021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

هنر فراموش شده‌ شهر فرنگ

Eric Dyer

The forgotten art of the zoetrope

Artist Eric Dyer spent years working at a computer to produce images for the screen. Longing to get his hands back on his work, he began exploring the zoetrope, a popular 19th-century device that was used to create the illusion of motion long before the arrival of film. In this vibrant talk, he showcases his resulting art inventions: spinning sculptures and that evoke beautiful, dreamlike scenes. (Warning: This talk includes flashing images and lights. Those who are photosensitive or have seizures trigged by strobes are advised to avoid.)


تگ های مرتبط :

Animation, TEDx, Art
خیلی وقت پیش، یک انیمیشن ساز حرفه‌ای بودم. (موسیقی) [اریک دایر] [انیمیشین ساز] [آهنگ ساز] و در شب، فیلم‌های آزمایشی خودم را می‌ساختم. (موسیقی) و من زمان‌های زیادی را، خیلی زیاد، در برابر مانیتور صرف کردم برای کاری که روی صفحه نمایش، نمایش داده شود، و من نیاز مبرم داشتم تا دوباره و دوباره مشغول انجام آن شوم. اکنون، قبل از "سیمپسون‌ها،" قبل از "گامبی،" قبل از "بتی بوپ"
قبل از اینکه چیزهایی مثل سینما و تلویزیون باشد، انیمیشن هایی به این صورت بسیار محبوب بودند. این یک شهر فرنگ است. و وقتی شما می‌چرخانیدش، و از شیارهای روی آن، درونش را نگاه می‌کنید، می‌بینید که تصاویر زنده می‌شوند. این یک انیمیشن به صورت فیزیکی است، و انیمیشنی است که می‌توانم چندین بار آنرا دستکاری کنم. این ایده را به دانمارک بردم. من و خانواده‌ام با هزینه بورسیه تحصیلی به آنجا رفتیم. این دخترم است، میا. سراسر شهر را با دوچرخه‌ام گشتم و از موارد متحرک و جالب کپنهاگ تصویربرداری کردم:
قایق سواران درون کانال‌ها، رنگهایی که در پائیز خودشان را نشان می‌دهند، دوچرخه‌های رایگان در سطح شهر، عشق، بافت، آشپزی سالم -- (صدای خنده) و من تمام آن ویدئوها را با پرینت کردن آنها روی این کاغذهای بلند، به دنیای فیزیکی آوردم و به این شکل مرتب‌شان کردم. اکنون، من شهر فرنگ خودم را اختراع کرده‌ام، که استوانه را از آن حذف و شیارها را با دوربین فیلم برداری جایگزین کردم. و بسیار برایم هیجان انگیز بود.
زیرا به این معنی بود که می‌توانستم این اشیاء فیزیکی را بسازم، و می‌توانستم از آنها فیلم درست کنم. این هم دوچرخه سواری من است. (صدای خنده) نزدیک به ۲۵ تا مجسمه‌ کاغذی که هر کدام به اندازه یک چرخِ دوچرخه بودند، ساختم. آنها را به استودیو آوردم، آنها را چرخاندم و از آنها فیلمبرداری کردم تا فیلم "دوچرخه های کپنهاگ" را بسازم. (صدای موسیقی) این پروژه نه تنها به من این فرصت را داد که دوباره دست به کار شوم بلکه زندگی‌ام را نیز به من برگرداند. به جای صرف کردن ۱۲، ۱۵ ساعت از روز که صورتم جلوی یک صفحه خشک می‌شد،
یک ماجراجویی کوچولو هم با خانواده جدیدمان داشتیم که در طول این ماجراجویی از آن فیلمبرداری کردم، و این نوعی همزیستیِ کار و هنر بود. و من فکر می‌کنم که بی معنی نباشد که به این شهر فرنگ "چرخِ زندگی" بگوییم. (صدای موسیقی) اما فیلم و ویدئو تصویرهایی تخت ارائه می‌دهند، پس سعی کردم تا از تخیلم استفاده کنم و راهی پیدا کنم تا این سازه‌های کارتون مانند را بتوان به این شکل هم تجربه کرد، و همچنین نوعی کاملاً چشمگیر از سازه‌های کارتون مانند بود. اینجا همانجایی است که ایده تونل شهر فرنگ به ذهنم رسید. شما با یک مشعل دستی قدم می‌زنید،
و به هرنقطه با چراغ قوه‌تان اشاره کنید، به تصاویر زندگی می‌بخشید. برنامه ریزی کردم که این پروژه را تا ۳۰ یا ۴۰ سال آینده عملی کنم. (خنده) اما یک نمونه اولیه با مقیاسی به اندازه نصف ساخته‌ام. آنرا با ولکرو پوشاندم، و می‌توانم روی این پل دراز بکشم و قسمتهای متفاوت انیمیشن را به دیواره‌ها بچسبانم و آنها را امتحان کنم. مردم می‌گفتند که این، آنها را به یاد "MRI" می‌اندازد. و این مثال پزشکی چیزی را یاد من انداخت، زیرا در ۱۴ سالگیم، با مشکل بسیار حاد بینایی مواجه شدم
که آرام آرام داشت بینایی‌ام را از بین می‌برد، و من در حین انجام کارهایم هیچ توجهی به آن نمی‌کردم. بنابراین در قالب این قطعه که بهش می‌گویند "ایمپلنت" به آن توجه کردم. این یک دستگاه پزشکی تخیلی با بزرگنمایی بسیار زیاد است که اعصاب بینایی را به هم وصل می‌کند. و به طور کلی، از طرفی، آن را برای تجربه شما، مینیاتوری می‌کند. با یک مشعل دستی، آنها می‌توانند در میان سازه‌ها قدم بزنند، و هزاران ربات در سایزهای سلولی را کشف کنند که دائماً در اعصاب بینایی داخل و خارج می‌شوند، و در شبکیه چشم مستقر شده و برای تعمیر آن سخت مشغول کار هستند.
این تصور علمی تخیلی من از بیماری لاعلاج خودم است. (صدای ماشین) امروزه، در دنیای واقعی ژن درمانی و تحقیقات مربوط به آن، ژن‌های سالم مامور می‌شوند تا سلولهای ناسالم را بعنوان ویروس بشناسند. رویاهای رنگی و امید پرنیان، در این ایده هست، همچنین یک ایده‌ی ترسناک و تهدید کننده هم در رابطه با ویروس‌هایی که در بدن شما به گونه مهاجم تبدیل می‌شوند، وجود دارد. ضعف بینایی‌ام کمکم کرد تا از چیزهایی فاصله بگیرم که ارتباط مرا با دنیا قطع می‌کردند. بجای اینکه خودم را در ماشین حبس کنم، دوچرخه سواری می‌کردم، از اتوبوس و مترو استفاده می‌کردم
و بسیار زیاد قدم می‌زدم. و بجای تمرکز زیاد تصویری روی پروژه‌های درون استودیو، اصولاً، فضای آزاد را بیشتر انتخاب می‌کردم و از حواسم بیشتر استفاده می‌کردم. این چشم انداز در فاصله چند ساعتی شرق سن‌دیگو در کالیفرنیاست. برادرم هم در آنجا زندگی می‌کند. من و داداشم چهار روز آنجا چادر زدیم. دوربینم را برداشتم، و در میان دره‌ها قدم زدم. و سعی کردم تا تصور کنم و بفهمم چه نوع حرکتی در این مکان وجود خواهد داشت که همچنان وجود دارد و دست نخورده باقی مانده. گمان کنم آرام ترین مکانی بود که تا حالا در آن بودم.
و من فهمیدم که آن حرکت بدن خودم در میان آن چشم انداز بود که آن تصاویر متحرک را می‌ساخت. این حرکتِ تغییر چشم انداز بود. بنابراین از آن عکسها قطعه‌ای ساختم و اسمش را "غار گِلی" گذاشتم. یک قطعه چند لایه چاپ شده است، و شما می‌توانید فکر کنید که یک شهر فرنگ باز شده است. این نوعی پانوراما از منظره غربی من است. و در کنار قطعه چاپ شده یک نمایشگر ویدئویی هم بود که انیمیشن مخفی شده را همراه با کارهای هنری نشان می‌داد. من فکر می‌کنم یکی از بهترین قسمت‌های این پروژه برای من این بود که وقت بیشتری با برادرم گذراندم، که در فاصله ۴٫۰۰۰ کیلومتری از من زندگی می‌کند.
و ما فقط در این چشم انداز به ظاهر ابدی می‌نشستیم که توسط آب در میلیون‌ها سال شکل گرفته بود و صحبت می‌کردیم. درباره‌‌ی بزرگ شدن فرزندانمان و پا به سن گذاشتن والدینمان و پدرمان که از سرطان خون، زوال عقل و بیماری‌های عفونی رنج می‌برد صحبت کردیم. و این من را رنج می‌داد، که به عنوان افراد، ما فانی هستیم، اما بعنوان خانواده، ما یک چرخه‌ی مداوم هستیم -- نوعی از چرخ زندگی. حالا، من می‌خواهم شما را با قدردانی از یکی از مشوقانم ترک کنم. او به من یادآوری کرد که حضور فیزیکی مهم است
و این بازی خیلی باکلاس نیست، اما مورد نیاز است. او پیکسی است، و او سگ خانوادگیِ ماست. و عاشق پریدن است. (واق واق کردن سگ) (واق واق کردن و صدای بوینگ بوینگ کردن فنر) و این نوع جدیدی از شهر فرنگ است که من در مرکز پژوهش‌های تصویری در "UMBC" در بالتیمور، آن را ابداع کردم. و من آن را "شهر فرنگ آنی" می‌نامم. (واق واق کردن سگ) (واق واق کردن و صدای بوینگ بوینگ کردن فنر) ممنونم. (تشویق)
A long time ago, I was a professional animator. (Music) [Eric Dyer] [Animator] [Compositor] And at night, I would make my own experimental films. (Music) And I was spending a lot of time, way too much time, in front of a screen for work that would be presented on a screen, and I had this great need to get my hands back on the work again. Now, before "The Simpsons," before "Gumby," before "Betty Boop,"
before there was such a thing as cinema and television, animation was hugely popular in this form. This is a zoetrope. And you spin this drum, and you look through the slits into the inside of the drum, and you see the animation pop to life. This is animation in physical form, and it's animation I could get my hands on again. I took these ideas to Denmark. I went there with my family on a Fulbright Fellowship. That's my daughter, Mia. I rode around the city on my bicycle and shot all the interesting moving elements of Copenhagen:
the boaters in the canals, the colors that explode in spring, the free-use city bikes, love, textures, the healthy cuisine -- (Laughter) And I brought all that video back into the physical world by printing it out on these long strips of ink-jet paper and cutting out the forms. Now, I invented my own form of the zoetrope, which removes the drum and replaces the slits with a video camera. And this was very exciting for me,
because it meant that I could make these physical objects, and I could make films from those objects. That's me riding on my bicycle. (Laughter) I made about 25 paper sculptures, each the size of a bicycle wheel. I brought them into the studio, spun them and shot them to make the film "Copenhagen Cycles." (Music) This project not only allowed me to get my hands back on the work again but it helped me get my life back. Instead of spending 12, 15 hours a day with my face plastered to a screen,
I was having these little adventures with our new family and shooting video along the way, and it was kind of a symbiosis of art and life. And I think that it's no mistake that zoetrope translates into "wheel of life." (Music) But film and video does flatten sculpture, so I tried to imagine a way that animated sculpture could be experienced as such, and also a completely immersive kind of animated sculpture. And that's where I came up with the idea for the zoetrope tunnel. You walk through with a handheld strobe, and wherever you point the flashlight,
the animation pops to life. I plan to finish this project in the next 30 to 40 years. (Laughter) But I did build a half-scale prototype. It's covered in Velcro, and I could lay inside on this bridge and stick animated sequences to the walls and test stuff out. People would comment that it reminded them of an MRI. And that medical connection spoke to me, because at the age of 14, I was diagnosed with a degenerative retinal condition that's slowly taking my vision away,
and I'd never responded to that in my work. So I responded to it in this piece called, "Implant." It is an imaginary, super-magnified medical device that fits around the optic nerve. And the public is, in a sense, miniaturized to experience it. With a handheld strobe, they can explore the sculpture, and discover thousands of cell-sized robots hard at work, leaping in and out of the optic nerve, being deployed to the retina to repair it. It's my science fiction fantasy cure of my own incurable disorder. (Machine buzzes)
Now, in the real-world gene therapy and gene therapy research, healthy genes are being administered to unhealthy cells using viruses. There's a lot of colorful, fluffy hope in this, and there's also some creepy, threatening idea of viruses maybe becoming an invasive species in your body. Vision loss has helped to take me away from the things that disconnect me from the world. Instead of being sealed off in an automobile, I ride my bike, take buses and trains and walk a lot. And instead of a visually intensive process in the studio, primarily,
I'm also getting outdoors a lot more and using more of my senses. This landscape is a couple hours east of San Diego, California. My brother lives out that way. He and I went camping there for four days. And I grabbed my camera, and I walked through the canyons. And I tried to imagine and figure out what kind of motion would be present in this place that was so still and so devoid of motion. I think it's the stillest place I've ever been. And I realized that it was the movement of my own body through the landscape that was creating the animation.
It was the motion of changing perspective. So I created this piece called "Mud Caves" from those photographs. It's a multilayered print piece, and you can think of it as a zoetrope laid flat. It's kind of my western landscape panorama. And next to the print piece there's a video monitor that shows the animation hidden within the artwork. I think one of the best parts about this project for me was that I got to hang out with my brother a lot, who lives 2,500 miles away from me. And we would just sit in this seemingly eternal landscape sculpted by water over millions of years
and talk. We'd talk about our kids growing up and the slowing pace of our parents, and our dad who's suffering from leukemia, memory loss and infection. And it struck me that, as individuals, we're finite, but as a family, we are an ongoing cycle -- a kind of wheel of life. Now, I want to leave you with a tribute to one of my mentors. She reminds me that physical presence is important and that play is not a luxury, but a necessity. She's Pixie,
and she's our family dog. And she loves to jump. (Dog barking) (Dog barking and spring boinging) And this is a new kind of zoetrope that I developed at the Imaging Research Center at UMBC in Baltimore. And I call it a "real-time zoetrope." (Dog barking) (Dog barking and spring boinging) Thank you. (Applause)