021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

ادی راما: شهرتان را با رنگ احیا کنید

Edi Rama

Take back your city with paint

Make a city beautiful, curb corruption. Edi Rama took this deceptively simple path as mayor of Tirana, Albania, where he instilled pride in his citizens by transforming public spaces with colorful designs.


تگ های مرتبط :

Europe, TEDx, Art
در زندگی قبلی‌ام، من یک هنرمند بودم من هنوز نقاشی می‌کنم، عاشق هنرم عاشق لذتی هستم که رنگها به زندگی ما و به جامعه ما میدن و من تلاش میکنم که بخشی از هنری که دارم رو وارد سیاست کنم و این را بخشی از کاره روزانه‌ام می‌بینیم و دلیل اینکه اینجا هستم برای حمایت از حزبم نیست، بلکه برای سیاست است، و نقشی که اون میتونه برای بهبود زندگی مون بازی کنه. برای۱۱ سال من شهردار تیرانا، پایتخت کشورمون، بودم ما با مشکلات بسیاری مواجه بودیم و هنر بخشی از پاسخ مشکلات بود،
و اسم من، در هر ابتدای هر دو مورد مرتبط بود تخریب ساخت و سازهای غیرقانونی بمنظور آزاد سازی اماکن و فضای عمومی، و استفاده از رنگ برای احیای امید که در شهرمن گم شده بود اما استفاده از رنگها فقط یک کار هنری نبود بلکه، یک حرکت سیاسی در زمانی که من انتخاب شدم بود. بودجه ای که من برای شهر دراختیار داشتم تقریبا صفر بود وقتی نمای اولین ساختمون رو با پاشیدن رنگ نارنجی فسفری روی خاکستری تیره رنگ کردیم، چیزی غیرقابل تصور اتفاق افتاد.
ترافیک سنگینی شد و جمعیت زیادی جمع شده بوند انگار که یک تصادف بسیار خیره کننده اتفاق افتاده بود، و یا یکی خوانند مشهور را تصادفی می‌دیدند. نماینده فرانسوی اتحادیه اروپا که مسئول تامین هزینه ها بود اومده بود تا نقاشی ساختمان رو متوقف کنه. اون تهدید کرد که تامین هزینه را متوقف خواهد کرد. پرسیدم "اما چرا؟ " جواب داد، "چون رنگی که شما دستور دادین مطابق استاندارهای اروپا نیست" من گفتم، "بسیار خوب" "اما محیط اطراف هم مطابق استانداردهای اروپا نیست، هرچند این چیزی نیست که ما میخوایم
اما ما خودمون رنگها رو انتخاب می‌کنیم، چون این دقیقا چیزی هست که ما میخوایم و اگر شما اجازه ندین ما کارمون رو ادامه بدیم، یک کنفرانس خبری برگزار می‌کنم، همین الان، همین جا، و ما به مردم خواهیم گفت که شما از نظر من شبیه سانسورگرهای مکتب رآلیسم اجتماعی هستید" او به دردسر افتاد، و از من خواست تا یک جوری کوتاه بیام. اما بهش گفتم نه، متاسفم کوتاه اومدن از رنگ ها، یعنی خاکستری و ما باندازه کافی رنگ خاکستری داریم که کفاف عمرمون رو بکنه. (تشویق حضار) خُب الان زمان تغییر هست.
بازسازی مکان های عمومی احیا حس تعلق به شهری که مردم در اون گم شدند. ایجاد حس افتخار درباره محلی که مردمش حس میکنند که در محل زندگیشون برای سالیان طولانی زیر ساخت و سازهای وحشیانه و غیرمجاز که باعث تخریب اماکن عمومی شده است دفن شده اند. و زمانیه رنگها همه جا پدیدار شدند، حس و حال تغییر شروع به ایجاد تحول در روح مردم کرد. همهمه و ولوله‌ای بر پا شد " این چیه؟" چه اتفاقی داره میافته؟ این رنگها چه کار میکنند با ما؟ و ما یک انتخابات برگزار کردیم، شگفت انگیزترین انتخاباتی که در عمرم دیدم.
ما از مردم پرسیدیم،" آیا اینکار رو دوست دارین؟ و دوست دارین ساختمونهایی داشته باشیم که اینطوری رنگ بشه؟" و دومین سوال این بود که "میخواهید این رو متوقف کنید یا ادامه بدیم؟" برای سوال اول ۶۳ درصد مردم گفتند بله، ما اینکار رو دوست داریم و ۳۷ درصد گفتند نه، ما دوست نداریم اما برای سوال دوم، نیمی از اونهایی که اینکار رو دوست نداشتند مایل بودند که کار ادامه پیدا کنه (خنده) آنوقت ما تغییر رو مشاهده کردیم. برای مثال، مردم کمتر در خیابونها آشغال می‌ریختند، شروع به پرداخت مالیات کردند، شروع به پیدا کردن حسی کردند که فراموش شده بود
و زیبایی مانند نگهبان بودن برای جایی که در آنجا پلیس شهرداری یا پلیس ایالتی نبود. به یاد دارم روزی داشتم در خیابونی که به تازگی رنگ شده بود قدم میزدم زمانیکه ما داشتیم برای کاشت درخت ها برنامه ریزی می‌کردیم وقتی دیدم که مغازه داری و همسرش یک نمای شیشه ای برای مغازشون گذاشتند. اونها کرکره قدیمی رو توی محل جمع‌اوری زباله دان انداختند. من پرسیدنم ، "چرا کرکره قدیمی رو دور انداختید؟ جواب دادند، "چون خیابونها امن تر شدند." "امن تر؟ چرا؟ آیا پلیس های بیشتری استخدام کردن؟" "بی خیال بابا، چه پلیسی؟
میتونی خودت ببینی، اونها رنگها هستند چراغ های خیابونی، پیاده روهای جدید بدون چاله درختان، پس زیباست، امن هستند." و در واقع زیبایی که به مردم داده شد بود حس اینکه محافظت می‌شوند بود. و این احساس اشتباهی نبود. جرمها کاهش پیدا کردند. آزادی که در ۱۹۹۰ بدست آمده بود خودسری ها و بینظمی هایی را با خود به همراه آورده بود، و این وحشیگری‌های دهه ۹۰ یاس را برای شهر به ارمغان آورده بود. رنگهای روی دیوار بچه ها رو تغذیه نکرد، و حتی مریضها رو شفا نمیده و بی سوادان رو با سواد نکرد،
اما امید و روشنایی رو به مردم داد، و امیدی که مردم داد تا ببینند که راههای مختلفی برای انجام کارهای مختلف هست، یک روح متفاوت، یک حس جدید در زندگی مون ایجاد کرد، و اینگار که ما امید و انرژی مشابهی رو به سیاست مون بخشیدیم ما میتونم یک زندگی بهتری برای خودمون و کشورمن بسازیم. ما ۱۲۳٫۰۰۰ تن بتون رو از کنار رودخانه ها جمع کردیم. بیش از ۵٫۰۰۰ ساختمان غیرقانونی رو در تمام شهر تخریب کردیم، ساختمانهایی به بلندی ۸ طبقه بودند. ما ۵۵٫۰۰۰ درخت و بوته در خیابونها کاشتیم.
ما مالیات سبز رو تاسیس کردیم و همه قبول کردن و همه تاجران مالیات رو به طور مرتب پرداخت کردند. از طریق رقابت آزاد ما تونستیم در سیستم مدیریت مون کارمندان جدید بسیاری را استخدام کنیم، و بعد تونستیم یک موسسه عمومی غیرسیاسی جایی که مردان و زنان دارای حقوق برابرند را ایجاد کنیم. سازمان های بین المللی سرمایه گذاری های زیادی در طی ۲۰ سال گذشته در آلبانی کردن که البته همه این پول به خوبی هزینه نشد. وقتی به مدیر بانک جهانی گفتم که من ازشون کمک مالی می‌خواهم تا
بتونم یک مکانی رو برای شهروندانم بسازم برای اینکه دقیقا با فساد مالی مسری مبارزه کنیم، اونها من رو درک نکردند. اما مردم در صف های طولانی منتظر می بودند زیر آفتاب و زیر بارون برای اینکه یک گواهینامه یا پاسخ یک سوال ساده رو از دو تا پنجره کوچک دو کیوسک فلزی بگیرند. آنها رشوه میدادند تا بدون صف پیش برند، صفهای طولانی پاسخ درخواستهاشون از طریق صدایی که از یک حفره تاریک بیرون میاد می‌گرفتند، و، از طرف دیگه یک دست اسرارآمیز بیرون میامد که مدارکشون رو بگیره
درحالیکه در بین تمام مدارک بدنبال رشوه میگردن ما می تونستیم کارمند مخفی که در داخل کیوسک بود رو هر هفته عوض کنیم اما نمیشد عادت فساد رو ریشه کن کرد. من به یک کارمند آلمانی بانک جهانی گفتم من مطمئنم "این محال ممکنه که کارمندان ما رو بشه در ادارات آلمان با پول خرید آنهم در ادارات دولتی آلمان همونطوری که من مطمئنم که اگر یک کارمند اداری آلمان رو در این حفره های تاریک قراربدی اونها رو هم میشه با رشوه خرید." (تشویق حضار) این در مورد ژن انسان ها نیست. این نیست که بعضی ها دارای وجدان والا هستند
و بعضی های دیگه وجدان ندارند. این بخاطر سیستم هست، این در مورد سازمان هست. این درمورد محیط و عزت و احترام است. ما کیوسک ها رو جمع کردیم ما اتاق پذیرش های جدید و روشنی را ساختیم که مردم رو، شهروندان تیرانا، تصور میکردند که وارد یک کشور خارجی شدند برای اینکه درخواست هاشون رو پیگیری کنند. ما یک سیستم کنترل آنلان طراحی کردیم که به شدت پروسه کار رو تسریع بخشید. ما شهروندان رو در اولویت قراردادیم نه کارمندان رو. فساد در سیستم اداری کشوری مثل آلبانی این به من مربوط نمیشه که بگم مثل یونان--
فقط با مدرنیته کردن می توان این را تغییر داد. دگرگون کردن دولت با نوسازی سیاست پاسخ به این سواله، نه با دگرگونی انسانها بر اساس یک فرمول نوین که کشورهای توسعه یافته اغلب تلاش می‌کنند که به مردمی مثل ما تحمیل کنند. (تشویق حضار) کارها به اینجا رسیدند چون بطور معمول و بطور خاص در کشورهایی مثل کشور ما سیاستمداران فکر می‌کنند که مردم احمق هستند، بگذارید حقیقت را بگویم. اونها خیلی متوقع شدند، هرچه پیش بیاد مردم باید دنباله رو اونها باشند، درحالیکه سیاست، از پاسخگویی به برای مشکلات و
مسائل عمومی مردم یا برای مشکلات و نیازمندیهای انسانهای عادی عاجز و عاجزتر می‌شود. سیاست آمده تا یک بازی تیمی رو توسط سیاستمداران شبیه سازی کنه، درحالیکه عموم مردم کنار گذاشته شدنده‌اند اینگار که روی صندلی استادیوم نشستند جایی که عطش و اشتیاق برای سیاست بتدریج تاریکی و یاس و ناامیدی رو برای مردم ایجاد می‌کند. از این زاویه که نگاه کنید، تمام سیاستمداران امروز شبیه هم بنظر میرسند، و سیاست امده تا یک بازی رو شبیه سازی کنه که بیشتر باعت نوید درزندگی و بدبینی شود تا ایجاد پیوستگی اجتماعی
و تمایل به الگوگرایی مدنی کند. باراک اوباما برنده شد (تشویق حضار) چون او بوسیله شبکه های اجتماعی مردم رو بیش از پیش به حرکت درآورد. او همه مردم رو نمی شناخت اما با یک ذکاوت تحسین برانگیز تونست اونها رو به فعالان اجتماعی تبدیل کنه از طریق دردسترس گذاشتن تمام امکانات و ابزارهایی که هرکدوم نیاز دارند تا بتونند برای اون بنام خودشون تبلیغ کنند. من در تویتر نوشته هایم را پست می‌کنم، من عاشق این کار هستم. عاشقم، چون به من کمک میکنه تا پیامم رو صادر کنم، و کمک میکنه که دیگران پیامشون رو به من برسونن.
این سیاست است، نه از بالا به پایین بلکه از پایین به بالا و طرفین و اجازه میده که صدای همه شنیده بشه دقیقا چیزی هست که ما به آن احتیاج داریم. سیاست فقط در مورد رهبران نیست. فقط در مورد سیاستمداران و قوانین نیست. بلکه در مورد این هست که انسانها چطور فکر میکنند* چطور دنیای اطرافشون رو نگاه میکنند، چطور از زمان و انرژی شون استفاده میکنند. وقتی مردم میگن که سیاستمداران همه شکل هم هستند، از خودتون سوال کنید که آیا اوباما شبیه بوش بود، اگر فرانک هولاند شبیه سارکوزی هست. آنها شبیه هم نیستند، اونها انسانهایی هستند با دیدگاه های متفاوت
و آرمانهای مختلف برای دنیا وقتی مردم می‌گویند که هیچ چیزی عوض نمیشه صبر کنید و فکر کن که دنیا ۱۰ ، ۲۰ ، ۵۰، و یا ۱۰۰ سال گذشته چطوری بوده. دنیای ما با عبور تغییرات تعریف شده. ما هم همیتونیم دنیا رو عوض کنیم. من براتون یک مثال کوچک زدم که چطور یک چیز، استفاده از رنگ، میتونه باعث تغییر بشه. من میخواهم که تغییرات بیشتری بدم بعنوان نخست وزیر کشورم، اما هرکدوم از شما اگر بخواهید میتونید تغییرات ایجاد کنید. رییس جمهور روزولت (رییس جموری اسبق آمریکا) میگه
"اگر باور کنید که میتونید، نیمی از راه را طی کردید." متشکرم و شب خوش ( به زبان محلی) (تشویق حضار)
In my previous life, I was an artist. I still paint. I love art. I love the joy that color can give to our lives and to our communities, and I try to bring something of the artist in me in my politics, and I see part of my job today, the reason for being here, not just to campaign for my party, but for politics, and the role it can play for the better in our lives. For 11 years, I was mayor of Tirana, our capital. We faced many challenges. Art was part of the answer,
and my name, in the very beginning, was linked with two things: demolition of illegal constructions in order to get public space back, and use of colors in order to revive the hope that had been lost in my city. But this use of colors was not just an artistic act. Rather, it was a form of political action in a context when the city budget I had available after being elected amounted to zero comma something. When we painted the first building, by splashing a radiant orange on the somber gray of a facade,
something unimaginable happened. There was a traffic jam and a crowd of people gathered as if it were the location of some spectacular accident, or the sudden sighting of a visiting pop star. The French E.U. official in charge of the funding rushed to block the painting. He screeched that he would block the financing. "But why?" I asked him. "Because the colors you have ordered do not meet European standards," he replied. "Well," I told him, "the surroundings do not meet European standards,
even though this is not what we want, but we will choose the colors ourselves, because this is exactly what we want. And if you do not let us continue with our work, I will hold a press conference here, right now, right in this road, and we will tell people that you look to me just like the censors of the socialist realism era." Then he was kind of troubled, and asked me for a compromise. But I told him no, I'm sorry, compromise in colors is gray, and we have enough gray to last us a lifetime.
(Applause) So it's time for change. The rehabilitation of public spaces revived the feeling of belonging to a city that people lost. The pride of people about their own place of living, and there were feelings that had been buried deep for years under the fury of the illegal, barbaric constructions that sprang up in the public space. And when colors came out everywhere, a mood of change started transforming the spirit of people. Big noise raised up: "What is this? What is happening? What are colors doing to us?"
And we made a poll, the most fascinating poll I've seen in my life. We asked people, "Do you want this action, and to have buildings painted like that?" And then the second question was, "Do you want it to stop or do you want it to continue?" To the first question, 63 percent of people said yes, we like it. Thirty-seven said no, we don't like it. But to the second question, half of them that didn't like it, they wanted it to continue. (Laughter) So we noticed change. People started to drop less litter in the streets, for example,
started to pay taxes, started to feel something they had forgotten, and beauty was acting as a guardsman where municipal police, or the state itself, were missing. One day I remember walking along a street that had just been colored, and where we were in the process of planting trees, when I saw a shopkeeper and his wife putting a glass facade to their shop. They had thrown the old shutter in the garbage collection place. "Why did you throw away the shutters?" I asked him. "Well, because the street is safer now," they answered.
"Safer? Why? They have posted more policemen here?" "Come on, man! What policemen? You can see it for yourself. There are colors, streetlights, new pavement with no potholes, trees. So it's beautiful; it's safe." And indeed, it was beauty that was giving people this feeling of being protected. And this was not a misplaced feeling. Crime did fall. The freedom that was won in 1990 brought about a state of anarchy in the city, while the barbarism of the '90s brought about a loss of hope for the city.
The paint on the walls did not feed children, nor did it tend the sick or educate the ignorant, but it gave hope and light, and helped to make people see there could be a different way of doing things, a different spirit, a different feel to our lives, and that if we brought the same energy and hope to our politics, we could build a better life for each other and for our country. We removed 123,000 tons of concrete only from the riverbanks. We demolished more than 5,000 illegal buildings all over the city,
up to eight stories high, the tallest of them. We planted 55,000 trees and bushes in the streets. We established a green tax, and then everybody accepted it and all businessmen paid it regularly. By means of open competitions, we managed to recruit in our administration many young people, and we thus managed to build a de-politicized public institution where men and women were equally represented. International organizations have invested a lot in Albania during these 20 years,
not all of it well spent. When I told the World Bank directors that I wanted them to finance a project to build a model reception hall for citizens precisely in order to fight endemic daily corruption, they did not understand me. But people were waiting in long queues under sun and under rain in order to get a certificate or just a simple answer from two tiny windows of two metal kiosks. They were paying in order to skip the queue, the long queue. The reply to their requests was met
by a voice coming from this dark hole, and, on the other hand, a mysterious hand coming out to take their documents while searching through old documents for the bribe. We could change the invisible clerks within the kiosks, every week, but we could not change this corrupt practice. "I'm convinced," I told a German official with the World Bank, "that it would be impossible for them to be bribed if they worked in Germany, in a German administration, just as I am convinced that if you put German officials from the German administration in those holes,
they would be bribed just the same." (Applause) It's not about genes. It's not about some being with a high conscience and some others having not a conscience. It's about system, it's about organization. It's also about environment and respect. We removed the kiosks. We built the bright new reception hall that made people, Tirana citizens, think they had traveled abroad when they entered to make their requests. We created an online system of control
and so speeded up all the processes. We put the citizen first, and not the clerks. The corruption in the state administration of countries like Albania -- it's not up to me to say also like Greece -- can be fought only by modernization. Reinventing the government by reinventing politics itself is the answer, and not reinventing people based on a ready-made formula that the developed world often tries in vain to impose to people like us. (Applause) Things have come to this point
because politicians in general, but especially in our countries, let's face it, think people are stupid. They take it for granted that, come what may, people have to follow them, while politics, more and more, fails to offer answers for their public concerns or the exigencies of the common people. Politics has come to resemble a cynical team game played by politicians, while the public has been pushed aside as if sitting on the seats of a stadium in which passion for politics
is gradually making room for blindness and desperation. Seen from those stairs, all politicians today seem the same, and politics has come to resemble a sport that inspires more aggressiveness and pessimism than social cohesion and the desire for civic protaganism. Barack Obama won — (Applause) — because he mobilized people as never before through the use of social networks. He did not know each and every one of them, but with an admirable ingenuity,
he managed to transform them into activists by giving them all the possibility to hold in their hands the arguments and the instruments that each would need to campaign in his name by making his own campaign. I tweet. I love it. I love it because it lets me get the message out, but it also lets people get their messages to me. This is politics, not from top down, but from the bottom up, and sideways, and allowing everybody's voice to be heard is exactly what we need. Politics is not just about leaders. It's not just about politicians and laws.
It is about how people think, how they view the world around them, how they use their time and their energy. When people say all politicians are the same, ask yourself if Obama was the same as Bush, if François Hollande is the same as Sarkozy. They are not. They are human beings with different views and different visions for the world. When people say nothing can change, just stop and think what the world was like 10, 20, 50, 100 years ago. Our world is defined by the pace of change. We can all change the world.
I gave you a very small example of how one thing, the use of color, can make change happen. I want to make more change as Prime Minister of my country, but every single one of you can make change happen if you want to. President Roosevelt, he said, "Believe you can, and you are halfway there." Efharisto and kalinihta. (Applause)