021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

زیباییِ وصله ناجور بودن

Lidia Yuknavitch

The beauty of being a misfit

To those who feel like they don't belong: there is beauty in being a misfit. Author Lidia Yuknavitch shares her own wayward journey in an intimate recollection of patchwork stories about loss, shame and the slow process of self-acceptance. "Even at the moment of your failure, you are beautiful," she says. "You don't know it yet, but you have the ability to reinvent yourself endlessly. That's your beauty."


تگ های مرتبط :

Failure, Creativity, Books
میدونم که TED درباره خیلی چیزهاییه که بزرگن، اما من میخوام درباره چیزی باهاتون صحبت کنم که خیلی کوچیکه. اونقدر کوچیک که در حد یک کلمه است. اون کلمه "وصله ناجور"ـه. این یکی از کلمات مورد علاقمه چون خیلی معناداره. یعنی آدمی که یه جورایی نتونسته با بقیه جور بشه. یا آدمی که سازگاری خوبی پیدا نکرده. یا "آدمی که با شرایط و محیط جدید سازگاری ضعیفی داشته." من یکی از پرچمداران وصله ناجورم. و امروز از طرف بقیه وصله های ناجور اینجا هستم، چون هیچ وقت من تنها وصله ناجور نیستم. میخوام براتون داستان یه وصله ناجورو بگم.
سی و چند سالم بود که رؤیای نویسنده شدن صاف اومد در خونمو زد. در واقع اومد توی صندوق پستی م به شکل یه نامه که توش نوشته بود یه جایز ادبی بزرگ برنده شدم بخاطر داستان کوتاهی که نوشته بودم. داستان کوتاه درباره زندگیم به عنوان یک شناگرِ مسابقات بود و درباره زندگی تلخ خانوادگیم، و کمی درباره اینکه چطورغم و ضرر می تونه آدمو به دیوونگی بکشونه. جایزش سفر به نیویورک ستی بود برای ملاقات سردبیران و نماینده های بزرگ و بقیه نویسنده ها. خوب یه جورایی رؤیای اونایی بود که میخواستن نویسنده بشن، درسته؟ می دونید روزی که نامه رسید چی کار کردم؟ چو من، من هستم،
نامه رو گذاشتم روی میز آشپزخونه، یه لیوان بزرگ وُدکا برای خودم ریختم با یخ و لیمو، و کل روز رو با لباس زیرم نششستم اونجا، و فقط به نامه ذل زدم. به تمام روشهایی فکر میکردم که تا اون موقع به زندگیم گند زده بودم. آخه من کی بودم که برم نیویورک سیتی و وانمود کنم یه نویسنده م؟ من کی بودم؟ بهتون میگم. من یه وصله ناجور بودم. مثل لژیون های بقیه بچه ها، من از یه خانواده خشن بودم که به سختی ازش جون سالم به در بردم
توی کارنامه م دو شکست فجیع در ازدواج داشتم. از دانشگاه اخراج شدم اونم نه یه بار، بلکه دوبار وشایدم بار سومی هم هست که نمیخوام راجبش صحبت کنم. (خنده حضار) یه دورانی هم به خاطر استفاده از مواد مخدر در بازپروری بودم. دو بارم که تعطیلات بسیار لذت بخشی رو در زندان گذروندم. خوب پس جای درستی وایستادم. (خنده حضار) اما چیزی که واقعا باعث شد فکر کنم که یه وصله ناجورم اینه که دخترم همون روزی که به دنیا اومد از دنیا رفت، و هنوز هم نمیدونستم چطور باید با این قصه کنار بیام. بعد از مردن دخترم، مدت زیادی آواره بودم، و زیر یه پل زندگی می کردم
در یه جور حالت ناراحتی و زیان عمیق حالتی که بعضی هامون توی مسیر باهاش روبرو می شیم. شایدم همه مون، البته اگه به اندازه کافی عمر کنیم. می دونید، بی خانمان ها از قهرمان ترین وصله های ناجور ما هستن، چونکه اونا هم زندگی رو مثل ماها شروع کردن. خوب می بینید که من توی هیچ حوزه ای نتونستم سازگار بشم: به عنوان دختر، همسر، مادر و دانشجو. و رؤیای نویسنده شدن واقعاً مثل یه سنگ کوچولوی غمناک توی گلوی من بود. برخلاف میلم سوار اون هواپیما شدم و رفتم نیویورک سیتی، همونجایی که نویسنده ها بودن. هم وصله های ناجور، می تونم ببینم چشماتون داره برق میزنه.
میتونم از بین جمعیت توی سالن پیداتون کنم. اول، عاشقش میشی. میتونی از بین نویسنده هایی که میخوای ببینی، سه نفرو انتخاب کنی، بعدش می رفتن اونها رو برات پیدا می کردن. مراسم در هتل پارک گرامرسی برگزار میشد، جایی که میتونستی نصفه شب بری ویسکی اسکاتلندی بخوری اونم با آدمای باحال، با هوش و شیک و پیک. و وانمود کنی که تو هم مثل اونا باحال، با هوش و شیک و پیکی. میتونستی یه عالمه سردبیر و نویسنده و نماینده رو ملاقات کنی اونم موقع نهارها و شام های خیلی خیلی رؤیایی. ازم بپرسید چقدر رؤیایی؟ حضار: چقدر رؤیایی؟ لیدیا یوکناویچ: بذارید یه اعترافی بکنم: سه تا دستمال سفره بلند کردم...
(خنده حضار) از سه رستوران مختلف. یه مِنو هم چپوندم توی شلوارم. (خنده حضار) فقط می خواستم چندتا یادگاری داشته باشم تا وقتی رسیدم خونه، باورم شه که همه اون چیزا واقعا برام اتفاق افتاده. میدونید؟ سه نویسنده ای که میخواستم ببینمشون اینا بودن: کارول ماسو، لین تیلمن و پگی فیلان. اینا از این نویسنده های معروف و پرفروش نبودن، اما برای من توی نویسنده های زن، اینا خدا بودن. کارول ماسو کتابی نوشت که بعدها تبدیل شد به کتاب مقدس هنری من. لین تیلمن بهم اجازه داد باور کنم
که داستان من هم این شانس رو داره که بخشی از این دنیا باشه. و پگی فیلان یادم انداخت که شاید مغزم بتونه مهمتر از سینه هام باشه. اونها نویسنده های زن سرشناسی نبودن، ولی راهی را به شاهراه نویسندگی باز کردن اونم با داستانهای خودشون. مثل جریان آبی که دره های گراند کانیون رو میشکافه. نزدیک بود از ذوق بمیرم که داشتم با این سه نویسنده زن بالای پنجاه سال میچرخیدم. و دلیل ذوق مرگ شدنم هم این بود که تا اون موقع اونقدر ذوق نکرده بودم. تا اون موقع همچین سالنی نرفته بودم. مادرم هیچ وقت به دانشگاه نرفت.
و کار خلاقانه من تا اون موقع یه چیز کوچک و غمگینی بود که در نطفه مرده بود. یه جورایی شبهای اول دوست داشتم همونجا توی نیویورک بمیرم. حسم اینطوری بود: "همین الان منو بکُشید. حالم خوبه. این خیلی قشنگه." بعضیهاتون که اینجایید شاید بدونید بعدش چی شد. اولش، منو بردن دفتر فِرار، استراس و جیرو. انتشارات فِرار، استراس و جیرو غول رسانه ای رؤیاهای من بودن. منظورم اینه که آثار تی اس الیوت و فلانری اُ کُرنر اونجا چاپ شده بود. سردبیر اصلی منو نشوند و مدت زیادی باهام حرف زد، سعی میکرد متقاعدم کنه که در وجودم یه کتابی هست درباره زندگیم به عنوان یه شناگر. میدونید، چیزی مثل شرح حال.
کل مدتی رو که باهام حرف میزد نشسته بودم و مثل یه احمق خنگ لبخند میزدم و سرمو تکون می دادم، در حالت دست به سینه، و هیچ چیزی، هیچ چیزی، هیچ کلمه ای، از دهنم در نیومد. آخرشم زد رو شونه م مثل یه مربی شنا. و برام آرزوی موفقیت کرد و چندتا کتاب رایگان بهم داد و درب خروجی رو بهم نشون داد. بعدش منو بردن دفتر دابلیو دابلتو نورتون، جایی که کاملا مطمئن بودم از اون ساختمون منو اسکورت میکنن فقط برای اینکه داک مارتینز پوشیده بودم. اما همچین اتفاقی نیفتاد. تو دفتر نورتون بودن
مثل اینه که توی آسمون شب دستتودراز کنی و ماه رو لمس کنی در حالیکه ستاره ها اسمت رو روی آسمونها مینویسن. اینو می گم که بدونید چقدر برام اهمیت داشت. متوجه هستین؟ سردبیر اصلی، کارول هوک اسمیت، با اون چشای درشت و براق و خشنش صاف اومد توی صورتم و گفت: "خوب، یه چیزی برام بفرست، فوری!" خوب، بیشتر آدما، بخصوص آدمای TED، سریع میرن سراغ صندوق پستی شون، درسته؟ بیشتر از یه دهه طول کشید تا حتی تصور کنم که دارم یه چیزی میذارم تو پاکت و بهش تمبرمیزنم. شب آخر، در کلوپ شعر ملی، یک بازخوانی بزرگ داشتم.
و در انتهای بازخوانی، کاترین کیدی از آژانس ادبی کیدی، هویت و پیکارد، مستقیم اومد به طرفم و باهام دست داد و بهم پیشنهاد داد یه ارائه داشته باشم، همینطور بی مقدمه. همینطوری وایستادم و یه جورایی کر شدم. تا حالا اینجوری شدین؟ و دیگه داشت گریه م میگرفت چون تمام آدمای اونجا لباسای قشنگ تنشون بود، و تنها چیزی که از دهانم خارج شد این بود: "نمیدونم. باید راجبش فکر کنم." اون هم گفت: "خب، باشه" و رفت. اون همه دستهایی که به طرفم دراز شده بود، اون سنگ کوچولوی غمناک هنوز در گلوی من بود. می بینید، میخوام یه چیزی درباره آدمایی مثل خودم بهتون بگم.
ماها، وصله های ناجور، خیلی وقتا نمی دونیم چطور امیدوار باشیم و بگیم بله، یا اون بزرگه رو انتخاب کنیم، حتی وقتی درست جلومون هستن. این شرم همیشه با ماست. شرم از خواستن یه چیز خوب. شرم از داشتن یه احساس خوب. شرم از این که واقعا باور کنیم حقمونه جایی باشیم که آدمای مورد تحسین مون هستن. اگر میتونستم، برمی گشتم و خودمو تعلیم می دادم. می شدم درست مثل اون خانم های بالای پنجاه سالی که بهم کمک کردن. به خودم یاد می دادم چطور چیزی رو بخوام، چطور بلند شم و چطور درخواستشون کنم. می گفتم: "تو، آره خود تو! جای تو هم اینجاست."
همه مون یه خورشید داریم، و بدون هم هیچی نیستیم. بجاش، من با هواپیما برگشتم به اورگن، و همونطور که به مناطق همیشه سبز نگاه می کردم و بارون که داشت نزدیک می شد، فقط چندتا از بطریهای کوچولوی "غصه خودتو بخور" هواپیمارو خوردم به این فکر کردم اگه نویسنده هم میشدم، یه جورایی یه نویسنده وصله ناجور می شدم. می خوام بگم که، من بدون قرارداد کتاب به اورگن برگشتم، بدون هیچ نماینده ای و تنها با ذهن و قلبی مملو از خاطرات از نشستن در نزدیکی اون نویسندهای زیبا. خاطره تنها جایزه ای بود که من به خودم روا میدونستم.
و باز توی خونه، توی تاریکی، دوباره با لباس زیرم، می تونستم صداشون رو بشنوم. اونا می گفتن: "به حرف کسایی که میخوان ساکتت کنن گوش نده یا اونایی که میخوان داستانتو عوض کنن." اونا میگفتن:" به داستانی که فقط خودت میدونی چطور تعریف کنی، صدا بده." اونا میگفتن:"بعضی وقتا گفتن داستان همون چیزیه که زندگیتو نجات میده." و حالا، همونطوری که می بینید، یک زن بالای پنجاه سالم. و یه نویسنده م. و یه مادرم. و یه معلم شدم. حدس بزنید شاگردای مورد علاقم کیا هستن. اگرچه این اتفاق اون روزی نیفتاد که
نامه رویایی اومد توی صندق پستی م با این وجود، من شرح حالمو نوشتم، کتابی با عنوان "شرح وقایع آب". توش داستانهایی هست از اینکه چند بار مجبور شدم خودمو از نو بسازم از میان خرابه ای از گزینه هام، داستانهایی از اینکه چطور شکست های ظاهری من دروازه های ظاهرا زشتی بودن به سمت یک چیز زیبا. و تنها کاری که باید می کردم این بود که به داستان صدا بدم [و بیانش کنم]. در بیشتر فرهنگ ها افسانه ای درباره دنبال کردن رویاها وجود داره. بهش می گن سفرِ قهرمان. اما من یه افسانه دیگه رو ترجیح میدم، که کمی متمایل به اونه یا شایدم پایین تر ازون.
اسمش افسانه وصله های ناجوره. و داستانش اینجوریه: حتی در لحظه شکستت، درست همون موقع، شما زیبا هستین. هنوز ازش خبر نداری، اما توانایی این رو داری که خودت رو از نو بسازی تا بی نهایت. اون زیبایی توئه. شاید یه آدم مست باشی، شاید مورد سوء استفاده قرار گرفته باشی، شاید یه سابقه دار باشی، شاید بی خانمان باشی، شاید همه پولتو از دست بدی یا کارتو یا شوهرتو یا زنتو یا بدتر از همه، بچه ت رو.
شاید عقلت رو از دست بدی، شاید درست در وسط شکست هات ایستاده باشی و باز هنوز من اینجام تا بهت بگم، تو خیلی زیبایی. و داستانت ارزش شنیده شدن رو داره، چون تو، وصله ناجور نادر و بی نظیر، تو، گونه جدید، اینجا تنها کسی هستی که می تونه داستان رو همونجوری که تو میگی، تعریف کنه. و من بهش گوش می کنم. متشکرم. (تشویق حضار)
So I know TED is about a lot of things that are big, but I want to talk to you about something very small. So small, it's a single word. The word is "misfit." It's one of my favorite words, because it's so literal. I mean, it's a person who sort of missed fitting in. Or a person who fits in badly. Or this: "a person who is poorly adapted to new situations and environments." I'm a card-carrying misfit. And I'm here for the other misfits in the room, because I'm never the only one. I'm going to tell you a misfit story.
Somewhere in my early 30s, the dream of becoming a writer came right to my doorstep. Actually, it came to my mailbox in the form of a letter that said I'd won a giant literary prize for a short story I had written. The short story was about my life as a competitive swimmer and about my crappy home life, and a little bit about how grief and loss can make you insane. The prize was a trip to New York City to meet big-time editors and agents and other authors. So kind of it was the wannabe writer's dream, right? You know what I did the day the letter came to my house?
Because I'm me, I put the letter on my kitchen table, I poured myself a giant glass of vodka with ice and lime, and I sat there in my underwear for an entire day, just staring at the letter. I was thinking about all the ways I'd already screwed my life up. Who the hell was I to go to New York City and pretend to be a writer? Who was I? I'll tell you. I was a misfit. Like legions of other children, I came from an abusive household
that I narrowly escaped with my life. I already had two epically failed marriages underneath my belt. I'd flunked out of college not once but twice and maybe even a third time that I'm not going to tell you about. (Laughter) And I'd done an episode of rehab for drug use. And I'd had two lovely staycations in jail. So I'm on the right stage. (Laughter) But the real reason, I think, I was a misfit, is that my daughter died the day she was born, and I hadn't figured out how to live with that story yet. After my daughter died I also spent a long time homeless,
living under an overpass in a kind of profound state of zombie grief and loss that some of us encounter along the way. Maybe all of us, if you live long enough. You know, homeless people are some of our most heroic misfits, because they start out as us. So you see, I'd missed fitting in to just about every category out there: daughter, wife, mother, scholar. And the dream of being a writer was really kind of like a small, sad stone in my throat. It was pretty much in spite of myself that I got on that plane and flew to New York City,
where the writers are. Fellow misfits, I can almost see your heads glowing. I can pick you out of a room. At first, you would've loved it. You got to choose the three famous writers you wanted to meet, and these guys went and found them for you. You got set up at the Gramercy Park Hotel, where you got to drink Scotch late in the night with cool, smart, swank people. And you got to pretend you were cool and smart and swank, too. And you got to meet a bunch of editors and authors and agents at very, very fancy lunches and dinners.
Ask me how fancy. Audience: How fancy? Lidia Yuknavitch: I'm making a confession: I stole three linen napkins -- (Laughter) from three different restaurants. And I shoved a menu down my pants. (Laughter) I just wanted some keepsakes so that when I got home, I could believe it had really happened to me. You know? The three writers I wanted to meet were Carole Maso, Lynne Tillman and Peggy Phelan. These were not famous, best-selling authors, but to me, they were women-writer titans.
Carole Maso wrote the book that later became my art bible. Lynne Tillman gave me permission to believe that there was a chance my stories could be part of the world. And Peggy Phelan reminded me that maybe my brains could be more important than my boobs. They weren't mainstream women writers, but they were cutting a path through the mainstream with their body stories, I like to think, kind of the way water cut the Grand Canyon. It nearly killed me with joy to hang out with these three over-50-year-old women writers. And the reason it nearly killed me with joy
is that I'd never known a joy like that. I'd never been in a room like that. My mother never went to college. And my creative career to that point was a sort of small, sad, stillborn thing. So kind of in those first nights in New York I wanted to die there. I was just like, "Kill me now. I'm good. This is beautiful." Some of you in the room will understand what happened next. First, they took me to the offices of Farrar, Straus and Giroux. Farrar, Straus and Giroux was like my mega-dream press. I mean, T.S. Eliot and Flannery O'Connor were published there. The main editor guy sat me down and talked to me for a long time,
trying to convince me I had a book in me about my life as a swimmer. You know, like a memoir. The whole time he was talking to me, I sat there smiling and nodding like a numb idiot, with my arms crossed over my chest, while nothing, nothing, nothing came out of my throat. So in the end, he patted me on the shoulder like a swim coach might. And he wished me luck and he gave me some free books and he showed me out the door. Next, they took me to the offices of W.W. Norton,
where I was pretty sure I'd be escorted from the building just for wearing Doc Martens. But that didn't happen. Being at the Norton offices felt like reaching up into the night sky and touching the moon while the stars stitched your name across the cosmos. I mean, that's how big a deal it was to me. You get it? Their lead editor, Carol Houck Smith, leaned over right in my face with these beady, bright, fierce eyes and said, "Well, send me something then, immediately!" See, now most people, especially TED people, would have run to the mailbox, right?
It took me over a decade to even imagine putting something in an envelope and licking a stamp. On the last night, I gave a big reading at the National Poetry Club. And at the end of the reading, Katharine Kidde of Kidde, Hoyt & Picard Literary Agency, walked straight up to me and shook my hand and offered me representation, like, on the spot. I stood there and I kind of went deaf. Has this ever happened to you? And I almost started crying because all the people in the room were dressed so beautifully, and all that came out of my mouth was:
"I don't know. I have to think about it." And she said, "OK, then," and walked away. All those open hands out to me, that small, sad stone in my throat ... You see, I'm trying to tell you something about people like me. Misfit people -- we don't always know how to hope or say yes or choose the big thing, even when it's right in front of us. It's a shame we carry. It's the shame of wanting something good. It's the shame of feeling something good. It's the shame of not really believing we deserve to be in the room with the people we admire.
If I could, I'd go back and I'd coach myself. I'd be exactly like those over-50-year-old women who helped me. I'd teach myself how to want things, how to stand up, how to ask for them. I'd say, "You! Yeah, you! You belong in the room, too." The radiance falls on all of us, and we are nothing without each other. Instead, I flew back to Oregon, and as I watched the evergreens and rain come back into view, I just drank many tiny bottles of airplane "feel sorry for yourself." I thought about how, if I was a writer, I was some kind of misfit writer. What I'm saying is,
I flew back to Oregon without a book deal, without an agent, and with only a headful and heart-ful of memories of having sat so near the beautiful writers. Memory was the only prize I allowed myself. And yet, at home in the dark, back in my underwear, I could still hear their voices. They said, "Don't listen to anyone who tries to get you to shut up or change your story." They said, "Give voice to the story only you know how to tell." They said, "Sometimes telling the story
is the thing that saves your life." Now I am, as you can see, the woman over 50. And I'm a writer. And I'm a mother. And I became a teacher. Guess who my favorite students are. Although it didn't happen the day that dream letter came through my mailbox, I did write a memoir, called "The Chronology of Water." In it are the stories of how many times I've had to reinvent a self from the ruins of my choices, the stories of how my seeming failures were really just weird-ass portals
to something beautiful. All I had to do was give voice to the story. There's a myth in most cultures about following your dreams. It's called the hero's journey. But I prefer a different myth, that's slightly to the side of that or underneath it. It's called the misfit's myth. And it goes like this: even at the moment of your failure, right then, you are beautiful. You don't know it yet, but you have the ability to reinvent yourself endlessly.
That's your beauty. You can be a drunk, you can be a survivor of abuse, you can be an ex-con, you can be a homeless person, you can lose all your money or your job or your husband or your wife, or the worst thing of all, a child. You can even lose your marbles. You can be standing dead center in the middle of your failure and still, I'm only here to tell you, you are so beautiful. Your story deserves to be heard, because you, you rare and phenomenal misfit,
you new species, are the only one in the room who can tell the story the way only you would. And I'd be listening. Thank you. (Applause)