نمی کنند برای یک تشخیص خاص. تمام کسانی که احساسات مداومی از وحشت یا عصبانیت یا ناامیدواری دارند هیچوقت تشخیص و درمان نمیشوند. اکثراً، آنها هنگامی توجه ما را جلب میکنند که به یک شرایط بحران رفتاری می رسند. اگر پیشبینی ها درست باشند که درحدود یک یا دو درصد از تمام خودکشی ها
شامل قتل دیگران می شوند، وقتی نرخ خودکشی رشد میکند،همانگونه که در بعضی جوامع در حال رشد هستند، نرخ خودکشی همراه با قتل نیز بالا خواهد رفت من میخواهم بدانم چه چیزی در ذهن دیلان قبل از مرگش روی داد، پس من به دنبال پاسخ افرادی که در حمله انتحاری زنده مانده بودند، گشتم من جستجو کردم و در رویدادهای خیریه ایی برای کمک داوطلب شدم. و در این زمان من توانستم با کسی که در یک بحران انتحاری زنده مانده بود صحبت کنم. یا تلاش کردم (صحبت کنم) یکی از موفق ترین گفتگو هایی که داشتم با یک همکار بود کسی که گوش ایستاده بود در هنگام صحبت من با فرد دیگری
در اطاقک دفترم. او شنید که من گفتم: دیلان نمیتوانست من را دوست داشته باشد اگر میتوانست کاری به آن وحشتناکی انجام دهد، که انجام داد. بعد، وقتی او مرا تنها یافت او بخاطر استراق سعع آن مکالمات معذرت خواست اما او به من گفت که در اشتباهم او گفت وقتی جوان بود، مادر تنها با سه بچه کوچک، به شدت افسرده شد و برای حفظ سلامتی در بیمارستان بستری شد در این زمان، او مطمئن بود که فرزندانش بهتر خواهند بود اگر بمیرد، بنابرین نقشه ای برای اتمام زندگی اش کشید او به من اطمینان داد عشق مادر قوی ترین رابطه در زمین است
و او فرزندش را بیش از هرچیزی در دنیا دوست داشت اما بخاطر بیماری اش، او اطمینان داشت که اگر نباشد آنها بهتر خواهند بود چیزی که او گفت و چیزهایی که از دیگران یاد گرفتم این بود که ما انتخاب و به اصطاح تصمیم برای مردن به وسیله خودکشی را ازهمان راهی که تصمیم به چه ماشینی راندن یا کجا برای شب شنبه رفتن، نمیگیریم. وقتی کسی بشدت در حالت خودکشی است آنها در وضعیت 4 اضطراری برای سلامت پزشکی هستند افکار انها ضعیف شده و آنها دسترسی به ابزارهای خود-مدیریتی را از دست داده اند حتی با اینکه انها می توانند با منطق برنامه ریزی و عمل کنند
اما احساس آنان از حقیقت با یک فیلتری از درد مختل شده است که واقعیت را برای انها (بگونه ایی دیگر) تفسیر میکند بعضی از مردم میتوانند به خوبی این احساس را مخفی کنند، و آنها معمولا دلیل خوبی برای این کار دارند بیشتر ما در زمانی افکار خودکشی داریم اما مقاومت در برابر افکار خودکشی و به وجود آوردن یک معنی برای زندگی کردن نشانه هایی از علم آسیب شناسی هستند و مانند بسیاری از بیماری ها، علایم باید شناسایی شده و درمان شوند قبل از، از دست دادن زندگی اما مرگ پسر من،به تنهایی یک خودکشی نبود بلکه کشتار عظیمی را نیز شامل بود
من میخواستم بدانم چگونه افکار خودکشی او تبدیل به آدم کشی شد اما تحقیقات پراکنده است و پاسخ مشخصی نیست بله، او شاید افسردگی رو به وقوع داشت. او شخصیت کمال گرا و متکی به خود داشت. و آن ها او تبدیل به کسی کرده بود که کمتر از دیگران کمک طلب میکرد او تجربه اتفاقات محرکی در مدرسه داشت که احساس خواری، تحقیر، عصبیت را در او گذاشت او روابط دوستانه پیچیده ای داشت با یک پسری ( اریک) که احساسات بیگانه ستیزی و خشم در او ایجاد شده بود، کسی که شدیدا پریشان بود، در کنترل(خود) و آدم کشی کردن و در اوج این دوره زندگی اش از آسیپ پذیری و شکنندگی
دیلان به اسلحه دسترسی پیدا کرد که البته ما هرگز (سلاح) برای خودمان در خانه نداشتیم. این وحشتناک است که یک پسر 17 ساله به راحتی بتواند اسلحه بخرد در هر دو حالت، قانونی یا غیر قانونی، بدون اجازه من یا با آگاهی و هرترتیبی که هست، پسران ۱۷ ساله و بعد کلی تیراندازی در مدارس هنوز هم به طور وحشتناکی(این کار)آسان است آنچیزی که آن روز دیلان انجام داد، قلب مرا شکست و همچون یک آسیب روحی روانی عمل میکند، آن (حادثه) عوارضی بر روی بدن و ذهنم گذاشت. دو سال بعد از تیراندازی، من سرطان پستان گرفتم، و دو سال بعد ا آن، من شروع کردم به داشتن مشکلات روانی علاوه بر غم ثابت و همیشگی،
من وحشت داشتم از اینکه بروم به جمع خانواده ایی کسانی که دیلان کشت، یا با مطبوعات مواجه بشوم. یا با شهروندان عصبانی من از روشن کردن اخبار می ترسیدم، از اینکه بشنوم مرا به عنوان یک مادر وحشتناک یا فردی نفرت انگیز صدا میکنند من شروع به داشتن حملات ترس و وحشت کردم. اولین کشمکش چهار سال بعد از تیراندازی شروع شد وقتی من آماده برای بازجویی ها شدم و می باید خانواده های قربانیان را چهره به چهره می دیدم. دور بعدی شش سال بعد از تیراندازی شروع شد، وقتی که من آماده شدم برای صحبت های همگانی در مورد کشتار انتحاری برای اولین بار در یک کنفرانس.
هر دو این دوره ها چندین هفته طول کشیدند. حملات (عصبی) در هرجایی اتفاق می افتادند در فرشگاه سخت افزار(ابزارآلات)، در دفترم، یا حتی هنگام خواندن کتاب در تخت خواب ذهنم ناگهان در دایره ایی چرخان از وحشت قفل میکرد. و تفاوتی نمی کرد چقدر من سخت تلاش می کردم تا خودم را آرام کنم یا در مواجه با ان پیروز شوم من نمی توانستم انجامش بدهم احساسی همچون اینکه مغزم تلاش میکرد مرا بکشد و سپس ، ترس از هراسان شدن تمام افکار من را از پا در آورد. آن زمان بود که من مسقتیماً یاد گرفتم داشتن یک مغز خراب چه حسی دارد
و آن زمانی بود که من واقعا مدافع سلامت مغزی بودم با درمان و دارو و خود مراقبتی در نهایت زندگی تغییر کرد به آنچه که میتوان پنداشت حالت عادی تحت شرایط(خاص). وقتی من به عقب نگاه میکنم به تمامی انچه که اتفاق افتاد، من می توانستم مارپیچ (رفتار) پسرم را در اختلال عملکرد ببینم که شاید در مدت تقریبی بیش از دو سال رخ داد مقدار کافی از زمان برای کمک به او (فراهم بود) اگر یک نفر می دانست که او کمک نیاز دارد ومیدانست چه چیزی انجام دهد. هر زمان کسی از من میپرسد، "چطور تو نتوانستی بفهمی؟" احساسی مثل منگنه زدن به دل و روده می ماند
آن(جمله) با خود اتهام دارد و به احساسات گناه من ضربه ای وارد میکند اهمیتی ندارد که چقدر درمان داشته ام من هرگز نخواهم توانست(آن حس) را از بین ببرم اما آین چیزی است که یاد گرفتم: اگر عشق به اندازه کافی باشد برای متوقف کردن کسی که خودکشی میکند از آسیب زدن به خودش خودکشی بشدت همواره اتفاق خواهد افتاد بلکه عشق کافی نیست و خودکشی برنده است این (خودکشی) دومین علت اصلی مرگ و میر است برای افرادی در سن ۱۰ تا ۳۴ و ۱۵ درصد از جوانان آمریکایی که گذارش شده است نقشه خودکشی میکشیدند
در سال گذشته. من یاد گرفته ام که اهمیتی ندارد چقدر ما میخواهیم اعتقاد داشته باشیم که میتوانیم، ما نمیتوانیم بفهمیم یا کنترل کنیم هرچیزی که فرد عزیز ما فکر یا احساس میکند، و اعتقاد لجوجانه این است که ما فکر میکنیم به طریقی متفاوت هستیم کسی که ما دوستش داریم، هرگز به فکر آسیب زدن به خودش نخواهد افتاد یا کسی دیگر، میتواند باعث از دست دادن آن چیزی شود که به راحتی دیده میشود. و اگربدترین شکل قضیه در حال اتفاق افتادن باشد، ما باید یاد بگیریم که ببخشیم خودمان را برای ندانستن یا برای نپرسیدن سوال های درست یا پیدا نکردن معالجه های درست است.
ما باید همیشه فرض کنیم کسی که ما دوستش داریم شاید در رنج است بدون در نظر گرفتن آنچیزی که آنها میگوید یا چگونه رفتار میکنند. ما باید گوش بدهیم با تمام وجودمان، بدون داوری، و بدون ارائه راه حل ها، من میدانم که با این مصیبت زندگی خواهم کرد، با این مصیبت‌های متعدد، برای بقیه زندگی ام. من میدانم که در ذهن بسیاری، آنچیزی که من از دست داده ام قابل مقایسه با آنچه که خانواده های دیگر از دست داده اند چیزی نیست. من میدانم که کشمکش من (درد) آنها را هیچگونه آسان تر نمی کند.
من میدانم که آنجا کسی است که حتی فکر میکند من حق هیچ نوع دردی را ندارم اما فقط برای زندگی از ندامت دائمی در آخر آنچیزی که میدانم از این می آید: حقیقت غم انگیز این است که، حتی افراد بسیار حساس و مسئولیت پذیری از ما شاید نتوانند کمکی بکنند، اما بخاطرعشق، ما نباید هیچوقت دست از تلاش کردن برداریم برای فهمیدن ندانسته ها. متشکرم. (تشویق حضار)
The last time I heard my son's voice was when he walked out the front door on his way to school. He called out one word in the darkness: "Bye." It was April 20, 1999. Later that morning, at Columbine High School, my son Dylan and his friend Eric killed 12 students and a teacher and wounded more than 20 others before taking their own lives. Thirteen innocent people were killed, leaving their loved ones in a state of grief and trauma. Others sustained injuries, some resulting in disfigurement and permanent disability.
But the enormity of the tragedy can't be measured only by the number of deaths and injuries that took place. There's no way to quantify the psychological damage of those who were in the school, or who took part in rescue or cleanup efforts. There's no way to assess the magnitude of a tragedy like Columbine, especially when it can be a blueprint for other shooters who go on to commit atrocities of their own. Columbine was a tidal wave, and when the crash ended, it would take years for the community and for society to comprehend its impact.
It has taken me years to try to accept my son's legacy. The cruel behavior that defined the end of his life showed me that he was a completely different person from the one I knew. Afterwards people asked, "How could you not know? What kind of a mother were you?" I still ask myself those same questions. Before the shootings, I thought of myself as a good mom. Helping my children become caring, healthy, responsible adults was the most important role of my life. But the tragedy convinced me that I failed as a parent, and it's partially this sense of failure that brings me here today.
Aside from his father, I was the one person who knew and loved Dylan the most. If anyone could have known what was happening, it should have been me, right? But I didn't know. Today, I'm here to share the experience of what it's like to be the mother of someone who kills and hurts. For years after the tragedy, I combed through memories, trying to figure out exactly where I failed as a parent. But there are no simple answers. I can't give you any solutions. All I can do is share what I have learned.
When I talk to people who didn't know me before the shootings, I have three challenges to meet. First, when I walk into a room like this, I never know if someone there has experienced loss because of what my son did. I feel a need to acknowledge the suffering caused by a member of my family who isn't here to do it for himself. So first, with all of my heart, I'm sorry if my son has caused you pain. The second challenge I have is that I must ask for understanding and even compassion when I talk about my son's death as a suicide.
Two years before he died, he wrote on a piece of paper in a notebook that he was cutting himself. He said that he was in agony and wanted to get a gun so he could end his life. I didn't know about any of this until months after his death. When I talk about his death as a suicide, I'm not trying to downplay the viciousness he showed at the end of his life. I'm trying to understand how his suicidal thinking led to murder. After a lot of reading and talking with experts, I have come to believe
that his involvement in the shootings was rooted not in his desire to kill but in his desire to die. The third challenge I have when I talk about my son's murder-suicide is that I'm talking about mental health -- excuse me -- is that I'm talking about mental health, or brain health, as I prefer to call it, because it's more concrete. And in the same breath, I'm talking about violence. The last thing I want to do is to contribute to the misunderstanding that already exists around mental illness. Only a very small percent of those who have a mental illness are violent toward other people,
but of those who die by suicide, it's estimated that about 75 to maybe more than 90 percent have a diagnosable mental health condition of some kind. As you all know very well, our mental health care system is not equipped to help everyone, and not everyone with destructive thoughts fits the criteria for a specific diagnosis. Many who have ongoing feelings of fear or anger or hopelessness are never assessed or treated. Too often, they get our attention only if they reach a behavioral crisis. If estimates are correct
that about one to two percent of all suicides involves the murder of another person, when suicide rates rise, as they are rising for some populations, the murder-suicide rates will rise as well. I wanted to understand what was going on in Dylan's mind prior to his death, so I looked for answers from other survivors of suicide loss. I did research and volunteered to help with fund-raising events, and whenever I could, I talked with those who had survived their own suicidal crisis or attempt. One of the most helpful conversations I had was with a coworker
who overheard me talking to someone else in my office cubicle. She heard me say that Dylan could not have loved me if he could do something as horrible as he did. Later, when she found me alone, she apologized for overhearing that conversation, but told me that I was wrong. She said that when she was a young, single mother with three small children, she became severely depressed and was hospitalized to keep her safe. At the time, she was certain that her children would be better off if she died, so she had made a plan to end her life.
She assured me that a mother's love was the strongest bond on Earth, and that she loved her children more than anything in the world, but because of her illness, she was sure that they would be better off without her. What she said and what I've learned from others is that we do not make the so-called decision or choice to die by suicide in the same way that we choose what car to drive or where to go on a Saturday night. When someone is in an extremely suicidal state, they are in a stage four medical health emergency. Their thinking is impaired and they've lost access to tools of self-governance.
Even though they can make a plan and act with logic, their sense of truth is distorted by a filter of pain through which they interpret their reality. Some people can be very good at hiding this state, and they often have good reasons for doing that. Many of us have suicidal thoughts at some point, but persistent, ongoing thoughts of suicide and devising a means to die are symptoms of pathology, and like many illnesses, the condition has to be recognized and treated before a life is lost. But my son's death was not purely a suicide.
It involved mass murder. I wanted to know how his suicidal thinking became homicidal. But research is sparse and there are no simple answers. Yes, he probably had ongoing depression. He had a personality that was perfectionistic and self-reliant, and that made him less likely to seek help from others. He had experienced triggering events at the school that left him feeling debased and humiliated and mad. And he had a complicated friendship with a boy who shared his feelings of rage and alienation, and who was seriously disturbed, controlling and homicidal.
And on top of this period in his life of extreme vulnerability and fragility, Dylan found access to guns even though we'd never owned any in our home. It was appallingly easy for a 17-year-old boy to buy guns, both legally and illegally, without my permission or knowledge. And somehow, 17 years and many school shootings later, it's still appallingly easy. What Dylan did that day broke my heart, and as trauma so often does, it took a toll on my body and on my mind. Two years after the shootings, I got breast cancer,
and two years after that, I began to have mental health problems. On top of the constant, perpetual grief I was terrified that I would run into a family member of someone Dylan had killed, or be accosted by the press or by an angry citizen. I was afraid to turn on the news, afraid to hear myself being called a terrible parent or a disgusting person. I started having panic attacks. The first bout started four years after the shootings, when I was getting ready for the depositions and would have to meet the victims' families face to face.
The second round started six years after the shootings, when I was preparing to speak publicly about murder-suicide for the first time at a conference. Both episodes lasted several weeks. The attacks happened everywhere: in the hardware store, in my office, or even while reading a book in bed. My mind would suddenly lock into this spinning cycle of terror and no matter how I hard I tried to calm myself down or reason my way out of it, I couldn't do it. It felt as if my brain was trying to kill me, and then, being afraid of being afraid
consumed all of my thoughts. That's when I learned firsthand what it feels like to have a malfunctioning mind, and that's when I truly became a brain health advocate. With therapy and medication and self-care, life eventually returned to whatever could be thought of as normal under the circumstances. When I looked back on all that had happened, I could see that my son's spiral into dysfunction probably occurred over a period of about two years, plenty of time to get him help, if only someone had known that he needed help
and known what to do. Every time someone asks me, "How could you not have known?", it feels like a punch in the gut. It carries accusation and taps into my feelings of guilt that no matter how much therapy I've had I will never fully eradicate. But here's something I've learned: if love were enough to stop someone who is suicidal from hurting themselves, suicides would hardly ever happen. But love is not enough, and suicide is prevalent.
It's the second leading cause of death for people age 10 to 34, and 15 percent of American youth report having made a suicide plan in the last year. I've learned that no matter how much we want to believe we can, we cannot know or control everything our loved ones think and feel, and the stubborn belief that we are somehow different, that someone we love would never think of hurting themselves or someone else, can cause us to miss what's hidden in plain sight.
And if worst case scenarios do come to pass, we'll have to learn to forgive ourselves for not knowing or for not asking the right questions or not finding the right treatment. We should always assume that someone we love may be suffering, regardless of what they say or how they act. We should listen with our whole being, without judgments, and without offering solutions. I know that I will live with this tragedy, with these multiple tragedies, for the rest of my life.
I know that in the minds of many, what I lost can't compare to what the other families lost. I know my struggle doesn't make theirs any easier. I know there are even some who think I don't have the right to any pain, but only to a life of permanent penance. In the end what I know comes down to this: the tragic fact is that even the most vigilant and responsible of us may not be able to help, but for love's sake, we must never stop trying to know the unknowable. Thank you. (Applause)