021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

زیبایی همه رنگ‌های پوست انسان

Angélica Dass

The beauty of human skin in every color

Angélica Dass's photography challenges how we think about skin color and ethnic identity. In this personal talk, hear about the inspiration behind her portrait project, Humanæ, and her pursuit to document humanity's true colors rather than the untrue white, red, black and yellow associated with race.


تگ های مرتبط :

Beauty, Brazil, Art
۱۲۸ سال از وقتی که واپسین کشور برده داری را لغو کرده، می‌گذرد؛ و۵۳ سال نیز از زمانی که مارتین لوترکینگ خطابه معروف "رویایی دارم" را ایراد نمود؛ اما همچنان در دنیایی زندگی می‌کنیم که رنگ پوستمان نه تنها اولین اثر را روی مخاطب می‌گذارد، بلکه ماندگارترین اثر نیز باقی می‌ماند. من در خانواده‌ای با رنگ پوست‌های مختلف زاده شدم. پدرم پسر مستخدمه‌ای است که از(مادرش) رنگ پوست شکلاتی تیره را به ارث برده. پدرم از سوی کسانی که به‌عنوان پدربزرگ و مادربزرگم می‌شناسم به فرزندی پذیرفته شده بود. مادرش، مادربزرگم، پوستی صاف و موهایی مثل کتان داشت.
رنگ پوست پدربزرگم هم چیزی بود بین ماست توت فرنگی و وانیلی، مثل عمو و عموزاده‌هایم. رنگ پوست مادرم که دختر یک بومی برزیلی بود، دارچینی بود، با کمی از رنگ فندقی و عسلی، و مردی (که) رنگ پوستش ترکیبی از شیر و قهوه است، البته خیلی قهوه! او دوتا خواهر دارد، یکی با پوستی به رنگ بادام زمینی برشته و دیگری، که او هم به فرزندی گرفته شده، رنگ پوستش بیشتر به بِژ متمایل است، مثل پنکیک (خوراکی صبحانه) (خنده حضار) با بزرگ شدن درچنین خانواده‌ای،
خب رنگ پوست هیچ‌وقت برایم مهم نبوده. خب البته بیرون از خانه، معلوم است که همه چیز به‌زودی فرق می‌کرد. رنگ پوست، هزاران معنی دیگر پیدا می‌کرد. اولین درس نقاشی‌ام را در مدرسه با کلی احساسات متضاد به یادم دارم. خیلی هیجان انگیز و خلاقانه بود، اما هیچ‌وقت نفهمیدم که چرا تنها یک مداد رنگیِ مشخص به‌رنگ بدن وجود دارد. بدن من هم از گوشت بود، اما صورتی نبودم. پوستم قهوه‌ای بود و مردم به من می‌گفتند سیاهپوستم! فقط یک بچه هفت ساله بودم با ملغمه‌‌ای از رنگ‌ها در سرم. بعدها، وقتی عموزاده‌ام را به مدرسه می‌بردم، معمولا به عنوان پرستار بچه اشتباه گرفته می‌شدم.
با کمک کردن در آشپزخانه در مهمانی یک دوست، مردم فکر می‌کردند من پیشخدمت هستم. حتی گاهی مثل فاحشه‌ها با من برخورد می‌شد، فقط به‌خاطر این‌که تنها با دوستان اروپایی توی ساحل قدم می‌زدم. و خیلی وقت‌ها، وقتی با مادربزرگ یا دوستانم درساختمان‌های کلاس بالا قرار می‌گذاشتیم، از من می‌خواستند که از آسانسور اصلی استفاده نکنم. چرا که در نهایت، با این رنگ مو و پوست، نمی‌توانم مالِ بعضی جاها باشم. (محرومیت برای سیاهپوستان) البته گاهی هم، خودم قبول می‌کردم و جزیی از قبول آن (محرومیت) بودم. با این حال، چیزی درونم درحال تقلا و کشمکش است!
سال‌ها بعد با یک اسپانیایی ازدواج کردم. اما نه یک اسپانیایی معمولی! یکی را انتخاب کردم که رنگ پوستش مثل خرچنگ آفتاب سوخته بود. (خنده حضار) از آن به بعد، یک سوال جدید دنبالم می‌کرد: "رنگ پوست بچه‌هات چه‌جوری می‌شه؟" همانطور که درک می‌کنید، این آخرین نگرانی من است. اما فکر کردن درباره‌اش، با توجه به پیشینه‌ی قبلی‌ام، داستان زندگی‌ام که مرا به تجربه‌ی عکاسی سوق داد. و این چگونگی تولد "اومانا" است. اومانا، تلاشی است برای نمایاندنِ رنگ‌های حقیقی ِ ما، به جای رنگ‌های غیرواقعی سفید، قرمز،
سیاه و زرد وابسته به نژاد. اومانا یک‌جور بازی است که درباره کدهای ما سوال می‌کند. کاری در حال تبدیل شدن از یک موضوع شخصی به داستانی جهانی است. من از افراد در پس زمینه سفید عکس می‌گیرم. بعد یک مربع 11 پیکسلی از بینی افراد انتخاب می‌کنم، و پس زمینه عکس را به همان رنگ درمی‌آورم. و در پالت صنعتی (رنگ) پنتون، دنبال رنگ‌های مربوط به آن می‌گردم. این کار را با خانواده و دوستانم شروع کردم، و بعد به لطف فراخوان‌های عمومی تعداد بیشتری از مردم به این ماجرا پیوستند، از طریق رسانه های اجتماعی. گمان کنم فضای اصلی جلوه‌ی کارهای من اینترنت بود، از آنجا که من ایده‌ی مشخصی داشتم هرکسی را فرامی‌خواند تا
آن‌را درفضای اینترنت و اذهان مردم به اشتراک بگذارد. و این‌گونه کار روی غلطک افتاد. پروژه، دعوتنامه‌ها، نمایشگاه‌ها، فرمت‌های فیزیکی، گالری‌ها و موزه‌های فراوانی داشت.... همین‌طوری اتفاق افتاد. از میان آنها، آنکه مورد علاقه خودم بود: وقتی بود که اومانا وارد عرصه‌ی عمومی شد و در خیابان‌ها ظاهرشد، مناظره های عمومی به راه‌انداخت، و(ناگهان) احساس جامعه را برانگیخت. بیش از سه هزار عکس پرتره گرفتم، در سیزده کشور مختلف،
نوازده شهر مختلف در سراسر دنیا. اگر فقط بخواهم به بعضی از آنها اشاره کنم، از کسانی که در لیست فوربس بودند، (لیست ثروتمندان دنیا) تا مهاجرانی که ازدریای مدیترانه با قایق رد می‌شدند. در پاریس از مقر سازمان یونسکو تا یک پناهگاه. و دانش آموزان، هم در سویس و هم درمحله‌ای فقیر نشین در ریودوژانیرو. همه جور اعتقاد، هویت‌های جنسیتی، و یا اختلالات فیزیکی، از بیماران در ابتدا یا مراحل پایانی بیماری. ما همه باهم اومانا را ساختیم. آن پرتره‌‌ها وادارمان می‌کنند تا دوباره بیندیشیم که به چه دیده‌ای به هم می‌نگریم. وقتی علم مدرن از مفهوم نژادی می‌پرسد،
چه معنایی برایمان دارد که سیاه باشیم یا سفید، زرد و یا قرمز؟ آیا سوال از چشم یا دماغ و دهان و موهای ماست؟ یا اینکه از منشا ما، یا ملیت، یا حساب بانکی ما؟ این تغییر یک دل‌مشغولی شخصی به یک اکتشاف است. و به ناگاه دریافتم که اومانا می‌تواند برای بسیاری از مردم مفید باشد. اومانا آینه‌ای را مقابل ما قرار می‌دهد برای کسانی که نمی‌توانند تصویر خود را در صورت هیچ گروهی ببینند. شگفت انگیز بود که مردم شروع کردند به اشتراک گذاشتن اندیشه‌هایشان درباره کارکردن با من. صدها مورد از این دست دارم، که می‌توانم با شما به اشتراک بگذارم.
مادر یک بچه یازده ساله... مادر دختر یازده ساله‌ای برایم نوشته، "برای من وسیله‌ی خیلی مفید بود برای کار کردن روی اعتماد به نفس دخترم. همین آخرهفته گذشته یکی از دوستاش با او بحث کرده که به نروژ تعلق ندارد، ونباید اجازه زندگی در نروژ را به او بدهند. کار شما جایگاه خاصی در قلبم دارد و برایم خیلی مهم است." خانمی پرتره‌اش را در فیس‌بوک به اشتراک گذاشت و نوشت: " در تمام زندگی‌ام، مردم سراسر دنیا درباره اینکه من را در یک گروه جای دهند مشکل داشتند، یک کلیشه، یک جای مشخص!
شاید باید بس کنیم. به جای چارچوب بندی همه چیز، شخصیت منحصر به‌فرد آدم‌ها را جویا شویم. "چطور می توانید به خودتان برچسب بزنید؟" بعد من این‌طور پاسخ دادم: "سلام. من ماسیِل هستم. من یک دومینیکنی- هلندی هستم، در یک خانواده‌ی چند نژادی بزرگ شدم، و یک زن دوجنس‌گرا هستم." گذشته از همه واکنش‌های غیرمنتظره و تاثیرگذار، اومانا در عرصه‌های مختلف، زندگی تازه‌ای یافت. برای اینکه چند نمونه به شما نشان دهم، تصویرگران و دانشجویان هنر، از اومانا به عنوان مرجعی برای طراحی و مطالعاتشان استفاده می‌کنند.
اومانا مجموعه‌ای از چهره‌هاست. پژوهشگران عرصه انسان شناسی، پزشکی و علوم اعصاب، با رویکردهای علمی متفاوت که با قومیت بشر مرتبط است، از اومانا استفاده می‌کنند. اُپتوفیزیولوژی(تحریک سلول‌ها با نور)، تشخیص چهره، و آلزایمر. یکی از جلوه‌های مهم پروژه، این بود که اومانا به‌عنوان روی جلد "فارین افرز" که یکی ازمهم‌ترین نشریات سیاسی است برگزیده شد. و اگر بخواهم درباره "فارین افِرز" صحبت کنم، سفیرانی عالی و معلمانی برای پروژه ام، پیدا کردم.
آنها کسانی بودند که از اومانا برای اهداف آموزشی استفاده کردند، شور و اشتیاقشان تشویقم کرد تا به کلاس‌های طراحی برگردم، اما این بار به‌عنوان یک معلم. دانش‌آموزانم، هم بزرگسالان و هم کودکان، تصویر چهره‌ی خودشان را می‌کشیدند، و برای کشف رنگ خاص خودشان می‌کوشیدند. به‌عنوان عکاس، دریافتم که می‌توانم برای دیگران کانالی باشم برای ارتباط. اما شخصا، به‌عنوان آنجلیکا (سخنران)، هر وقت عکس می‌گیرم، احساس می‌کنم که مقابل روان‌درمانگر نشسته‌ام. همه‌ی ناامیدی، ترس و تنهایی
که زمانی حسشان می کردم... تبدیل می‌شوند به عشق. آخرین کشوری که... آخرین کشوری که برده‌داری را در جهان از بین برد، کشوری‌است که من در آن به‌دنیا آمدم، برزیل. هنوز هم باید به شدت کار کنیم تا تبعیض را از بین ببریم. تبعیض در سراسر دنیا همین‌طور باقی می‌ماند، و به خودی خود از بین نخواهد رفت. سپاسگزارم. (تشویق حضار) سپاسگزارم.
It has been 128 years since the last country in the world abolished slavery and 53 years since Martin Luther King pronounced his "I Have A Dream" speech. But we still live in a world where the color of our skin not only gives a first impression, but a lasting one that remains. I was born in a family full of colors. My father is the son of a maid from whom he inherited an intense dark chocolate tone. He was adopted by those who I know as my grandparents. The matriarch, my grandma, has a porcelain skin and cotton-like hair.
My grandpa was somewhere between a vanilla and strawberry yogurt tone, like my uncle and my cousin. My mother is a cinnamon-skin daughter of a native Brazilian, with a pinch of hazel and honey, and a man [who is] a mix of coffee with milk, but with a lot of coffee. She has two sisters. One in a toasted-peanut skin and the other, also adopted, more on the beige side, like a pancake. (Laughter) Growing up in this family,
color was never important for me. Outside home, however, things were different soon. Color had many other meanings. I remember my first drawing lessons in school as a bunch of contradictory feelings. It was exciting and creative but I never understood the unique flesh-colored pencil. I was made of flesh but I wasn't pink. My skin was brown, and people said I was black. I was seven years old with a mess of colors in my head. Later, when I took my cousin to school, I was usually taken for the nanny.
By helping in the kitchen at a friend's party, people thought I was the maid. I was even treated like a prostitute just because I was walking alone on the beach with European friends. And many times, visiting my grandma or friends in upper class buildings, I was invited not to use the main elevator. Because in the end, with this color and this hair, I cannot belong to some places. In some way, I get to used to it and accept part of it. However, something inside of me keeps revolving and struggling.
Years later I married a Spaniard. But not any Spaniard. I chose one with the skin color of a lobster when sunburnt. (Laughter) Since then, a new question started to chase me. What will be the color of your children? As you can understand, this is my last concern. But thinking about it, with my previous background, my story led me to make my personal exercise as a photographer. And that is how Humanae was born. Humanae is a pursuit to highlight our true colors, rather than the untrue
white, red, black or yellow associated with race. It's a kind of game to question our codes. It's a work in progress from a personal story to a global history. I portray the subjects in a white background. Then I choose an 11-pixel square from the nose, paint the background, and look for the corresponding color in the industrial palette, Pantone. I started with my family and friends, then more and more people joined the adventure, thanks to public calls coming through the social media. I thought that the main space to show my work was the Internet because I want an open concept that invites everybody
to push the share button in both the computer and their brain. The snowball started to roll. The project had a great welcome -- invitations, exhibitions, physical formats, galleries and museums ... just happened. And among them, my favorite: when Humanae occupies public spaces and appears in the street, it fosters a popular debate and creates a feeling of community. I have portrayed more than 3,000 people in 13 different countries,
19 different cities around the world. Just to mention some of them -- from someone included in the Forbes list, to refugees who crossed the Mediterranean by boat. In Paris, from the UNESCO Headquarters to a shelter. And students both in Switzerland and favelas in Rio de Janeiro. All kinds of beliefs, gender identities or physical impairments, a newborn or terminally ill. We all together build Humanae. Those portraits make us rethink how we see each other. When modern science is questioning the race concept,
what does it mean for us to be black, white, yellow, red? Is it the eye, the nose, the mouth, the hair? Or does it have to do with our origin, nationality or bank account? This personal exercise turned out to be a discovery. Suddenly I realized that Humanae was useful for many people. It represents a sort of mirror for those who cannot find themselves reflected in any label. It was amazing that people started to share their thoughts about the work with me. I have hundreds of that, I will share with you, too.
A mother of 11 years -- A mother of an 11-year-old girl wrote me, "Very good for me as a tool to work on her confidence, as this past weekend one of her girlfriends argued with her that she does not belong and should not be allowed to live in Norway. So your work has a very special place in my heart and it's very important for me." A woman shared her portrait on Facebook and wrote, "All my life, people from across the globe had difficulties to place me in a group, a stereotype, a box.
Perhaps we should stop. Instead of framing, ask the individual, 'How would you label yourself?' Then I would say, 'Hi. I'm Massiel. I'm a Dominican-Dutch, I grew up in a mixed family and I'm a bisexual woman.' " Besides these unexpected and touching reactions, Humanae finds a new life in a different variety of fields. Just to show you some examples, illustrators and art students using it as a reference for their sketches and their studies. It's a collection of faces.
Researchers in the fields of anthropology, physics and neuroscience use Humanae with different scientific approaches related to human ethnicity, optophysiology, face recognition or Alzheimer's. One of the most important impacts of the project is that Humanae was chosen to be the cover of Foreign Affairs, one of the most relevant political publications. And talking about foreign affairs, I found the perfect ambassadors for my project ... teachers.
They are the ones that use Humanae as a tool for educational purposes. Their passion encourages me to go back to drawing classes, but this time as a teacher myself. My students, both adults and kids, paint their self-portraits, trying to discover their own unique color. As a photographer, I realize that I can be a channel for others to communicate. As an individual, as Angélica, every time I take a picture, I feel that I am sitting in front of a therapist.
All the frustration, fear and loneliness that I once felt ... becomes love. The last country -- the last country in the world who abolished slavery is the country where I was born, Brazil. We still have to work hard to abolish discrimination. That remains a common practice worldwide, and that will not disappear by itself. Thank you. (Applause) Thank you.