021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

هیچ کس نباید به دلیل دوری از پزشک بمیرد

Raj Panjabi

No one should die because they live too far from a doctor

Illness is universal -- but access to care is not. Physician Raj Panjabi has a bold vision to bring health care to everyone, everywhere. With the 2017 TED Prize, Panjabi is building the Community Health Academy, a global platform that aims to modernize how community health workers learn vital skills, creating jobs along the way.


تگ های مرتبط :

Africa, Collaboration, Ebola
می‌خواهم چیزی را به شما بگویم که پدرم به من یاد داد: هیچ شرایطی همیشگی نیست. این درسی است که او بارها به من یادآوری کرد، و من به سختی آموختم. این در کلاس چهارم هستم. این عکسی است که در کلاس برای کتاب سال گرفته شده در مونرویا، لیبریا. والدینم در دهه ١٩٧٠ از هند به آفریقای غربی مهاجرت کردند، و من این امتیاز را داشتم که آنجا بزرگ شوم. نه سال داشتم، عاشق فوتبال بودم، و خوره ریاضیات و علوم. زندگی من جوری بود که هر بچه ای آرزویش را دارد. ولی هیچ شرایطی همیشگی نیست.
در کریسمس ١٩٨٩، شعله‌های جنگ داخلی لیبریا را فرا گرفت. جنگ از نواحی روستایی آغاز شد، و در عرض چند ماه، ارتش شورشیان به شهر ما رسید. مدرسه من تعطیل شد، و با اشغال تنها فرودگاه بین‌المللی توسط ارتش شورشیان، مردم شروع به وحشت و فرار کردند. مادرم یک روز صبح آمد و در زد و گفت، "راج، وسایلت را جمع کن-- باید برویم." به مرکز شهر شتافتیم، و آن‌جا در یک جاده، دو صف تشکیل دادیم. من با خانواده‌ام در یک صف ایستادیم، و در قسمت بار یک هواپیمای نجات چپانده شدیم.
و من آن‌جا روی یک نیمکت، نشسته بودم و قلبم به‌سرعت می‌زد. وقتی از درب باز قسمت بار نگاه کردم، صدها لیبریایی را در صف دیگر دیدم، که بچه‌ها را به پشت خود بسته بودند. وقتی سعی می‌کردند همراه با ما به داخل بپرند، دیدم که سربازان مانع آنان می‌شوند. آنان اجازه پرواز نداشتند. ما خوش‌شانس بودیم. هر چه داشتیم از دست دادیم، ولی دوباره در آمریکا اسکان یافتیم، و به عنوان مهاجر، از کمک گروه‌های حامی که در اطراف ما بسیج شده بود برخوردار شدیم. آنان خانواده مرا به خانه خود بردند،
مرا راهنمایی کردند، و به پدرم کمک کردند یک دکان لباس فروشی بزند. وقتی نوجوان بودم آخر هفته نزد پدرم می‌رفتم تا در فروش کفش ورزشی و شلوار جین به او کمک کنم. و هر بار، که کاسبی بدتر می‌شد، او آن جمله معروف را یادآوری می‌کرد: هیچ شرایطی همیشگی نیست. آن پند و پافشاری والدین من و آن گروه حامیان به من امکان داد به کالج بروم و دانشکده پزشکی را تمام کنم. یک‌بار امیدهایم در جنگ فرو ریخته بود، ولی آنان باعث شدند، این شانس را داشته باشم که رؤیای خود را دنبال کنم و یک پزشک شوم.
شرایط من عوض شده بود. از وقتی که از آن فرودگاه گریختم ١٥ سال گذشته بود، ولی خاطره آن دو صف از ذهنم نرفته بود. در اواسط دهه سوم زندگی، به عنوان یک دانشجوی پزشکی، می‌خواستم برگردم تا ببینم آیا می‌توانم به مردمی که ترکشان کرده بودیم خدمت کنم. ولی وقتی برگشتم، آن‌چه یافتم نابودی مطلق بود. جنگ برای ما تنها ٥١ پزشک باقی گذاشته بود برای خدمت به کشوری با چهار میلیون جمعیت. مثل این است که شهر سانفرانسیسکو تنها ١٠ پزشک داشته باشد. خب اگر شما در شهری که یکی دو تا پزشک مانده بیمار شوید، شاید شانسی داشته باشید.
ولی اگر در آن مناطق روستایی دوردست در جنگل‌های بارانی بیمار شوید، جایی که روزها از نزدیک‌ترین درمانگاه فاصله دارید-- بیمارانم را می‌دیدم که به دلایلی می‌میرند که کسی نباید به آن دلایل بمیرد، تنها به این دلیل که وقتی به من می‌رسیدند خیلی دیر شده بود. تصور کنید یک کودک دو ساله دارید که یک روز صبح با تب بیدار می‌شود، و می‌فهمید احتمالاً مالاریا دارد، و می‌دانید تنها راه برای رساندن دارویی که نیاز دارد به او این است که از رودخانه با قایق تا آن سو پارو بزنید و سپس تا دو روز از میان جنگل پیاده‌روی کنید تا به نزدیک‌ترین درمانگاه برسید. یک میلیارد نفر در جهان در دورترین مناطق روستایی زندگی می‌کنند،
و با وجود پیشرفت‌هایی که در طب نوین و فناوری داشته‌ایم، دستاوردهای ما به مناطق دوردست نرفته است. این روستاها عقب مانده‌اند، چون تصور شده دسترسی به آنان خیلی سخت و خدمت به آنان خیلی مشکل است. بیماری همگانی است؛ دسترسی به درمان چنین نیست. و با درک این واقعیت روح من آتش گرفت. کسی نباید بمیرد چون جایی زندگی می‌کند که از یک پزشک یا درمانگاه خیلی دور است. هیچ شرایطی نباید همیشگی باشد. و در این مورد، کمک از خارج نیامد، در واقع از داخل آمد. از خود روستا آمد.
موسو را ببینید. از دورترین روستاهای لیبریا، جایی که بیشتر دختران فرصت ندارند حتی دبستان را به پایان برسانند. موسو سرسخت بود. در ١٨ سالگی دبیرستان را به پایان رساند، و به روستا برگشت. او مشاهده کرد که هیچ یک از کودکان برای بیماری‌هایی که نیاز به درمان دارند، درمان نمی‌شوند-- بیماری‌های مرگباری مانند مالاریا و ذات‌الریه. پس به عنوان داوطلب ثبت نام کرد. میلیونها داوطلب مثل موسو در مناطق روستایی سراسر جهان هستند، و به فکرمان می‌رسد-- افراد عادی مانند موسو می‌توانند در حل یک معما به ما کمک کنند.
نظام سلامت ما طوری ساخته شده که کار تشخیص بیماری و تجویز دارو محدود به گروهی پرستار و دکتر مثل من است. ولی پرستاران و پزشکان در شهرها متمرکز هستند، پس مناطق روستایی مانند منطقه‌ای که موسو آنجا بود، فراموش شده بودند. خب، چند پرسش پیش آمد: اگر می‌توانستیم در نظام سلامت تجدیدنظر کنیم چه؟ اگر می‌توانستیم افراد عادی مانند موسو را به عنوان عضو یا حتی عضو مرکزی گروه پزشکی خود داشته باشیم چه؟ اگر موسو می‌توانست به ما کمک کند که خدمات سلامت را از کلینیک‌های شهری به درب خانه همسایه‌های او ببریم چه؟ وقتی موسو را دیدم ٤٨ ساله بود.
و به رغم استعداد عجیب و پشتکار، طی ٣٠ سال شغل درآمدزایی نداشت. اگر فناوری می‌توانست از او حمایت کند چه؟ اگر می‌توانستیم با آموزش واقعی روی او سرمایه‌گذاری کنیم و او را به طب واقعی مجهز کنیم و بخواهیم یک شغل واقعی داشته باشد چه؟ خب، در سال ٢٠٠٧، تلاش داشتم به این سؤالات پاسخ دهم، و همسرم و من آن سال می‌خواستیم ازدواج کنیم. از خویشاوندان خواستیم به جای هدیه عروسی مقداری پول اهدا کنند تا برای شروع یک کسب‌و‌کار غیرانتفاعی پول داشته باشیم. باور کنید، خیلی رومانتیک‌تر از این حرفها هستم. (خنده)
در نهایت ٦٠٠٠ دلار جمع شد، و با چند نفر لیبریایی و آمریکایی انجمن غیرانتفاعی به نام "سلامت در آخرین فرسنگ" را تشکیل دادیم. هدف ما این بود که هرکس در هرجا به یک بهورز دسترسی داشته باشد. یک فرآیند سه مرحله‌ای طراحی کردیم-- آموزش، تجهیز، و پرداخت-- برای سرمایه‌گذاری عمیق‌تر روی داوطلبانی مثل موسو و تبدیل آنان به افراد حرفه‌ای، تبدیل آنان به بهورز. ابتدا پیشگیری، تشخیص و درمان ١٠ بیماری شایع در بین خانوارهای روستای موسو را به او یاد دادیم. هر ماه یک پرستار ناظر برای پشتیبانی به او سر می‌زد. او را به فناوری پیشرفته پزشکی مجهز کردیم،
مثل این آزمایش سریع ١ دلاری مالاریا، و یک کوله پر از دارو مثل این برای درمان عفونت‌هایی مانند ذات‌الریه، و به طور حیاتی، یک گوشی هوشمند، برای کمک به ردیابی و گزارش موارد همه‌گیری. در نهایت، شأن کاری موسو را به رسمیت شناختیم. با دولت لیبریا قراردادی بستیم، به او حقوق دادیم و این فرصت که یک شغل واقعی داشته باشد. و او حیرت‌آور است. موسو بیش از ٣٠ مهارت پزشکی یاد گرفته، از غربالگری کودکان از نظر سوءتغذیه، تا ارزیابی سرفه یک کودک با گوشی هوشمند، تا حمایت از مبتلایان به اچ آی وی
و پیگیری بیماران قطع عضوی. بهورزان به عنوان بخشی از گروه ما، به عنوان افراد حرفه‌ای جانبی، می‌توانند به کمک کنند تا مطمئن شویم بسیاری از کارهایی که پزشک خانواده شما می‌تواند انجام دهد به جاهایی می‌رسد که بیشتر پزشکان خانواده هرگز نمی‌توانند بروند. یکی از کارهای دلخواه من درمان بیماران به کمک بهورزان است. خب، سال گذشته ای. بی. را دیدم و مانند موسو، ای. بی. این شانس را داشت که مدرسه برود. او در مدرسه متوسطه بود، در کلاس هشتم، که والدین او فوت کردند. او یتیم شد و مجبور بود ترک تحصیل کند.
سال گذشته، ما ای. بی را استخدام کردیم و به عنوان بهورز آموزش دادیم. و او در حالی که به تک تک خانه‌ها زنگ می‌زد، به این پسر جوان به نام پرنس برخورد که مادرش با شیر دادن به او مشکل داشت، و پرنس در شش ماهگی، شروع به لاغر شدن کرده بود. ای. بی. تازه یاد گرفته بود از این نوار با کدهای رنگی چگونه استفاده کند که برای تشخیص سوءتغذیه دور بازوی کودک پیچانده می‌شود. ای. بی. متوجه شد پرنس در منطقه قرمز است، که یعنی باید بستری شود. پس ای. بی. پرنس و مادرش را کنار رودخانه برد، داخل کانو گذاشت، و تا بیمارستان چهار ساعت پارو زد. پس از ترخیص پرنس،
ای. بی. نحوه تغذیه با غذای کمکی را به مادر یاد داد. چند ماه پیش، ای. بی. مرا به دیدن پرنس برد، و او چاق و چله شده. (خنده) او به درجه مطلوب رشد رسیده بود و می‌توانست بایستد، و حتی چند کلمه بگوید. من به این بهورزها اعتقاد دارم. گاهی از آنان می‌پرسم چرا این کار را می‌کنند، و وقتی از ای. بی پرسیدم، او گفت، "دکتر، از زمان ترک تحصیل، این اولین بار است که این شانس را دارم که قلم به دست بگیرم و بنویسم. مغزم دارد شاداب می‌شود." قصه ای. بی. و موسو درس بزرگی به من داده
درباره انسان بودن. تمایل ما به خدمت به دیگران در واقع می‌تواند به ما کمک کند تا شرایط خود را متحول کنیم. وقتی به شدت معتقد شدم که تمایل به کمک به همسایه این قدر قوی است که چند سال پیش با یک فاجعه جهانی روبرو شدم. در دسامبر ٢٠١٣، در جنگلهای بارانی در مرز بین ما و گینه اتفاقی افتاد. یک کودک نوپا به نام امیل دچار استفراغ، تب و اسهال شده بود. او در محلی بود که جاده کم بود و به شدت با کمبود بهورز روبرو بودیم. امیل فوت کرد، و چند هفته بعد، خواهرش فوت کرد،
و چند هفته بعد، مادرش فوت کرد. و این بیماری از یک محله به محله دیگر گسترش یافت. و تا سه ماه بعد دنیا متوجه نشده بود که این ابولا است. در حالی که هر دقیقه حیاتی بود، ما چند ماه را از دست داده بودیم و تا آن زمان، ویروس مانند حریق افسارگسیخته‌ای سراسر غرب آفریقا و در نهایت سایر قسمت‌های جهان را فرا گرفته بود. کسب‌و‌کار تعطیل شد، خطوط هوایی شروع به لغو پروازها کردند. در اوج بحران، وقتی به ما گفته شد ١.٤ میلیون نفر احتمالاً آلوده شده‌اند، وقتی به ما گفته شد بیشتر آنان احتمالاً خواهند مرد، وقتی تقریباً همه امید خود را از دست داده بودیم،
یادم هست با گروهی از بهورزها در جنگلی بارانی ایستاده بودیم که یک همه‌گیری تازه روی داده بود. مشغول تحویل و آموزش نحوه استفاده از ماسک، دستکش و گان مورد نیاز به آنان بودیم تا هنگام مراقبت از بیماران خود را در مقابل ویروس حفاظت کنند. ترس را در چشمان آنان به یاد دارم. و به یاد دارم شب بیدار می‌ماندم با ترس از این که آیا حرف درستی زده‌ام تا آنان را در صحنه نگاه دارم. وقتی همه ترس داشتند که ابولا بشریت را به زانو درآورد، بهورزان لیبریا تسلیم ترس نشدند. همان کار همیشگی را کردند: به درخواست کمک همسایه‌ها پاسخ دادند.
بهورزان سراسر لیبریا علائم ابولا را یاد گرفتند، و به همراه پرستاران و پزشکان، خانه به خانه برای پیدا کردن بیماران و درمان آنان رفتند. آنان هزاران نفر را که در معرض تماس با ویروس بودند شناسایی و به قطع زنجیره گسترش ویروس کمک کردند. حدود ده هزار بهورز جان خود را به خطر انداختند تا به شناسایی و مهار این ویروس کمک کنند. (تشویق) امروز، ابولا در غرب آفریقا تحت کنترل درآمده، و ما چند چیز آموخته‌ایم. ما آموخته‌ایم که نقاط کور در نظام سلامت روستایی ممکن است منجر به نقاط داغ بیماری شود، و این همه ما را در معرض خطر بیشتر قرار می‌دهد.
ما آموخته‌ایم که کارآمدترین سامانه اورژانس در واقع یک سامانه دائمی است و آن سامانه باید در دسترس همه مناطق شامل مناطق روستایی مانند روستای امیل باشد. و بیش از همه، ما از شجاعت بهورزان لیبریا آموخته‌ایم که به عنوان انسان براساس شرایطی که با آن مواجهیم تعریف نمی‌شویم، مهم نیست چقدر ناامیدکننده به نظر برسد. ما براساس شکل پاسخ به آن شرایط تعریف می‌شویم. طی ١٥ سال گذشته، قدرت این اعتقاد را در تبدیل شهروندان عادی به بهورز دیده‌ام-- در تبدیل آنان قهرمان عادی.
و دیده‌ام که همه جا مؤثر است، از مناطق جنگلی غرب آفریقا، تا روستاهای صیادی آلاسکا. این واقعیت دارد. این بهورزان جراحی اعصاب نمی‌کنند، ولی این امکان را فراهم می‌کنند تا خدمات درمانی در دسترس همه افراد در همه جا باشد. پس حال که چه؟ خب، می‌دانیم که هنوز میلیون‌ها نفر به علل قابل پیشگیری در مناطق روستایی در سراسر جهان فوت می‌کنند. و می‌دانیم که بیشتر این موارد مرگ در این ٧٥ کشور آبی رنگ رخ می‌دهد. چیز دیگری که می‌دانیم
این است که ارتشی از بهورزان آموزش داده‌ایم که با آموختن تنها ٣٠ مهارت نجات‌بخش، می‌توانیم جان حدود ٣٠ میلیون نفر را تا سال ٢٠٣٠ نجات دهیم. سی خدمت می‌تواند تا سال ٢٠٣٠ جان ٣٠ میلیون نفر را نجات دهد. این صرفاً روی کاغذ نیست-- ما داریم ثابت می‌کنیم ممکن است. در لیبریا، دولت در حال آموزش هزاران بهورز مانند ای. بی. و موسو است پس از ابولا، تا خدمات درمانی را در دسترس همه کودکان و خانواده‌ها قرار دهد. و ما به کار کردن با آنان افتخار می‌کنیم، و هم اکنون در حال همکاری با سازمان‌های دیگری هستیم که در سایر کشورها تلاش می‌کنند
تا کمک کنیم همین کار را بکنند. اگر بتوان به این کشورها کمک کرد می‌توان میلیون‌ها تن را نجات داد، و در همان حال، میلیون‌ها شغل ایجاد کرد. البته بدون کمک فناوری نمی‌توان این کار را انجام داد. مردم نگران هستند که فناوری شغل ما را از ما خواهد گرفت، ولی در مورد بهورزان، فناوری در واقع نقش حیاتی در اشتغال‌زایی داشته است. بدون فناوری-- بدون این گوشی هوشمند، بدون این آزمایش سریع-- شاید ممکن نبود ای. بی. و موسو را استخدام کنیم. و به نظر من زمان آن است که فناوری به آموزش ما کمک کند،
به آموزش سریع افراد بهتر از هر زمانی در گذشته کمک کند. من به عنوان یک پزشک، به کمک فناوری، به‌روز و معتبر می‌مانم. از گوشی هوشمند، اپ‌ها و دوره‌های برخط استفاده می‌کنم. ولی وقتی ای. بی. می‌خواهد یاد بگیرد، مجبور است داخل آن قایق بپرد و خود را به مرکز آموزش برساند. و وقتی موسو در محل آموزش حاضر می‌شود، مربیان او مجبورند از وایت‌بورد و ماژیک استفاده کنند. چرا آنان نباید برای آموزش به همان امکانات مشابه ما دسترسی داشته باشند؟ اگر واقعاً می‌خواهیم بهورزان در یادگیری آن مهارت‌های حیاتی خبره شوند و حتی بهتر، باید این روش منسوخ شده آموزش را تغییر دهیم. اینجا فناوری
واقعاً می‌تواند بازی را عوض کند. من مدیون انقلاب آموزشی دیجیتال هستم که امثال آکادمی کان و ادکس سردسته آن هستند. و به نظر من زمان آن است، زمان پیوند بین انقلاب آموزشی دیجیتال و انقلاب بهورزی فرا رسیده است. و بنابراین، آرزوی من یک جایزه تد است، آرزو می‌کنم-- آرزو می‌کنم کمک کنید بزرگترین ارتش بهورزان را که جهان تاکنون به خود دیده گرد آوریم با تشکیل آکادمی بهورزی، یک الگوی جهانی برای آموزش، ارتباط و توانمندی. (تشویق)
متشکرم. (تشویق) متشکرم. ایده این است: قصد داریم بهترین منابع آموزش دیجیتال را فراهم کنیم. این منابع را در اختیار بهورزان در سراسر جهان قرار خواهیم داد، شامل ای. بی. و موسو. به آنان دروس ویدئویی درباره واکسیناسیون اطفال ارائه خواهد شد و دوره‌های برخط با موضوع شناسایی همه‌گیری بعدی، تا محدود به وایت‌بورد نباشند. به این کشورها کمک خواهیم کرد این بهورزان را به رسمیت بشناسند، تا مجبور نباشند همیشه یک قشر ناشناخته و سطح پایین بمانند، بلکه تبدیل به یک حرفه متحول شده و توانمند شوند،
درست مانند پزشکان و پرستاران. شبکه‌ای از شرکت‌ها و کارآفرینان تشکیل خواهیم داد که نوآوری آنان باعث نجات جان انسان‌ها شده و به آنان کمک خواهیم کرد با بهورزانی مانند موسو مرتبط شوند، تا او بتواند بهتر به جامعه خود خدمت کند. و به شکل خستگی‌ناپذیر تلاش خواهیم کرد دولت‌ها را متقاعد کنیم تا بهورزان را جزو اجزای محوری برنامه سلامت خود قرار دهند. ما شکل اولیه آکادمی را برای اجرا در ایبریا طراحی کرده‌ایم و چند کشور دیگر، و بعد قصد داریم آن را جهانی کنیم، شامل مناطق روستایی آمریکای شمالی. با قدرت این الگو،
معتقدیم کشورها بیشتر قانع خواهند شد که تحول نظام سلامت امکان‌پذیر است. رؤیای من این است که این آکادمی قادر به آموزش صدها تا هزاران بهورز خواهد بود تا کمک کنند تا خدمات درمانی را به همسایگان خود برسانند-- به صدها میلیون نفر از آنان که در دورترین مناطق جهان زندگی می‌کنند، از جوامع جنگلی غرب آفریقا، تا روستاهای صیادی آلاسکا؛ از ارتفاعات آپالاچی، تا کوه‌های افغانستان. اگر این دیدگاه با دیدگاه شما منطبق است، به نشانی communityhealthacademy.org بروید، و به این حرکت بپیوندید.
اگر سازمان شما یا کسی که می‌شناسید می‌تواند به ما کمک کند، به ما بگویید چون تلاش داریم این آکادمی را طی سال آینده تأسیس کنیم. حال، وقتی به این اتاق نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که سفرهای ما خودساخته نیست؛ توسط دیگران شکل می‌گیرد. و افراد بسیاری به در هدف این سفر سهم داشته‌اند. ما مفتخریم که بخشی از این مجموعه هستیم، و مجموعه‌ای که در خدمت یک هدف است، هدفی متهورانه مانند این، که در پایان می‌خواهم، یادی کنم. این روزها، درباره درسی که پدرم به من داد، خیلی بیشتر فکر می‌کنم.من هم یک پدر شده‌ام.
دو پسر دارم، و همسرم و من تازه فهمیدیم که او بچه سوم ما را باردار است. (تشویق) متشکرم. (تشویق) اخیراً در حال درمان زنی در لیبریا بودم که مانند همسر من در سومین حاملگی خود بود. ولی برخلاف همسر من، در دو زایمان قبلی، از مراقبتهای پیش از زایمان محروم بود. او در محله‌ای دوردست زندگی می‌کرد، در یک جنگل، به مدت ١٠٠ سال، بدون خدمات درمانی تا این که... تا این که سال گذشته وقتی یک پرستار به همسایگان خود بهورزی را آموزش داد.
خب، اینجا، در حال ویزیت بیماری بودم که در سه ماهه دوم خود بود، و دستگاه سونوگرافی را بیرون آوردم تا بچه را چک کنم، و او شروع کرد به گفتن داستان‌هایی از دو بچه قبلی خود، و پروب سونوگرافی را روی شکم او گذاشته بودم، و او در وسط جمله متوقف شد. به سمت من برگشت و گفت، "دکتر، آن صدا چیست؟" این اولین بار بود که او صدای قلب بچه خود را می‌شنید. و چشمانش طوری برق می‌زد که چشمان همسرم و من برق می‌زد وقتی صدای قلب بچه خود را شنیدیم. در تمام طول تاریخ بشر، بیماری برای همه بوده و دسترسی به درمان برای همه نبوده است.
ولی همان طور که مرد دانایی، زمانی گفت: هیچ شرایطی همیشگی نیست. زمان آن است. زمان آن است که تا جایی که توان داریم با هم این شرایط را تغییر دهیم. متشکرم. (تشویق)
I want to share with you something my father taught me: no condition is permanent. It's a lesson he shared with me again and again, and I learned it to be true the hard way. Here I am in my fourth-grade class. This is my yearbook picture taken in my class in school in Monrovia, Liberia. My parents migrated from India to West Africa in the 1970s, and I had the privilege of growing up there. I was nine years old, I loved kicking around a soccer ball, and I was a total math and science geek. I was living the kind of life that, really, any child would dream of.
But no condition is permanent. On Christmas Eve in 1989, civil war erupted in Liberia. The war started in the rural countryside, and within months, rebel armies had marched towards our hometown. My school shut down, and when the rebel armies captured the only international airport, people started panicking and fleeing. My mom came knocking one morning and said, "Raj, pack your things -- we have to go." We were rushed to the center of town, and there on a tarmac, we were split into two lines. I stood with my family in one line,
and we were stuffed into the cargo hatch of a rescue plane. And there on a bench, I was sitting with my heart racing. As I looked out the open hatch, I saw hundreds of Liberians in another line, children strapped to their backs. When they tried to jump in with us, I watched soldiers restrain them. They were not allowed to flee. We were the lucky ones. We lost what we had, but we resettled in America, and as immigrants, we benefitted from the community of supporters
that rallied around us. They took my family into their home, they mentored me. And they helped my dad start a clothing shop. I'd visit my father on weekends as a teenager to help him sell sneakers and jeans. And every time business would get bad, he'd remind me of that mantra: no condition is permanent. That mantra and my parents' persistence and that community of supporters made it possible for me to go through college and eventually to medical school. I'd once had my hopes crushed in a war,
but because of them, I had a chance to pursue my dream to become a doctor. My condition had changed. It had been 15 years since I escaped that airfield, but the memory of those two lines had not escaped my mind. I was a medical student in my mid-20s, and I wanted to go back to see if I could serve the people we'd left behind. But when I got back, what I found was utter destruction. The war had left us with just 51 doctors to serve a country of four million people. It would be like the city of San Francisco having just 10 doctors.
So if you got sick in the city where those few doctors remain, you might stand a chance. But if you got sick in the remote, rural rainforest communities, where you could be days from the nearest clinic -- I was seeing my patients die from conditions no one should die from, all because they were getting to me too late. Imagine you have a two-year-old who wakes up one morning with a fever, and you realize she could have malaria, and you know the only way to get her the medicine she needs would be to take her to the riverbed, get in a canoe, paddle to the other side and then walk for up to two days through the forest
just to reach the nearest clinic. One billion people live in the world's most remote communities, and despite the advances we've made in modern medicine and technology, our innovations are not reaching the last mile. These communities have been left behind, because they've been thought too hard to reach and too difficult to serve. Illness is universal; access to care is not. And realizing this lit a fire in my soul. No one should die because they live too far from a doctor or clinic. No condition should be permanent. And help in this case didn't come from the outside,
it actually came from within. It came from the communities themselves. Meet Musu. Way out in rural Liberia, where most girls have not had a chance to finish primary school, Musu had been persistent. At the age of 18, she completed high school, and she came back to her community. She saw that none of the children were getting treatment for the diseases they needed treatment for -- deadly diseases, like malaria and pneumonia. So she signed up to be a volunteer. There are millions of volunteers like Musu in rural parts around our world,
and we got to thinking -- community members like Musu could actually help us solve a puzzle. Our health care system is structured in such a way that the work of diagnosing disease and prescribing medicines is limited to a team of nurses and doctors like me. But nurses and doctors are concentrated in cities, so rural communities like Musu's have been left behind. So we started asking some questions: What if we could reorganize the medical care system? What if we could have community members like Musu be a part or even be the center of our medical team? What if Musu could help us bring health care from clinics in cities
to the doorsteps of her neighbors? Musu was 48 when I met her. And despite her amazing talent and grit, she hadn't had a paying job in 30 years. So what if technology could support her? What if we could invest in her with real training, equip her with real medicines, and have her have a real job? Well, in 2007, I was trying to answer these questions, and my wife and I were getting married that year. We asked our relatives to forgo the wedding registry gifts and instead donate some money so we could have some start-up money to launch a nonprofit.
I promise you, I'm a lot more romantic than that. (Laughter) We ended up raising $6,000, teamed up with some Liberians and Americans and launched a nonprofit called Last Mile Health. Our goal is to bring a health worker within reach of everyone, everywhere. We designed a three-step process -- train, equip and pay -- to invest more deeply in volunteers like Musu to become paraprofessionals, to become community health workers. First we trained Musu to prevent, diagnose and treat the top 10 diseases afflicting families in her village.
A nurse supervisor visited her every month to coach her. We equipped her with modern medical technology, like this $1 malaria rapid test, and put it in a backpack full of medicines like this to treat infections like pneumonia, and crucially, a smartphone, to help her track and report on epidemics. Last, we recognized the dignity in Musu's work. With the Liberian government, we created a contract, paid her and gave her the chance to have a real job. And she's amazing. Musu has learned over 30 medical skills,
from screening children for malnutrition, to assessing the cause of a child's cough with a smartphone, to supporting people with HIV and providing follow-up care to patients who've lost their limbs. Working as part of our team, working as paraprofessionals, community health workers can help ensure that a lot of what your family doctor would do reaches the places that most family doctors could never go. One of my favorite things to do is to care for patients with community health workers. So last year I was visiting A.B.,
and like Musu, A.B. had had a chance to go to school. He was in middle school, in the eighth grade, when his parents died. He became an orphan and had to drop out. Last year, we hired and trained A.B. as a community health worker. And while he was making door to door house calls, he met this young boy named Prince, whose mother had had trouble breastfeeding him, and by the age of six months, Prince had started to waste away. A.B. had just been taught how to use this color-coded measuring tape that wraps around the upper arm of a child to diagnose malnutrition. A.B. noticed that Prince was in the red zone,
which meant he had to be hospitalized. So A.B. took Prince and his mother to the river, got in a canoe and paddled for four hours to get to the hospital. Later, after Prince was discharged, A.B. taught mom how to feed baby a food supplement. A few months ago, A.B. took me to visit Prince, and he's a chubby little guy. (Laughter) He's meeting his milestones, he's pulled himself up to a stand, and is even starting to say a few words. I'm so inspired by these community health workers. I often ask them why they do what they do,
and when I asked A.B., he said, "Doc, since I dropped out of school, this is the first time I'm having a chance to hold a pen to write. My brain is getting fresh." The stories of A.B. and Musu have taught me something fundamental about being human. Our will to serve others can actually help us transform our own conditions. I was so moved by how powerful the will to serve our neighbors can be a few years ago, when we faced a global catastrophe. In December 2013, something happened in the rainforests across the border from us in Guinea.
A toddler named Emile fell sick with vomiting, fever and diarrhea. He lived in an area where the roads were sparse and there had been massive shortages of health workers. Emile died, and a few weeks later his sister died, and a few weeks later his mother died. And this disease would spread from one community to another. And it wasn't until three months later that the world recognized this as Ebola. When every minute counted, we had already lost months, and by then the virus had spread like wildfire all across West Africa, and eventually to other parts of the world.
Businesses shut down, airlines started canceling routes. At the height of the crisis, when we were told that 1.4 million people could be infected, when we were told that most of them would die, when we had nearly lost all hope, I remember standing with a group of health workers in the rainforest where an outbreak had just happened. We were helping train and equip them to put on the masks, the gloves and the gowns that they needed to keep themselves safe from the virus while they were serving their patients. I remember the fear in their eyes.
And I remember staying up at night, terrified if I'd made the right call to keep them in the field. When Ebola threatened to bring humanity to its knees, Liberia's community health workers didn't surrender to fear. They did what they had always done: they answered the call to serve their neighbors. Community members across Liberia learned the symptoms of Ebola, teamed up with nurses and doctors to go door-to-door to find the sick and get them into care. They tracked thousands of people who had been exposed to the virus and helped break the chain of transmission. Some ten thousand community health workers risked their own lives
to help hunt down this virus and stop it in its tracks. (Applause) Today, Ebola has come under control in West Africa, and we've learned a few things. We've learned that blind spots in rural health care can lead to hot spots of disease, and that places all of us at greater risk. We've learned that the most efficient emergency system is actually an everyday system, and that system has to reach all communities, including rural communities like Emile's. And most of all, we've learned from the courage of Liberia's community health workers
that we as people are not defined by the conditions we face, no matter how hopeless they seem. We're defined by how we respond to them. For the past 15 years, I've seen the power of this idea to transform everyday citizens into community health workers -- into everyday heroes. And I've seen it play out everywhere, from the forest communities of West Africa, to the rural fishing villages of Alaska. It's true, these community health workers aren't doing neurosurgery, but they're making it possible
to bring health care within reach of everyone everywhere. So now what? Well, we know that there are still millions of people dying from preventable causes in rural communities around the world. And we know that the great majority of these deaths are happening in these 75 blue-shaded countries. What we also know is that if we trained an army of community health workers to learn even just 30 lifesaving skills, we could save the lives of nearly 30 million people by 2030. Thirty services could save 30 million lives by 2030.
That's not just a blueprint -- we're proving this can be done. In Liberia, the Liberian government is training thousands of workers like A.B. and Musu after Ebola, to bring health care to every child and family in the country. And we've been honored to work with them, and are now teaming up with a number of organizations that are working across other countries to try to help them do the same thing. If we could help these countries scale, we could save millions of lives, and at the same time,
we could create millions of jobs. We simply can't do that, though, without technology. People are worried that technology is going to steal our jobs, but when it comes to community health workers, technology has actually been vital for creating jobs. Without technology -- without this smartphone, without this rapid test -- it would have been impossible for us to be able to employ A.B. and Musu. And I think it's time for technology to help us train, to help us train people faster and better than ever before. As a doctor, I use technology to stay up-to-date and keep certified.
I use smartphones, I use apps, I use online courses. But when A.B. wants to learn, he's got to jump back in that canoe and get to the training center. And when Musu shows up for training, her instructors are stuck using flip charts and markers. Why shouldn't they have the same access to learn as I do? If we truly want community health workers to master those lifesaving skills and even more, we've got to change this old-school model of education. Tech can truly be a game changer here. I've been in awe of the digital education revolution
that the likes of Khan Academy and edX have been leading. And I've been thinking that it's time; it's time for a collision between the digital education revolution and the community health revolution. And so, this brings me to my TED Prize wish. I wish -- I wish that you would help us recruit the largest army of community health workers the world has ever known by creating the Community Health Academy, a global platform to train, connect and empower. (Applause) Thank you.
(Applause) Thank you. Here's the idea: we'll create and curate the best in digital education resources. We will bring those to community health workers around the world, including A.B. and Musu. They'll get video lessons on giving kids vaccines and have online courses on spotting the next outbreak, so they're not stuck using flip charts. We'll help these countries accredit these workers, so that they're not stuck remaining an under-recognized, undervalued group, but become a renowned, empowered profession,
just like nurses and doctors. And we'll create a network of companies and entrepreneurs who've created innovations that can save lives and help them connect to workers like Musu, so she can help better serve her community. And we'll work tirelessly to persuade governments to make community health workers a cornerstone of their health care plans. We plan to test and prototype the academy in Liberia and a few other partner countries, and then we plan to take it global, including to rural North America. With the power of this platform,
we believe countries can be more persuaded that a health care revolution really is possible. My dream is that this academy will contribute to the training of hundreds of thousands of community members to help bring health care to their neighbors -- the hundreds of millions of them that live in the world's most remote communities, from the forest communities of West Africa, to the fishing villages of rural Alaska; from the hilltops of Appalachia, to the mountains of Afghanistan. If this vision is aligned with yours, head to communityhealthacademy.org,
and join this revolution. Let us know if you or your organization or someone you know could help us as we try to build this academy over the next year. Now, as I look out into this room, I realize that our journeys are not self-made; they're shaped by others. And there have been so many here that have been part of this cause. We're so honored to be part of this community, and a community that's willing to take on a cause as audacious as this one, so I wanted to offer, as I end, a reflection.
I think a lot more about what my father taught me. These days, I too have become a dad. I have two sons, and my wife and I just learned that she's pregnant with our third child. (Applause) Thank you. (Applause) I was recently caring for a woman in Liberia who, like my wife, was in her third pregnancy. But unlike my wife, had had no prenatal care with her first two babies. She lived in an isolated community in the forest that had gone for 100 years without any health care
until ... until last year when a nurse trained her neighbors to become community health workers. So here I was, seeing this patient who was in her second trimester, and I pulled out the ultrasound to check on the baby, and she started telling us stories about her first two kids, and I had the ultrasound probe on her belly, and she just stopped mid-sentence. She turned to me and she said, "Doc, what's that sound?" It was the first time she'd ever heard her baby's heartbeat. And her eyes lit up in the same way my wife's eyes and my own eyes lit up
when we heard our baby's heartbeat. For all of human history, illness has been universal and access to care has not. But as a wise man once told me: no condition is permanent. It's time. It's time for us to go as far as it takes to change this condition together. Thank you. (Applause)