021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

آیین شک

Casey Gerald

The gospel of doubt

What do you do when your firmly held beliefs turn out not to be true? When Casey Gerald's religion failed him, he searched for something new to believe in -- in business, in government, in philanthropy -- but found only false saviors. In this moving talk, Gerald urges us all to question our beliefs and embrace uncertainty.


تگ های مرتبط :

Big Problems, Business, Capitalism
آنجا بودیم، روح و جسم ما در کلیسایی در تگزاس جمع شده بود در آخرین شب زندگی مان. در اتاقی مثل اینجا جمع شده بودیم، با نیمکت های چوبی با روکش پارچه ای قرمز که غژغژ می کردند، با ارگی که در سمت چپم بود و گروه کر در پشتم و یک حوض غسل تعمید که روی دیوار پشت آنها ساخته شده بود. کم و بیش اتاقی شبیه به این. و همان احساس عمیق تعلیق، و همان امید عمیق نجات، همان دست های عرق کرده و همان آدمهایی که در ردیف پشت توجه نمی کنند. ( خنده حضار) آن روز ۳۱ دسامبر، ۱۹۹۹ بود
شب بازگشت مجدد مسیح، پایان دنیایی که می شناختم. آن موقع ۱۲ ساله شده بودم و به سن تکلیف رسیده بودم. و وقتی که دست از شکایت کشیدم از اینکه انصاف نیست که مسیح بر گردد درست همان وقتی که تازه مسئول اعمالم شده‌ام، فهمیدم که بهتر است هرچه زودتر کارهایم را سر و سامان دهم. پس هرچه می‌توانستم به کلیسا می‌رفتم. و همانقدر مشتاق خلوت بودم که کسی بدنبال هیاهو، می‌خواستم مطمئن شوم که نکند که سرم کلاهی برود و مسیح بخواهد زودتر برگردد. و اگر این کار را کرد، برنامه کمکی داشته باشم،
که آن زمان خواندن کتابهای پر از خشم« بازمانده» بود. و در آنها دیدم که که اگر تا نیمه شب برای بهشت گزیده نشدم، راه دیگری داشتم. تنها کاری که باید می کردم دوری از علامت شیطان، جنگ با شیاطین، طاعون و مبارزه با خود ضد مسیح بود. یه کم سخت بود... ( خنده حضار) ولی می‌دانستم که می‌توانم. (خنده حضار) دیگر زمان برنامه‌ریزی تمام شده بود. ساعت ۱۱/۵۰ بود. ما ۱۰ دقیقه وقت داشتیم، وکشیش ما را از روی نیمکت و به سوی محراب صدا کرد
چون می خواست تا در هنگام نیمه شب مشغول دعا باشیم. پس هر دسته ای از جمعیت در جایش قرار گرفت. گروه کر در جایگاه قرار گرفت، خادمان کلیسا و همسرانشان یا بورژواهای تعمید دهنده اسمیه که من صداشون می‌کنم، (خنده حضار) در ردیف اول جلوی محراب قرار گرفتند. می‌دانید، در آمریکا، حتی بازگشت مجدد مسیح هم قسمت VIP دارد. (خنده حضار) (تشویق حضار) و درست پشت بورژواهای تعمید دهنده مسن ترها بودند --
این مردان و زنانی که پشت های جوانشان زیر آفتاب‌های داغ مزارع پنبه در شرق تگزاس خم شده، که پوستشان انگار به رنگ قهوه ای اصیلی و بدون چروک سوخته بود، درست مانند سفال‌های شرق تگزاس، و آنهایی که امید و آرزوهایشان از آنکه زندگی در خارج از شرق تگزاس چگونه می توانست باشد حتی بیشتر از کمرهایشان خمیده و شکسته شده بود. آری، برای من این مردان و زنان ستاره‌های نمایش بودند. تمامی عمرشان برای این لحظه صبر کرده بودند، مانند پیشینیان قرون وسطایی شان آرزوی پایان جهان داشتند، همانطوری که مادر بزرگم برای نمایش «اپرا وینفری» منتظر می‌شد
تا هر روز ساعت ۴ در کانال ۸ ببیند. و همانطور که به سمت محراب می رفت، درست پشتش مخفی شده بودم، چون مطمئن بودم مادر بزرگم به بهشت می رود. و فکر می‌کردم اگر در مدت این دعا، دستم در دستش باشد، ممکن است مستقیم با او بروم. پس دستش را گرفتم و چشمانم را بستم تا گوش کنم، تا منتظر شوم. و دعاها بلندتر شد. و فریادهای تقاضای اجابت دعا حتی بلندتر. و نوای ارگ کلیسا هم برای بالا بردن شور اضافه شد.
و حرارت بالا رفت تا بیشترعرق کنیم. و دستم را محکمتر گرفتم، تا مبادا کسی باشم که جا بمانم. چشم هایم را محکم به هم فشردم تا نبینم که چطور سره از ناسره جدا می شود. و سپس صدایی بر فرازمان پیچید: « آمین » و تمام شده بود. به ساعت نگاه کردم. از نیمه شب گذشته بود. به مومنان ارشد نگاه کردم که نجات دهنده شان نیامده بود، که مغرور تر از آن بودند که نشانی از نومیدی نمایان کنند، که ایمانی آنقدر سخت و طولانی مدت داشتند
تا اکنون شک نکنند. اما من بجایشان مایوس شدم. آنها فریب خورده بودند، اغفال شدند، گول خوردند، و من هم درست همراهشان بودم. دعاهایشان را خواندم، به بهترین وجهی که می توانستم تسلیم وسوسه نشدم. نه یک بار، بلکه دوبار در آن حوض غسل تعمید غوطه خوردم . من ایمان داشتم. حالا چه می شود؟ درست به موقع به خانه رسیدم تا تلویزیون را روشن کنم و ببینم که پیتر جنینگز شروع هزاره جدید را دور تا دور جهان اعلام می کرد.
به ذهنم خطور کرد که خیلی عجیب می شد، که مسیح هم برگردد و برگردد بر مبنای ساعت محلی هر محل. (خنده و تشویق حضار) و این موضوع را بیشتر مضحک کرد... رنج آور بود، خیلی. اما آنجا در آن شب، من ایمانم را از دست ندادم. من به چیزی جدید ایمان آوردم: که ممکن است، تا ایمان نداشت. ممکن بود پاسخ هایی که داشتم اشتباه باشند، چون سوال ها، خود غلط بودند. و حالا، جایی که زمانی کوهی از یقین بود، آنجا، به سمت پایین و بنیانش، چشمه‌ای از شک جاری بود،
چشمه‌ای که وعده رودهایی را می داد. می‌توانم نمایش زندگیم را تا آن شب در کلیسا دنبال کنم وقتی که نجات دهنده ام برای من نیامد؛ وقتی که با اطمینان ترین چیزی که باور داشتم معلوم شد، که اگر دروغ نبوده، کاملا راست هم نبود. و اگرچه بیشتر شما برای سال ۲۰۰۰ کاملا به شکل دیگری آماده شدید، مطمئنم که شما اینجایید چون بخشی از شما همان کاری را کرده که من از سپیده دم این قرن جدید کرده ام، از وقتی که مادرم رفت و پدرم پیشم نیامد و خدایم از آمدن سر باز زد. و دستهایم را دراز کردم،
تا چیزی را برای اعتقاد پیدا کنم. تا ورود به دانشگاه « ییل» در ۱۸ سالگی ادامه دادم، با امید آنکه سفرم از «اوک کلیف» تگزاس فرصتی برای پشت سر گذاشتن تمام چالش هایی که می شناختم باشد، امید های از دست رفته و بدن های فرسوده ای که دیده بودم. اما وقتی در یک تعطیلات زمستانی دوباره خود را درخانه یافتم، وقتی که صورتم روی زمین بود، و دستهایم از پشت بسته و اسلحه یک دزد به سرم فشره می شد، می دانستم که حتی عالی ترین تحصیلات هم نمی توانست نجاتم دهد. ادامه دادم تا وقتی که در« لیمان برادرز» پیدایم شد، به عنوان یک کارآموز درسال ۲۰۰۸.
(خنده حضار) خیلی مفید بود... (خنده حضار) و به خانه ام زنگ زدم تا به خانواده بگویم که ما دیگر هیچوقت فقیر نمی‌شویم. (خنده حضار) اما شاهد آن بودم که معبد سرمایه داری در مقابل چشمانم فرو ریخت، فهمیدم که حتی بهترین شغل ها نمی تواند نجاتم دهد. ادامه دادم تا آنکه به عنوان یک کارمند جوان در واشنگتن دی سی پیدایم شد، که صدای برخاسته ازایالت ایلینویز را شندیده بود، می گفت،« خیلی وقت است که به این تغییر نیاز داریم اما در این انتخابات، تغییر به آمریکا آمده.»
اما وقتی که کنگره زمین گیر شد و کشور در شکاف هایش دوپاره شد و امید تغییر تبدیل به یک شوخی بی رحمانه شد، می دانستم که حتی رجعت سیاسی نمی تواند نجاتم دهد. با امید در محراب « آرزوی آمریکایی» زانو زدم، و برای خداهای دورانم دعا کردم برای موفقیت، و پول، و قدرت. اما دوباره بارها و بارها، نیمه شب آمد و چشمانم را باز کردم تا ببینم که تمامی این خدایان مرده اند. و از این قبرستان، جستجو را بار دیگر آغاز کردم،
نه بخاطر شجاعتم، بلکه چون می دانستم که یا ایمان می آورم و یا می میرم. پس به زیارت کعبه ای دیگر رفتم، دانشگاه تجاری هاروارد... (خنده حضار) اما این بار، بسادگی نمی توانستم نجاتی را که ادعا می کرد بپذیرم. نه، می دانستم که کارهای بیشتری باید انجام شود. کار از گوشه تاریک یک مهمانی شلوغ شروع شد، در اواخر شبی از زمستان تیره کمبریج، وقتی که من و سه دوستم سوالی پرسیدیم که کسانی که به دنبال واقعیت هستند مدتی طولانی است که می پرسند:
« چطور است که به جاده بزنیم؟» (خنده حضار) نمی دانستیم که به کجا می رویم یا چطور به آنجا می رسیم، اما می دانستیم که باید انجامش دهیم. چون تمامی عمرمان این آرزو را داشتیم، آنطور که «جک کرواک» نوشته، « برای یواشکی به درون شب رفتن و جایی گم شدن،» و رفتن و دیدن آنکه هر کسی در سطح کشور چه می کند. پس اگرچه صداهای دیگری بودند که می گفتند خطرش خیلی زیاد است و اثباتش بی حاصل، به هر شکل ادامه دادیم. در تابستان ۲۰۱۳ ما ۸۰۰۰ مایل را در سراسر آمریکا رفتیم، از میان مراتع مونتانا، تا ویرانه های دیترویت،
از میان باتلاق های نیو اورلئان، جایی که مردان و زنانی را یافتیم و با آنها کار کردیم که بنگاه های کوچکی را می ساختند که به سود آوری شان معنی می داد. آموزش دیده در کاپیتالیسم نظامی «وست پوینت»، ایده ای انقلابی به ذهنمان خطور کرد. (خنده حضار) و این ایده گسترده شد، و به سازمانی غیر انتفاعی به نام MBA برای آمریکا توسعه پیدا کرد، حرکتی که مرا امروز به این صحنه رساند. و فهمیدیم که دلیل توسعه اش اشتیاق زیاد نسل ما به هدف، به معنی است. گسترده شد چون تعداد بیشماری از کار آفرینان
در گوشه و کنار آمریکا که کار می سازند و زندگی ها را تغییر می دهند به کمی کمک نیاز داشتند. و اگر بخواهم کمی صادق باشم، گسترده شد چون برای توسعه جنگیدم. امتدادی نبود که در آن نرفته باشم تا این آیین را موعظه کنم، که مردم بیشتری ایمان آورند که ما می توانیم زخم های یک سرزمین شکسته را ببندیم، هر بار با یک کار اجتماعی. اما این سفر تبلیغی مسیحی بود که مرا به آیین متفاوتی هدایت کرد که امروز آمده ام تا آن را با شما شریک شوم. در غروب یک روز، تقریبا یک سال پیش آغاز شد
در موزه تاریخ طبیعی در شهر نیویورک، در جشن فارغ التحصیلان دانشگاه مدیرت کسب و کار هاروارد، در زیر مدل اندازه واقعی یک نهنگ، با غول های جهان امروز نشسته بودم در حالی که آنها همسالانشان و اعمال خیرشان را جشن گرفته بودند. غروری در اتاق بود جایی که ارزش خالص و سرمایه تحت مدیریت فراتر ار نیم تریلیون دلار بود. به هرآنچه که ساخته بودیم نگاه کردیم، و خوب بود. (خنده حضار) اما اتفاقا دو روز بعد، می‌بایست تا « هارلم» می‌رفتم،
که خودم را نشسته در مزرعه ای شهری یافتم که زمانی زمینی خالی بود، و به مردی نام تونی گوش می کردم که برایم از بچه هایی می گفت که هر روز آنجا پیدایشان می‌شد. و همه شان زیر خط فقر زندگی می‌کردند. خیلی از آنها همه چیزشان را در کوله پشتی حمل می کردند تا آنها را در سرپناه بی خان مان ها از دست ندهند. بعضی هایشان به برنامه تونی آمدند، که اسمش « جوانه هارلم» بود، تا تنها وعده غذای روزانه شان را بگیرند. تونی به من گفت او برنامه جوانه هارلم را با حقوق بازنشستگی اش شروع کرده، بعد از ۲۰ سال رانندگی تاکسی. گفت که برای خودش حقوقی نمی‌ماند،
چون با وجود موفقیت، برنامه در مشکلات دست و پا می زند، به من گفت که پذیرای هر کمکی است که بتواند بگیرد. و من برای آن کمک آنجا بودم. اما زمانی که تونی را ترک کردم، شوری و گزش اشکی را که در چشمانم می جوشید حس کردم. وزن الهامی را حس کردم که می توانستم در یک اتاق شبی بنشینم، که چند صد نفر نیم تریلیون دلار داشتند، و در اتاقی دیگر، دو روز بعد، تنها ۵۰ محله بالاتر، جایی که مردی بدون حقوق به کودکی تنها وعده غذایش را در روز می دهد. و این نابرابری خیره کننده دلیل اینکه می خواستم گریه کنم نبود،
فکر به گرسنگی این کودکان خردسال هم نبود، خشم از آن یک درصد یا تاسف برای آن ۹۹ درصد نبود. ناراحت شدم چون بالاخره فهمیدم من دستگاه دیالیزی هستم برای کشوری که به پیوند کلیه نیاز دارد. فهمیدم که داستان من داستان همه آنهایی است که توقعشان این بوده که بتوانند روی پای خودشان بزرگ شوند، حتی اگر کفشی نداشته باشند؛ اینجاست که سازمان من برای تمامی کمک های ساختاری و سازمانی که هیچگاه به هارلم یا آپالاشیا یا پایین بخش ۹ نرسیده ایستاده است؛ این صدای من است برای همه صداهایی
که خیلی بی سواد، خیلی حمام نرفته، خیلی بی پناه، به نظر می رسند. و از شرمساری آن، تمام وجودم شرمنده است مانند شرمساری نشستن در جلو تلویزیون، و دیدن « پیتر جنینگز» که آغاز هزاره جدید را خبر می دهد دوباره و دوباره و دوباره. من فریب خوردم، اغفال شدم، گول خوردم، اما این بار، ناجی دروغین خودم بودم. می دانید، راهی طولانی از آن محراب آمده ام از شبی که فکر می کردم پایان دنیاست، از دنیایی که مردم نجوا می کنند
و رنج کشیدن را اراده قطعی خدا می دانند و کتاب مقدس را مصون از خطا می دانند. بله، تا جایی آمده ام که به همان جایی که شروع کردم بازگردم. چون واقعا درست نیست که بگوییم که در عصر بی اعتقادی زندگی می کنیم... نه، ما امروز هم همانقدری ایمان داریم که همیشه در گذشته داشته ایم. برخی از ما شاید به گفته های «برنی براون» معتقدیم یا « آنتونی رابینز». ممکن است به کتاب مقدس «نیو یورکر» معتقد باشیم یا « نشریه تجاری هاروارد». ممکن است عمیقا ایمان داشته باشیم وقتی همینجا در معبد TED عبادت می کنیم،
اما نومیدانه می خواهیم ایمان داشته باشیم، و به ایمان نیاز داریم. به زبان بیگانه رهبران پرجذبه صحبت می کنیم که وعده حل تمامی مشکلاتمان را داده اند. ما رنج را به عنوان اثر لازمه کاپیتالیسمی که خدایمان است می بینیم، ما نوشته های پیشرفت فناوری را واقعیت مصون از خطا می دانیم. و به سختی هزینه انسانی که می پردازیم را درک می کنیم وقتی که نمی توانیم اشتباهاتمان را زیر سوال ببریم، چون می ترسیم که ممکن است تمامی پایه هایمان را بلرزاند. اما اگر ناراحت شده اید از بی وجدانی هایی که پذیرا شده ایم، حالا وقت پرسیدن است.
من آیینی برای ناراحتی یا نوآوری ندارم یا راهکاری برای محاسبه سود آوری شما. من حقیقتا آیینی برای آنکه امروز، ایمان آورید ندارم. من «آیین شک» را دارم و به شما عرضه می کنم. آیین شک از شما نمی خواهد که ایمانتان را از دست دهید، از شما می خواهد که به چیز جدیدی ایمان آورید: که می شود ایمان نداشت. که ممکن است که پاسخ هایی که داریم اشتباه باشند، ممکن است که خود سوال ها اشتباه باشند. بله، آیین شک یعنی ممکن است که ما، روی این صحنه، در این اتاق، اشتباه کنیم. چون موجب پرسیدن این سوال می شود، «چرا؟»
با تمامی قدرتی که در دستانمان داریم، چرا همچنان مردم به این بدی رنج می کشند؟ این شک مرا به این سو می برد تا بگویم که در حال راه انداختن سازمانی هستیم، MBA(مدیریت ارشد کسب و کار) در تمام آمریکا، جدای از تجارت. کارکنانمان را انتخاب کرده لیم و درب هایمان را بسته ایم و طرحمان را رایگان به هرکسی که در خود توان این کار را می بیند، می دهیم بدون انتظار مجوز از کسی. این شک مجبورم می کند تا بگویم که نجات دهنده نیستم که بعضی ها در موردم می گویند، چون عمر ما خیلی کوتاه است و احتمالات خیلی زیاد
تا برای رجعت نجات دهنده صبر کنیم، وقتی که واقعیت این است که معجزه ای پیش نخواهد آمد. و این شک، مرا به حرکت می اندازد، به من امید می دهد که وقتی که مشکلات ما را در هم شکست، وقتی که مسیر پیش رویمان ما را به سمت تباهی می‌برد، وقتی که شفا دهندگان ما زخمهایمان را التیام نمی‌دهند، این ایمان کورکورانه ما نیست ... نه، این شک فروتنانه ما خواهد بود که نوری ضعیف بر تاریکی زندگی مان ما افشاند و به جهان ما و بگذارید تا صدایمان را به زمزمه بلند کنیم یا به یک فریاد
و یا ساده بگویم، خیلی ساده، « باید راه دیگری باشد.» سپاسگزارم.
There we were, souls and bodies packed into a Texas church on the last night of our lives. Packed into a room just like this, but with creaky wooden pews draped in worn-down red fabric, with an organ to my left and a choir at my back and a baptism pool built into the wall behind them. A room like this, nonetheless. With the same great feelings of suspense, the same deep hopes for salvation, the same sweat in the palms and the same people in the back not paying attention. (Laughter)
This was December 31, 1999, the night of the Second Coming of Christ, and the end of the world as I knew it. I had turned 12 that year and had reached the age of accountability. And once I stopped complaining about how unfair it was that Jesus would return as soon as I had to be accountable for all that I had done, I figured I had better get my house in order very quickly. So I went to church as often as I could. I listened for silence as anxiously as one might listen for noise, trying to be sure that the Lord hadn't pulled a fast one on me and decided to come back early.
And just in case he did, I built a backup plan, by reading the "Left Behind" books that were all the rage at the time. And I found in their pages that if I was not taken in the rapture at midnight, I had another shot. All I had to do was avoid taking the mark of the beast, fight off demons, plagues and the Antichrist himself. It would be hard -- (Laughter) but I knew I could do it. (Laughter) But planning time was over now. It was 11:50pm.
We had 10 minutes left, and my pastor called us out of the pews and down to the altar because he wanted to be praying when midnight struck. So every faction of the congregation took its place. The choir stayed in the choir stand, the deacons and their wives -- or the Baptist Bourgeoisie as I like to call them -- (Laughter) took first position in front of the altar. You see, in America, even the Second Coming of Christ has a VIP section. (Laughter)
(Applause) And right behind the Baptist Bourgeoisie were the elderly -- these men and women whose young backs had been bent under hot suns in the cotton fields of East Texas, and whose skin seemed to be burnt a creaseless noble brown, just like the clay of East Texas, and whose hopes and dreams for what life might become outside of East Texas had sometimes been bent and broken even further than their backs. Yes, these men and women were the stars of the show for me. They had waited their whole lives for this moment,
just as their medieval predecessors had longed for the end of the world, and just as my grandmother waited for the Oprah Winfrey Show to come on Channel 8 every day at 4 o'clock. And as she made her way to the altar, I snuck right in behind her, because I knew for sure that my grandmother was going to heaven. And I thought that if I held on to her hand during this prayer, I might go right on with her. So I held on and I closed my eyes to listen, to wait.
And the prayers got louder. And the shouts of response to the call of the prayer went up higher even still. And the organ rolled on in to add the dirge. And the heat came on to add to the sweat. And my hand gripped firmer, so I wouldn't be the one left in the field. My eyes clenched tighter so I wouldn't see the wheat being separated from the chaff. And then a voice rang out above us: "Amen." It was over. I looked at the clock. It was after midnight.
I looked at the elder believers whose savior had not come, who were too proud to show any signs of disappointment, who had believed too much and for too long to start doubting now. But I was upset on their behalf. They had been duped, hoodwinked, bamboozled, and I had gone right along with them. I had prayed their prayers, I had yielded not to temptation as best I could. I had dipped my head not once, but twice in that snot-inducing baptism pool. I had believed.
Now what? I got home just in time to turn on the television and watch Peter Jennings announce the new millennium as it rolled in around the world. It struck me that it would have been strange anyway, for Jesus to come back again and again based on the different time zones. (Laughter) And this made me feel even more ridiculous -- hurt, really. But there on that night, I did not stop believing. I just believed a new thing: that it was possible not to believe.
It was possible the answers I had were wrong, that the questions themselves were wrong. And now, where there was once a mountain of certitude, there was, running right down to its foundation, a spring of doubt, a spring that promised rivers. I can trace the whole drama of my life back to that night in that church when my savior did not come for me; when the thing I believed most certainly turned out to be, if not a lie, then not quite the truth. And even though most of you prepared for Y2K in a very different way,
I'm convinced that you are here because some part of you has done the same thing that I have done since the dawn of this new century, since my mother left and my father stayed away and my Lord refused to come. And I held out my hand, reaching for something to believe in. I held on when I arrived at Yale at 18, with the faith that my journey from Oak Cliff, Texas was a chance to leave behind all the challenges I had known, the broken dreams and broken bodies I had seen. But when I found myself back home one winter break,
with my face planted in the floor, my hands tied behind my back and a burglar's gun pressed to my head, I knew that even the best education couldn't save me. I held on when I showed up at Lehman Brothers as an intern in 2008. (Laughter) So hopeful -- (Laughter) that I called home to inform my family that we'd never be poor again. (Laughter) But as I witnessed this temple of finance come crashing down before my eyes,
I knew that even the best job couldn't save me. I held on when I showed up in Washington DC as a young staffer, who had heard a voice call out from Illinois, saying, "It's been a long time coming, but in this election, change has come to America." But as the Congress ground to a halt and the country ripped at the seams and hope and change began to feel like a cruel joke, I knew that even the political second coming could not save me. I had knelt faithfully at the altar of the American Dream, praying to the gods of my time
of success, and money, and power. But over and over again, midnight struck, and I opened my eyes to see that all of these gods were dead. And from that graveyard, I began the search once more, not because I was brave, but because I knew that I would either believe or I would die. So I took a pilgrimage to yet another mecca, Harvard Business School -- (Laughter) this time, knowing that I could not simply accept the salvation
that it claimed to offer. No, I knew there'd be more work to do. The work began in the dark corner of a crowded party, in the late night of an early, miserable Cambridge winter, when three friends and I asked a question that young folks searching for something real have asked for a very long time: "What if we took a road trip?" (Laughter) We didn't know where'd we go or how we'd get there, but we knew we had to do it. Because all our lives we yearned, as Jack Kerouac wrote, to "sneak out into the night and disappear somewhere,"
and go find out what everybody was doing all over the country. So even though there were other voices who said that the risk was too great and the proof too thin, we went on anyhow. We went on 8,000 miles across America in the summer of 2013, through the cow pastures of Montana, through the desolation of Detroit, through the swamps of New Orleans, where we found and worked with men and women who were building small businesses that made purpose their bottom line. And having been trained at the West Point of capitalism,
this struck us as a revolutionary idea. (Laughter) And this idea spread, growing into a nonprofit called MBAs Across America, a movement that landed me here on this stage today. It spread because we found a great hunger in our generation for purpose, for meaning. It spread because we found countless entrepreneurs in the nooks and crannies of America who were creating jobs and changing lives and who needed a little help. But if I'm being honest, it also spread because I fought to spread it.
There was no length to which I would not go to preach this gospel, to get more people to believe that we could bind the wounds of a broken country, one social business at a time. But it was this journey of evangelism that led me to the rather different gospel that I've come to share with you today. It began one evening almost a year ago at the Museum of Natural History in New York City, at a gala for alumni of Harvard Business School. Under a full-size replica of a whale, I sat with the titans of our time
as they celebrated their peers and their good deeds. There was pride in a room where net worth and assets under management surpassed half a trillion dollars. We looked over all that we had made, and it was good. (Laughter) But it just so happened, two days later, I had to travel up the road to Harlem, where I found myself sitting in an urban farm that had once been a vacant lot, listening to a man named Tony tell me of the kids that showed up there every day.
All of them lived below the poverty line. Many of them carried all of their belongings in a backpack to avoid losing them in a homeless shelter. Some of them came to Tony's program, called Harlem Grown, to get the only meal they had each day. Tony told me that he started Harlem Grown with money from his pension, after 20 years as a cab driver. He told me that he didn't give himself a salary, because despite success, the program struggled for resources. He told me that he would take any help that he could get. And I was there as that help.
But as I left Tony, I felt the sting and salt of tears welling up in my eyes. I felt the weight of revelation that I could sit in one room on one night, where a few hundred people had half a trillion dollars, and another room, two days later, just 50 blocks up the road, where a man was going without a salary to get a child her only meal of the day. And it wasn't the glaring inequality that made me want to cry, it wasn't the thought of hungry, homeless kids, it wasn't rage toward the one percent or pity toward the 99.
No, I was disturbed because I had finally realized that I was the dialysis for a country that needed a kidney transplant. I realized that my story stood in for all those who were expected to pick themselves up by their bootstraps, even if they didn't have any boots; that my organization stood in for all the structural, systemic help that never went to Harlem or Appalachia or the Lower 9th Ward; that my voice stood in for all those voices that seemed too unlearned, too unwashed, too unaccommodated. And the shame of that,
that shame washed over me like the shame of sitting in front of the television, watching Peter Jennings announce the new millennium again and again and again. I had been duped, hoodwinked, bamboozled. But this time, the false savior was me. You see, I've come a long way from that altar on the night I thought the world would end, from a world where people spoke in tongues and saw suffering as a necessary act of God
and took a text to be infallible truth. Yes, I've come so far that I'm right back where I started. Because it simply is not true to say that we live in an age of disbelief -- no, we believe today just as much as any time that came before. Some of us may believe in the prophecy of Brené Brown or Tony Robbins. We may believe in the bible of The New Yorker or the Harvard Business Review. We may believe most deeply when we worship right here at the church of TED, but we desperately want to believe,
we need to believe. We speak in the tongues of charismatic leaders that promise to solve all our problems. We see suffering as a necessary act of the capitalism that is our god, we take the text of technological progress to be infallible truth. And we hardly realize the human price we pay when we fail to question one brick, because we fear it might shake our whole foundation. But if you are disturbed by the unconscionable things that we have come to accept, then it must be questioning time. So I have not a gospel of disruption or innovation
or a triple bottom line. I do not have a gospel of faith to share with you today, in fact. I have and I offer a gospel of doubt. The gospel of doubt does not ask that you stop believing, it asks that you believe a new thing: that it is possible not to believe. It is possible the answers we have are wrong, it is possible the questions themselves are wrong. Yes, the gospel of doubt means that it is possible that we, on this stage, in this room, are wrong. Because it raises the question, "Why?" With all the power that we hold in our hands,
why are people still suffering so bad? This doubt leads me to share that we are putting my organization, MBAs Across America, out of business. We have shed our staff and closed our doors and we will share our model freely with anyone who sees their power to do this work without waiting for our permission. This doubt compels me to renounce the role of savior that some have placed on me, because our time is too short and our odds are too long to wait for second comings,
when the truth is that there will be no miracles here. And this doubt, it fuels me, it gives me hope that when our troubles overwhelm us, when the paths laid out for us seem to lead to our demise, when our healers bring no comfort to our wounds, it will not be our blind faith -- no, it will be our humble doubt that shines a little light into the darkness of our lives and of our world and lets us raise our voice to whisper or to shout or to say simply,
very simply, "There must be another way." Thank you. (Applause)