021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

موفقیت، شکست و میل به خلاقیت

Elizabeth Gilbert

Success, failure and the drive to keep creating

Elizabeth Gilbert was once an "unpublished diner waitress," devastated by rejection letters. And yet, in the wake of the success of 'Eat, Pray, Love,' she found herself identifying strongly with her former self. With beautiful insight, Gilbert reflects on why success can be as disorienting as failure and offers a simple -- though hard -- way to carry on, regardless of outcomes.


تگ های مرتبط :

Creativity, Failure, Success
خوب! چند سال قبل من در فرودگاه جان اف کندی بودم و منتظر سوار شدن به یک پرواز، که دو خانم به من نزدیک شدند که فکر نمی کنم ناراحت شوند اگر بشنوند که آنها را هرزه ایتالیایی- آمریکایی بد دهن پیر خطاب کرده اند. زن قد بلندتر، که تقریباً تا اینجا بود، به سمت من آمد و گفت "عزیزم، یه چیزی باید ازت بخواهم، آیا تو ربطی به آن قضیه - بخور، دعا کن، عشق بورز- ( نام یک رمان ) داری که این اواخراز تلوزیون پخش شد؟" و من گفتم، "بله، ربط دارم." و او به دوستش ضربه آرامی زد و گفت، "دیدی، به تو گفتم، این همان دخترست.
همان دختری است که آن کتاب را نوشته و و فیلم بر اساس آن ساخته شده." (خنده حاضرین) خوب من همانم. و باور کنید، بسیار سپاسگزارم که همان شخصم، چون این قضیه "بخور، دعا کن، عشق بورز" بک فرصت بزرگ برای من بود. اما از طرفی مرا در یک وضعیت واقعاً گول زننده برای ادامه کار به عنوان یک نویسنده قرار داد تا سعی کنم بفهمم چگونه می توانم دوباره یک کتابی بنویسم که حداقل یک نفر را راضی کند، چون از قبل میدانستم که همه افرادی که "بخور، دعا کن، عشق بورز" را ستایش می کردند
به شدت از داستانی از چیزی که قرار بود بنویسم نا امید خواهند شد چون قرار نبود این کتاب "بخور، دعا کن، عشق بورز" باشد، و همه افرادی که از "بخور، دعا کن، عشق بورز" متنفر بودند به شدت نا امید خواهند شد از چیزی که قرار بود بنویسم چون می توانست نشان دهد که من هنوز زنده هستم. پس فهمیدم که هیچ راهی برای بُرد ندارم، و علم به اینکه هیچ راهی برای بُرد ندارم، برای مدتی باعث شد تصمیم جدی بگیرم که بازی را تمام کنم و برای پرورش کُرگی (نوعی سگ) به روستا بروم. ولی اگر آن کار را می کردم، اگر نویسندگی را ترک می کردم،
تعطیلات مورد علاقه ام را از دست میدادم، پس فهمیدم کاری که باید انجام دهم این است که راهی برای افزایش انگیزه پیدا کنم تا کتاب بعدی را بنویسم بدون توجه به عواقب منفی اجتناب ناپذیر آن. به عبارت دیگر، باید راهی پیدا می کردم تا مطمئن شوم که خلاقیت من به موفقیت منجر شود. و بالاخره آن انگیزه را پیدا کردم، ولی آن را در غیر محتمل ترین و غیر منتظره ترین جا پیدا کردم. آن را در درس هایی یافتم که قبلاً از زندگی آموخته بودم درباره اینکه چگونه می توان علیرغم شکست، خلاقیت را حفظ کرد. بنا بر این به عنوان تأیید و توضیح،
تنها چیزی که همواره می خواهم که باشم نویسنده بودن برای تمام عمرم هست. سرتاسرکودکی را نوشتم، سرتاسر نوجوانی را، وقتی یک نوجوان بودم داستانهای خیلی بدم را به نیویورکر میفرستادم، به این امید که کشف شوم. پس از کالج، شغلی به عنوان پیش خدمت پیدا کردم، مُدام کار کردم، مُدام کار کردم، مُدام، واقعاً به شدت، تلاش کردم (کتاب) منتشر کنم، و شکست خوردم. در انتشار (کتاب) شکست خوردم تا حدود شش سال. بنا بر این تا حدود شش سال، هر روز، چیزی جز نامه های ردّ نداشتم
که در صندوق پستی ام منتظرم بودند. و این هر بار ویران کننده بود، و هر بار، باید از خود سؤال میکردم آیا باید نوشتن را با شکست تَرک گویم و تسلیم شوم و خود را از این درد نجات دهم. ولی سپس تصمیم خود م را می گرفتم، و همیشه به همان طریق، با گفتن، "قصد ندارن نویسندگی را ترک کنم، به خانه می روم." و باید درک کنید که برای من رفتن به خانه به معنی بازگشت به مزرعه خانوادگی نبود. برای من، رفتن به خانه به معنی بازگشت بر سر کار نوشتن بود چون نوشتن خانه من بود،
چون بیش از آنکه از شکست متنفر باشم، عاشق نوشتن بودم یعنی عشق من به نوشتن، بیش از عشق من به خودم بود، یعنی در نهایت بیش از آنکه عاشق خود باشم عاشق نوشتن بودم. و اینگونه بود که از عهده اش بر آمدم. ولی عجیب است که ۲۰ سال بعد، در دوران برتری فاحش "بخور، دعا کن، عشق بورز،" دوباره خود را همان پیشخدمت جوان شناخته نشده می دیدم که قبلاً بودم، مُدام درباره او فکر میکردم، و حس میکردم دوباره او هستم، که در هر حال منطقی نبود چون زندگی ما نمی توانست متفاوت تر باشد.
او مُدام شکست خورده بود. من بیش از حد انتظار خود کامیاب بودم. ما هیچ نقطه مشترکی نداشتیم. چرا ناگهان حس کردم دوباره او هستم؟ و تنها زمانی که سعی کردم این معما را حل کنم توانستم متوجه ارتباط عجیب و غیرمحتمل روانشناختی در زندگی مان بین چگونگی تجربه شکست بزرگ و چگونگی تجربه موفقیت بزرگ شوم. پس این طور در نظر بگیرید: در بیشتر زندگی تان، با وجود خود اینجا در میان زنجیره تجربه انسان زندگی می کنید جایی که همه چیز نُرمال و قابل اعتماد و عادی است، ولی شکست ناگهان شما را به اینجا پرتاب می کند
به درون تاریکی محض ناامیدی. موفقیت نیز شما را ناگهان پرتاب می کند ولی به اینجا به درون روشنایی محض شهرت و معروفیت و ستایش. و یکی از این دو سرنوشت به طور ذهنی توسط جهان به عنوان بد، و دیگری به طور ذهنی توسط جهان به عنوان خوب تلقی می شود، ولی ناخودآگاه شما به هیچ وجه نمی تواند تفاوت بین بد و خوب را تشخیص دهد. تنها چیزی که می تواند حس کند ارزش مطلق این معادله عاطفی است، فاصله دقیق پرتاب شما از خودتان.
و در هر دو مورد یک خطر واقعی مساوی وجود دارد در پس کرانه های روانتان گم شوید. ولی در هر دو مورد، مشخص است که چاره یکسانی برای بازگشت به خویشتن وجود دارد و آن این است که مجبور هستید راه بازگشت به خانه را پیدا کنید به نرمی و آرامی هر چه تمام تر، و اگر نمی دانید خانه شما کجاست، یک راهنمایی در اینجا هست: خانه شما همان جایی است که عاشق آن هستید بیش از آنکه عاشق خود باشید. بنا بر این ممکن است خلاقیت باشد، خانواده باشد، ممکن است اختراع باشد، ماجراجویی، ایمان، خدمت، ممکن است پرورش کُرگی باشد،
نمیدانم، خانه شما آن چیزی است که انرژی خود را صرف آن می کنید با چنان از خود گذشتگی منحصربفردی که نتیجه نهایی در مقابل آن ناچیز است. برای من، آن خانه همیشه نوشتن بوده است. بنا بر این پس از موفقیت خارق العاده و گیج کننده ای که با "بخور، دعا کن، عشق بورز" داشتم، فهمیدم تنها کاری که باید انجام دهم دقیقاً همان است که همیشه انجام میدادم وقتی که شکستی به همان بدی داشتم. باید بر سر کارم باز می گشتم، و این همان کاری بود که انجام دادم، و این بود که در ۲۰۱۰، توانستم ادامه تحسین برانگیز
"بخور، دعا کن، عشق بورز" را منتشر کنم. و میدانید با آن کتاب چه اتفاقی افتاد؟ مانند بمب منفجر شد، و من حس خوبی داشتم. در واقع، یک جور احساس ضد گلوله بودن به من دست داد، چون فهمیدم طلسم را شکسته ام و راه بازگشت به خانه ام را یافته ام برای نوشتن فقط به خاطر نوشتن. و پس از آن در خانه نوشتن ماندم، و کتاب دیگری نوشتم که همین سال گذشته بیرون آمد و این یکی واقعاً با استقبال قشنگی روبرو شد که خیلی خوب است، ولی منظور من نیست. منظور من این است که هم اکنون در حال نوشتن یکی دیگر هستم، و پس از آن کتاب دیگری خواهم نوشت
و یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر و بسیاری از آنها شکست خواهند خورد، و برخی از آنها ممکن است موفق شوند، ولی همیشه خاطر جمع هستم از بابت طوفانهای اتفاقی که در پیش است چون هرگز فراموش نمی کنم کجا درست زندگی کنم. ببینید، من نمیدانم شما کجا درست زنگی می کنید، ولی میدانم که چیزی در این دنیا هست که شما بیش از اینکه عاشق خود باشید، عاشق آن هستید. یک چیز باارزش، البته، بنا بر این اعتیاد و شیفتگی بیمار گونه به حساب نمی آیند، چون همه می دانیم که آنها جاهای خوبی برای زندگی نیستند. درست؟ تنها کلید این است که باید
بهترین و ارزشمندترین چیزی را که بیشتر دوست دارید، بشناسید و سپس خانه خود را روی آن بسازید و از آنجا تکان نخورید. و اگر روزی، به دلیلی از خانه خود به بیرون پرت شدید، به دلیل شکست بزرگ یا موفقیت بزرگ، وظیفه تان این است که برای بازگشت به آن خانه مبارزه کنید از تنها راهی که همیشه انجام شده، سرتان را پایین بیاندازید و با پشتکار و از خود گذشتگی و تکریم و احترام هر چه باشد آن عشق شما را به جلو فرا می خواند. شما فقط آن را انجام می دهید، و مُدام انجام می دهید
دوباره و دوباره و دوباره، و کاملا به شما قول میدهم، از روی تجربه شخصی از همه جهت ، به شما اطمینان میدهم که همه چیز درست خواهد شد. متشکرم. (
So, a few years ago I was at JFK Airport about to get on a flight, when I was approached by two women who I do not think would be insulted to hear themselves described as tiny old tough-talking Italian-American broads. The taller one, who is like up here, she comes marching up to me, and she goes, "Honey, I gotta ask you something. You got something to do with that whole 'Eat, Pray, Love' thing that's been going on lately?" And I said, "Yes, I did." And she smacks her friend and she goes,
"See, I told you, I said, that's that girl. That's that girl who wrote that book based on that movie." (Laughter) So that's who I am. And believe me, I'm extremely grateful to be that person, because that whole "Eat, Pray, Love" thing was a huge break for me. But it also left me in a really tricky position moving forward as an author trying to figure out how in the world I was ever going to write a book again that would ever please anybody, because I knew well in advance
that all of those people who had adored "Eat, Pray, Love" were going to be incredibly disappointed in whatever I wrote next because it wasn't going to be "Eat, Pray, Love," and all of those people who had hated "Eat, Pray, Love" were going to be incredibly disappointed in whatever I wrote next because it would provide evidence that I still lived. So I knew that I had no way to win, and knowing that I had no way to win made me seriously consider for a while just quitting the game and moving to the country to raise corgis.
But if I had done that, if I had given up writing, I would have lost my beloved vocation, so I knew that the task was that I had to find some way to gin up the inspiration to write the next book regardless of its inevitable negative outcome. In other words, I had to find a way to make sure that my creativity survived its own success. And I did, in the end, find that inspiration, but I found it in the most unlikely and unexpected place. I found it in lessons that I had learned earlier in life about how creativity can survive its own failure.
So just to back up and explain, the only thing I have ever wanted to be for my whole life was a writer. I wrote all through childhood, all through adolescence, by the time I was a teenager I was sending my very bad stories to The New Yorker, hoping to be discovered. After college, I got a job as a diner waitress, kept working, kept writing, kept trying really hard to get published, and failing at it. I failed at getting published for almost six years.
So for almost six years, every single day, I had nothing but rejection letters waiting for me in my mailbox. And it was devastating every single time, and every single time, I had to ask myself if I should just quit while I was behind and give up and spare myself this pain. But then I would find my resolve, and always in the same way, by saying, "I'm not going to quit, I'm going home." And you have to understand that for me, going home did not mean returning to my family's farm.
For me, going home meant returning to the work of writing because writing was my home, because I loved writing more than I hated failing at writing, which is to say that I loved writing more than I loved my own ego, which is ultimately to say that I loved writing more than I loved myself. And that's how I pushed through it. But the weird thing is that 20 years later, during the crazy ride of "Eat, Pray, Love," I found myself identifying all over again with that unpublished young diner waitress
who I used to be, thinking about her constantly, and feeling like I was her again, which made no rational sense whatsoever because our lives could not have been more different. She had failed constantly. I had succeeded beyond my wildest expectation. We had nothing in common. Why did I suddenly feel like I was her all over again? And it was only when I was trying to unthread that that I finally began to comprehend the strange and unlikely psychological connection in our lives between the way we experience great failure
and the way we experience great success. So think of it like this: For most of your life, you live out your existence here in the middle of the chain of human experience where everything is normal and reassuring and regular, but failure catapults you abruptly way out over here into the blinding darkness of disappointment. Success catapults you just as abruptly but just as far way out over here into the equally blinding glare of fame and recognition and praise. And one of these fates is objectively seen by the world as bad,
and the other one is objectively seen by the world as good, but your subconscious is completely incapable of discerning the difference between bad and good. The only thing that it is capable of feeling is the absolute value of this emotional equation, the exact distance that you have been flung from yourself. And there's a real equal danger in both cases of getting lost out there in the hinterlands of the psyche. But in both cases, it turns out that there is also the same remedy for self-restoration, and that is that you have got to find your way back home again
as swiftly and smoothly as you can, and if you're wondering what your home is, here's a hint: Your home is whatever in this world you love more than you love yourself. So that might be creativity, it might be family, it might be invention, adventure, faith, service, it might be raising corgis, I don't know, your home is that thing to which you can dedicate your energies with such singular devotion that the ultimate results become inconsequential. For me, that home has always been writing.
So after the weird, disorienting success that I went through with "Eat, Pray, Love," I realized that all I had to do was exactly the same thing that I used to have to do all the time when I was an equally disoriented failure. I had to get my ass back to work, and that's what I did, and that's how, in 2010, I was able to publish the dreaded follow-up to "Eat, Pray, Love." And you know what happened with that book? It bombed, and I was fine. Actually, I kind of felt bulletproof, because I knew that I had broken the spell
and I had found my way back home to writing for the sheer devotion of it. And I stayed in my home of writing after that, and I wrote another book that just came out last year and that one was really beautifully received, which is very nice, but not my point. My point is that I'm writing another one now, and I'll write another book after that and another and another and another and many of them will fail, and some of them might succeed, but I will always be safe from the random hurricanes of outcome
as long as I never forget where I rightfully live. Look, I don't know where you rightfully live, but I know that there's something in this world that you love more than you love yourself. Something worthy, by the way, so addiction and infatuation don't count, because we all know that those are not safe places to live. Right? The only trick is that you've got to identify the best, worthiest thing that you love most, and then build your house right on top of it and don't budge from it. And if you should someday, somehow get vaulted out of your home
by either great failure or great success, then your job is to fight your way back to that home the only way that it has ever been done, by putting your head down and performing with diligence and devotion and respect and reverence whatever the task is that love is calling forth from you next. You just do that, and keep doing that again and again and again, and I can absolutely promise you, from long personal experience in every direction, I can assure you that it's all going to be okay.
Thank you. (Applause)