021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

مرد عنکبوتی، شیر شاه و زندگی بر لبه خلاقیت

Julie Taymor

Spider-Man, The Lion King and life on the creative edge

Showing spectacular clips from productions such as Frida, The Tempest and The Lion King, director Julie Taymor describes a life spent immersed in theater and the movies. Filmed right as controversy over her Broadway production of Spider-Man: Turn Off the Dark was at its peak, she candidly describes the tensions inherent within her creative process, as she strives both to capture the essence of a story--and produce images and experiences unlike anything else.


تگ های مرتبط :

Creativity, Entertainment, Fear
(موسیقی) ["ادیپوسِ پادشاه"] ["شیر شاه"] ["تیتوس"] ["فریدا"] ["فلوت سحرآمیز"] ["از میان جهان"] (تشویق) جولی تایمور: متشکرم. خیلی از شما متشکرم. اینها نمونه‌های اندکی از فیلمها، اپرا و تئاترهایی هستند که در طی بیش از ۲۰ سالِ گذشته انجام داده‌ام. اما چيزى كه ميخوام همين حالا با آن شروع كنم اين است كه شما را به لحظه‌‌اى در گذشته ببرم موقعی که به اندونزى رفته بودم، یکی از لحظات تاثیرگذار در زندگيم
و مثل همه افسانه‌‌ها اين قصه‌‌ها لازم هستند كه بازگويى و گفته شوند تا مبادا از خاطر بروند. و خب می‌دانید، هنگامى كه روزگارى پريشان دارم درست مثل الان که من مشغول گذر از آتش دگرگونی سخت و دشواری هستم، چيزى كه در واقع همه شما انجامش مى‌‌دهيد. هركسى كه اهل آفرينش باشد، مى‌‌داند مرحله‌‌اى وجود دارد كه در آن كاملاً ققنوس يا خاكستر سوخته نشده است. (خنده) و من الان درست در آن مرحله قرار دارم، كه به شما درباره‌ش خواهم گفت، در قصه‌‌اى ديگر. مى‌‌خواهم به اندونزى برگردم
وقتى ٢١يا ٢٢ سال داشتم، خیلی سالها پیش، با كمك هزينه تحصيلى آنجا بودم . و بعد از دو سال در آنجا، خودم را پيدا كردم و در جزيره بالى مشغول يادگيرى و اجرا بودم در لبه دهانه آتش فشانی گونونگ باتور. و من در دهكده‌‌اى بودم جاييكه مراسم عضويت براى مردان جوان برگزار مى‌‌شد، مناسکِ گذار. نمی‌دانستم كه برای من هم بود. و من در حالى كه توى اين ميدان معبد در زير درخت عظيم‌‌الجثه‌ی «انجيرِ معابد» برينجينى در تاريكى نشستم، برق نداشت و تنها روشنى بخش اين ميدان خالى وجود ماه كامل بود،
و من زيباترين صداها را شنیدم، مثل كنسرت چارلز ايوز در همان حال كه به موسيقى گاميلان گوش مى‌‌دادم كه از سوی همه آن روستاييان مختلفى میامد كه هر پنج سال يك بار براى اين مراسم جمع می‌شدند. و من فكر مى‌كردم توى آن تاريكى در زير اين درخت تنها هستم. و ناگهان، آن بيرون در تاريكى، از انتهای ديگر ميدان درخشش آينه‌‌ها را ديدم كه توسط ماه روش شدند. و اين ۲۰ مرد کهن‌سال كه قبلاً ديده بودمشان ناگهان در حاليكه سراپا جامه رزم به تن داشتند، با دستار بر سر و نيزه به دست، برپا ايستادند، و هيچكس در ميدان نبود، من در سايه‌‌ها مخفى شده بودم.
هيچكس آنجا نبود، و آنها بيرون آمدند، و اين رقص باورنكردنى را انجام دادند. "هوهوهوهوهوهوهوهاهاهاهاها" و بدنشان را تكان مى‌‌دادند و به جلو می‌آمدند، و نور از اين جامه‌‌ها ساطع مى‌‌شد. و به خودم گفتم من از ١١ سالگى در تئاتر بوده‌‌ام، و تجربه اجرا و آفرينش را داشتم، و به خودم گفتم: "اونها براى چه کسی با اين لباسهاى با زحمت درست شده و اين دستارهاىِ خارق‌‌العاده برنامه اجرا مى‌‌كنند؟" و تشخيص دادم كه داشتند براى خدا اجرا مى‌‌كردند، به هر معنايى كه باشد. اما به نحوى، جنبه تبليغاتى نداشت.
پولى در آن دخيل نبود. قرار نبود ثبت شود. اخبارى در كار نبود. و اين هنرمندان باورنكردنى بودند كه هنگام اجرايشان براى من حسى شبيه ابديت را داشتند. لحظه‌ای بعد، به محضى كه كارشان تمام شد و در ميان سايه‌‌ها گم شدند، مردی جوان با فانوسى پارافينى پيدايش شد، آن را از درختى آويزان كرد، پرده‌‌اى را بر پا كرد. ميدان دهكده با صدها آدم پُر شد. و اپرايى را در تمام طول شب برپا كردند. انسانها به روشنايى نياز داشتند. به روشنايى براى ديدن نياز داشتند. خب چيزى كه من از اين لحظه بسيار تاثير گذار
در زندگی‌ام بعنوان هنرمندى جوان فهميدم اين بود كه بايد به عنوان هنرمند در تمام مسيرى كه طى مى‌كنى به آن چيزى كه باور دارى صادق باشى، اما همچنان بايد آگاه باشى كه مخاطب آن بيرون در اين لحظه درون زندگی‌هاى ماست، و آنها نيز به روشنایی نياز دارند. و اين همان تعادل باورنكردنى است كه به اعتقاد من، ما هنگام خلقِ چيزى كه نوآورانه است، از آن مى‌‌گذريم، آن تلاش برای انجام چیزی است که قبلاً هرگز نديده‌‌ايد، آن دنياى خيالى جاييكه شما به راستى نمى‌‌دانيد كارتان به كجا ختم خواهد شد، همان خط باريكى که در لبه‌ی یک دهانه آتش‌فشانى است
و من تمام عمرم را رويش راه رفته‌‌ام. الان كارى كه مى‌‌خواهم انجام دهم اين است كه كمى برايتان از نحوه‌یِ كار كردنم بگويم. "شير شاه" را در نظر بگيريد. شما نمونه‌‌هاى بسيارى از كار من را آن بالا ديد، اما اين يكى را مردم مى‌‌شناسند. من با مفهوم «واژه مجازی» شروع می‌کنم. واژه مجازی مثل نقاشى كردن با قلموست، نقاشى با قلموى ژاپنى. سه ضربه كافيست تا كل جنگل بامبو را داشته باشيد. سراغ مفهوم "شير شاه" مى‌‌روم و مى‌‌گويم، " ماهيت آن چيست؟ انتزاع آن چيست؟ اگر قرار بود كل اين داستان را به يك
تصوير كاهش بدهم، آن چه می‌توانست باشد؟" دايره، آره، دايره. كاملاً مشخص است. دايره زندگى. دايره ماسك موفاسا. دايره‌‌اى كه وقتى ما به پرده دوم ميرسيم و خشكسالى وجود دارد، چطور خشكسالى را بيان مى‌‌كنيد؟ دايره‌ای از ابريشم روى زمين است كه توى سوراخى در كف صحنه ناپديد مى‌‌شود. دايره زندگى بصورت حركتهاى غزالى است كه جست و خيز مى‌‌كند. و شما هنرورها را مى‌‌بينيد. و بعنوان يك فرد تئاترى، چيزى كه مى‌‌دانم و به خاطرش عاشق تئاتر هستم اين است كه وقتى مخاطب وارد می‌شود و ناباوريش بحالت تعليق در مياید،
هنگامى كه مى‌‌بينيد مردها يا زنها با ظرفی از علف بر سرشان وارد مى‌‌شوند مى‌‌دانيد كه آن ساواناست. راجع به آن نمى‌‌پرسيد. من حقيقت ظاهرى تئاتر را دوست دارم. عاشق اين هستم كه آدمها تمايل به پر كردن جاهاى خالى داشته باشند. مخاطب تمايل به گفتن اين دارد كه، " اوه، مى‌‌دونم كه اون يك خورشيد واقعى نيست. شما از تكه‌‌هاى باريك چوب استفاده مى‌‌كنيد. ابريشم را به آن پايين اضافه مى‌‌كنيد. اين تكه‌‌ها را آويزان كرديد. گذاشتيد كه روى زمين افتاده و پهن شوند. و هنگامى كه به كمك نخها بلند مى‌‌شوند، مى‌‌بينم كه خورشيد است. اما زيبايى آن در اين است كه فقط از چوب و ابريشم است.
و به نحوى، اين همان چيزى است كه آن را عرفانی مى‌‌كند. همان چيزى كه روى شما اثر مى‌‌گذارد. طلوع واقعى به معناى كلمه خورشيد نيست كه می‌آيد. هنر آن است. بنابراين در تئاتر، به همان اندازه كه داستان اهميت دارد كتاب، زبان، بازگويى داستان، نحوه گفتنش، هنرورها، روشهايى كه بكار مى‌‌گيريد، برابر با خود داستان است. و من كسى هستم كه علشق فناورى پيشرفته و فناورى خُرد هستم. بنابراين مى‌‌توانم از-- براى مثال، بخشهايى از مرد عنكبوتى را بعداً نشان خواهم داد، اين ماشينهاى شگفت‌انگیز كه آدمها را جابجا مى‌‌كنند.
اما حقيقت اين است كه بدون رقصنده‌‌اى كه بداند چطور از بدنش استفاده كند و با آن سيمها پيچ و تاب بخورد هيچ است. خب حالا قصد دارم به شما بخشهايى از ديگر پروژه بزرگ زندگي‌ام در امسال را نشان دهم، " طوفان." يك فیلم است. من سه بار "طوفان" را در تئاتر روی صحنه بردم از ساال ۱۹۸۴-۸۶ و عاشق این نمایش بودم. من همیشه آن را با یک پراسپروی مذکر انجام دادم. و ناگهان فکر کردم، " خب، چه کسی را قرار است برای بازی نقش پراسپرو انتخاب کنم؟ چرا از هلن میرن استفاده نکنم؟ بازیگر فوق العاده ای است. چرا که نه؟
و اين داستان واقعاً به همان اندازه براى يك زن هم جواب داد. خب الان، بيايد نگاهى به برخى از صحنه‌‌هاى "طوفان" داشته باشيم. (موسیقی) (ویدیو) پراسپرو: اى روح، آيا طوفانى را كه فرمان دادم، دقيقاً فراهم كردى؟ آريل: سوار كشتى شاه شدم. در هر خوابگاه، شعله وحشت را برانگيختم. پراسپرو: در برخورد اول، نگاهشان با هم تلاقى مى‌‌كند. ميراندا: آيا مرا دوست مى‌‌دارى؟ فرديناند: فراتر از هر آنچه در دنياست. اچ ام: هر دوی آنها صاحب قدرت هستند. ترينكولو: تیره‌بختی، يك مرد را با همبسترهاى عجيبى آشنا مى‌‌كند. (موسیقی) فرماندار، کاری داری؟
كاليبان: تو از بهشت بیرون نیفتاده‌ای؟ استفانو: از ماه، به شما اطمینان می‌دهم. پراسپرو: کالیبان! کالیبان: این جزیره مال من است. پراسپرو: به سزاى اين عمل، مطمئن باش، امشب چنان انقباض عضله و پهلو دردى خواهى داشت. آنتونيو: اینجا برادر تو دراز کشیده مانند همان زمینی که رویش قرار دارد. سباستين: شمشیرت را بکش. و من، پادشاه، تو را دوست خواهم داشت. پراسپرو: همه آنها را دچار مصیبت خواهم کردم، حتی با غرش کردن. آريل: تو را عصبانی کرده‌ام. پراسپرو: ما همان چیزهای هستی که رویاها از آن ساخته می‌شوند. و زندگی کوچک ما را خواب احاطه کرده است.
(موسیقی) ج. ت. : بسيار خوب. (تشویق) بنابراين از تئاتر رفتم، طوفان را خیلی سالها قبل با بودجه تولید خیلی پایین روی صحنه برده بودم، و من این نمایش را خیلی دوست دارم، و همچنین فکر می‌کنم، این آخرین نمایشنامه شکسپیر است، و واقعاً همانطور که مشاهده می‌کنید، خودش را به سینما قرض می‌دهد. اما من فقط میخوام مثال کوچکی را برایتان بزنم درباره‌ی اين که چطور یک نفر نمایش را روی صحنه‌ی تئاتر می‌برد و سپس چطور یک نفر همان ایده یا داستان را می‌گیرد و آن را به سینما می‌برد.
واژه مجازی که قبلاً راجع به آن با شما صحبت کردم، برای طوفان چیست؟ چطور می‌شد اگر قرار بود عصاره‌ای از آن را بگیرم، آیا تصویرى بود که من می‌توانستم روی کلاهم برای این چاپ کنم؟ و آن قلعه شنی بود، ایده تربیت علیه طبیعت، که ما این تمدنها را می‌سازیم-- هلن میرن در نقش پراسپرو، در آخر در این باره صحبت می‌کند-- آنها را می‌سازیم، اما زیر طوفان، زیر طوفان عظیم، این برجهایی که سر درمیان ابرها دارند، این کاخهای زیبا محو خواهند شد و هیچ ردی از خود به جای نخواهند گذاشت. بنابراین در تئاتر، نمایش را شروع کردم،
یک مسير شنی سیاه بود، سیکلوراما(پرده آویزان در تئاتر) سفید، و دختر کوچکی در افق بود به اسم میراندا که قلعه‌ای قطره‌ای ، قلعه‌ای شنی می‌ساخت. و در حالیکه او آنجا روی لبه آن صحنه بود دو دستیار صحنه سراپا سیاه پوش با قوطی‌های آبیاری آن بالا به موازات می‌دویدند و شروع به ریختن آب روی قلعه شنی کردند، و قلعه‌ی شنی شروع به چکیدن و غرق شدن کرد، اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، حضار دو دستیار صحنه سیاه‌پوش را دیدند. واسطه معلوم بود. چیز پیش پا افتاده‌ای بود. ما آن را دیدیم. اما همانطور که شروع به ریختن آب کردند، نور تمرکزش را از نشان دادن آن دستیاران صحنه سیاه‌پوش
تغییر داد و تمرکز را سریع روی خود آب گذاشت، کار جادویی زمختی که ما در تئاتر انجام می دهیم. و ناگهان دیدگاه حضار تغییر می‌کند. به چیز بزرگ واقعاً جادویی تبدیل می‌شود. تبدیل به باد و باران شدید می‌شود. بازیگران نقابدار وعروسک گردانها همگی ناپدید می‌شوند، و مخاطب‌ها راه خود را به داخل این دنیا باز می‌کنند، به داخل این دنیا خیالی "طوفان" که در واقع اتفاق می‌افتد. حالا برسیم به تفاوتی که وقتی رفتم و آن را در سینما انجام دادم، فیلم را در واقع با نمای نزدیک ازقلعه‌ای شنی، یک قلعه شنی سیاه شروع کردم، و این چیزی است که سینما قادر به انجام آن است،
با استفاده از دوربین، پرسپکتیو، و همچنین لانگ شات‌ها (نمای تمام قد) و کلوزآپ‌ها (نمای نزدیک). با نمای نزدیک از قلعه شنی شروع شد، و در حالیکه دور می‌شد، می‌دیدید که مینیاتوری نشسته در کفِ دستان دختر است. و بنابراین من قادر به بازی کردن با واسطه هستم، و به این علت از واسطه‌ای به واسطه‌ی دیگر حرکت می‌کنم که بتوانم چنین کاری را انجام بدهم. حالا می‌خوام شما را سراغ مرد عنکبوتی ببرم. (موسیقی) (ویدیو) پیت پارکر: ♪ ایستاده بر لبه پرتگاه، می‌توانم از این، بالا برم. ♪
ج. ت. : ما تلاش می‌کنیم در تئاتر زنده هر کاری را که شما قادر به انجام آن در سیستم دو بعدی فیلم و تلویزیون نیستید، انجام دهیم. پ. پ. : ♪ برخیز و کنترل اوضاع را بدست بگیر ♪ جورج تسیپین: ما به نیویورک از دید یک مرد عنکبوتی نگاه می‌کنیم. مرد عنکبوتی محدودیت جاذبه را ندارد. منهتنِ درون نمایش هم از سوی جاذبه محدود نمی‌شود. پ. پ.: ♪ خودت باش و علی‌رغم همه اینها بپاخیز. ♪ دسته جمعی: ♪ ضربه بزن! منفجر کن! ♪ ♪ بکوب! بخراش! ♪ دنی ازرالو: حتی نمی‌خوام فکر کنید که یک طراح رقص وجود دارد. واقعی است، اتفاق می‌افتد. من ترجیح می دهم که آدمها را در حال حرکت ببینم،
و شما چنین حسی خواهید داشت، "وای، اون چی بود؟" (موسیقی) ج. ت. : اگر حرکت کافی به این مجسمه بدم، و بازیگر سرش را تکان بده، حس می‌کنید که زنده است. این واقعا کتاب مصور زنده است. کتاب مصوری که جان می‌گیرد. (موسیقی) بونو: آنها اساطیری هستند. این قهرمانان کتاب‌‌های مصور، افسانه‌های مدرن هستند. پ. پ. : ♪ آنها باور می‌کنند. ♪ (جیغ) (موسیقی) (تشویق) ج. ت. : اوه... اون چی بود؟ سیرک، هیجان، راک اند رول.
ما آن بالا روی صحنه چه غلطی می‌کنیم؟ خب، رسیدیم به آخرین داستان، خیلی زود بگم. بعد از این که در آن روستا بودم، از دریاچه عبور کردم، و دیدم که آتشفشان داشت در سوی دیگر فوران می‌کرد، گئونونگ باتور، و یک آتشفشان خاموش هم کنار آن آتشفشان فعال بود، فکر نمی‌کردم که توسط آن آتشفشان بلعیده شوم، و من اینجا هستم. اما بالا رفتن خیلی آسان است، اینطور نیست؟ ریشه‌ها را محکم نگه می‌دارید، پاهایتان را روی صخره‌های کوچک می‌گذارید و بالا می‌روید، و به آن بالا می‌رسید، و من همراه دوست خوبی بودم که بازیگر است،
و گفتیم، "بزنيم بریم اون بالا. بیا ببینیم آیا می‌تونیم نزدیک لبه اون آتشفشان فعال بشیم." و ما بالا رفتیم و به نوک آن رسیدیم، و ما روی لبه قرار داریم، روی این پرتگاه، رولند در داخل دود سولفور در سوی دیگر آتشفشان محو می‌شود، و من آن بالا تنها هستم روی این پرتگاه باورنکردنی. آیا این ترانه را شنیدید؟ من لبه پرتگاه ایستاده‌ام و آن پایین در سمت چپم به یک آتشفشان خاموش نگاه می‌کنم. سمت راستم فقط سنگ نفت‌زاست. داره به وقوع می‌پیونده. سارونگ تنم بود و طناب بهم وصل بود. خیلی سالها پیش بود.
و بدون كفش کوه نوردى. و او ناپدید شده، این بازیگر کولی فرانسوی دیوانه، در این همه دود، و تشخیص دادم که نمی‌توانستم همان راهی را که آمده بودم برگردم. نمی‌توانستم. بنابراین دوربینم را دور انداختم و همینطور طناب‌ها را و به خط مستقیم جلوی رویم نگاه کردم، و مثل یک گربه چهار دست و پا شدم، و این خط جلویم را از هر طرف با زانوهایم نگه داشتم، حدود ۳ یا ۱۰ متر بود، یادم نیست. باد به طرز وحشتناكى مى‌‌وزيد، و تنها راهى كه مى‌‌توانستم به سوى ديگر برسم اين بود كه به خط مستقيم پيش رويم نگاه كنم.
مى‌‌دانم همه شما آنجا بوده‌‌ايد. من الان در مرحله آن امتحان سخت قرار دارم. این محاكمه‌‌ی من با آتش است. محاكمه‌‌هاى كمپانى من با آتش است. ما نجات خواهيم يافت چون موضوع آهنگ ما "بپا خيز" است. پسرى كه از آسمان ميفتى، بپا خيز. آنجا درست در كف هر دو دستان ماست، دستان كل كمپانى من. من دستياران زيبايى دارم، و ما به عنوان خلق‌كننده‌ها تنها باهم است كه به آنجا مى‌‌رسيم. می دانم که این را می‌فهمید. و شما فقط در حال پيشروى به جلو باقى می‌مانيد، و سپس شما شاهد اين پديده استثنايى
در برابر ديدگانتان خواهيد بود. سپاسگذارم. (تشویق)
(Music) ["Oedipus Rex"] ["The Lion King"] ["Titus"] ["Frida"] ["The Magic Flute"] ["Across The Universe"] (Applause) Julie Taymor: Thank you. Thank you very much. That's a few samples of the theater, opera and films that I have done over the last 20 years. But what I'd like to begin with right now is to take you back to a moment that I went through in Indonesia, which is a seminal moment in my life
and, like all myths, these stories need to be retold and told, lest we forget them. And when I'm in the turbulent times, as we know, that I am right now, through the crucible and the fire of transformation, which is what all of you do, actually. Anybody who creates knows there's that point where it hasn't quite become the phoenix or the burnt char. (Laughter) And I am right there on the edge, which I'll tell you about, another story. I want to go back to Indonesia
where I was about 21, 22 years, a long time ago, on a fellowship. And I found myself, after two years there and performing and learning, on the island of Bali, on the edge of a crater, Gunung Batur. And I was in a village where there was an initiation ceremony for the young men, a rite of passage. Little did I know that it was mine as well. And as I sat in this temple square under this gigantic beringin banyan tree, in the dark, there was no electricity, just the full moon, down in this empty square,
and I heard the most beautiful sounds, like a Charles Ives concert as I listened to the gamelan music from all the different villagers that came for this once-every-five-years ceremony. And I thought I was alone in the dark under this tree. And all of a sudden, out of the dark, from the other end of the square, I saw the glint of mirrors lit by the moon. And these 20 old men who I'd seen before all of a sudden stood up in these full warrior costumes with the headdress and the spears, and no one was in the square, and I was hidden in the shadows.
No one was there, and they came out, and they did this incredible dance. "Huhuhuhuhuhuhuhahahahaha." And they moved their bodies and they came forward, and the lights bounced off these costumes. And I've been in theater since I was 11 years old, and performing, creating, and I went, "Who are they performing for with these elaborate costumes, these extraordinary headdresses?" And I realized that they were performing for God, whatever that means. But somehow, it didn't matter about the publicity.
There was no money involved. It wasn't going to be written down. It was no news. And there were these incredible artists that felt for me like an eternity as they performed. The next moment, as soon as they finished and disappeared into the shadows, a young man with a propane lantern came on, hung it up on a tree, set up a curtain. The village square was filled with hundreds of people. And they put on an opera all night long. Human beings needed the light. They needed the light to see. So what I gained and gathered from this incredible,
seminal moment in my life as a young artist was that you must be true to what you believe as an artist all the way through, but you also have to be aware that the audience is out there in our lives at this time, and they also need the light. And it's this incredible balance that I think that we walk when we are creating something that is breaking ground, that's trying to do something you've never seen before, that imaginary world where you actually don't know where you're going to end up, that's the fine line on the edge of a crater
that I have walked my whole life. What I would like to do now is to tell you a little bit about how I work. Let's take "The Lion King." You saw many examples of my work up there, but it's one that people know. I start with the notion of the ideograph. An ideograph is like a brush painting, a Japanese brush painting. Three strokes, you get the whole bamboo forest. I go to the concept of "The Lion King" and I say, "What is the essence of it? What is the abstraction? If I were to reduce this entire story
into one image, what would it be?" The circle. The circle. It's so obvious. The circle of life. The circle of Mufasa's mask. The circle that, when we come to Act II and there's a drought, how do you express drought? It's a circle of silk on the floor that disappears into the hole in the stage floor. The circle of life comes in the wheels of the gazelles that leap. And you see the mechanics. And being a theater person, what I know and love about the theater is that when the audience comes in and they suspend their disbelief,
when you see men walking or women walking with a platter of grass on their heads, you know it's the savanna. You don't question that. I love the apparent truth of theater. I love that people are willing to fill in the blanks. The audience is willing to say, "Oh, I know that's not a real sun. You took pieces of sticks. You added silk to the bottom. You suspended these pieces. You let it fall flat on the floor. And as it rises with the strings, I see that it's a sun. But the beauty of it is that it's just silk and sticks.
And in a way, that is what makes it spiritual. That's what moves you. It's not the actual literal sunrise that's coming. It's the art of it. So in the theater, as much as the story is critical and the book and the language, the telling of the story, how it's told, the mechanics, the methods that you use, is equal to the story itself. And I'm one who loves high tech and low tech. So I could go from -- For instance, I'll show you some "Spider-Man" later, these incredible machines that move people along.
But the fact is, without the dancer who knows how to use his body and swing on those wires, it's nothing. So now I'm going to show you some clips from the other big project of my life this year, "The Tempest." It's a movie. I did "The Tempest" on a stage three times in the theater since 1984, '86, and I love the play. I did it always with a male Prospero. And all of a sudden, I thought, "Well, who am I gonna get to play Prospero? Why not Helen Mirren? She's a great actor. Why not?"
And this material really did work for a woman equally as well. So now, let's take a look at some of the images from "The Tempest." (Music) (Video) Prospera: Hast thou, spirit, performed to the point the tempest that I bade thee? Ariel: I boarded the king's ship. In every cabin, I flamed amazement. Prospera: At first sight, they have changed eyes. Miranda: Do you love me? Ferdinand: Beyond all limit. HM: They are both in either's powers. Trinculo: Misery acquaints a man with strange bedfellows. (Music) Looking for business, governor?
Caliban: Hast thou not dropped from heaven? Stephano: Out of the moon, I do assure thee. Prospera: Caliban! Caliban: This island is mine. Prospera: For this, be sure, tonight thou shalt have cramps. Antonio: Here lies your brother no better than the earth he lies upon. Sebastian: Draw thy sword. And I, the king, shall love thee. Prospera: I will plague them all, even to roaring. Ariel: I have made you mad. Prospera: We are such stuff as dreams are made on. and our little life is rounded with a sleep. (Music)
JT: Okay. (Applause) So I went from theater, doing "The Tempest" on the stage in a very low-budget production many years ago, and I love the play, and I also think it's Shakespeare's last play, and it really lends itself, as you can see, to cinema. But I'm just going to give you a little example about how one stages it in theater and then how one takes that same idea or story and moves it into cinema. The ideograph that I talked to you about before,
what is it for "The Tempest"? What, if I were to boil it down, would be the one image that I could hang my hat on for this? And it was the sand castle, the idea of nurture versus nature, that we build these civilizations -- she speaks about it at the end, Helen Mirren's Prospera -- we build them, but under nature, under the grand tempest, these cloud-capped towers, these gorgeous palaces will fade and there will -- leave not a rack behind. So in the theater, I started the play, it was a black sand rake, white cyc,
and there was a little girl, Miranda, on the horizon, building a drip castle, a sand castle. And as she was there on the edge of that stage, two stagehands all in black with watering cans ran along the top and started to pour water on the sand castle, and the sand castle started to drip and sink, but before it did, the audience saw the black-clad stagehands. The medium was apparent. It was banal. We saw it. But as they started to pour the water, the light changed from showing you the black-clad stagehands to focusing, this rough magic that we do in theater,
it focused right on the water itself. And all of a sudden, the audience's perspective changes. It becomes something magically large. It becomes the rainstorm. The masked actors, the puppeteers, they disappear, and the audience makes that leap into this world, into this imaginary world of "The Tempest" actually happening. Now the difference when I went and did it in the cinema, I started the actual movie with a close-up of a sand castle, a black sand castle, and what cinema can do is, by using camera, perspective,
and also long shots and close-ups, it started on a close-up of the sand castle, and as it pulled away, you saw that it was a miniature sitting in the palm of the girl's hands. And so I could play with the medium, and why I move from one medium to another is to be able to do this. Now I'm going to take you to "Spider-Man." (Music) (Video) Peter Parker: ♪ Standing on the precipice, I can soar away from this. ♪ JT: We're trying to do everything in live theater
that you can't do in two dimensions in film and television. PP: ♪ Rise above yourself and take control. ♪ George Tsypin: We're looking at New York from a Spider-Man point of view. Spider Man is not bound by gravity. Manhattan in the show is not bound by gravity either. PP: ♪ Be yourself and rise above it all. ♪ Ensemble: ♪ Sock! Pow! ♪ ♪ Slam! Scratch! ♪ Danny Ezralow: I don't want you to even think there's a choreographer. It's real, what's happening. I prefer you to see people moving, and you're going, "Whoa, what was that?"
(Music) JT: If I give enough movement in the sculpture, and the actor moves their head, you feel like it's alive. It's really comic book live. It's a comic book coming alive. (Music) Bono: They're mythologies. They're modern myths, these comic book heroes. PP: ♪ They believe. ♪ (Screams) (Music) (Applause) JT: Ohhhh. What was that? Circus, rock 'n' roll, drama. What the hell are we doing up there on that stage?
Well, one last story, very quickly. After I was in that village, I crossed the lake, and I saw that the volcano was erupting on the other side, Gunung Batur, and there was a dead volcano next to the live volcano. I didn't think I'd be swallowed by the volcano, and I am here. But it's very easy to climb up, is it not? You hold on to the roots, you put your foot in the little rocks and climb up there, and you get to the top, and I was with a good friend who was an actor, and we said, "Let's go up there.
Let's see if we can come close to the edge of that live volcano." And we climbed up and we got to the very top, and we're on the edge, on this precipice, Roland disappears into the sulfur smoke at the volcano at the other end, and I'm up there alone on this incredible precipice. Did you hear the lyrics? I'm on the precipice looking down into a dead volcano to my left. To my right is sheer shale. It's coming off. I'm in thongs and sarongs. It was many years ago.
And no hiking boots. And he's disappeared, this mad French gypsy actor, off in the smoke, and I realize, I can't go back the way that I've come. I can't. So I throw away my camera. I throw away my thongs, and I looked at the line straight in front of me, and I got down on all fours like a cat, and I held with my knees to either side of this line in front of me, for 30 yards or 30 feet, I don't know. The wind was massively blowing, and the only way I could get to the other side was to look at the line straight in front of me.
I know you've all been there. I'm in the crucible right now. It's my trial by fire. It's my company's trials by fire. We survive because our theme song is "Rise Above." Boy falls from the sky, rise above. It's right there in the palm of both of our hands, of all of my company's hands. I have beautiful collaborators, and we as creators only get there all together. I know you understand that. And you just stay going forward, and then you see this extraordinary thing
in front of your eyes. Thank you. (Applause)