021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

خطر ناشی از "غفلت خودخواسته"

Margaret Heffernan

The dangers of willful blindness

Gayla Benefield was just doing her job -- until she uncovered an awful secret about her hometown that meant its mortality rate was 80 times higher than anywhere else in the US. But when she tried to tell people about it, she learned an even more shocking truth: People didn't want to know. In a talk that's part history lesson, part call-to-action, Margaret Heffernan demonstrates the danger of willful blindness, and praises ordinary people like Benefield who are willing to speak up.


تگ های مرتبط :

TEDx, Culture, Global Issues
در گوشه شمال غربی ایالات متحده، درست در نزدیکی مرز کانادا، شهر کوچکی هست به نام لیبی در ایالت مانتانا، که با درختان کاج و دریاچه ها احاطه شده و با حیات وحش شگفت انگیز و درختان عظیمی که سر با فلک کشیده‌‌اند. در آنجا شهر کوچکی به نام لیبی وجود دارد، هنگامی که من از آن دیدن کردم نوعی احساس تنهایی و انزوا در آن کردم. در لیبی، ایالت مانتانا، زنی نسبتاً غیر عادی به نام گیلا بنوفیلد بود. او همیشه احساس بیگانگی با محیط می‌کرد، گرچه تمامی عمرش را در آنجا زندگی کرده بود ولی همواره زنی با اصل و نصب روسی بود.
او به من گفت هنگامی که به کالج رفت، تا آن زمان او تنها دختری بود رشته درسی طراحی مکانیک را برگزیده بود. بعدها در زندگى، شغلی یافت که خانه به خانه مردم رود و تاسیسات مکانیکی، الکتریکی و سیستمهای گاز خانه ها را کنترل کند. و شغلش را در وسط روز انجام می‌داد، و چیزی که او به طور خاص متوجه آن شد، این بود که در وسط روز مردان زیادی را می‌دید كه در خانه بودند ، میانه سال، و مُسن، و به نظر می‌رسید که خیلی از آنها در مخزن اکسیژن بودند. و این به نظرش خیلی عجیب بود. چند سال بعد، پدرش در سن ۵۹ سالگی فوت کرد، ۵ روز قبل از اینکه موعد دريافت كردن حقوق بازنشستگی‌‌اش باشد.
او معدنکار بود. او فکر کرد که او در اثر کار سخت درگذشته است. اما چند سال بعد، مادرش نیز درگذشت، و این به نظرش عجیب آمد، زیرا مادرش از خانواده‌‌ای با عمری طولانی بود كه به نظر می رسید تا ابد زنده می‌مانند. در حقیقت، دائی گیلا تا به امروز زنده است، و رقص والس را یاد می‌گیرد. و این به عقل جور در نمی‌امد که مادر گیلا به این جوانی بمیرد. این عادی نبود، و او شروع به پیدا کردن پازلهای این موضوع غیر عادی کرد. و در حين انجام اين كار، چیزهای ديگرى به ذهنش رسید. برای مثال، به خاطر آورد
که پای مادرش شکست و به بیمارستان رفت تعداد زیادی از او عکسبرداری با اشعه ایکس کردند، دو تا از عکسها که از پاهای او بودند منطقی بود، ولی شش تا از آنها از قفسه سینه بود که منطقی به نظر نمی‌رسید. او در مورد هر بخش از زندگی خودش و زندگی پدرومادرش متحیر و گیج بود، سعی كرد آنچه که می‌ديد را بفهمد. او در مورد شهرش فکر کرد. این شهر یک معدن ورمیکولیت داشت. ورمیکولیت برای نرم کردن خاک مورد استفاده قرار می‌گرفت، تا گیاهان سریع تر و بهتر رشد کنند. همچنین ورمیکولیت برای عایق شیروانی مورد استفاده قرار می‌گرفت، که مقدار زیادی از آن در زیر سقف گذاشته می‌شد
تا در زمستان سرد و طولانی مانتانا خانه ها را گرم نگه دارد. ورمیکولیت در زمین بازی، در زمین فوتبال و در رینگ اسکیت بود. او چیزی نفهمید تا زمانی که شروع كرد به بررسی این مسئله که ورمیکولیت ماده‌‌ايی بسیار سمی از آزبست هست. هنگامی که معما را کشف کرد، او شروع به گفتن اینکه كرد كه چه اتفاقی افتاده بود، اينكه برای پدر و مادرش و سایر مردمی که او در خانه‌شان مخزن اکسیژن در آن بعد از ظهرها را دیده بود چه اتفاقى افتاده افتاده بود. او واقعا شگت زده شده بود. فکر کرد، که هنگامی که همه بدانند، می‌خواهند کاری برای آن بکنند،
اما در واقع کسی نمی‌‌خواست راجع به آن بداند. در حقیقت، او بسیار آزاردهند شده بود چونکه مُصر بود این داستان را به همسایه‌هایش، دوستانش و سایر افراد در شهرشان بگوید، که در نهایت تعدادی از آنها با هم جمع شدند و برچسبی برای سپر اتومبیل‌ درست کردند که خیلی مفتخرانه روی اتومبیل‌هایشان نصب کردند و میگفت، " بله، من اهل شهر لیبی مانتانا هستم، و نه، من آزبست ندارم." اما گیلا کارش را متوقف نکرد. اختراع اینترنت قطعا به او کمک کرد. او با هرکسی که می‌توانست صحبت کرد. او گفتگو را دامه داد تا بالاخره شانس آورد
هنگامی که محققى برای مطالعه در مورد تاريخچه معادن منطقه به شهر آمد، و او در مورد موضوعش با او صحبت کرد، البته در ابتدا او هم مثل بقیه حرفش را باور نکرد، ولی او به سیاتل برگشت و خودش تحقیق کرد و متوجه شد که او درست می‌گفت. بنابراين اکنون یک نفر به او پیوسته بود. با این وجود هنور مردم نمی‌‌خواستند بدانند. آنها چیزهایی مثل این را می‌گفتند،"خُب، اگر این واقعا خطرناک بود، یک نفر باید به ما می‌گفت." "اگر واقعا به دلیل این مردم می‌میرند، دکترها باید به ما می‌گفتند." برخی افرادی که کارهای سخت کرده بودند می‌گفتند،
"من نمی‌خواهم یک قربانی باشم. احتمالاً من نمی‌توانم یک قربانی باشم، به هر صورت هر صنعتی حوادث خودش را دارد." اما همچنان گیلا ادامه داد، و در نهایت موفق شد که نماینده دولت فدرال را به شهر بیاورد و وضعیت ساکنین شهر را به او نشان دهد-- ۱۵٫۰۰۰ نفر-- و چیزی که متوجه شدند اين که در شهر نرخ مرگ و میر ۸۰ بار بیشتر از سایر مناطق در ايالات متحده هست. و این سال ۲۰۰۲ بود، حتی در آن هنگام، هیچ کس دستش را بالا نبرد که بگوید " 'گیلا، به زمین بازی نگاه كم که نوه هایت در آن بازی می کنند. زمین بازی با ورمیکولیت ( کانی که از آن در صنعت عایق كاری استفاده میشود و سمی است) پوشیده شده."
این بى‌‌توجهى نبود. این یک چشم‌پوشیِ خودخواسته بود. غفلتِ خودخواسته یک مفهوم حقوقی دارد بدین معنا که اگر اطلاعاتی هست که شما میتوانید بدانید و یا باید بدانید اما به ترتیبی عمل می‌کنید که آن را ندانید، و قانون گمان دارد که شما عمداً نمی‌‌خواهید در مورد آن بدانید شما انتخاب کردید که ندانید. این روزها غفلت خودخواسته در اطراف زیاد هست. شما می‌توانید غفلت خودخواسته را در بانکها ببینید، هنگامی که به مردمی که توانایی پرداخت وام را ندارند وام داده می‌شود. شما هنگامی که نرخ بهره در در بانکها دستکاری می شود را نمی‌توانید ببینید
و همه میدانند که چیزی در حال وقوع هست، اما با جدیت همه این را نادیده می‌گیرند. شما می‌توانید این غفلت خودخواسته را در کلیساهای کاتولیک ببینید جایی که ده ها سال آزار کودکان نادیده گرفته شد. مى‌‌توانید غفلت خودخواسته که در جنگ عراق صورت گرفت را ببینید. میتوانید غفلت خودخواسته را در مقیاس حماسی و بزرگ آن وجود دارد، و همچنين در مقیاسهاى بسیارکوچک هم هست، در خانواده‌های مردم، در خانه‌ها و اجتماعات، و بخصوص در سازمانها و موسسات وجود دارد. شرکتهایی که به دلیل غفلت خودخواسته مورد مطالعه قرار گرفتند بدینگونه مورد سوال واقع می‌شوند،
" آیا هیچ موردی در کار بود که افراد بترسند آن را مطرح کنند؟" و هنگامی دانشگاهیان در مورد فساد دولتی در ایالات متحده مطالعه میکنند، چیزی که آنها در می‌یابند این است که ۸۵ درصد افراد می‌گویند بله.‍ هشتاد و پنج درصد از افراد می‌دانند که مسايل و مشکلی وجود دارد اما چیزی نمی‌گویند. و هنگامی که از همین مطالعات در اروپا كپى برداشتم، با پرسيدن سوالات عين هم، دقیقا همان درصد را دریافت کردم.‍ هشتاد و پنج درصد. این سکوت بسیار زیادی‌ست. غفلت خودخواسته بسیار زیادی‌ست. و چیزی که واقعا جالبه این است که هنگامی که به شرکتهایی در سوئیس رفتم
به من گفتند،"این مشکل فقط به سوئیس مربوط است." و هنگامی که به آلمان رفتم، آنها گفتند"آه بله، این بیماری آلمانی‌ست." و هنگامی که به شرکتها در انگلستان رفتم، آنها گفتند، " آه بله، انگلیسیها در این زمینه بسیار بد هستند." و حقیقت اینه که، این یک مشکل انسانی‌هست. همه ما در شرایط محیطی خاص، غفلت خودخواسته داریم. تحقیقات نشان می‌دهد برخی افراد از ترس‌شان دچار غفلت خودخواسته هستند. آنها از اقدامات تلافی جویانه میترسند. و بخی از افراد دچار غفلت خودخواسته هستند چونکه فکر میکنند که دیدن این چیزها بی فایده است. هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد. اگر ما اعتراض کنیم، اگر ما علیه جنگ عراق اعتراض کنیم
چیزی تغییر نخواهد کرد، پس چرا خودمون را اذیت کنیم؟ بهتره که این چیزها را اصلا نبینیم. و در رویارویی که من همواره با آنها مواجه می‌شوم مردم می‌گویند،"خُب، میدانی افرادی که این را می‌بینند، همه افشاگر هستند، و ما میدانیم چه اتفاقی برای آنها می‌افتد." و این برداشت عمیقی از افراد افشاگری هست که می‌گویند، اول از همه، همه آنها دیوانه‌اند. اما چیزی که ما در سراسر جهان یافتم و با افشاگران صحبت کردم، درواقع این است که، آنها بسیار وفادار و اغلب افرادی بسیارمحافظه‌کاری هستند. آنها به شدت به موسسه‌ای که در آن کار می‌کنند وفادار و متعهدند،
و به همین دلیل افشاگری می کنند، و دلیل اینکه آنها اصرار دارند که موضوعات را ببینید، این است که آنها برای موسسه‌ای که کار میکنند بسیار اهمیت قائل هستند و می‌خواهند این موسسه سالم باقی بماند. و چیز دیگری که مردم اغلب راجع به افشاگران می‌گویند این است که،" خُب، هیچ فایده‌ای ندارد، خواهی دید که چه بر سر آنها خواهد آمد. آنها خُرد خواهند شد. کسی مایل نیست که به سوی چیزی مثل این برود." و با این حال، نگامی که من با افشاگران صحبت می‌کنم، لحن مکرری که من می شنوم غرور و افتخار است . من به "جو داربی" فکر می‌کنم. همه ما عکس‌های ابو قریب را به یاد داریم،
که دنیا را شوکه کرد و شیوه‌ جنگی که در عراق شروع شده بود را نشان داد. اما در شگفت که چه کسی "جو داربی" را به یاد می‌آورد، سرباز خوب و مطیعی که که این تصاویر را پیدا کرد و آنها را تحویل داد. و او گفت،"میدانید، من از آن آدمهایی نیستم که که بخواهم به دیگران خیانت کنم، ولی چیزی از حد فراتر رفته است. آنها می‌گویند، نادیده گرفتن و جهالت سعادت است، ولی شما نمی‌توانید چیزی مثل این را نادیده بگیرید." من با استیو بالسون، یک دکتر انگلیسی، کسی که پنج سال مبارزه کرد تا توجه مردم را به جراحی که نوزادان را می‌کشت جلب کند صحبت کردم. و از او سال کردم چرا او اینکار را کرد، و او گفت،
" خُب، واقعا دخترم مرا به این کار وا داشت. او یک شب آمد پیش من، و گفت، "بابا، تو نمیتوانی بگذاری که کودکان بمیرند " و یا به سینتیا توماس فکر می‌کنم، دختر یک ارتشی بسیار وفادار و همسر یک ارتشی، که هنگامی که او دوستان و وابستگانش از جنگ عراق برگشتند را دید، از شرایط روحی آنها شوکه شد و امتناع ارتش از تشخیص و پذیرش علايم اضطراب پس از ضربات روحی او را وا داشت تا کافی نتی را در وسط شهر نظامی راه اندازی کرد تا به سربازان از جنگ برگشته کمک‌های حقوقی روانی و درمانی بکند. او به من گفت،" مارگارت ، میدانی
من همیشه می‌گفتم که من نمیدانم وقتی بزرگ شدم چکاره می خواهم بشوم. اما من خودم را در این آرمان پیدا کردم، و هرگز آدم قبلی نخواهم شد." همه ما امروزه از آزادی‌‌هاى بسيارى لذت می‌بریم، آزادی که به سختی بدست آمده: آزادی نوشتن و منتشر کردن بدون ترس از سانسور، آزادی که در آخرین باری که من به مجارستان آمدم نبود؛ آزادی برای رای دادن، که به ویژه زنان می بایستی برای آن به سختی بجنگند؛ آزادی برای اقوام ، فرهنگ ها و و گرایش های جنسی مختلف برای شیوه زندگی که آنها می خواهند. اما آزادی وجود نخواهد داشت اگر از آن استفاده نکنید،
و کاری که افشاگران می‌کنند، و کاری که افرادی مثل گيلا بنوفیلد انجام میدهند این است که از آزادی‌شان استفاده می‌کنند. و کاری که آنها مستعد انجامش هستند این است که تشخیص دهند که بله این میتواند یک موضوع بحث باشد و بله من قصد دارم که در قیل و قال زیادی به همراه همسایگانم ، همکاران و دوستانم در این مورد داشته باشم، اما می‌خواهم در این مبارزه خیلی خوب باشم. و میخواهم در این خصوص بسیار خیره‌سر باشم چونکه این استدلال مرا بهتر و قوی‌تر می کند. من می‌توانم با مخالفانم همکاری کنم تا برای آنچه که انجام میدهم بهتر شوم. این افراد پشتکار بسیار زیادی دارند،
و بطورباورنکردنی صبور هستند، و عزم اراده بسیار قوی دارند که نه نابینا باشند و نه ساکت. هنگامی که من به لیبی مانتانا رفتم، من درمانگاه آسبستوز را دیدم که گایلا بنونفیلد آن را ایجاد کرد، محلی که در ابتدا افراد نیازمند به کمک و رسیدگی درمانی از در عقبی وارد می‌شدند زیرا نمی‌خواستند که اعتراف کنند که او درست می گفت. من در يك رستوران نشستم، و کامیونهايى در حال رفت و آمد توى بزرگراه را تماشا کردم، که خاک باغچه را میبرند و خاک تازه سالمى که عاری از آلودگی بود، را جایگزین می‌کردند.
من دختر ۱۲ ساله‌ام را با خودم برده بودم، زیرا واقعا می‌خواستم که گیلا را ببیند. او گفت،" چرا؟ موضوع چیه؟" گفتم،" او یک ستاره سینما نیست، آدم مشهورى نیست، و همچنین متخصص نیست، و گیلا اولین شخصی هست که می گوید او قديس نیست. واقعیت با اهمیت در مورد گیلا این است که او فردی معمولی هست. او مثل تو و من می‌ماند. او آزادی داشت، و آماده استفاده از آن بود." بسیار سپاسگزارم. ( تشو
In the northwest corner of the United States, right up near the Canadian border, there's a little town called Libby, Montana, and it's surrounded by pine trees and lakes and just amazing wildlife and these enormous trees that scream up into the sky. And in there is a little town called Libby, which I visited, which feels kind of lonely, a little isolated. And in Libby, Montana, there's a rather unusual woman named Gayla Benefield. She always felt a little bit of an outsider, although she's been there almost all her life,
a woman of Russian extraction. She told me when she went to school, she was the only girl who ever chose to do mechanical drawing. Later in life, she got a job going house to house reading utility meters -- gas meters, electricity meters. And she was doing the work in the middle of the day, and one thing particularly caught her notice, which was, in the middle of the day she met a lot of men who were at home, middle aged, late middle aged, and a lot of them seemed to be on oxygen tanks. It struck her as strange. Then, a few years later, her father died at the age of 59,
five days before he was due to receive his pension. He'd been a miner. She thought he must just have been worn out by the work. But then a few years later, her mother died, and that seemed stranger still, because her mother came from a long line of people who just seemed to live forever. In fact, Gayla's uncle is still alive to this day, and learning how to waltz. It didn't make sense that Gayla's mother should die so young. It was an anomaly, and she kept puzzling over anomalies. And as she did, other ones came to mind.
She remembered, for example, when her mother had broken a leg and went into the hospital, and she had a lot of x-rays, and two of them were leg x-rays, which made sense, but six of them were chest x-rays, which didn't. She puzzled and puzzled over every piece of her life and her parents' life, trying to understand what she was seeing. She thought about her town. The town had a vermiculite mine in it. Vermiculite was used for soil conditioners, to make plants grow faster and better. Vermiculite was used to insulate lofts,
huge amounts of it put under the roof to keep houses warm during the long Montana winters. Vermiculite was in the playground. It was in the football ground. It was in the skating rink. What she didn't learn until she started working this problem is vermiculite is a very toxic form of asbestos. When she figured out the puzzle, she started telling everyone she could what had happened, what had been done to her parents and to the people that she saw on oxygen tanks at home in the afternoons. But she was really amazed.
She thought, when everybody knows, they'll want to do something, but actually nobody wanted to know. In fact, she became so annoying as she kept insisting on telling this story to her neighbors, to her friends, to other people in the community, that eventually a bunch of them got together and they made a bumper sticker, which they proudly displayed on their cars, which said, "Yes, I'm from Libby, Montana, and no, I don't have asbestosis." But Gayla didn't stop. She kept doing research. The advent of the Internet definitely helped her.
She talked to anybody she could. She argued and argued, and finally she struck lucky when a researcher came through town studying the history of mines in the area, and she told him her story, and at first, of course, like everyone, he didn't believe her, but he went back to Seattle and he did his own research and he realized that she was right. So now she had an ally. Nevertheless, people still didn't want to know. They said things like, "Well, if it were really dangerous, someone would have told us." "If that's really why everyone was dying,
the doctors would have told us." Some of the guys used to very heavy jobs said, "I don't want to be a victim. I can't possibly be a victim, and anyway, every industry has its accidents." But still Gayla went on, and finally she succeeded in getting a federal agency to come to town and to screen the inhabitants of the town -- 15,000 people -- and what they discovered was that the town had a mortality rate 80 times higher than anywhere in the United States. That was in 2002, and even at that moment, no one raised their hand to say, "Gayla,
look in the playground where your grandchildren are playing. It's lined with vermiculite." This wasn't ignorance. It was willful blindness. Willful blindness is a legal concept which means, if there's information that you could know and you should know but you somehow manage not to know, the law deems that you're willfully blind. You have chosen not to know. There's a lot of willful blindness around these days. You can see willful blindness in banks, when thousands of people sold mortgages to people who couldn't afford them.
You could see them in banks when interest rates were manipulated and everyone around knew what was going on, but everyone studiously ignored it. You can see willful blindness in the Catholic Church, where decades of child abuse went ignored. You could see willful blindness in the run-up to the Iraq War. Willful blindness exists on epic scales like those, and it also exists on very small scales, in people's families, in people's homes and communities, and particularly in organizations and institutions. Companies that have been studied for willful blindness
can be asked questions like, "Are there issues at work that people are afraid to raise?" And when academics have done studies like this of corporations in the United States, what they find is 85 percent of people say yes. Eighty-five percent of people know there's a problem, but they won't say anything. And when I duplicated the research in Europe, asking all the same questions, I found exactly the same number. Eighty-five percent. That's a lot of silence. It's a lot of blindness.
And what's really interesting is that when I go to companies in Switzerland, they tell me, "This is a uniquely Swiss problem." And when I go to Germany, they say, "Oh yes, this is the German disease." And when I go to companies in England, they say, "Oh, yeah, the British are really bad at this." And the truth is, this is a human problem. We're all, under certain circumstances, willfully blind. What the research shows is that some people are blind out of fear. They're afraid of retaliation. And some people are blind because they think, well, seeing anything is just futile. Nothing's ever going to change.
If we make a protest, if we protest against the Iraq War, nothing changes, so why bother? Better not to see this stuff at all. And the recurrent theme that I encounter all the time is people say, "Well, you know, the people who do see, they're whistleblowers, and we all know what happens to them." So there's this profound mythology around whistleblowers which says, first of all, they're all crazy. But what I've found going around the world and talking to whistleblowers is, actually, they're very loyal and quite often very conservative people.
They're hugely dedicated to the institutions that they work for, and the reason that they speak up, the reason they insist on seeing, is because they care so much about the institution and want to keep it healthy. And the other thing that people often say about whistleblowers is, "Well, there's no point, because you see what happens to them. They are crushed. Nobody would want to go through something like that." And yet, when I talk to whistleblowers, the recurrent tone that I hear is pride. I think of Joe Darby.
We all remember the photographs of Abu Ghraib, which so shocked the world and showed the kind of war that was being fought in Iraq. But I wonder who remembers Joe Darby, the very obedient, good soldier who found those photographs and handed them in. And he said, "You know, I'm not the kind of guy to rat people out, but some things just cross the line. Ignorance is bliss, they say, but you can't put up with things like this." I talked to Steve Bolsin, a British doctor, who fought for five years to draw attention to a dangerous surgeon who was killing babies.
And I asked him why he did it, and he said, "Well, it was really my daughter who prompted me to do it. She came up to me one night, and she just said, 'Dad, you can't let the kids die.'" Or I think of Cynthia Thomas, a really loyal army daughter and army wife, who, as she saw her friends and relations coming back from the Iraq War, was so shocked by their mental condition and the refusal of the military to recognize and acknowledge post-traumatic stress syndrome that she set up a cafe in the middle of a military town
to give them legal, psychological and medical assistance. And she said to me, she said, "You know, Margaret, I always used to say I didn't know what I wanted to be when I grow up. But I've found myself in this cause, and I'll never be the same." We all enjoy so many freedoms today, hard-won freedoms: the freedom to write and publish without fear of censorship, a freedom that wasn't here the last time I came to Hungary; a freedom to vote, which women in particular had to fight so hard for; the freedom for people of different ethnicities and cultures
and sexual orientation to live the way that they want. But freedom doesn't exist if you don't use it, and what whistleblowers do, and what people like Gayla Benefield do is they use the freedom that they have. And what they're very prepared to do is recognize that yes, this is going to be an argument, and yes I'm going to have a lot of rows with my neighbors and my colleagues and my friends, but I'm going to become very good at this conflict. I'm going to take on the naysayers, because they'll make my argument better and stronger.
I can collaborate with my opponents to become better at what I do. These are people of immense persistence, incredible patience, and an absolute determination not to be blind and not to be silent. When I went to Libby, Montana, I visited the asbestosis clinic that Gayla Benefield brought into being, a place where at first some of the people who wanted help and needed medical attention went in the back door because they didn't want to acknowledge that she'd been right.
I sat in a diner, and I watched as trucks drove up and down the highway, carting away the earth out of gardens and replacing it with fresh, uncontaminated soil. I took my 12-year-old daughter with me, because I really wanted her to meet Gayla. And she said, "Why? What's the big deal?" I said, "She's not a movie star, and she's not a celebrity, and she's not an expert, and Gayla's the first person who'd say she's not a saint. The really important thing about Gayla is she is ordinary.
She's like you, and she's like me. She had freedom, and she was ready to use it." Thank you very much. (Applause)