021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

شعری که روح را آزاد می کند

Cristina Domenech

Poetry that frees the soul

"It's said that to be a poet, you have to go to hell and back." Cristina Domenech teaches writing at an Argentinian prison, and she tells the moving story of helping incarcerated people express themselves, understand themselves — and glory in the freedom of language. Watch for a powerful reading from one of her students, an inmate, in front of an audience of 10,000. (In Spanish with English subtitles)


تگ های مرتبط :

TEDx, Creativity, Crime
گفته می شود که برای شاعر بودن باید به جهنم بروی و برگردی. اولین باری که زندان را دیدم، از سر و صدای قفلها شگفت زده نشدم یا از بسته شدن درها یا میله های سلول، یا هر چیز دیگری که قبلا تصورش را کرده بودم . شاید چون زندان در فضایی کاملا آزاد قرار دارد. می توانی آسمان را ببینی. مرغ های دریایی بالای سرت پرواز می کنند و احساس می کنی که کنار دریا هستی، و در واقع هم کنار دریایی. اما حقیقت این است که مرغ های دریایی در توده ی زباله کنار زندان دنبال غذا می گردند. داخل زندان شدم و ناگهان دیدم که زندانیان ازراهرو ها عبور می کنند. بعد انگار قدمی عقب رفتم و فکر کردم
که ممکن بود من هم یکی از آنها باشم. اگر داستان زندگی دیگری، زمینه ی دیگری یا اقبال متفاوتی داشتم. چون هیچ کس -هیچ کس -نمی تواند تصمیم بگیرد که کجا به دنیا بیاید. در سال ۲۰۰۹ دعوت شدم که به پروژه ای بپیوندم که دانشگاه سن مارتین درندامتگاه واحد۴۸ برای همکاری با کارگاه نویسندگی برگزار کرده بود. خدمات ندامتگاه، زمینی را در انتهای زندان واگذار کرده بود که همان جایی است که ساختمان مرکزی دانشگاه را ساختند. اولین باری که زندانیان را دیدم، از آن ها پرسیدم چرا درخواست برگزاری کارگاه نویسندگی داشتند. و آن ها گفتند که می خواستند تمام آن چه را که نمی توانستند بیان کنند یا انجام بدهند روی کاغذ بیاورند.
همان لحظه تصمیم گرفتم که شعر را وارد زندان کنم. پس به آنها گفتم چرا روی شعر کار نکنیم البته اگر آنها می دانستد که شعر چیست . اما هیچ کس نمی دانست که شعر واقعا چیست. همچنین آنها به من پیشنهاد دادند که که کارگاه را نه تنها برای زندانیانی که در کلاس های دانشگاه شرکت میکنند بلکه برای تمام زندانیان بر گزار کنیم. و من گفتم برای شروع این کارگاه نیاز دارم ابزاری پیدا کنم که همه ی ما به طور مشترک آن را داریم. آن ابزار زبان بود. ما زبان داشتیم، کارگاه داشتیم، می توانستیم شعر داشته باشیم. اما چیزی که به آن توجه نکردم نابرابری بود که در زندان هم وجود داشت.
خیلی از زندانیان حتی کلاس دستور زبان مدرسه را هم به اتمام نرسانده بودند. خیلی ها نمی توانستند از خط تحریری استفاده کنند با اشکال تایپ می کردند. یا این که نمی توانستند با تسلط بنویسند. پس ما به دنبال شعر های کوتاه گشتیم. خیلی کوتاه، اما خیلی قدرتمند. و شروع به خواندن کردیم، شعرهای یک نویسنده را میخواندیم و بعد یکی دیگر، و با خواندن آن شعر های کوتاه همه متوجه شدند که آن چه زبان شعری انجام می دهد شکستن نوعی منطق و خلق نظامی دیگری بود. شکستن منطق زبان، همینطور منطق نظامی که آنها آموخته اند به آن واکنش نشان بدهند را به هم می ریزد. پس نظام جدیدی پدیدار شد.
قواعد جدیدی که باعث شده بود آن ها خیلی سریع متوجه همه چیز بشوند. خیلی سریع که با زبان شعر قادرند آن چه را که می خواهند به طور کامل بیان کنند. گفته می شود که اگر می خواهی شاعر باشی باید تا جهنم بروی و برگردی. وآنها تعداد زیادی جهنم دارند. تعداد زیادی جهنم. روزی یکی از آنها گفت: "در زندان هیچ وقت نمی خوابی. در زندان هیچ وقت نمی توانی بخوابی هرگز نمی توانی پلک هایت را روی هم بگذاری." و من مثل همین الان، بعد از لحظه ای سکوت گفتم، این آن چیزی است که به آن شعر می گویند، بچه ها. در دنیای زندان که اطراف همه شما وجود دارد. مثلا تمام چیزهایی که راجع به نخوابیدنتان می گویید،
نشان دهنده ترس است. تمام حرفهای نانوشته همه آن ها شعر هستند. پس ما مناسب سازی آن جهنم را شروع کردیم. ما درون حلقه ی هفتم جهنم سقوط کردیم. و درحلقه ی هفتم جهنم که همان حلقه ی مخصوص و موردعلاقه ی ماست، آن ها یاد گرفتند که می توانند دیوار ها را نامرئی کنند، و این که می توانند پنجره ها را به فریاد تبدیل کنند، و این که می توانیم درون سایه ها پنهان شویم. وقتی که اولین سال کارگاه به پایان رسید، جشن کوچکی ترتیب دادیم، مثل کاری که شما میکنید وقتی یک کار با تمام عشقی که به آن دارید پایان می رسد، و دوست دارید که آن را جشن بگیرید.
ما خانواده، دوستان ومسئولان دانشگاه را دعوت کردیم. تنها کاری که زندانیان باید انجام می دادند این بود که شعر خود را بخوانند، و گواهی پایان دوره خود را دریافت کنند و تشویق شوند. این جشن ساده ما بود. تنها چیزی که می خواهم نتیجه گیری از آن را به شما واگذار کنم لحظه ایست که آن مردها، که بعضی از آن ها خیلی تنومند بودند، یا پسران جوان- خیلی جوان اما با غروری عظیم، کاغذهایشان را در دست می گرفتند و مثل بچه های کوچک می لرزیدند و عرق می کردند، و با صدایی لرزان شعرهایشان را می خواندند. این لحظه من را به تفکر زیاد وادار کرد، زیرا برای خیلی از آن ها این اولین باری بود که کسی آنها را برای کاری که انجام داده بودند تشویق می کرد.
در زندان کارهایی هست که نمیشود انجام داد. در زندان نمیشود رویا پردازی کرد. در زندان نمیشود گریه کرد. کلماتی وجود دارد که تقریبا ممنوع است مثل کلمه "زمان" کلمه "آینده" کلمه "آرزو" اما ما جرئت رویا پردازی را داشتیم. تصمیم گرفتیم که آنها کتابی بنویسند. نه تنها کتاب را نوشتند بلکه خودشان آن را صحافی هم کردند. این کار را در پایان سال ۲۰۱۰ انجام دادند. بعد کتاب دیگری نوشتیم. و آن را هم صحافی کردیم. مدت کوتاهی از آن زمان گذشته، پایان سال قبل. آن چه هفته به هفته شاهد آن بودم، این بود که چگونه آن ها به انسان هایی دیگر تبدیل شدند.
این که چگونه تغییر می کردند. چگونه کلمات به آن ها قدرت و وقار بخشید، که حتی نمی توانستند تصور کنند. هرگز فکر نمی کردند که این وقار از درون خودشان سرچشمه می گیرد. در کارگاه، درآن جهنم دوست داشتنی، ما هرکدام هر چه داشتیم با دیگران تقسیم کردیم. ما دستها و قلب هایمان را می گشاییم آن چه را می توانیم با دیگران تقسیم می کنیم. همه ی ما به طور یکسان. بنابراین احساس می کنی حداقل هرچقدر هم کم شما به تعمیر آن شکاف عظیم اجتماعی می پردازید که برای خیلی از آن ها اتفاق میفتد، زندان تنها مقصد آن هاست پر می کنی. شعری را به یاد می آورم که سروده ی شاعری بزرگ است،
از کارگاهمان در واحد ۴۸، نیکلاس دورادو: "برای ترمیم این زخم عمیق به نخی بیکران نیاز خواهم داشت." شعر این ویژگی را دارد، زخم های محرومیت را التیام می بخشد. درها را باز می کند. فن شاعری مانند آینه عمل می کند. آینه ای می سازد که همان شعر است. آن ها خودشان را می شناسند، در شعر به خودشان نگاه می کنند. برای نوشتن از کسی که هستند می نویسند، و از کسی که می نویسند می شوند. آن ها نیاز دارند لحظه ی نوشتن را اختصاصی کنند، که این لحظه همان لحظه ی فوق العاده ی آزادی است. آن ها باید درون ذهن خودشان به دنبال کمی آزادی بگردند آزادی که که هیچ وقت موقع نوشتن از آن ها گرفته نشود
و این که بفهمند آزادی امکان پذیر است حتی درون زندان. و این که بفهمند تنها میله هایی که ما در این فضای شگفت انگیز داریم کلمه ی" میله ها" است، و این که همه ی ما با شادی در جهنم خودمان می سوزیم. وقتی که فتیله ی واژه را روشن می کنیم. (تشویق حضار) من راجع به زندان و آن چه که هر هفته تجربه می کنم خیلی برای شما صحبت کردم و این که چگونه از این تجربه لذت می برم و خودم را با زندانیان تطبیق می دهم. اما نمی دانید چقدر دلم می خواست می توانستید حس کنید، زندگی کنید، تجربه کنید، حتی برای چند ثانیه، آن چه را که من هر هفته از آن لذت می برم و من را به کسی که الان هستم تبدیل کرده.
(تشویق حضار) مارتین بوستامانته: قلب، اشکهای زمان را می جود در حالی که از شدت نور نابینا شده، شتاب هستی را پنهان می کند، جایی که تصاویر پارو زنان می روند. می جنگد، ثابت قدم است. قلب زیر نگاه های خیره ی غمناک ترک می خورد، روی طوفانی که اتش می افروزد می تازد، سرهایی که از شرم فرو افتاده اند را بالا می برد، می داند که فقط خواندن و ادامه دادن نیست، و امیدوار است که آبی بی کران را ببیند. قلب می نشیند تا راجع به همه چیز فکر کند، می جنگد تا از عادی بودن بپرهیزد،
تلاش می کند تا بدون آسیب رساندن دوست داشته باشد، خورشید را نفس می کشد، به خود جرئت می بخشد، تسلیم می شود، به سوی خرد حرکت می کند. قلب با مردابها می جنگد، از لبه ی عالم اموات می گذرد، خسته سقوط می کند، اما تسلیم آن چه آسان است نمیشود، در حال که گام های ناموزون مستی بیدار می کنند، سکون را بیدار می کنند. من مارتین بوستامانته هستم، در واحد ۴۸ سن مارتین زندانی هستم امروز، روز آزادی موقت من است. و شاعری و ادبیات زندگی من را تغییر داد. خیلی از شما متشکرم!
کریستینا دومینیک: متشکرم. (تشویق حضار)
It's said that to be a poet you have to go to hell and back. The first time I visited the prison, I was not surprised by the noise of the padlocks, or the closing doors, or the cell bars, or by any of the things I had imagined. Maybe because the prison is in a quite open space. You can see the sky. Seagulls fly overhead, and you feel like you're next to the sea, that you're really close to the beach. But in fact, the gulls are looking for food in the dump near the prison. I went farther inside and I suddenly saw inmates moving across the corridors.
Then it was as if I stepped back and thought that I could have very well been one of them. If I had another story, another context, different luck. Because nobody - nobody - can choose where they're born. In 2009, I was invited to join a project that San Martín National University conducted at the Unit 48 penitentiary, to coordinate a writing workshop. The prison service ceded some land at the end of the prison, which is where they constructed the University Center building. The first time I met with the prisoners, I asked them why they were asking for a writing workshop and they told me they wanted to put on paper
all that they couldn't say and do. Right then I decided that I wanted poetry to enter the prison. So I said to them why don't we work with poetry, if they knew what poetry was. But nobody had a clue what poetry really was. They also suggested to me that the workshop should be not just for the inmates taking university classes, but for all the inmates. And so I said that to start this workshop, I needed to find a tool that we all had in common. That tool was language. We had language, we had the workshop. We could have poetry.
But what I hadn't considered was that inequality exists in prison, too. Many of the prisoners hadn't even completed grammar school. Many couldn't use cursive, could barely print. They didn't write fluently, either. So we started looking for short poems. Very short, but very powerful. And we started to read, and we'd read one author, then another author, and by reading such short poems, they all began to realize that what the poetic language did was to break a certain logic, and create another system. Breaking the logic of language also breaks the logic of the system under which they've learned to respond.
So a new system appeared, new rules that made them understand very quickly, - very quickly - that with poetic language they would be able to say absolutely whatever they wanted. It's said that to be a poet you have to go to hell and back. And they have plenty of hell. Plenty of hell. One of them once said: "In prison you never sleep. You can never sleep in jail. You can never close your eyelids." And so, like I’m doing now, I gave them a moment of silence, then said, “That's what poetry is, you guys. It's in this prison universe that you have all around you.
Everything you say about how you never sleep, it exudes fear. All the things that go unwritten -- all of that is poetry." So we started appropriating that hell; we plunged ourselves, headfirst, into the seventh circle. And in that seventh circle of hell, our very own, beloved circle, they learned that they could make the walls invisible, that they could make the windows yell, and that we could hide inside the shadows. When the first year of the workshop had ended, we organized a little closing party, like you do when a job is done with so much love,
and you want to celebrate with a party. We called family, friends, the university authorities. The only thing the inmates had to do was read a poem, and receive their diplomas and applause. That was our simple party. The only thing I want to leave you with is the moment in which those men, some of them just huge when standing next to me, or the young boys - so young, but with an enormous pride, held their papers and trembled like little kids and sweated, and read their poems with their voices completely broken. That moment made me think a lot that for most of them, it was surely the very first time
that someone applauded them for something they had done. In prison there are things that can't be done. In prison, you can't dream. In prison, you can't cry. There are words that are virtually forbidden, like the word "time," the word "future," the word "wish". But we dared to dream, and to dream a lot. We decided that they were going to write a book. Not only did they write a book, but they also bound it themselves. That was at the end of 2010. Then, we doubled the bet and wrote another book. And we bound that one, too. That was a short time ago, at the end of last year.
What I see week after week, is how they're turning into different people; how they're being transformed. How words are empowering them with a dignity they had never known, that they couldn't even imagine. They had no idea such dignity could come from them. At the workshop, in that beloved hell we share, we all give something. We open our hands and hearts and give what we have, what we can. All of us; all of us equally. And so you feel that at least in a small way you're repairing that huge social fracture which makes it so that for many of them,
prison is their only destination. I remember a verse by a tremendous poet, a great poet, from our Unit 48 workshop, Nicolás Dorado: "I will need an infinite thread to sew up this huge wound." Poetry does that; it sews up the wounds of exclusion. It opens doors. Poetry works as a mirror. It creates a mirror, which is the poem. They recognize themselves, they look at themselves in the poem and write from who they are, and are from what they write. In order to write, they need to appropriate the moment of writing which is a moment of extraordinary freedom.
They have to get into their heads, search for that bit of freedom that can never be taken away when they write and that is also useful to realize that freedom is possible even inside a prison, and that the only bars we have in our wonderful space is the word "bars," and that all of us in our hell burn with happiness when we light the wick of the word. (Applause) I told you a lot about the prison, a lot about what I experience every week, and how I enjoy it and transform myself with the inmates. But you don't know how much I'd like it
if you could feel, live, experience, even for a few seconds, what I enjoy every week and what makes me who I am. (Applause) Martín Bustamante: The heart chews tears of time; blinded by that light, it hides the speed of existence where the images go rowing by. It fights; it hangs on. The heart cracks under sad gazes, rides on storms that spread fire, lifts chests lowered by shame, knows that it's not just reading and going on, it also wishes to see the infinite blue.
The heart sits down to think about things, fights to avoid being ordinary, tries to love without hurting, breathes the sun, giving courage to itself, surrenders, travels toward reason. The heart fights among the swamps, skirts the edge of the underworld, falls exhausted, but won't give in to what's easy, while irregular steps of intoxication wake up, wake the stillness. I'm Martín Bustamante, I'm a prisoner in Unit 48 of San Martín, today is my day of temporary release.
And for me, poetry and literature have changed my life. Thank you very much! Cristina Domenech: Thank you! (Applause)