021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

اندیشه‌های نوین درباره سرمایه در قرن بیست و یکم

Thomas Piketty

New thoughts on capital in the twenty-first century

French economist Thomas Piketty caused a sensation in early 2014 with his book on a simple, brutal formula explaining economic inequality: r > g (meaning that return on capital is generally higher than economic growth). Here, he talks through the massive data set that led him to conclude: Economic inequality is not new, but it is getting worse, with radical possible impacts.


تگ های مرتبط :

Economics, Global Issues, Inequality
خیلی خوشحالم از اینکه امشب اینجا هستم. در ۱۵ سال گذشته من روی تاریخ درآمد و توزیع ثروت فعالیت می‌کردم، و یکی از درس‌های جالبی که از این شواهد تاریخی بدست می آید این است که در بلند مدت تمایلی به پیشی گرفتن نرخ بازگشت سرمایه از نرخ رشد اقتصادی وجود دارد، و این منجر به انباشت عظیم ثروت شده است. نه انباشت بینهایت ثروت بلکه هرچه میزان شکاف بین r و g بیشتر باشد، میزان نابرابری ثروت بیشتر خواهد بود که جامعه تمایل دارد به سمت آن گرایش پیدا کند. پس این پدیده، نیروی اصلی‌ای است که می‌خوام امروز در مورد اون صحبت کنم،
اما اجازه بدید همین الان بگویم که این پدیده تنها نیروی مهم در تحولات درآمد و توزیع ثروت نیست، و نیروهای متعدد دیگری وجود دارند که در بلند مدت نقش مهمی در این پویایی درآمد و توزیع ثروت بازی می‌کنند. همچنین داده‌های زیادی وجود دارند که هنوز نیاز به جمع‌آوری آن‌ها داریم. امروزه ما آگاهی بیشتری نسبت به گذشته داریم، هرچند هنوز هم در این مورد آگاهی‌مان کم است، قطعا فرآیندهای متعددی وجود دارند-- اقتصادی، اجتماعی و سیاسی-- که نیاز به مطالعه بیشتر دارند. پس امروز بر روی این نیروی ساده تمرکز می کنم
اما این به معنی این نیست که نیروهای مهم دیگری وجود ندارند. بیشتر داده‌هایی که می‌خوام ارائه بدم از این مرکزداده گرفته شده که بصورت آنلاین قابل دسترسی هست: مرکز داده‌ی World Top Incomes که بزرگترین پایگاه داده موجود از اطلاعات تاریخی نابرابری است، که نتیجه‌ی تلاشِ بیش‌از ۳۰ محقق از کشورهای مختلف است. اجازه بدید برخی از واقعیت‌های بدست آمده از این پایگاه داده را به شما نشان دهم، و بعد باز خواهیم گشت به بزرگتر بودن r نسبت به g. واقعیت شماره یک این است که
معکوس شدن ترتیبِ نابرابری ِدرآمدی بین امریکا و اروپا در طی قرن گذشته وجود داشته است. بین سال‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰، نابرابری درآمدی در اروپا بسیار بیشتر از امریکا بود، در حالی که امروزه در امریکا بسیار بیشتر است. اما بگذارید کاملا شفاف بگویم: توضیح‌دهنده‌ی اصلی این پدیده، بزرگتر بودن r نسبت به g نیست. بلکه این واقعیت بیشتر مرتبط با تغییرات عرضه و تقاضا برای مهارت، رقابت بین آموزش و تکنولوژی، جهانی‌سازی، و احتمالا نابرابری در دسترسی به مهارت در ایالات متحده امریکا است، که بهترین و بالاترین دانشگاه ها را دارد
ولی بخش پایین نظام آموزشیِ آن به همان اندازه خوب نیست. بنابراین دسترسی بسیار نابرابر به مهارت ها، و همچنین افزایش بی‌سابقه‌ی حقوق مدیران ارشد آمریکا، که به سختی می توان آن را فقط بر اساس تحصیلات توجیه کرد. پس مسائل زیادی وجود دارد، اما من امروز در این مورد خیلی صحبت نمیکنم، بخاطر اینکه قصد دارم بر روی نابرابری ثروت تمرکز کنم. اجازه دهید یک شاخص ساده در مورد بخش ِنابرابری درآمد به شما نشان دهم. این سهم درآمد کل است که نصیب ٪۱۰ بالای جامعه می شود.
می‌توان دید که یک قرن پیش، در اروپا بین ۴۵ تا ۵۰ درصد بود و در آمریکا کمی بیشتر از ۴۰ درصد. بنابراین نابرابری بیشتری در اروپا وجود داشت. سپس یک کاهش سریع در نیمه‌ی اول قرن بیستم رخ داد، و در دهه اخیر می بینید که آمریکا به نسبت اروپا نابرابرتر شده است، و این واقعیت اول است که به آن اشاره کردم. حال واقعیت دوم بیشتر در مورد نابرابری ثروت است، در اینجا نکته‌ی اصلی این است که نابرابری ثروت همواره بسیار بیشتراز نابرابری درآمد بوده است، و همچنین اینکه نابرابری ثروت،
علارغم اینکه در دهه‌ های اخیر افزایش داشته است امروزه هنوز شدید نیست نسبت به آنچه که در قرن پیش بوده است. اگرچه مقدار کل ثروت نسبت به درآمد اکنون از شوک‌های بزرگی که به علت جنگ جهانی اول، رکود بزرگ جنگ جهانی دوم رخ داد بازیابی شد. بگذارید دو نموداربه شما نشان دهم که واقعیت شماره دو و سه را به نمایش می‌گذارد. اولا اگر به سطح نابرابری ثروت توجه کنید این سهمی از کل ثروت است که به ده درصدِ بالایِ ثروتمندان می‌رسد، همان نوع از جابجایی ترتیب بین
اروپا و امریکا را مانند حالت قبل که برای نابرابری درآمد بود مشاهده می‌کنید. بنابراین تجمیع ثروت در اروپا نسبت به امریکا در قرن گذشته بیشتر بود، و اکنون شرایط برعکس شده است. اما می‌توان دو نکته‌ی دیگر را نشان داد: اول، سطح عمومی نابرابری ثروت همواره بیشتر از نابرابری درآمدی است. بنابراین بخاطر بسپارید که برای نابرابری درآمدی، سهمی که به ۱۰٪ بالایی [دهک اول] می‌رسد بین ۳۰ تا ۵۰ درصد کل درآمد بوده است. در حالی که برای ثروت، این سهم همواره بین ۶۰ تا ۹۰ درصد است.
اوکی، این واقعیت شماره‌ی ۱ است، که برای ادامه‌ی بحث بسیار مهم است. تجمیع ثروت همیشه از تجمیع درآمد بیشتر بوده است. واقعیت شماره ۲ این است که افزایش در نابرابری ثروت در دهه‌های اخیر هنوز به اندازه‌ای نبوده است که به شرایط ۱۹۱۰ بازگردیم. بنابراین تفاوت اصلی در زمان حال، نابرابری ثروت همچنان زیاد است، به میزان ۶۰ تا ۷۰درصد کل ثروت برای ۱۰درصد بالای جامعه، اما خبر خوب این است که نسبت به یک قرن پیش شرایط بهتر است، زمانی که در اروپا ۹۰درصد ثروت به ۱۰درصد بالا می‌رسید.
و امروزه آنچه داریم چیزی است که آن را ۴۰ درصد میانی می‌نامم، شامل افرادی که در ۱۰ درصد بالا و ۵۰ درصد پائین قرار ندارند، که بعنوان طبقه‌ی متوسط ثروتمند می‌توان بدان نگاه کرد که ۲۰ تا ۳۰ درصد از کل ثروت یا ثروت ملی را دارند، در حالی که یک قرن پیش جزوه طبقه‌ی فقیر بودند، زمانی که اساسا طبقه‌ی متوسط ثروتمند وجود نداشت. پس این یک تغییر مهم است، و جالب است که می‌بینیم نابرابری ثروت بطور کامل به سطوح قبل از جنگ‌جهانی اول برنگشته است، در حالی که کل ثروت به آن سطح بازگشته.
خب، این ارزش کل ثروت نسبت به درآمد است، و می‌توان بطور مشخص در اروپا دید که تقریبا به سطح قبل از جنگ‌جهانی اول برگشته است. پس در حقیقت دو نوع مسئله در اینجا مطرح است. یکی مربوط است به مقدار کل ثروت که ما انباشت کرده‌ایم که البته به فی نفسه چیز بدی در انباشت ثروت وجود ندارد، بخصوص زمانی که پراکندگی بیشتری داشته و کمتر متمرکز باشد. پس چیزی که می‌خواهیم بر آن تمرکز کنیم تحولات بلند مدت نابرابری ثروت است،
و اینکه در آینده چه رخ خواهد داد. چگونه می‌توان این واقعیت را در نظر گرفت که تا جنگ‌جهانی اول، نابرابری ثروت بالا بوده است و حتی ممکن بود به سطوح بالاتری برسد، و اینکه چگونه می‌توان در مورد آینده فکر کرد؟ اجازه دهید به برخی از توضیحات و گمانه‌زنی‌ها در مورد آینده بپردازم. اول اینکه احتمالا بهترین مدل برای توضیح اینکه چرا ثروت بیشتر از درآمد متمرکز است مدلِ‌ سلسله‌ای است که در ان افراد افق زمانی طولانی دارند و انباشت ثروت را به دلایل متعددی انجام می‌دهند.
اگر افراد انباشت ثروت را فقط به دلایل مربوط به چرخه زندگی انجام دهند مثلا برای این هدف که قادر به مصرف در دوران پیری باشند، آنگاه سطح نابرابری ثروت می‌بایست کم و بیش هم‌تراز با نابرابری درآمد باشد. ولی دشوار است که نابرابری بیشتر در ثروت نسبت به نابرابری درآمد را تنها با مدل چرخه‌زندگی توضیح دهید. بنابراین توضیحی نیاز دارید که در آن افراد به انباشت ثروت به دلایل متعددی اهمیت می‌دهند.
قالبا افراد مایل به انتقال ثروت به نسل بعدی و فرزاندشان هستند، و دلیل دیگر برای انباشت ثروت به واسطه وجهه و قدرتی است که ثروت به ارمغان می‌آورد. پس دلایل دیگری برای انباشت ثروت به غیر از مدل چرخه زندگی برای توضیح آنچه که در داده‌ها می‌بینیم وجود دارد. در اغلب مدل‌های سلسله‌ای برای توضیح انباشت ثروت با چنین انگیزه‌های خاندانی برای انباشت ثروت، انواع مختلفی ازشوک‌های تصادفی و تصاعدی خواهیم داشت. بعنوان مثال، برخی خانواده‌ها تعداد زیادی فرزند دارند،
پس ثروت تقسیم خواهد شد. برخی خانواده‌ها فرزندان کمتری دارند. همچنین شوک‌های وارد بر نرخ بازگشت وجود دارد. برخی خانواده‌ها عایدی سرمایه‌ای زیادی بدست می‌آورند. برخی هم سرمایه‌گذاری خوبی ندارند. بنابراین همواره شاهد تحرکاتی در روند ثروت هستیم. برخی از افراد وضعشان بهتر می‌شود، برخی هم بدتر. نکته‌ی مهم این است که، در همچین مدلی، به ازای مقدار مشخصی از پراکندگی این شوک‌ها، سطح تعادلی نابرابری ثروت تابع صعودی فزاینده از r منهای g است. و بطور شهودی، اهمیت تفاوت
بین نرخ بازدهی ثروت و نرخ رشد [اقتصادی] در این است که نابرابری اولیه ثروت با سرعت بیشتری تقویت خواهد شد وقتی که r - g بزرگتر است. یک مثال ساده را در نظر بگیرید، اگر r مساوی 5% و g‌ مساوی 1% باشد، ثروتمندان تنها نیاز به سرمایه گذاری مجددِ یک‌پنجم درآمد سرمایه‌ای خود دارند تا مطمئن باشند ثروتشان با سرعتی برابر با رشد کل اقتصاد افزایش می‌یابد. بنابراین ساده خواهد بود که ثروت بزرگی را بدست آورد و حفظ کرد به این خاطر که می‌توانید چهار‌پنجم را مصرف کنید،
با فرض صفر بودن مالیات، و می‌توانید فقط یک‌پنجم را سرمایه‌گزاری کنید. البته برخی از خانوارها بیشتر از این مصرف می‌کنند، و برخی هم کمتر، بنابراین تغییراتی در توزیع ثروت رخ خواهد داد، اما بطور متوسط احتیاج به سرمایه‌گزاری فقط یک‌پنجم را دارند پس این شرایط مساعدی برای ثبات نابرابری ثروت است. حال نباید متعجب باشید که بگوییم r همواره می‌تواند از g‌ بزرگتر باشد، چون این چیزی است که در واقع در اغلب طول تاریخ بشر رخ داده است. و این پدیده به نوعی برای خیلی‌ها واضح بود به این دلیل ساده که رشد اقتصادی
نزدیک به صفر در اکثر تاریخ وجود داشته است. رشد عمدتا مساوی ۰/۱، ۰/۲، ۰/۳ درصد بود، اما رشد کمی برای جمعیت و تولید سرانه وجود داشت، در حالی که نرخ بازدهی سرمایه قطعا صفر نبوده است. برای زمین، بعنوان یک نوع معمول از دارایی در جوامع پیشاصنعتی، حدودا ۵٪ بوده است. هر کسی که کتاب "جین آستن" را خوانده این را می‌داند. اگر شما درآمد سالانه هزار پوند بخواهید، می‌بایست سرمایه‌ای به ارزش
بیست هزار پوند داشته باشید تا ۵٪ از آن بشود هزار پوند. و به طریقی، این مسئله پایه و اساس جامعه بود، به این خاطر که بزرگتر بودن r از g به صاحبان سرمایه و دارایی‌ها اجازه می‌داد با درآمد سرمایه‌ای خود زندگی کرده و کار دیگری هم در زندگی انجام دهند بجای آنکه نگران بقای خود باشند. یک نتیجه‌ی مهم از پژوهش‌های تاریخی من این است که رشد صنعتی مدرن، تغییری در این واقعیت اساسی ایجاد نکرده است، بگونه‌ای که بسیاری انتظار دارند. البته، نرخ رشد اقتصادی
پس از انقلاب صنعتی از حدود صفر به یک تا دو درصد افزیش یافت، اما همزمان نرخ بازدهی به سرمایه هم رشد کرد بگونه‌ای که اختلاف بین این دو حقیقتا تغییر نکرد. در طی قرن ۲۰ام، ترکیب ویژه‌ای از وقایع وجود دارد. اول، نرخ بسیار پائین بازدهی بخاطر شوک جنگ در سال‌های ۱۹۱۴ و ۱۹۴۵ نابودی ثروت، تورم، ورشکستگی طی رکود بزرگ، که همگی باعث کاهشِ نرخ بازدهی خصوصیِ ثروت به سطح بسیار نامطلوبی
بین سال‌های ۱۹۱۳ تا ۱۹۴۵ شد. و سپس در دوران پس از جنگ، شاهد نرخ رشد بسیار بالا، تاحدی به واسطه‌ی بازسازی‌ها، هستیم. می‌دانید که در آلمان، فرانسه و ژاپن شاهدِ نرخ رشد 5% در طی سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ بودیم که بیشتر بخاطر بازسازی، و البته رشد جمعیت بالا، و اثر رشد زاد و ولد بود. اما ظاهرا این مسئله چندان با دوام نخواهد بود، حداقل در مورد رشد جمعیت به نظر می‌رسد که در آینده شاهد کاهش باشیم، و بهترین پیش‌بینی که داریم این است که
رشد اقتصادی بلندمدت نزدیک به یک تا دو درصد خواهد بود به جای چهار تا پنج درصد. بنابراین در این شرایط، این بهترین برآوردی که از رشد GDP جهانی و نرخ بازدهی سرمایه‌، یا متوسط بازدهی سرمایه داریم، پس می‌توان در طی تاریخ بشریت دید که نرخ رشد بسیار کم، یا بسیار کمتر از نرخ بازدهی است، و در طی قرن بیستم، نرخ رشد جمعیت در دوره‌ی پس از جنگ،
و روند بازسازی‌ها است که رشد را به ارمغان آورد برای شکاف کوچکتر مربوط به نرخ بازگشت. اینجا من پیش بینی جمعیتی سازمان ملل را استفاده کرده ام که البته قطعیت ندارند. ممکن است همه ما در آینده شروع به داشتن فرزندان بیشتر کنیم، و نرخ رشد بیشتر خواهد بود، اما از حالا به بعد، اینها بهترین پیش بینی هایی هستند که ما داریم و این رشد جهانی را کاهش می دهد و شکاف بین نرخ بازده افزایش خواهد یافت. اکنون، اتفاق غیرمعمول دیگر
در طول قرن بیستم همانطور که گفتم نابودی، مالیات بر سرمایه، پس این نرخ بازده پیش از مالیات است. این نرخ بازگشت پس از مالیات است، و پس از نابودی، و این چیزی است که نرخ متوسط بازده را پس از مالیات، پس از نابودی تا پایین‌تر از نرخ رشد در دوره بلند مدت پایین آورد. اما بدون نابودی، بدون مالیات‌بندی، این اتفاق رخ‌ نمی‌داد. پس بگذارید بگویم که تعادل بین بازده سرمایه و رشد بستگی به عوامل متفاوتی دارد که
پیش‌بینی آنها دشوار است: فناوری و توسعه‌یِ مهارت‌های سرمایه محور. هم‌اکنون سرمایه محور‌ترین بخش‌ها در اقتصاد، بخش املاک، مسکن، و بخش انرژی هستند، اما شاید در آینده ما ربات‌های بیشتری در تعدادی از بخش‌ها داشته باشیم و این سهم بیشتری از کل سهام ِسرمایه در مقایسه با امروز خواهد بود. خب، ما هنوز خیلی از این مرحله دور هستیم، و از حالا، آنچه در بخش املاک و انرژی رخ می‌دهد برای کل سهامِ سرمایه و بهره‌ی سرمایه بسیار مهمتر است.
مسئله مهم دیگر این است که اثر ترازویی در مدیریت سبد سهام به همراه پیچیدگی‌های اقتصادی و مقررات‌زدایی مالی وجود دارند که که کمک می‌کنند تا نرخ بازگشت بالاتری برای سبد سهام بزرگ بدست آید و این بخصوص برای میلیاردرها اعطایِ سرمایه‌ی بزرگی به نظر می‌رسد. برای اینکه مثالی بزنم برای شما، این از رتبه‌بندی میلیاردرها در مجله فوربس در بازه زمانی ۱۹۸۷-۲۰۱۳ گرفته شده، و ثروتمندان رده بالا را می‌بینید که هر سال شش، هفت درصد بالا رفته‌اند طبق معیارهای واقعیِ پس از (در نظرگرفتن) تورم
در‌حالیکه متوسط درآمد در جهان، متوسط ثروت در جهان، فقط دو درصد در سال افزایش داشته است. همین را برای پول‌های اعطایی به دانشگاه‌های بزرگ هم می‌بینید-- هر چه میزان اولیه پول اعطایی بیشتر، نرخ بازگشت هم بیشتر است. خب، چه کاری می‌شود کرد؟ اول اینکه من فکر می‌کنم ما به شفافیت اقتصادی بیشتری نیاز داریم. ما درباره پویایی ثروت جهانی خیلی اندک می‌دانیم، پس به تبادل بین‌المللی اطلاعات بانکی احتیاج داریم. ما به ثبت جهانیِ دارایی‌های مالی نیاز داریم
هماهنگی بیشتر درباره مالیات بندی بر ثروت، و حتی مالیاتِ ثروت با نرخ مالیات پایین راهی خواهد بود برای تولید اطلاعات که بتوانیم سیاست‌هایمان را متناسب با مشاهداتمان وفق دهیم. و تا حدودی مبارزه علیه پناهگاه‌های مالیاتی و انتقال خودبخودی اطلاعات ما را در این راستا هدایت می‌کند. راه‌های دیگری هم برای توزیع ثروت وجود دارد، که برای استفاده ترغیب کننده هستند. تورم: خیلی ساده‌تر است که پول چاپ کرد تا آنکه دستورالعمل مالیاتی نوشت، خیلی وسوسه‌انگیز است
ولی گاهی اوقات نمی‌دانید با این پول چه کار کنید. این یک مشکل است. سلب مالکیت خیلی وسوسه‌انگیز است. درست وقتی می‌بینید برخی مردم خیلی ثروتمند می‌شوند، کافی است دارایی‌های آنها را بگیرید. ولی این راه خیلی موثری برای ترتیب دادن دستورالعمل پویایی ثروت نیست. و جنگ راهی کمتر موثر است، و من مالیات بندی بر حسب درآمد را ترجیح می‌دهم. ولی البته تاریخ --(خنده) تاریخ راه‌های خودش را ابداع می‌کند، و این راه‌ها احتمالا شامل ترکیبی از همه اینها خواهد بود. متشکرم
تشویق برونو گیوسانی: توماس پیکتی. متشکرم. توماس، میخواهم دو سه تا سوال از تو بپرسم چون خیلی جالب هست که انقدر به داده‌های خودت اطمینان داری اما اساساً چیزی که پیشنهاد میدهی این است که رشد تمرکز ثروت به نوعی گرایش سرمایه‌داری است، و اگر آن را به حال خود رها کنیم، ممکن است خود سیستم را تهدید کند، پس پیشنهاد می‌کنی که ما باید کاری بکنیم تا سیاست‌هایی را اجرایی کنیم که ثروت را باز‌توزیع می‌کنند، شامل آنهایی که همین الان دیدیم: مالیات بر اساس درآمد و غیره.
در ساختار سیاسی موجود، چقدر اینها واقع‌گرایانه هستند؟ فکر می‌کنی چقدر احتمال دارد که اینها اجرایی بشوند؟ توماس پیکتی: خب من فکر می‌کنم اگر به گذشته نگاه کنید، تاریخ درآمد و مالیات بر دارایی سرشار از شگفتی هست. پس من خیلی جانمی‌خورم از افرادی که از پیش می‌دانند چه اتفاقی خواهد افتاد یا نه. فکر می‌کنم یک قرن پیش، خیلی از مردم می‌گفتند که مالیات بر اساس درآمد هیچوقت محقق نمی‌شود
ولی اتفاق افتاد. حتی پنج سال پیش، خیلی از مردم می‌گفتند که مخفی‌کاری بانکی در سوییس همیشگی خواهد بود، و اینکه سوییس در مقابل بقیه کشورها خیلی قوی است، و ناگهان چند تحریم از جانب آمریکا علیه بانک‌های سویس برای رخ دادن تغییر بزرگ کافی بود، و اکنون ما به سوی شفافیت اقتصادی بیشتر در حرکت هستیم. پس گمان می‌کنم انقدر سخت نیست که از لحاظ سیاسی هماهنگ باشیم. یک پیمان‌نامه داشته باشیم با نیمی از GDP دنیا دور یک میز،
ایالات متحده و اتحادیه اروپا، پس اگر نیمی از GDP دنیا برای ایجاد پیشرفت در شفافیت اقتصادی و مالیات حداقلی بر سود شرکتهای چندملیتی کافی نیست، پس دیگه به چی احتیاج است؟ پس فکر می‌کنم مشکلات فنی وجود ندارد. گمان می‌کنم می‌توانیم پیشرافت کنیم اگر رهیافت عملگرایانه‌تری به این سوالات داشته باشیم و تحریم‌های مناسب برای کسانی که از این عدم شفافیت اقتصادی بهره می‌برند داشته باشیم گیوسانی: یکی از استدلال‌ها علیه دیدگاه شما این است که نابرابری اقتصادی
تنها یکی از خصوصیات سرمایه‌داری نیست بلکه یکی از موتورهای آن است. پس ما برای کم کردن نابرابری عمل می‌کنیم و همزمان به صورت بالقوه رشد را کاهش می‌دهیم. چه پاسخی به آن می‌دهید؟ پیکتی: بله، من فکر می‌کنم نابرابری به خودیِ خود مشکل نیست. فکر می‌کنم نابرابری تا جایی می‌تواند برای ابداع و رشد مفید باشد. مشکل بر سر میزان آن است. وقتی نابرابری خیلی حاد می‌شود، برای رشد بیفایده می‌شود و حتی می‌تواند بد باشد چون منجر به پایداری زیاد
نابرابری در طول زمان و تحرک کم ‌‌می‌شود. برای مثال، نوع انباشت ثروت که در قرن نوزده و تقریباً تا جنگ جهانی اول در همه کشورهای اروپایی داشتیم به نظر من برای رشد مفید نبود. این انباشت ثروت توسط ترکیبی از رویدادهای ناگوار و تغییرات سیاست از بین رفت و مانع رخ دادن شکوفایی اقتصادی نشد. همچنین، نابرابری حاد می‌تواند برای نهادهای دموکراتیک ما مضر باشد اگر دسترسی نابرابر به ابرازِ عقیده سیاسی بیافریند، فکرمی‌کنم نفوذ منابع مالی خصوصی
در سیاست امریکا اکنون موجب نگرانی است. بنابراین نمی‌خواهیم که به آن شکل حادِ پیش از جنگ جهانی اول برگردیم. داشتن سهم مناسبی از ثروت ملی نزد قشر متوسط برای رشد اقتصادی مضر نیست. در حقیقت مفید هم هست هم بدلیل تساوی و هم بدلیل کارایی. گیوسانی: در ابتدا گفتم که کتاب‌های شما نقد شده‌اند. برخی از داده‌های شما نقد شده است. برخی از انتخاب‌هایِ مجموعه داده‌های شما نقد شده‌اند. متهم شده‌اید به انتخاب گزینشی داده‌ها برای ساختن مواردتان. چه پاسخی به آن می‌دهید؟
پیکتی: خب جواب من این است که خوشحالم که این کتاب بحث برانگیز شده است. این بخشی از منظور آن بوده است. ببینید، دلیل اینکه من همه داده‌ها را با تمام جزئیات محاسبه‌ها بصورت آنلاین قرار دادم این است که بتوانیم بحث شفاف و آزاد در این باره داشته باشیم. بنابراین من جزء به جزء، به همه نگرانی‌ها پاسخ داده‌ام. اجازه دهید بگویم که اگر امروز بنا بود این کتاب را بازنویسی کنم در واقع نتیجه می‌گرفتم که رشد نابرابری ثروت، بخصوص در امریکا،
در حقیقت بیش از آنچه است که من در کتابم ارائه کرده‌ام. مطالعه جدیدی توسط "سائز" و "زوکمن" این را نشان می‌دهد، با داده‌های جدید که من در زمان نوشتن کتابم نداشتم، که انباشت ثروت در امریکا بیش از آنچه من گزارش کرده‌ام افزایش یافته. و داد‌ه‌های دیگری در آینده خواهد بود. برخی از آنها در راستای دیگری خواهند بود. ببینید، ما تقریباً هر هفته سری‌های جدید و به‌روز در پایگاه داده "بالاترین درآمد جهانی" قرار می‌دهیم و اینکار را در آینده ادامه خواهیم داد، بخصوص درباره اقتصادهای نوظهور، و من از همه کسانی که تمایل به همکاری در پردازش این مجموعه داده
دارند، استقبال می‌کنم. در واقع، من حتما قبول دارم که درباره پویایی ثروت شفافیت کافی وجود ندارد، و یک راه مناسب برای داشتن داد‌ه‌های بهتر می‌تواند داشتن مالیاتِ ثروت با نرخ پایین در ابتدا باشد که همه ما بر سر این تحول بزرگ توافق داشته باشیم و سیاست‌هایمان را بر مشاهداتمان منطبق کنیم. بنابراین مالیات‌بندی یک منبع اطلاعات است، و این چیزی است که ما هم اکنون بیشترین نیاز را به آن داریم. گیوسانی: توماس پیکتی، خیلی متشکرم. متشکرم. پ
It's very nice to be here tonight. So I've been working on the history of income and wealth distribution for the past 15 years, and one of the interesting lessons coming from this historical evidence is indeed that, in the long run, there is a tendency for the rate of return of capital to exceed the economy's growth rate, and this tends to lead to high concentration of wealth. Not infinite concentration of wealth, but the higher the gap between r and g, the higher the level of inequality of wealth towards which society tends to converge.
So this is a key force that I'm going to talk about today, but let me say right away that this is not the only important force in the dynamics of income and wealth distribution, and there are many other forces that play an important role in the long-run dynamics of income and wealth distribution. Also there is a lot of data that still needs to be collected. We know a little bit more today than we used to know, but we still know too little, and certainly there are many different processes — economic, social, political —
that need to be studied more. And so I'm going to focus today on this simple force, but that doesn't mean that other important forces do not exist. So most of the data I'm going to present comes from this database that's available online: the World Top Incomes Database. So this is the largest existing historical database on inequality, and this comes from the effort of over 30 scholars from several dozen countries. So let me show you a couple of facts coming from this database,
and then we'll return to r bigger than g. So fact number one is that there has been a big reversal in the ordering of income inequality between the United States and Europe over the past century. So back in 1900, 1910, income inequality was actually much higher in Europe than in the United States, whereas today, it is a lot higher in the United States. So let me be very clear: The main explanation for this is not r bigger than g. It has more to do with changing supply and demand for skill, the race between education and technology,
globalization, probably more unequal access to skills in the U.S., where you have very good, very top universities but where the bottom part of the educational system is not as good, so very unequal access to skills, and also an unprecedented rise of top managerial compensation of the United States, which is difficult to account for just on the basis of education. So there is more going on here, but I'm not going to talk too much about this today, because I want to focus on wealth inequality. So let me just show you a very simple indicator
about the income inequality part. So this is the share of total income going to the top 10 percent. So you can see that one century ago, it was between 45 and 50 percent in Europe and a little bit above 40 percent in the U.S., so there was more inequality in Europe. Then there was a sharp decline during the first half of the 20th century, and in the recent decade, you can see that the U.S. has become more unequal than Europe, and this is the first fact I just talked about. Now, the second fact is more about wealth inequality,
and here the central fact is that wealth inequality is always a lot higher than income inequality, and also that wealth inequality, although it has also increased in recent decades, is still less extreme today than what it was a century ago, although the total quantity of wealth relative to income has now recovered from the very large shocks caused by World War I, the Great Depression, World War II. So let me show you two graphs illustrating fact number two and fact number three.
So first, if you look at the level of wealth inequality, this is the share of total wealth going to the top 10 percent of wealth holders, so you can see the same kind of reversal between the U.S. and Europe that we had before for income inequality. So wealth concentration was higher in Europe than in the U.S. a century ago, and now it is the opposite. But you can also show two things: First, the general level of wealth inequality is always higher than income inequality. So remember, for income inequality,
the share going to the top 10 percent was between 30 and 50 percent of total income, whereas for wealth, the share is always between 60 and 90 percent. Okay, so that's fact number one, and that's very important for what follows. Wealth concentration is always a lot higher than income concentration. Fact number two is that the rise in wealth inequality in recent decades is still not enough to get us back to 1910. So the big difference today, wealth inequality is still very large,
with 60, 70 percent of total wealth for the top 10, but the good news is that it's actually better than one century ago, where you had 90 percent in Europe going to the top 10. So today what you have is what I call the middle 40 percent, the people who are not in the top 10 and who are not in the bottom 50, and what you can view as the wealth middle class that owns 20 to 30 percent of total wealth, national wealth, whereas they used to be poor, a century ago, when there was basically no wealth middle class.
So this is an important change, and it's interesting to see that wealth inequality has not fully recovered to pre-World War I levels, although the total quantity of wealth has recovered. Okay? So this is the total value of wealth relative to income, and you can see that in particular in Europe, we are almost back to the pre-World War I level. So there are really two different parts of the story here. One has to do with the total quantity of wealth that we accumulate, and there is nothing bad per se, of course,
in accumulating a lot of wealth, and in particular if it is more diffuse and less concentrated. So what we really want to focus on is the long-run evolution of wealth inequality, and what's going to happen in the future. How can we account for the fact that until World War I, wealth inequality was so high and, if anything, was rising to even higher levels, and how can we think about the future? So let me come to some of the explanations and speculations about the future. Let me first say that
probably the best model to explain why wealth is so much more concentrated than income is a dynamic, dynastic model where individuals have a long horizon and accumulate wealth for all sorts of reasons. If people were accumulating wealth only for life cycle reasons, you know, to be able to consume when they are old, then the level of wealth inequality should be more or less in line with the level of income inequality. But it will be very difficult to explain
why you have so much more wealth inequality than income inequality with a pure life cycle model, so you need a story where people also care about wealth accumulation for other reasons. So typically, they want to transmit wealth to the next generation, to their children, or sometimes they want to accumulate wealth because of the prestige, the power that goes with wealth. So there must be other reasons for accumulating wealth than just life cycle to explain what we see in the data.
Now, in a large class of dynamic models of wealth accumulation with such dynastic motive for accumulating wealth, you will have all sorts of random, multiplicative shocks. So for instance, some families have a very large number of children, so the wealth will be divided. Some families have fewer children. You also have shocks to rates of return. Some families make huge capital gains. Some made bad investments. So you will always have some mobility in the wealth process.
Some people will move up, some people will move down. The important point is that, in any such model, for a given variance of such shocks, the equilibrium level of wealth inequality will be a steeply rising function of r minus g. And intuitively, the reason why the difference between the rate of return to wealth and the growth rate is important is that initial wealth inequalities will be amplified at a faster pace with a bigger r minus g. So take a simple example,
with r equals five percent and g equals one percent, wealth holders only need to reinvest one fifth of their capital income to ensure that their wealth rises as fast as the size of the economy. So this makes it easier to build and perpetuate large fortunes because you can consume four fifths, assuming zero tax, and you can just reinvest one fifth. So of course some families will consume more than that, some will consume less, so there will be some mobility in the distribution,
but on average, they only need to reinvest one fifth, so this allows high wealth inequalities to be sustained. Now, you should not be surprised by the statement that r can be bigger than g forever, because, in fact, this is what happened during most of the history of mankind. And this was in a way very obvious to everybody for a simple reason, which is that growth was close to zero percent during most of the history of mankind. Growth was maybe 0.1, 0.2, 0.3 percent, but very slow growth of population and output per capita,
whereas the rate of return on capital of course was not zero percent. It was, for land assets, which was the traditional form of assets in preindustrial societies, it was typically five percent. Any reader of Jane Austen would know that. If you want an annual income of 1,000 pounds, you should have a capital value of 20,000 pounds so that five percent of 20,000 is 1,000. And in a way, this was the very foundation of society, because r bigger than g
was what allowed holders of wealth and assets to live off their capital income and to do something else in life than just to care about their own survival. Now, one important conclusion of my historical research is that modern industrial growth did not change this basic fact as much as one might have expected. Of course, the growth rate following the Industrial Revolution rose, typically from zero to one to two percent, but at the same time, the rate of return to capital also rose
so that the gap between the two did not really change. So during the 20th century, you had a very unique combination of events. First, a very low rate of return due to the 1914 and 1945 war shocks, destruction of wealth, inflation, bankruptcy during the Great Depression, and all of this reduced the private rate of return to wealth to unusually low levels between 1914 and 1945. And then, in the postwar period, you had unusually high growth rate,
partly due to the reconstruction. You know, in Germany, in France, in Japan, you had five percent growth rate between 1950 and 1980 largely due to reconstruction, and also due to very large demographic growth, the Baby Boom Cohort effect. Now, apparently that's not going to last for very long, or at least the population growth is supposed to decline in the future, and the best projections we have is that the long-run growth is going to be closer to one to two percent
rather than four to five percent. So if you look at this, these are the best estimates we have of world GDP growth and rate of return on capital, average rates of return on capital, so you can see that during most of the history of mankind, the growth rate was very small, much lower than the rate of return, and then during the 20th century, it is really the population growth, very high in the postwar period, and the reconstruction process
that brought growth to a smaller gap with the rate of return. Here I use the United Nations population projections, so of course they are uncertain. It could be that we all start having a lot of children in the future, and the growth rates are going to be higher, but from now on, these are the best projections we have, and this will make global growth decline and the gap between the rate of return go up. Now, the other unusual event during the 20th century
was, as I said, destruction, taxation of capital, so this is the pre-tax rate of return. This is the after-tax rate of return, and after destruction, and this is what brought the average rate of return after tax, after destruction, below the growth rate during a long time period. But without the destruction, without the taxation, this would not have happened. So let me say that the balance between returns on capital and growth depends on many different factors
that are very difficult to predict: technology and the development of capital-intensive techniques. So right now, the most capital-intensive sectors in the economy are the real estate sector, housing, the energy sector, but it could be in the future that we have a lot more robots in a number of sectors and that this would be a bigger share of the total capital stock that it is today. Well, we are very far from this, and from now, what's going on in the real estate sector, the energy sector, is much more important for the total capital stock
and capital share. The other important issue is that there are scale effects in portfolio management, together with financial complexity, financial deregulation, that make it easier to get higher rates of return for a large portfolio, and this seems to be particularly strong for billionaires, large capital endowments. Just to give you one example, this comes from the Forbes billionaire rankings over the 1987-2013 period, and you can see the very top wealth holders
have been going up at six, seven percent per year in real terms above inflation, whereas average income in the world, average wealth in the world, have increased at only two percent per year. And you find the same for large university endowments — the bigger the initial endowments, the bigger the rate of return. Now, what could be done? The first thing is that I think we need more financial transparency. We know too little about global wealth dynamics,
so we need international transmission of bank information. We need a global registry of financial assets, more coordination on wealth taxation, and even wealth tax with a small tax rate will be a way to produce information so that then we can adapt our policies to whatever we observe. And to some extent, the fight against tax havens and automatic transmission of information is pushing us in this direction. Now, there are other ways to redistribute wealth,
which it can be tempting to use. Inflation: it's much easier to print money than to write a tax code, so that's very tempting, but sometimes you don't know what you do with the money. This is a problem. Expropriation is very tempting. Just when you feel some people get too wealthy, you just expropriate them. But this is not a very efficient way to organize a regulation of wealth dynamics. So war is an even less efficient way, so I tend to prefer progressive taxation,
but of course, history — (Laughter) — history will invent its own best ways, and it will probably involve a combination of all of these. Thank you. (Applause) Bruno Giussani: Thomas Piketty. Thank you. Thomas, I want to ask you two or three questions, because it's impressive how you're in command of your data, of course, but basically what you suggest is growing wealth concentration is kind of a natural tendency of capitalism, and if we leave it to its own devices,
it may threaten the system itself, so you're suggesting that we need to act to implement policies that redistribute wealth, including the ones we just saw: progressive taxation, etc. In the current political context, how realistic are those? How likely do you think that it is that they will be implemented? Thomas Piketty: Well, you know, I think if you look back through time, the history of income, wealth and taxation is full of surprise. So I am not terribly impressed
by those who know in advance what will or will not happen. I think one century ago, many people would have said that progressive income taxation would never happen and then it happened. And even five years ago, many people would have said that bank secrecy will be with us forever in Switzerland, that Switzerland was too powerful for the rest of the world, and then suddenly it took a few U.S. sanctions against Swiss banks for a big change to happen,
and now we are moving toward more financial transparency. So I think it's not that difficult to better coordinate politically. We are going to have a treaty with half of the world GDP around the table with the U.S. and the European Union, so if half of the world GDP is not enough to make progress on financial transparency and minimal tax for multinational corporate profits, what does it take? So I think these are not technical difficulties. I think we can make progress
if we have a more pragmatic approach to these questions and we have the proper sanctions on those who benefit from financial opacity. BG: One of the arguments against your point of view is that economic inequality is not only a feature of capitalism but is actually one of its engines. So we take measures to lower inequality, and at the same time we lower growth, potentially. What do you answer to that? TP: Yeah, I think inequality is not a problem per se. I think inequality up to a point
can actually be useful for innovation and growth. The problem is, it's a question of degree. When inequality gets too extreme, then it becomes useless for growth and it can even become bad because it tends to lead to high perpetuation of inequality over time and low mobility. And for instance, the kind of wealth concentrations that we had in the 19th century and pretty much until World War I in every European country was, I think, not useful for growth.
This was destroyed by a combination of tragic events and policy changes, and this did not prevent growth from happening. And also, extreme inequality can be bad for our democratic institutions if it creates very unequal access to political voice, and the influence of private money in U.S. politics, I think, is a matter of concern right now. So we don't want to return to that kind of extreme, pre-World War I inequality. Having a decent share of the national wealth for the middle class is not bad for growth.
It is actually useful both for equity and efficiency reasons. BG: I said at the beginning that your book has been criticized. Some of your data has been criticized. Some of your choice of data sets has been criticized. You have been accused of cherry-picking data to make your case. What do you answer to that? TP: Well, I answer that I am very happy that this book is stimulating debate. This is part of what it is intended for. Look, the reason why I put all the data online with all of the detailed computation
is so that we can have an open and transparent debate about this. So I have responded point by point to every concern. Let me say that if I was to rewrite the book today, I would actually conclude that the rise in wealth inequality, particularly in the United States, has been actually higher than what I report in my book. There is a recent study by Saez and Zucman showing, with new data which I didn't have at the time of the book, that wealth concentration in the U.S. has risen
even more than what I report. And there will be other data in the future. Some of it will go in different directions. Look, we put online almost every week new, updated series on the World Top Income Database and we will keep doing so in the future, in particular in emerging countries, and I welcome all of those who want to contribute to this data collection process. In fact, I certainly agree that there is not enough transparency about wealth dynamics, and a good way to have better data
would be to have a wealth tax with a small tax rate to begin with so that we can all agree about this important evolution and adapt our policies to whatever we observe. So taxation is a source of knowledge, and that's what we need the most right now. BG: Thomas Piketty, merci beaucoup. Thank you. TP: Thank yo