021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آماندا پالمر: هنر درخواست کردن

Amanda Palmer

The art of asking

Don't make people pay for music, says Amanda Palmer: Let them. In a passionate talk that begins in her days as a street performer (drop a dollar in the hat for the Eight-Foot Bride!), she examines the new relationship between artist and fan.


تگ های مرتبط :

Business, Entertainment, Music
(نفس عمیق) من همیشه از راه موسیقی پول در نمی آوردم. به مدت پنج سال پس از فارغ التحصیلی از یک دانشگاه شناخته شده ی علوم انسانی، این کار روزانه ی من بود. من یک مجسمه ی متحرک بودم به نام "عروس ۳ متری" که برای خودم کار می کردم، و من دوست دارم به بقیه بگویم که زمانی این کار را به عنوان یک شغل انجام می دادم، زیرا همه همیشه می خواهند بدانند، این آدم های عجیب و غریب در زندگی واقعی چه کار می کنند؟ سلام! من هر روز صورتم را با کرم پودر سفید می کردم، روی یک جعبه می ایستادم، یک کلاه یا قوطی روی پاهایم می گذاشتم، و وقتی کسی می آمد و در آن پولی می گذاشت،
به او یک گل می دادم و عمیقاً در چشم هایش نگاه می کردم. و اگر آن ها گل را نمی گرفتند، با حالت اندوه و حسرت آن ها را بدرقه می کردم. با حالت اندوه و حسرت آن ها را بدرقه می کردم. (خنده ی حاضرین) بنابراین من عمیق ترین ارتباط ها را با مردم تجربه کردم، مخصوصاً افراد تنهایی که به نظر می آمد هفته هاست با هیچکس صحبت نکرده اند، و ما اجازه می دادیم این لحظه ی طولانی زیبای ارتباط چشمی در یک خیابان اتفاق بیفتد، و ما اجازه می دادیم این لحظه ی طولانی زیبای ارتباط چشمی در یک خیابان اتفاق بیفتد، و می توان گفت کمی به هم علاقمند می شدیم. من با چشمانم می گفتم، "متشکرم. من تو را می بینم و احساس می کنم."
و آن ها با چشمانشان می گفتند، "هیچکس مرا نمی بیند. متشکرم." و گاهی اوقات نیز مورد آزار و اذیت قرار می گرفتم. بعضی ها از داخل ماشین هایی که می گذشتند سر من داد می زدند. "برو کار کن!" و من می خواستم بگویم، "این کار من است." اما این حرف مرا ناراحت می کرد، زیرا باعث می شد فکر کنم کاری که انجام می دهم واقعاً یک کار نیست و یک کار کاذب است، و خجالت آور است. من نمی دانستم که بر روی همین جعبه چه درس های بزرگی برای آینده ی موسیقیم می گرفتم. من نمی دانستم که بر روی همین جعبه چه درس های بزرگی برای آینده ی موسیقیم می گرفتم. و شاید برای اقتصاد دان های این جمع جالب باشد،
شاید شما علاقمند باشید بدانید که من همیشه درآمد تقریباً ثابت و قابل پیش بینی داشتم، که واقعاً برایم تعجب آور بود با توجه به این که من هیچ مشتری همیشگی نداشتم، اما غالباً سه شنبه ها ۶۰ دلار در می آوردم؛ و جمعه ها ۹۰ دلار. و این درآمد ثابت بود. و هم زمان با این کار، در اطراف آن منطقه سفر می کردم و در کاباره ها با گروهم، درسدن دالز (the Dresden Dolls) ، اجرای موسیقی داشتیم. فردی که پشت پیانو نشسته است من هستم، و آن فرد هم درامر فوق العاده ی گروه است. من آهنگ ها را می نوشتم و تنظیم می کردم و تدریجاً درآمد ما به حدی رسید که توانستم شغل مجسمه ی متحرکم را رها کنم، ولی وقتی شروع به سفر کردیم، اصلاً نمی خواستم حس داشتن ارتباط مستقیم با مردم را از دست بدهم، چون واقعاً آن را دوست داشتم.
اصلاً نمی خواستم حس داشتن ارتباط مستقیم با مردم را از دست بدهم، چون واقعاً آن را دوست داشتم. بنابراین بعد از تمام نمایش‌هایمان، ما برای طرفدارانمان عکس امضا می کردیم، آن ها را در آغوش می گرفتیم و با مردم وقت می گذراندیم و با آن ها صحبت می کردیم، و بعد از مدتی در درخواست کردن از مردم برای کمک و ملحق شدن به ما حرفه ای شده بودیم، و ما موسیقیدانان و هنرمندان محلی را پیدا می کردیم و آن ها اول بیرون نمایش ما می ایستادند، و بعد از مردم پول جمع آوری می کردند، و بعد می آمدند روی سن و به ما ملحق می شدند، در نتیجه ما در نمایش هایمان ترکیبی از مهمان های عجیب و غریب و مختلف‌ را داشتیم. و بعد سایت توییتر درست شد، و کار های ما را حتی از جادو فراتر برد،
زیرا می توانستم هر جا که بودم در همان لحظه از طرفداران گروهم هر چیزی بخواهم. مثلاً یک بار یک پیانو برای تمرین می خواستم، و یک ساعت بعد در خانه‌ی یکی از طرفداران گروهم داشتم تمرین می کردم. این عکس مربوط به لندن است. و در سراسر جهان در پشت صحنه مردم برای ما غذای خانگی می آوردند و خود آن ها نیز با ما غذا می خوردند. این تصویر مربوط به سیاتل است. اگر ناگهان و به طور آنی تصمیم می گرفتیم که یک اجرای مجانی داشته باشیم طرفدارانی که در موزه ها و مغازه ها یا هر جای عمومی دیگر کار می کردند، به شدت استقبال می کردند. این تصویر مربوط به یک کتابخانه در آکلند است. یک روز شنبه من در توییتر برای این جعبه و کلاه درخواست دادم، چون نمی خواستم این دو را از ساحل شرقی دنبال خودم بکشم،
و این کریس است، اهل از ساحل نیوپورت، این دو تا را برای من جور کرد، و الآن دارد به تد TED سلام می کند! یک بار در توییتر پرسیدم که در ملبورن از کجا می توانم یک دستگاه شست و شوی بینی بخرم؟ و یک پرستار همان لحظه از بیمارستان مستقیماً به کافه ای که داخل آن بودم راه افتاد، و یک پرستار همان لحظه از بیمارستان مستقیماً به کافه ای که داخل آن بودم راه افتاد، و من برای او یک کوکتل میوه خریدم و ما آن جا نشستیم و درباره ی پرستاری و مرگ صحبت کردیم. من عاشق این جور روابط نزدیک اتفاقی هستم، که تنها از روی شانس است، چون من در سفر هایم خیلی در خانه ی این دوست و آن دوست می خوابم. گاهی در عمارت های بزرگی که هر کدام از اعضای گروهم می توانست در یک اتاق جداگانه باشد، ولی اینترنت نداشتند، و گاهی اوقات در خانه های غیر مجاز دوستان پانکمان،
که همه مجبور بودیم در یک اتاق روی زمین بخوابیم و دستشویی هم نداشتیم ولی اینترنت داشتند، که البته دومی انتخاب بهتری بود. (خنده ی حاضرین) یک بار با اعضای گروه با ماشین ون به یک محله ی فقیرنشین در میامی رفتیم یک بار با اعضای گروه با ماشین ون به یک محله ی فقیرنشین در میامی رفتیم و فهمیدیم میزبان آن شب ما یک دختر هجده ساله بود که آن شب با پدر و مادرش در خانه می ماند، و خانواده اش همگی مهاجران غیر قانونی از هندوراس بودند. و آن شب، خانواده ی او روی کاناپه ها خوابیدند و او هم با مادرش روی یک کاناپه خوابید و آن شب، خانواده ی او روی کاناپه ها خوابیدند و او هم با مادرش روی یک کاناپه خوابید تا ما بتوانیم تخت های آن ها را بگیریم.
و من در حالی که دراز کشیده بودم با خودم فکر کردم، این ها واقعاً فقیر هستند. آیا این عادلانه است؟ و وقتی صبح شد، مادر او به ما یاد داد چطور تورتیلاس (نان مکزیکی پخته شده از ذرت یا گندم) بپزیم و می خواست به ما یک انجیل بدهد، و یک بار مرا کنار کشید و با انگلیسی دست و پا شکسته اش به من گفت، "موسیقی تو به دختر من خیلی کمک کرده است. بابت این که یک شب پیش ما ماندی متشکرم. همه ی ما ممنونیم." و در آن لحظه با خودم فکر کردم، این عادلانه است. این دقیقاً مثل کار مجسمه ی متحرک است. چند ماه بعد، من در منهتن بودم، و در توییتر برای یک خانه ی غیرمجاز پانک برای شب درخواست دادیم، و نصفه شب،
من زنگ یک خانه را در "جنوب شرق شهر" زدم، و هنوز هم این برای من اتفاق می افتد، البته من هیچ وقت تنها به جایی نمی روم. من همیشه با اعضای گروه موسیقیم هستم. آیا این کار واقعاً احمقانه نیست؟ (خنده ی حاضرین) آیا با این کار ها خودم را به کشتن نمی دهم؟ و قبل از این که بتوانم نظرم را عوض کنم، ناگهان در باز می شود. میزبان ما یک خانم هنرمند و یک آقای وبلاگ نویس اقتصادی برای مجله ی رویترز بودند، و آن ها یک لیوان شراب قرمز برای من ریختند و به من پیشنهاد کردند که به حمام بروم، و من هزاران شب مثل این، و همین طور مثل آن شب در میامی داشتم. بنابراین من همیشه خانه ی این و آن هستم. و همین طور در کنسرت هایم روی دست بقیه می روم.
من واقعاً معتقدم هر دوی این ها اساساً یک چیز هستند. من واقعاً معتقدم هر دوی این ها اساساً یک چیز هستند. شما خود را روی دست تماشاچیان می اندازید و در نتیجه به هم دیگر اعتماد می کنید. من یک بار به اولین گروه های موسیقیم اجازه دادم که اگر می خواهند می توانند میان مردم بروند و از آن ها پول جمع آوری کنند تا کمی پول اضافه برای خودشان کسب کنند، کاری که خود من به دفعات انجام دادم. و مثل معمول، اعضای گروه با هیجان تمام می رفتند، ولی یکی از اعضای گروه بود که به من می گفت نمی تواند بیرون بین مردم برود. ولی یکی از اعضای گروه بود که به من می گفت نمی تواند بیرون بین مردم برود. این کار خیلی شبیه گدایی کردن از مردم است.
و من ترس او از همان جملات "آیا این عادلانه است؟" و "برو کار کن!" را تشخیص دادم. و در همان زمان، گروه من داشت بزرگ تر و بزرگ تر می شد. ما با یک شرکت بزرگ موسیقی قرارداد بستیم. سبک موسیقی ما چیزی بین پانک و موسیقی کاباره ای بود. همه این سبک را دوست ندارند. خب، ممکن است شما دوست داشته باشید. ما قرارداد بستیم، و تبلیغات و تشویق های زیادی که دریافت کردیم باعث شد ما یک آلبوم بیرون بدهیم. و وقتی آلبوم بیرون آمد، در هفته های اول چیزی در حدود ۲۵٫۰۰۰ نسخه فروش کرد، و شرکت طرف قرارداد ما این را به عنوان یک شکست مالی تلقی کرد. و من گفتم، "۲۵٫۰۰۰ نسخه؟ زیاد نیست؟" و آن ها گفتند، "نه، میزان فروش شروع به کم شدن می کند. این یک شکست مالی است."
و ما را رها کردند. در همان زمان، من برای یک گروه موسیقی می خواندم، و یک بار یک نفر پیش من آمد و به من یک اسکناس ۱۰ دلاری داد، و یک بار یک نفر پیش من آمد و به من یک اسکناس ۱۰ دلاری داد، و گفت، "معذرت می خواهم، من CD آلبوم شما را از روی نسخه ی دوستم کپی کردم." (خنده ی حاضرین) "ولی من وبلاگ شما را خواندم، می دانم که از شرکتی که با آن کار می کنید متنفرید. فقط می خواستم این پول را به خود شما بدهم." و این اتفاق به دفعات تکرار شد. من برای گروهم مثل یک کلاه پول می شدم، ولی مجبور بودم شخصاً آن جا بایستم و از مردم پول جمع آوری کنم،
ولی بر خلاف آن عضو گروه که به جمع کردن پول علاقه ای نداشت، من تجربه ی زیادی برای این کار داشتم. متشکرم. و این لحظه ای بود که تصمیم گرفتم آهنگ هایی که درست می کردیم را در اولین فرصت به طور مجانی در اینترنت پخش کنم، آهنگ هایی که درست می کردیم را در اولین فرصت به طور مجانی در اینترنت پخش کنم، گروه های معروفی مثل متالیکا از سایت های دانلود رایگان موسیقی مثل نپستر متنفر بودند؛ ولی من، آماندا پالمر، همه را به دانلود رایگان موسیقی هایم تشویق می کنم، آهنگ هایم را برای دانلود بر روی تورنت می گذارم، ولی همین طور درخواست کمک می کنم، چون دیده ام که این کار در خیابان جواب می دهد. بنابراین تلاش خودم را کردم تا از شرکتی که با آن قرارداد داشتیم خلاص شویم،
و با گروه جدیدم برای پروژه ی بعدی، یعنی "ارکستر دزدی بزرگ"، شروع به جمع آوری کمک های مردمی کردیم، و من از هزاران روابطی که با مخاطبانم ایجاد کرده بودم استفاده کردم، و از آن ها خواستم تا به من کمک کنند. و هدف ما فراهم کردن ۱۰۰٫۰۰۰ دلار بود. طرفداران من چیزی در حدود ۱/۲ میلیون دلار پول جمع کردند، که این رقم رکورد بیشترین مقدار جمع آوری پول برای موسیقی از طرفداران تا امروز است. (تشویق حاضرین) و شما می توانید ببینید چند نفر این پول را جمع کرده اند. چیزی در حدود ۲۵٫۰۰۰نفر. رسانه ها از من پرسیدند، "آماندا، کسب و کار بازار موسیقی رو به ورشکستگی است و تو داری مردم را به نقض قانون کپی رایت تشویق می کنی.
چطور توانستی این همه آدم را مجبور کنی برای آهنگ هایت پول بدهند؟" و جواب واقعی این بود که، من آن ها را مجبور نکردم. از آن ها درخواست کردم. و در حین عمل درخواست از مردم، با آن ها ارتباط برقرار کردم، و وقتی شما با مردم ارتباط برقرار می کنید، آن ها دوست دارند به شما کمک کنند. این کار برای بسیاری از هنرمندان کاری خلاف اصول و احساسات کاری است. آن ها چیزی درخواست نمی کنند. اما این کار راحتی نیست. درخواست کردن اصلاً کار راحتی نیست. و بسیاری از هنرمندان با این کار مشکل دارند. درخواست کردن شما را آسیب پذیر می کند. و من بعد از این که کمک های مردمی زیادی در سایت kickstarter (سایت جمع آوری حمایت مالی مردمی برای فیلم و موسیقی) دریافت کردم
و من بعد از این که کمک های مردمی زیادی در سایت kickstarter (سایت جمع آوری حمایت مالی مردمی برای فیلم و موسیقی) دریافت کردم از طریق اینترنت انتقاد های بسیاری بابت ادامه دادن جمع آوری دیوانه وار کمک های مردمی شنیدم، مخصوصاً به خاطر این که از موسیقیدانانی که طرفداران ما بودند درخواست می کردیم در صورت تمایل در ازای عشق و چند بلیط و کمی مشروب برای اجرای چند آهنگ بر روی صحنه به ما ملحق شوند، در صورت تمایل در ازای عشق و چند بلیط و کمی مشروب برای اجرای چند آهنگ بر روی صحنه به ما ملحق شوند، و این یک عکس درست شده با فوتوشاپ است که از من درست شده و بر روی یک سایت گذاشته شده است. و این مرا به طور بسیار آشنایی ناراحت کرد. و کسانی که می گفتند، "تو دیگر اجازه نداری برای چنین کمک هایی درخواست کنی،" و کسانی که می گفتند، "تو دیگر اجازه نداری برای چنین کمک هایی درخواست کنی،"
مرا به شدت به یاد کسانی می انداختند که در ماشین هایشان فریاد می زدند، "برو کار کن!" زیرا آن ها با ما در پیاده رو نبودند، و آن ها نمی توانستند تبادلی که بین من و مخاطبانم رد و بدل می شد ببینند، و آن ها نمی توانستند تبادلی که بین من و مخاطبانم رد و بدل می شد ببینند، تبادلی که برای ما کاملاً منصفانه بود ولی برای آن ها بیگانه بود. و این از کار من کمی سلب آسایش می کرد. این مربوط به جشنی است که به خاطر کمک های مردمی سایت Kickstarter در برلین گرفته بودم. در آخر شب، من تمام لباس هایم را درآوردم و به همه اجازه دادم روی بدنم یادگاری بنویسند. اجازه بدهید به شما بگویم، اگر می خواهید عمیق ترین احساسات مربوط به اعتماد به غریبه ها را تجربه کنید، اجازه بدهید به شما بگویم، اگر می خواهید عمیق ترین احساسات مربوط به اعتماد به غریبه ها را تجربه کنید،
من این کار را پیشنهاد می کنم، مخصوصاً اگر آن غریبه ها چند آلمانی مست باشند. این یکی از حرفه ای ترین تکنیک های برقراری ارتباط با طرفداران بود، چون در حقیقت چیزی که می خواستم در آن جا بگویم این بود که، من تا این حد به شما اعتماد دارم. اما آیا باید این قدر اعتماد کنم؟ ثابت کنید. در بیشتر تاریخ بشریت، موسیقیدانان و هنرمندان بخشی از جامعه بوده اند، آن ها واسطه و معرفی کننده ی حس های جدید بودند، نه ستاره های غیر قابل دسترس. شهرت یعنی تعداد زیادی از مردم شما را از فاصله ی دور دوست داشته باشند، ولی اینترنت و سایت های اجتماعی که ما آزادانه می توانیم از طریق آن ها با بقیه ارتباط برقرار کنیم
دارند ما را به جامعه برمی گردانند. چیزی که ما دنبال آن هستیم این است که گروهی از مردم ما را عمیقاً دوست داشته باشند، و مردمی بودن در میان مردم برای خود ما. تعداد زیادی از مردم از این ایده که ما قیمت مشخصی برای کار های عرضه شده مان نداشتیم، گیج شدند. تعداد زیادی از مردم از این ایده که ما قیمت مشخصی برای کار های عرضه شده مان نداشتیم، گیج شدند. آن ها ابن کار را یک ریسک بدون تضمین موفقیت می دیدند، اما کار هایی که من انجام داده ام، سایت Kickstarter، خیابان، زنگ در، من به این ها به چشم یک ریسک نگاه نمی کنم. من به آن ها به چشم اعتماد نگاه می کنم. واسطه های اینترنتی برای تبدیل این تبادل به سهولت و غریزی بودن تبادل در خیابان،
کم کم آماده می شوند. ولی اگر نتوانیم با همدیگر روبه رو شویم و بدون هیچ ترسی تبادل کنیم، بهترین واسطه ها نیز به ما کمک نخواهند کرد، اما، مهم تر از همه، درخواست کردن بدون هیچ خجالتی است. عمر موسیقی من در این راه صرف شد که تلاش می کردم با مردم در اینترنت همان طور که روی جعبه ارتباط برقرار می کردم، برخورد کنم، که تلاش می کردم با مردم در اینترنت همان طور که روی جعبه ارتباط برقرار می کردم، برخورد کنم، و وبلاگ نویسی و پست گذاشتن در توییتر ما تنها درباره ی زمان و مکان کنسرت هایمان و ویدئوکلیپ های جدیدمان نیست، بلکه درباره ی کارمان، هنرمان، ترس هایمان، مست کردن هایمان، و اشتباه هایمان است،
و این طور ما یکدیگر را می بینیم. و به نظر من وقتی ما یکدیگر را با تمام وجود ببینیم، دوست داریم به هم کمک کنیم. به نظر من مردم درگیر سؤال اشتباهی شده اند، که این است که، "چطور مردم را مجبور کنیم برای موسیقی پول بدهند؟" اما به جای آن باید بپرسیم، "چطور به مردم اجازه دهیم برای موسیقی پول بدهند؟" متشکرم. (
(Breathes in) (Breathes out) So, I didn't always make my living from music. For about the five years after graduating from an upstanding liberal arts university, this was my day job. (Laughter) I was a self-employed living statue called the Eight-Foot Bride, and I love telling people I did this for a job, because everybody always wants to know, who are these freaks in real life. (Laughter) Hello. I painted myself white one day, stood on a box,
put a hat or a can at my feet, and when someone came by and dropped in money, I handed them a flower -- and some intense eye contact. And if they didn't take the flower, I threw in a gesture of sadness and longing -- as they walked away. (Laughter) So I had the most profound encounters with people, especially lonely people who looked like they hadn't talked to anyone in weeks, and we would get this beautiful moment of prolonged eye contact being allowed in a city street,
and we would sort of fall in love a little bit. And my eyes would say -- "Thank you. I see you." And their eyes would say -- "Nobody ever sees me. Thank you." I would get harassed sometimes. People would yell at me from their cars. "Get a job!" (Laughing) And I'd be, like, "This is my job." But it hurt, because it made me fear that I was somehow doing something un-joblike and unfair, shameful.
I had no idea how perfect a real education I was getting for the music business on this box. And for the economists out there, you may be interested to know I actually made a pretty predictable income, which was shocking to me, given I had no regular customers, but pretty much 60 bucks on a Tuesday, 90 bucks on a Friday. It was consistent. And meanwhile, I was touring locally and playing in nightclubs with my band, the Dresden Dolls. This was me on piano, a genius drummer. I wrote the songs, and eventually we started making enough money that I could quit being a statue,
and as we started touring, I really didn't want to lose this sense of direct connection with people, because I loved it. So after all of our shows, we would sign autographs and hug fans and hang out and talk to people, and we made an art out of asking people to help us and join us, and I would track down local musicians and artists and they would set up outside of our shows, and they would pass the hat, and then they would come in and join us onstage, so we had this rotating smorgasbord of weird, random circus guests. And then Twitter came along,
and made things even more magic, because I could ask instantly for anything anywhere. So I would need a piano to practice on, and an hour later I would be at a fan's house. This is in London. People would bring home-cooked food to us all over the world backstage and feed us and eat with us. This is in Seattle. Fans who worked in museums and stores and any kind of public space would wave their hands if I would decide to do a last-minute, spontaneous, free gig. This is a library in Auckland. On Saturday I tweeted for this crate and hat,
because I did not want to schlep them from the East Coast, and they showed up care of this dude, Chris, from Newport Beach, who says hello. I once tweeted, "Where in Melbourne can I buy a neti pot?" And a nurse from a hospital drove one right at that moment to the cafe I was in, and I bought her a smoothie and we sat there talking about nursing and death. And I love this kind of random closeness, which is lucky, because I do a lot of couchsurfing. In mansions where everyone in my crew gets their own room but there's no wireless, and in punk squats,
everyone on the floor in one room with no toilets but with wireless, clearly making it the better option. (Laughter) My crew once pulled our van up to a really poor Miami neighborhood and we found out that our couchsurfing host for the night was an 18-year-old girl, still living at home, and her family were all undocumented immigrants from Honduras. And that night, her whole family took the couches and she slept together with her mom so that we could take their beds. And I lay there thinking, these people have so little.
Is this fair? And in the morning, her mom taught us how to try to make tortillas and wanted to give me a Bible, and she took me aside and she said to me in her broken English, "Your music has helped my daughter so much. Thank you for staying here. We're all so grateful." And I thought, this is fair. This is this. A couple of months later, I was in Manhattan, and I tweeted for a crash pad, and at midnight, I'm on the Lower East Side, and it occurs to me I've never actually done this alone.
I've always been with my band or my crew. Is this what stupid people do? (Laughter) Is this how stupid people die? And before I can change my mind, the door busts open. She's an artist. He's a financial blogger for Reuters, and they're pouring me a glass of red wine and offering me a bath, and I have had thousands of nights like that and like that. So I couchsurf a lot. I also crowdsurf a lot. I maintain couchsurfing and crowdsurfing are basically the same thing.
You're falling into the audience and you're trusting each other. I once asked an opening band of mine if they wanted to go out into the crowd and pass the hat to get some extra money, something that I did a lot. And as usual, the band was psyched, but there was this one guy in the band who told me he just couldn't bring himself to go out there. It felt too much like begging to stand there with the hat. And I recognized his fear of "Is this fair?" and "Get a job." And meanwhile, my band is becoming bigger and bigger.
We sign with a major label. And our music is a cross between punk and cabaret. It's not for everybody. Well, maybe it's for you. (Laughter) We sign, and there's all this hype leading up to our next record. And it comes out and it sells about 25,000 copies in the first few weeks, and the label considers this a failure. I was like, "25,000, isn't that a lot?" They said, "No, the sales are going down. It's a failure." And they walk off. Right at this same time, I'm signing and hugging after a gig,
and a guy comes up to me and hands me a $10 bill, and he says, "I'm sorry, I burned your CD from a friend." (Laughter) "But I read your blog, I know you hate your label. I just want you to have this money." And this starts happening all the time. I become the hat after my own gigs, but I have to physically stand there and take the help from people, and unlike the guy in the opening band, I've actually had a lot of practice standing there. Thank you.
And this is the moment I decide I'm just going to give away my music for free online whenever possible, so it's like Metallica over here, Napster, bad; Amanda Palmer over here, and I'm going to encourage torrenting, downloading, sharing, but I'm going to ask for help, because I saw it work on the street. So I fought my way off my label, and for my next project with my new band, the Grand Theft Orchestra, I turned to crowdfunding. And I fell into those thousands of connections that I'd made, and I asked my crowd to catch me.
And the goal was 100,000 dollars. My fans backed me at nearly 1.2 million, which was the biggest music crowdfunding project to date. (Applause) And you can see how many people it is. It's about 25,000 people. And the media asked, "Amanda, the music business is tanking and you encourage piracy. How did you make all these people pay for music?" And the real answer is, I didn't make them. I asked them. And through the very act of asking people, I'd connected with them,
and when you connect with them, people want to help you. It's kind of counterintuitive for a lot of artists. They don't want to ask for things. But it's not easy. It's not easy to ask. And a lot of artists have a problem with this. Asking makes you vulnerable. And I got a lot of criticism online, after my Kickstarter went big, for continuing my crazy crowdsourcing practices, specifically for asking musicians who are fans if they wanted to join us on stage for a few songs in exchange for love and tickets and beer,
and this was a doctored image that went up of me on a website. And this hurt in a really familiar way. And people saying, "You're not allowed anymore to ask for that kind of help," really reminded me of the people in their cars yelling, "Get a job." Because they weren't with us on the sidewalk, and they couldn't see the exchange that was happening between me and my crowd, an exchange that was very fair to us but alien to them. So this is slightly not safe for work. This is my Kickstarter backer party in Berlin. At the end of the night, I stripped and let everyone draw on me.
Now let me tell you, if you want to experience the visceral feeling of trusting strangers -- (Laughter) I recommend this, especially if those strangers are drunk German people. (Laughter) This was a ninja master-level fan connection, because what I was really saying here was, I trust you this much. Should I? Show me. For most of human history, musicians, artists, they've been part of the community. Connectors and openers, not untouchable stars.
Celebrity is about a lot of people loving you from a distance, but the Internet and the content that we're freely able to share on it are taking us back. It's about a few people loving you up close and about those people being enough. So a lot of people are confused by the idea of no hard sticker price. They see it as an unpredictable risk, but the things I've done, the Kickstarter, the street, the doorbell, I don't see these things as risk. I see them as trust. Now, the online tools
to make the exchange as easy and as instinctive as the street, they're getting there. But the perfect tools aren't going to help us if we can't face each other and give and receive fearlessly, but, more important -- to ask without shame. My music career has been spent trying to encounter people on the Internet the way I could on the box. So blogging and tweeting not just about my tour dates and my new video but about our work and our art and our fears and our hangovers, our mistakes,
and we see each other. And I think when we really see each other, we want to help each other. I think people have been obsessed with the wrong question, which is, "How do we make people pay for music?" What if we started asking, "How do we let people pay for music?" Thank you. (Applause)