021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

داستان ما از تجاوز و مصالحه

Thordis Elva, Tom Stranger

Our story of rape and reconciliation

In 1996, Thordis Elva shared a teenage romance with Tom Stranger, an exchange student from Australia. After a school dance, Tom raped Thordis, after which they parted ways for many years. In this extraordinary talk, Elva and Stranger move through a years-long chronology of shame and silence, and invite us to discuss the omnipresent global issue of sexual violence in a new, honest way. For a Q&A with the speakers, visit go.ted.com/thordisandtom.


تگ های مرتبط :

Activism, Collaboration, Communication
(این سخنرانی حاوی شرح ناخوشایند و شفافی از خشونت جنسی است. در دیدن آن احتیاط را رعایت کنید.) تام استرنجر: در سال ۱۹۹۶ هنگامی که من ۱۸ ساله بودم، فرصت طلایی ورود به یک برنامه بین‌المللی تبادل دانش‌آموزی را داشتم. دست بر قضا من استرالیایی‌ای هستم که آب و هوای بسیار سرد را ترجیح می‌دهم. بنابراین زمانی که سوار هواپیما شدم، هم هیجان‌زده بودم و هم بعد از خداحافظی با پدر و مادر و برادرهایم اشک‌ریزان. در خانه یک خانواده دلپذیر ایسلندی به من خوش‌آمد گفته شد، مرا به طبیعت‌نوردی بردند، و به من کمک کردند تا کمی با زبان آهنگین ایسلندی آشنا شوم. در ابتدا کمی دچار دلتنگی برای خانه بودم. بعد از مدرسه اسنوبرد بازی می‌کردم
و خیلی زیاد می‌خوابیدم. دو ساعت کلاس شیمی با زبانی که کاملاً به آن تسلط ندارید می‌تواند بسیار خواب‌آور باشد. (خنده حضار) معلمم به من پیشنهاد کرد تئاتر مدرسه را امتحان کنم تا کمی بیشتر در اجتماع باشم. در آخر من عضو برنامه تئاتر نشدم ولی طی آن توردیس را ملاقات کردم. با هم یک عاشقانه نوجوانانه دوست‌داشتنی را تجربه کردیم زمان ناهار همدیگر را می‌دیدیم تا فقط دست هم را نگه داریم و در شهر قدیمی رایکیویک قدم بزنیم. من خانواده مهمان‌نوازش را ملاقات کردم و او دوستان مرا دید. زمانی که جشن کریسمس مدرسه شروع شد، کمی بیش از یک ماه بود
که در یک رابطه در حال شکوفا شدن بودیم. توردیس الوا: وقتی برای اولین بارعاشق شدم، شانزده سالم بود. رفتن به یک رقص کریسمس، یک تأیید آشکار برای رابطه‌مان بود، و من احساس می‌کردم، خوشبخت‌ترین دختر جهانم. با احساس دیگر بچه نبودن، و یک زن جوان بودن، سرمست از احساس بلوغ تازه یافته‌ام، احساس کردم کاملاً طبیعی است که در آن شب، برای اولین بار رام بنوشم. ایده بدی بود. حالم بد شد، در بینابین حملات متلاطم تهوع بین حالت هوشیاری و مستی در نوسان بودم. نگهبان می‌خواست برای من یک آمبولانس خبر کند،
ولی تام مانند شوالیه من در زره درخشان وارد عمل شد، و به آن‌ها گفت که مرا به خانه می‌برد. مثل یک داستان پریان بود. بازوان قدرتمندش مرا دربرگرفته‌بود و مرا در امنیت تخت خوابم می‌گذاشت. اما سپاسگزاری که در موردش احساس می‌کردم، خیلی زود هنگامی که اقدام به درآوردن لباس‌هایم کرد و روی من قرار گرفت، جایش را به وحشت داد. ذهنم هوشیار شده بود، ولی بدنم هنوز بیش از آن ضعیف بود که مبارزه کند، و درد خارج از تصور بود. احساس می‌کردم که به دو نیمه شکافته می‌شوم. برای دیوانه نشدن، در سکوت ثانیه‌های ساعت روی میز را می‌شمردم.
از آن شب تا به حال، می‌دانم که دو ساعت ۷٫۲۰۰ ثانیه است. با وجود لنگیدن برای روزها و گریه کردن برای هفته‌ها، این اتفاق در تصور من با آنچه در مورد تجاوز در تلویزیون دیده بودم، جور در نمی‌آمد. تام یک دیوانه مسلح نبود، دوست پسرم بود. و این در یک کوچه بدنام اتفاق نیفتاده‌بود، در تخت‌خواب خودم رخ داده بود. تا زمانی که توانستم چیزی که اتفاق افتاده بود را به عنوان تجاوز بشناسم، او برنامه تبادل دانش‌آموزی‌اش را تمام کرده و به استرالیا بازگشته بود. برای همین به خودم گفتم پرداختن به این اتفاق بی‌نتیجه است. و همینطور اینکه،
حتماً به نوعی تقصیر خودم بوده. من در جهانی بزرگ شده بودم که به دختران می‌گفتند برای دلیلی به آن‌ها تجاوز شده است. دامنشان زیادی کوتاه بوده، لبخندشان زیادی بزرگ بوده، نفسشان بوی الکل می‌داده. و من مرتکب هر سه آن‌ها شده بودم، بنابراین باید شرمنده می‌بودم. سال‌ها طول کشید تا بفهمم که تنها یک چیز می‌توانست مرا از مورد تجاوز قرار گرفتن در آن شب نجات دهد، و آن دامنم نبود، لبخندم نبود، اعتماد کودکانه‌ام نبود. تنها چیزی که می‌توانست مرا از مورد تجاوز قرار گرفتن در آن شب نجات دهد،
مردی بود که به من تجاوز کرده بود، اگر او خودش را متوقف می‌کرد. ت س: از روز بعد خاطرات گنگی دارم. عوارض بعد از مستی، و احساس پوچی که تلاش می‌کردم دفعش کنم. نه هیچ چیز دیگری. ولی به سراغ توردیس نرفتم. خیلی مهم است که الان بگویم که واقعیت کارم را درک نمی‌کردم. کلمه تجاوز به ذهنم خطور نکرده بود در حالی که باید اینطور می‌بود، و خودم را با خاطرات شب قبل شکنجه نمی‌کردم. چیزی شبیه انکار آگاهانه نبود، بیشتر این بود که هر نوع پذیرش واقعیت در ذهنم ممنوع بود.
تعریفی که از رفتارم داشتم هر نوع پذیرش در مورد کابوس عظیمی که برای توردیس درست کرده بودم را رد می‌کرد. اگر بخواهیم صادق باشیم، تمام اتفاق را در روزهای پس از آن و زمانی که مرتکبشان شده بودم را رد می‌کردم. هر نوع پذیرشی را با تصور اینکه این سکس بوده و نه تجاوز، رد می‌کردم. و این دروغی است که برایش گناه کمرشکنی را احساس می‌کنم. چند روز بعد با توردیس به هم زدم، و چند بار دیگر در طی یک سال اقامتم در ایسلند دیدمش، و هر بار یک ضربه قوی اندوه و تلخی را در خودم احساس می‌کردم. در اعماق وجودم می‌دانستم که کاری بی‌اندازه اشتباه انجام داده‌ام.
ولی به طور ناخواسته آن خاطرات را در اعماق وجودم غرق کردم و سنگی به آن‌ها بستم. چیزی که طی نه سال بعد تجربه کردم را در بهترین حالت می‌توان انکار و فرار نامید. هنگامی که فرصتی یافتم تا عذابی که خلق کرده بودم را به رسمیت بشناسم، به اندازه کافی توقف نکردم که آنرا انجام دهم. چه به دلیل حواس پرتی، سوء استفاده، خطر جویی و یا کنترل وسواسی ندای درونم، با ساکن و ساکت بودن مقابله کردم. و با این ندا، به بخش‌های دیگر زندگی‌ام چنگ می‌زدم تا تصویری از چیزی که بودم را خلق کنم.
من یک موج‌سوار، دانشجوی علوم اجتماعی، دوست آدم‌های خوب، برادر و فرزندی عزیز، راهنمای فعالیت‌های تفریحی، و در نهایت یک کارگر جوان بودم. سرسختانه به این نکته ساده چنگ می‌زدم که من آدم بدی نیستم. فکر نمی‌کردم بدی در وجودم باشد. فکر می‌کردم خمیرمایه‌ام چیز دیگری است. در تربیت و پرورش من، در خانواده بزرگ و دوست‌داشتنی و الگوهایم، آدم‌های نزدیک به من در نوع احترامشان نسبت به زنان گرم و صادق بودند. زمان زیادی طول کشید که به این نقطه تاریک وجود خودم نگاه کنم
و از آن سوال کنم. ت ا: نه سال پس از رقص کریسمس، من ۲۵ ساله بودم، و در مسیر فروپاشی عصبی قرار داشتم. احساس خود-ارزشی‌ام زیربار خردکننده سکوتی که مرا از هر فرد دیگری که دوست می‌داشتم جدا کرده بود، دفن شده بود و در احساس خشم و نفرت نابه‌جا نسبت به خودم غرق شده بودم. روزی، پس از یک دعوا اشک‌ریزان دوستی را ترک کردم، و وارد یک کافه شدم و از پیشخدمت خواستم یک قلم به من بدهد. همیشه یک دفتر یادداشت با خودم داشتم، با این ادعا که ایده‌ها را در لحظه یافتن ثبت کنم
ولی در واقعیت نیاز داشتم که همواره در تکاپو باشم زیرا در لحظات سکوت خودم را باز در حال شمردن ثانیه‌ها می‌یافتم. اما در آن روز، با شگفتی دیدم که کلمات از قلمم جاری می‌شوند و مهمترین نامه‌ای را که تا آن زمان نوشته بودم، خطاب به تام شکل می‌دهند. همراه با روایتی از خشونتی که نسبت به من روا داشته بود، دیدم که کلمات "می‌خواهم بخشش را پیدا کنم." به من چشم دوخته‌اند، و هیچ‌کس را بیش از من شگفت‌زده نکرده‌اند. اما در اعماق خودم می‌دانستم که این راه من برای خروج از رنجی بود که تحمل می‌کردم، زیرا فارغ از اینکه او مستحق بخشش من بود یا نه،
من مستحق آرامش بودم. دوران شرمندگی من تمام شده بود. پیش از فرستادن نامه، خودم را برای هر نوع پاسخ منفی آماده کردم و حتی برای محتمل‌ترین حالت: بدون هیچ پاسخی. تنها چیزی که خودم را برایش آماده نکرده بودم، چیزی بود که دریافت کردم ... یک اعتراف تایپ‌شده از تام، سرشار از پشیمانی مسحورکننده. و در ادامه مشخص شد که او هم در سکوت خودش زندانی شده بود. این آغاز یک دوره هشت‌ساله نامه‌نگاری بود که خداوند شاهد است که هرگز ساده نبود، ولی همیشه صادقانه بود. من خودم را از بارهایی که بی‌گناهانه به دوش می‌کشیدم رها کردم
و او در مقابل صادقانه مسئولیت آنچه انجام داده بود را پذیرفت. نامه‌نگاری‌های ما زمینه‌ای برای بازگویی پیامدهای آن شب شد، و شامل همه چیز بود، از خردکنندگی تا ترمیم و درمان فرای کلمات. و این هنوز برای من رضایت و آرامش نداشت. شاید به این دلیل که ایمیل به اندازه کافی شخصی به نظر نمی‌آمد، شاید به این دلیل که شجاع بودن پشت کامپیوتر و در سوی دیگر سیاره آسان بود. ولی ما گفتگویی را شروع کرده بودیم که من احساس می‌کردم ضروری است آن را به کمال ادامه دهیم. بنابراین، پس از هشت‌سال نامه‌نگاری وتقریباً شانزده سال پس از آن شب شوم،
شجاعت آن را یافتم که ایده جسورانه‌ای را پیشنهاد کنم: اینکه شخصا همدیگر را دیدار کنیم و یکبار برای همیشه با گذشته روبه‌رو شویم. ت س: ایسلند و استرالیا از نظر جغرافیایی شبیه این هستند. در میانه راه آفریقای جنوبی قرار دارد. روی شهر کیپ تاون به توافق رسیدیم و به مدت یک هفته هم را ملاقات کردیم. کیپ تاون ثابت کرد که یک محیط به طور حیرت انگیزی قدرتمند برای تمرکز بر آشتی و بخشایش است. در هیچ جای دیگری ترمیم و آشتی مانند آفریقای جنوبی آزموده نشده است. آفریقای جنوبی به عنوان یک ملت پذیرفته که با واقعیت گذشته اش روبه‌رو شود و به جزئیات تاریخش گوش کند.
فهمیدن این مساله منجر به تقویت تاثیر کیپ تاون بر ما شد. طی این یک هفته، ما درباره داستان زندگی‌مان با هم صحبت کردیم، از آغاز تا پایان. این درباره بررسی سرگذشتمان بود. به یک سیاست مطلق صداقت پایبند بودیم، که همراه با نوعی آشکاری، وضوح و آسیب‌پذیریی گشوده بود. اعترافات خردکننده‌ای داشتیم، و لحظاتی که هرگز نمی‌توانستیم تصور کنیم طرف دیگر تجربه‌اش کرده است. از عواقب خردکننده خشونت جنسی به روشنی سخن گفتیم و آن را رودر‌رو لمس و تجربه کردیم. در زمان‌های دیگر، البته،
وضوح فزاینده‌ای را پیدا کردیم، و گاهی اوقات خنده‌هایی کاملاً غیرمنتظره ولی رهایی بخش. وقتی نوبت پرداختن به آن شد، تمام تلاشمان را کردیم که به یکدیگر با دقت گوش دهیم. تجارب شخصی مان با خلوصی دست‌نخورده آمیخته شد که نمی‌توانست جز سبکی روح چیزی به همراه آورد. ت ا: میل به انتقام احساس بسیار انسانی و حتی غریزی است. تمام آن‌چه برای سال‌ها می‌خواستم انجام دهم این بود که تام را همانقدر که مرا عذاب داده، عذاب دهم. اما، اگر راهی برای خلاصی از نفرت و خشم پیدا نمی‌کردم، مطمئن نیستم که امروز اینجا ایستاده بودم. ابن به این معنی نیست که بگویم در طی مسیردچار شک نشدم.
وقتی که هواپیما در کیپ تاون روی باند فرود می‌آمد، داشتم فکر می‌کردم، "چرا برای خودم یک روانشناس و یک بطری ودکا نگرفتم، همون کاری که یک آدم نرمال می‌کنه؟" (خنده حضار) گاهی اوقات، جستجویمان برای یافتن درک متقابل در کیپ تاون مانند یک تلاش غیرممکن به نظر می‌آمد، و فقط می‌خواستم تسلیم شوم و به خانه بروم، پیش همسر عزیزم، ویدیر و پسرمان. اما با وجود همه مشکلات، این سفر منجر به نوعی احساس پیروزی شد که انگار نور بر تاریکی غلبه کرده، انگار چیزی سازنده از ویرانه می‌تواند باز ساخته شود.
جایی خوانده‌ام که باید تلاش کنی و آدمی باشی که وقتی جوانتر بودی نیاز داشتی. و هنگامی که من یک نوجوان بودم، نیاز داشتم بدانم که من نمی‌بایست شرمنده می‌بودم، اینکه پس از تجاوز هنوز امید وجود دارد، اینکه حتی می‌توانی شادی را بیابی، مانند چیزی که امروز با همسرم شریکم. به همین دلیل وقتی از کیپ تاون برگشتم، با شور زیاد شروع به نوشتن کردم که حاصلش کتابی شد با همکاری تام، که امیدواریم به آدم‌هایی از هر دو دسته مرتکب-بازمانده کمک کند. اگر نه هیچ چیز دیگری، این داستانی است که نیاز داشتیم وقتی جوانتر بودیم، بشنویم.
با توجه به ماهیت داستان ما، می‌دانم چه واژه‌هایی ناگزیر آن را همراهی می‌کند -- قربانی، متجاوز -- و این برچسب‌ها روشی برای سازمان‌دهی این مفاهیم هستند، اما در عین حال می‌توانند خودشان در مفهوم تهی از انسانیت باشند. زمانی که یک نفر به عنوان قربانی تلقی می‌شود، راحت‌تر می‌شود آن‌ها را به عنوان آدم‌های آسیب‌دیده، بی آبرو و فرو افتاده دسته بندی کرد. وهمینطور، زمانی که به کسی برچسب متجاوز می‌خورد، راحت‌تر خواهد بود که او را یک هیولا بنامیم -- غیرانسان. اما چگونه می‌توانیم بفهمیم که آن چیست که در جوامع انسانی
خشونت را تولید می‌کند اگر از پذیرفتن انسانیت مرتکبان آن امتناع کنیم؟ و چگونه -- (تشویق حضار) چگونه می‌توانیم بازماندگان را توانمند کنیم اگر احساس فروافتادگی به آنان القا کنیم؟ چگونه می‌توانیم در باره راه‌حل‌هایی برای یکی از بزرگترین تهدیدهای زندگی زنان و کودکان در سراسر جهان صحبت کنیم، اگر خود کلماتی که استفاده می‌کنیم، بخشی از مشکل باشند؟ ت س: با آنچه تا به حال یاد گرفته‌ام، رفتارهای من در آن شب سال ۱۹۹۶ حرکتی خودخواهانه بود. احساس می‌کردم استحقاق بدن توردیس را دارم. من در درجه اول از تاثیرات مثبت اجتماعی و نمونه‌هایی از رفتار عادلانه در اطراف خود برخوردار بودم.
اما در آن شرایط، تصمیم گرفتم به رفتارهای منفی روی بیاورم. رفتارهایی که زنان را ذاتاً دارای ارزش کمتری می‌داند، و مردان را دارای حق مالکیتی ناگفته و نمادین بر بدن زنان. تأثیراتی که از آن‌ها حرف می‌زنم، البته، برای من بیرونی هستند. و این فقط من در آن اتاق بودم که آن تصمیمات را گرفتم، و نه هیچ‌کس دیگر. وقتی که مالک چیزی هستید و در مورد خطایتان جبهه گرفته‌اید، فکر می‌کنم چیز جالبی می‌تواند رخ دهد. این چیزی است که به آن دوگانگی مالکیت می‌گویم. من فکر می‌کردم زیر بار مسئولیت خم می‌شوم. فکر می‌کردم انسانیتم نابود می‌شود.
در عوض، این فرصت را یافتم تا کاری را که انجام داده بودم درک کنم، و بفهمم که این نماینده همه آنچه که من هستم نیست. به بیان ساده تر، آنچه که انجام داده‌اید، بیان کننده همه آنچه که شما هستید، نیست. صدایی که در سرم بود، ساکت شده است. ترحم و دلسوزی برای خودم، دیگر هوایی برای تنفس ندارد و با هوای پاکیزه پذیرش و پذیرش اینکه من این آدم فوق‌العاده‌ای را که در کنارم ایستاده آزار داده ام، و پذیرش اینکه من یکی از جمعیت بزرگ و به طرز هولناکی هرروزه از مردانی هستم که نسبت به شریک زندگی‌شان خشونت جنسی می‌ورزند. قدرت کلمات را دست کم نگیرید. اینکه به توردیس گفتم که به او تجاوز کرده‌ام احساس مرا نسبت
به خودم و او تغییر داد. و اما مهمتر از همه، تقصیر از توردیس به من منتقل شد. در اکثر مواقع، بار مسئولیت بر عهده بازمانده مونث خشونت جنسی گذاشته می‌شود، و نه بر عهده مردی که مرتکب آن شده است. در اکثر مواقع، انکار و فرار هر دو طرف را از حقیقت دور می‌کند. اینجا به وضوح گفتگوی عمومی در جریان است، و مانند بسیاری از مردم، خوشوقتیم که اینجا اجتناب کمتری در مورد این بحث سخت اما مهم رخ می‌دهد. من برای افزودن صدایمان به آن احساس مسئولیت می‌کنم. ت ا: کاری که انجام دادیم، نسخه‌ای نیست که برای دیگران تجویز کنیم.
هیچ کس حق ندارد به دیگران بگوید که عمیق‌ترین دردشان و یا بزرگ‌ترین اشتباهاتشان را چگونه درمان کنند. شکستن سکوت‌تان هرگز ساده نیست، و بسته به آنکه در کجای دنیا هستید، حتی صحبت کردن در مورد تجاوز می‌تواند خطر مرگ داشته باشد. من متوجه هستم که حتی هولناک‌ترین واقعه زندگی من هنوز مدرکی برای مزیت‌هایی است که از آن برخوردارم، زیرا می‌توانم بدون آنکه رانده بشوم و یا حتی کشته بشوم، در موردش صحبت کنم. اما داشتن مزیت امکان حرف زدن، همراه با مسئولیت استفاده کردن از آن است. این کمترین کاری است که می‌توانم برای بازماندگانی مثل من
که صدایی ندارند، انجام دهم. داستانی که الان بازگو کردیم، منحصر به فرد است، و در عین حال با توجه به گستردگی جهانی خشونت جنسی، رایج. اما این نباید این گونه باشد. یکی از چیزهایی که در سفرم درمانی‌ام به نظرم مفید آمده، این است که در مورد خشونت جنسی خودم را آموزش دادم. در نتیجه بیش از یک دهه است که در باره این موضوع، می‌خوانم، می‌نویسم و سخنرانی می‌کنم، و در کنفرانس‌هایی در سراسر جهان شرکت می‌کنم. طبق تجربه من، مراجعان این گفتگوها تقریباً تماماً زنان هستند. اکنون زمان آن رسیده که دیگر خشونت جنسی را موضوعی صرفاً زنانه ندانیم.
(تشویق حضار) بیشتر خشونت جنسی علیه زنان و مردان توسط مردان به وقوع پیوسته است. و هنوز صدایشان کمتر در این گفتگو ها شنیده شده است. اما لازم است همه ما اینجا باشیم. فقط تمام رنج‌هایی که می‌توانستیم تسکین دهیم را تصور کنید اگر جرأت برخورد با این موضوع در کنار هم را داشتیم. سپاسگزارم. (تشویق حضار)
[This talk contains graphic language and descriptions of sexual violence Viewer discretion is advised] Tom Stranger: In 1996, when I was 18 years old, I had the golden opportunity to go on an international exchange program. Ironically I'm an Australian who prefers proper icy cold weather, so I was both excited and tearful when I got on a plane to Iceland, after just having farewelled my parents and brothers goodbye. I was welcomed into the home of a beautiful Icelandic family who took me hiking, and helped me get a grasp of the melodic Icelandic language. I struggled a bit with the initial period of homesickness.
I snowboarded after school, and I slept a lot. Two hours of chemistry class in a language that you don't yet fully understand can be a pretty good sedative. (Laughter) My teacher recommended I try out for the school play, just to get me a bit more socially active. It turns out I didn't end up being part of the play, but through it I met Thordis. We shared a lovely teenage romance, and we'd meet at lunchtimes to just hold hands and walk around old downtown Reykjavík. I met her welcoming family, and she met my friends.
We'd been in a budding relationship for a bit over a month when our school's Christmas Ball was held. Thordis Elva: I was 16 and in love for the first time. Going together to the Christmas dance was a public confirmation of our relationship, and I felt like the luckiest girl in the world. No longer a child, but a young woman. High on my newfound maturity, I felt it was only natural to try drinking rum for the first time that night, too. That was a bad idea. I became very ill, drifting in and out of consciousness in between spasms of convulsive vomiting.
The security guards wanted to call me an ambulance, but Tom acted as my knight in shining armor, and told them he'd take me home. It was like a fairy tale, his strong arms around me, laying me in the safety of my bed. But the gratitude that I felt towards him soon turned to horror as he proceeded to take off my clothes and get on top of me. My head had cleared up, but my body was still too weak to fight back, and the pain was blinding. I thought I'd be severed in two. In order to stay sane,
I silently counted the seconds on my alarm clock. And ever since that night, I've known that there are 7,200 seconds in two hours. Despite limping for days and crying for weeks, this incident didn't fit my ideas about rape like I'd seen on TV. Tom wasn't an armed lunatic; he was my boyfriend. And it didn't happen in a seedy alleyway, it happened in my own bed. By the time I could identify what had happened to me as rape, he had completed his exchange program and left for Australia. So I told myself it was pointless to address what had happened.
And besides, it had to have been my fault, somehow. I was raised in a world where girls are taught that they get raped for a reason. Their skirt was too short, their smile was too wide, their breath smelled of alcohol. And I was guilty of all of those things, so the shame had to be mine. It took me years to realize that only one thing could have stopped me from being raped that night, and it wasn't my skirt, it wasn't my smile, it wasn't my childish trust.
The only thing that could've stopped me from being raped that night is the man who raped me -- had he stopped himself. TS: I have vague memories of the next day: the after effects of drinking, a certain hollowness that I tried to stifle. Nothing more. But I didn't show up at Thordis's door. It is important to now state that I didn't see my deed for what it was. The word "rape" didn't echo around my mind as it should've, and I wasn't crucifying myself with memories of the night before. It wasn't so much a conscious refusal,
it was more like any acknowledgment of reality was forbidden. My definition of my actions completely refuted any recognition of the immense trauma I caused Thordis. To be honest, I repudiated the entire act in the days afterwards and when I was committing it. I disavowed the truth by convincing myself it was sex and not rape. And this is a lie I've felt spine-bending guilt for. I broke up with Thordis a couple of days later, and then saw her a number of times during the remainder of my year in Iceland, feeling a sharp stab of heavyheartedness each time.
Deep down, I knew I'd done something immeasurably wrong. But without planning it, I sunk the memories deep, and then I tied a rock to them. What followed is a nine-year period that can best be titled as "Denial and Running." When I got a chance to identify the real torment that I caused, I didn't stand still long enough to do so. Whether it be via distraction, substance use, thrill-seeking or the scrupulous policing of my inner speak, I refused to be static and silent. And with this noise,
I also drew heavily upon other parts of my life to construct a picture of who I was. I was a surfer, a social science student, a friend to good people, a loved brother and son, an outdoor recreation guide, and eventually, a youth worker. I gripped tight to the simple notion that I wasn't a bad person. I didn't think I had this in my bones. I thought I was made up of something else. In my nurtured upbringing, my loving extended family and role models,
people close to me were warm and genuine in their respect shown towards women. It took me a long time to stare down this dark corner of myself, and to ask it questions. TE: Nine years after the Christmas dance, I was 25 years old, and headed straight for a nervous breakdown. My self-worth was buried under a soul-crushing load of silence that isolated me from everyone that I cared about, and I was consumed with misplaced hatred and anger that I took out on myself. One day, I stormed out of the door in tears after a fight with a loved one,
and I wandered into a café, where I asked the waitress for a pen. I always had a notebook with me, claiming that it was to jot down ideas in moments of inspiration, but the truth was that I needed to be constantly fidgeting, because in moments of stillness, I found myself counting seconds again. But that day, I watched in wonder as the words streamed out of my pen, forming the most pivotal letter I've ever written, addressed to Tom. Along with an account of the violence that he subjected me to, the words, "I want to find forgiveness"
stared back at me, surprising nobody more than myself. But deep down I realized that this was my way out of my suffering, because regardless of whether or not he deserved my forgiveness, I deserved peace. My era of shame was over. Before sending the letter, I prepared myself for all kinds of negative responses, or what I found likeliest: no response whatsoever. The only outcome that I didn't prepare myself for was the one that I then got -- a typed confession from Tom, full of disarming regret. As it turns out, he, too, had been imprisoned by silence.
And this marked the start of an eight-year-long correspondence that God knows was never easy, but always honest. I relieved myself of the burdens that I'd wrongfully shouldered, and he, in turn, wholeheartedly owned up to what he'd done. Our written exchanges became a platform to dissect the consequences of that night, and they were everything from gut-wrenching to healing beyond words. And yet, it didn't bring about closure for me. Perhaps because the email format didn't feel personal enough, perhaps because it's easy to be brave
when you're hiding behind a computer screen on the other side of the planet. But we'd begun a dialogue that I felt was necessary to explore to its fullest. So, after eight years of writing, and nearly 16 years after that dire night, I mustered the courage to propose a wild idea: that we'd meet up in person and face our past once and for all. TS: Iceland and Australia are geographically like this. In the middle of the two is South Africa. We decided upon the city of Cape Town, and there we met for one week. The city itself proved to be a stunningly powerful environment
to focus on reconciliation and forgiveness. Nowhere else has healing and rapprochement been tested like it has in South Africa. As a nation, South Africa sought to sit within the truth of its past, and to listen to the details of its history. Knowing this only magnified the effect that Cape Town had on us. Over the course of this week, we literally spoke our life stories to each other, from start to finish. And this was about analyzing our own history. We followed a strict policy of being honest, and this also came with a certain exposure,
an open-chested vulnerability. There were gutting confessions, and moments where we just absolutely couldn't fathom the other person's experience. The seismic effects of sexual violence were spoken aloud and felt, face to face. At other times, though, we found a soaring clarity, and even some totally unexpected but liberating laughter. When it came down to it, we did out best to listen to each other intently. And our individual realities were aired with an unfiltered purity that couldn't do any less than lighten the soul.
TE: Wanting to take revenge is a very human emotion -- instinctual, even. And all I wanted to do for years was to hurt Tom back as deeply as he had hurt me. But had I not found a way out of the hatred and anger, I'm not sure I'd be standing here today. That isn't to say that I didn't have my doubts along the way. When the plane bounced on that landing strip in Cape Town, I remember thinking, "Why did I not just get myself a therapist and a bottle of vodka like a normal person would do?" (Laughter) At times, our search for understanding in Cape Town
felt like an impossible quest, and all I wanted to do was to give up and go home to my loving husband, Vidir, and our son. But despite our difficulties, this journey did result in a victorious feeling that light had triumphed over darkness, that something constructive could be built out of the ruins. I read somewhere that you should try and be the person that you needed when you were younger. And back when I was a teenager, I would have needed to know that the shame wasn't mine, that there's hope after rape,
that you can even find happiness, like I share with my husband today. Which is why I started writing feverishly upon my return from Cape Town, resulting in a book co-authored by Tom, that we hope can be of use to people from both ends of the perpetrator-survivor scale. If nothing else, it's a story that we would've needed to hear when we were younger. Given the nature of our story, I know the words that inevitably accompany it -- victim, rapist -- and labels are a way to organize concepts, but they can also be dehumanizing in their connotations.
Once someone's been deemed a victim, it's that much easier to file them away as someone damaged, dishonored, less than. And likewise, once someone has been branded a rapist, it's that much easier to call him a monster -- inhuman. But how will we understand what it is in human societies that produces violence if we refuse to recognize the humanity of those who commit it? And how -- (Applause) And how can we empower survivors if we're making them feel less than?
How can we discuss solutions to one of the biggest threats to the lives of women and children around the world, if the very words we use are part of the problem? TS: From what I've now learnt, my actions that night in 1996 were a self-centered taking. I felt deserving of Thordis's body. I've had primarily positive social influences and examples of equitable behavior around me. But on that occasion, I chose to draw upon the negative ones. The ones that see women as having less intrinsic worth, and of men having some unspoken and symbolic claim to their bodies.
These influences I speak of are external to me, though. And it was only me in that room making choices, nobody else. When you own something and really square up to your culpability, I do think a surprising thing can happen. It's what I call a paradox of ownership. I thought I'd buckle under the weight of responsibility. I thought my certificate of humanity would be burnt. Instead, I was offered to really own what I did, and found that it didn't possess the entirety of who I am. Put simply, something you've done doesn't have to constitute the sum of who you are.
The noise in my head abated. The indulgent self-pity was starved of oxygen, and it was replaced with the clean air of acceptance -- an acceptance that I did hurt this wonderful person standing next to me; an acceptance that I am part of a large and shockingly everyday grouping of men who have been sexually violent toward their partners. Don't underestimate the power of words. Saying to Thordis that I raped her changed my accord with myself, as well as with her. But most importantly, the blame transferred from Thordis to me. Far too often,
the responsibility is attributed to female survivors of sexual violence, and not to the males who enact it. Far too often, the denial and running leaves all parties at a great distance from the truth. There's definitely a public conversation happening now, and like a lot of people, we're heartened that there's less retreating from this difficult but important discussion. I feel a real responsibility to add our voices to it. TE: What we did is not a formula that we're prescribing for others. Nobody has the right to tell anyone else how to handle their deepest pain or their greatest error.
Breaking your silence is never easy, and depending on where you are in the world, it can even be deadly to speak out about rape. I realize that even the most traumatic event of my life is still a testament to my privilege, because I can talk about it without getting ostracized, or even killed. But with that privilege of having a voice comes the responsibility of using it. That's the least I owe my fellow survivors who can't. The story we've just relayed is unique, and yet it is so common with sexual violence being a global pandemic.
But it doesn't have to be that way. One of the things that I found useful on my own healing journey is educating myself about sexual violence. And as a result, I've been reading, writing and speaking about this issue for over a decade now, going to conferences around the world. And in my experience, the attendees of such events are almost exclusively women. But it's about time that we stop treating sexual violence as a women's issue. (Applause) A majority of sexual violence against women and men is perpetrated by men.
And yet their voices are sorely underrepresented in this discussion. But all of us are needed here. Just imagine all the suffering we could alleviate if we dared to face this issue together. Thank you. (Applause)