021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

موش فلجی که راه رفت

Grégoire Courtine

The paralyzed rat that walked

A spinal cord injury can sever the communication between your brain and your body, leading to paralysis. Fresh from his lab, Grégoire Courtine shows a new method -- combining drugs, electrical stimulation and a robot -- that could re-awaken the neural pathways and help the body learn again to move on its own. See how it works, as a paralyzed rat becomes able to run and navigate stairs.


تگ های مرتبط :

Biotech, Health Care, Neuroscience
من یک عصب شناس هستم که پیش زمینه هایی ترکیبی در فیزیک و داروشناسی دارم. آزمایشگاه من در مؤسسه ی تکنولوژی سوئیس فدرال، بر روی آسیب های نخاعی تمرکز کرده است، که سالانه بیش از ۵۰٫۰۰۰ نفر در سراسر جهان به آن دچار می شوند، که عواقب دردناکی را برای آنان در پی دارد، و زندگیشان را در عرض چند ثانیه نابود می کند. و برای من، مرد فولادی، کریستوفر ریو، بیشترین آشنایی را با دردی که کسانی که دچار آسیب نخاعی شده اند تحمل می کنند، دارد. و من این طور تجربه ی شخصیم را
در این زمینه ی تحقیقاتی، با کار در مؤسسه ی کریستوفر و دانا ریو شروع کردم. من هنوز آن لحظه ی سرنوشت ساز را به یاد می آورم. یادم می آید تنها پایان یک روز کاری معمولی در مؤسسه بود. یادم می آید تنها پایان یک روز کاری معمولی در مؤسسه بود. کریس به ما، دانشمندان و متخصصان گفت، "شما باید عملی تر رفتار کنید. وقتی که فردا آزمایشگاهتان را ترک می کنید، می خواهم کنار مرکز توانبخشی توقف کنید و افراد آسیب دیده ای را که برای برداشتن یک قدم می جنگند و می خواهند بدنشان را ترمیم کنند، ببینید. و وقتی به خانه می روید،
به این فکر کنید که از فردا چه تغییری در تحقیقاتتان ایجاد خواهید کرد تا زندگی آن ها را بهتر کنید." این کلمات، در ذهن من ثبت شدند. این حرف بیشتر از ۱۰ سال پیش به من گفته شد، اما تا به امروز، آزمایشگاه من روشی عملی را برای توانبخشی بیماران پس از دیدن آسیب نخاعی دنبال می کند. و اولین قدم من در این مسیر تعریف مدل جدیدی از آسیب نخاعی بود که برخی از ویژگی های کلیدی آسیب نخاعی انسان را بهتر تقلید کند و در ضمن، شرایط عملی قابل کنترلی را پیشنهاد کند. و برای این هدف، ما از دو جهت عکس هم نخاع را تا نیمه دچار آسیب کردیم.
آن ها به طور کلی ارتباط میان مغز و نخاع را مختل می کردند، آن ها به طور کلی ارتباط میان مغز و نخاع را مختل می کردند، که منجر به فلج کامل و دائمی پاهای موش می شد. که منجر به فلج کامل و دائمی پاهای موش می شد. اما، همان طور که پیش از این مشاهده شده بود، بعد از غالب آسیب ها در انسان، بخش واسطه ای از بافت عصبی بنیادی تشکیل می شود، که از طریق آن توانبخشی ممکن می شود. (نخاع این طور نیست) اما چگونه چنین چیزی ممکن می شود؟ خب، روش معمول آن شامل تزریق بخش واسطه ای است که فیبر های بریده شده را برای رسیدن به هدف اصلی رشد می دهد. و وقتی به این نتیجه رسیدم که این به طور قطع روشی کلیدی برای درمان این مشکل است،
انجام این کار به نظرم فوق العاده پیچیده آمد. برای این که به سرعت در مرحله ی کلینیکی به نتیجه برسیم، می دانستم باید چه کار کنم: باید از دیدگاه دیگری به مشکل نگاه می کردم. مشخص شد که بیش از ۱۰۰ سال تحقیق بر روی فیزیولوژی نخاع، مشخص شد که بیش از ۱۰۰ سال تحقیق بر روی فیزیولوژی نخاع، که با داده شدن جایزه ی نوبل شرینگتون شروع شد، نشان داده بود که نخاع، حتی اگر شدید ترین آسیب ها را دیده باشد، تمامی شبکه های عصبی لازم و کافی را برای هماهنگ کردن جابه جایی سیگنال های عصبی دارد، اما چون اطلاعات فرستاده شده از مغز دچار آسیب می شوند،
در حالت بی استفاده ای قرار می گیرند، انگار دچار نوعی خواب شده باشند. ایده ی من این بود: ما این شبکه را بیدار خواهیم کرد. و در آن زمان، من یک دانشجوی فوق دکترا در لس آنجلس بودم، که تازه دوره ی دکترایم را در فرانسه به پایان رسانده بودم، جایی که روش فکر مستقل، الزاماً مورد تشویق قرار نمی گیرد. (خنده ی حاضرین) من از صحبت کردن با رئیس جدیدم می ترسیدم، اما تصمیم گرفتم که با شجاعت تمام جلو بروم. در دفتر مشاور بی نظیرم، "رگی اگرتون" را زدم، تا با او درباره ی ایده ی جدیدم صحبت کنم. او با دقت به من گوش کرد، و با لبخندی به من جواب داد.
"چرا یک امتحان نمی کنی؟" و قسم می خورم، این یکی از مهم ترین لحظات برای من در انجام این کار بود، وقتی که فهمیدم رئیس بزرگ افراد جوان و ایده های جدید را باور دارد. و این ایده ی من بود: برای این که این اصل پیچیده را برای شما توضیح دهم، می خواهم از یک مثال ساده شده استفاده کنم. تصور کنید که سیستم حرکتی ما یک ماشین است. موتور آن نخاع است. و قسمت انتقال نیرو دچار مشکل شده است. موتور خاموش شده است. چگونه می توان دوباره موتور را روشن کرد؟ اول از همه، ما باید به اندازه ی کافی به آن سوخت برسانیم؛
دوم، پدال گاز را فشار دهیم؛ و سوم، ماشین را هدایت کنیم. ما فهمیدیم که مسیر های عصبی شناخته شده ای از طرف مغز وجود دارند که ما فهمیدیم که مسیر های عصبی شناخته شده ای از طرف مغز وجود دارند که این نقش را در حین حرکت کردن ایفا می کنند. ایده ی من این بود: مسیر از دست رفته را جایگزین کن تا نخاع را با نوعی بخش واسطه ترمیم کنی تا نخاع را با نوعی بخش واسطه ترمیم کنی تا مغز برای راه رفتن بتواند اطلاعات را به صورت طبیعی ارسال کند. برای این کار، من از ۲۰ سال تجربه ی پیشینم در تحقیق درباره ی عصب شناسی استفاده کردم، اول برای جایگزین کردن سوخت گمشده با عوامل دارویی
تا نورون های درون نخاع را برای فعال شدن آماده کنند، و در مرحله ی دوم، تقلید از پدال گاز با تحریک الکتریکی. الکترودی را تصور کنید که در پشت نخاع تعبیه شده باشد تا بدون ایجاد هیچ دردی آن را به صورت الکتریکی تحریک کند. این کار چند سال زمان برد، اما نهایتاً ما یک مسیر عصبی مصنوعی الکتروشیمیایی درست کردیم تا شبکه ی عصبی درون نخاع را از قسمت از کار افتاده، تا قسمتی که کاملاً فعال است ادامه دهد. بلافاصله، موش فلج توانست بایستد. به محض این که تسمه ی تردمیل شروع به چرخیدن کرد، موش شروع به انجام حرکات هماهنگ پا هایش کرد،
اما بدون استفاده از مغز. این چیزی که من به آن می گویم "مغز نخاعی" اطلاعات مربوط به احساسات دریافتی فرستاده شده از طرف پای در حال حرکت را به صورت ذهنی تحلیل می کند و در مورد نحوه ی فعال کردن ماهیچه جهت ایستادن، راه رفتن، دویدن، و در مورد نحوه ی فعال کردن ماهیچه جهت ایستادن، راه رفتن، دویدن، و حتی در این جا، زمانی که موقع دویدن، در صورت از کار افتادن تردمیل ناگهان می ایستد، تصمیم می گیرد. این شگفت انگیز بود. من بسیار از این نحوه ی حرکت بدون استفاده از مغز شگفت زده شده بودم، اما هم زمان فوق العاده ناامید شدم.
این حرکات کاملاً غیر ارادی بودند. آن حیوان در این سیستم هیچ کنترلی بر روی پاهایش نداشت. به وضوح، سیستم هدایتی وجود نداشت. و بعداً این برای من مشخص شد که، ما باید مسیرمان را از الگوی کلاسیک توانبخشی، ما باید مسیرمان را از الگوی کلاسیک توانبخشی، یعنی راه رفتن بر روی تردمیل، تغییر دهیم، و شرایطی را فراهم کنیم که مغز را تشویق کند تا کنترل ارادی را بر روی پا آغاز کند. با این ایده، ما سیستم روبوتیک کاملاً جدیدی را برای آزاد گذاشتن موش برای راه رفتن در تمامی جهت ها ساختیم. تصور کنید، این واقعاً جالب است.
تصور کنید این روبات عظیم ۲۰۰ کیلویی، به عنوان بخشی از بدن این موش ۲۰۰ گرمی کوچک به او متصل شده است، اما موش نمی تواند روبات را احساس کند. روبات نامرئی است، دقیقاً مثل این که شما بخواهید بچه ی کوچکی را موقع برداشتن اولی قدم های لرزانش نگه دارید. اجازه بدهید به طور خلاصه مرور کنم: آن موش آسیبی به نخاعش وارد شد که او را فلج کرد. مسیر عصبی مصنوعی الکتروشیمیایی قسمت فعال شبکه های حرکتی نخاعی را فعال کرد. و روبات محیطی امن را فراهم کرد تا موش بتواند به هر چیزی جذب بشود تا پاهای فلجش را درگیر کند.
و برای این تحریک، ما از چیزی استفاده کردیم که فکر می کنم قوی ترین محصول دارویی سوئیس باشد: شکلات مرغوب سوئیسی. (خنده ی حاضرین) در واقع، نتایج اولیه خیلی خیلی خیلی ناامید کننده بودند. در واقع، نتایج اولیه خیلی خیلی خیلی ناامید کننده بودند. این بهترین پزشک کاردرمانی بود که در اختیار داشتم او در تشویق موش در برداشتن حتی یک قدم به طور کامل شکست خورد، او در تشویق موش در برداشتن حتی یک قدم به طور کامل شکست خورد، در حالی که همان موش، پنج دقیقه قبل، به طور زیبایی بر روی تردمیل راه می رفت. ما خیلی ناامید شدیم. اما می دانید، یکی از الزامی ترین ویژگی های یک دانشمند
پشتکار است. ما سماجت ورزیدیم. الگوی خودمان را تصحیح کردیم، و بعد از چند ماه آموزش، آن موش فلج می توانست بایستد، و هر وقت می خواست، با تمام بدن خود به سمت جایزه هایی که برایش گذاشته بودیم می دوید. با تمام بدن خود به سمت جایزه هایی که برایش گذاشته بودیم می دوید. این اولین توانبخشی انجام شده پس از وارد کردن آسیب نخاعی در آزمایشگاه، و منجر شدن آن به فلج کامل و دائمی است، که در آن پا به صورت ارادی حرکت می کند. در حقیقت -- (تشویق حاضرین) متشکرم.
در حقیقت، نه تنها موش توانست حرکت بر روی زمین را شروع کند و آن را ادامه دهد، بلکه حتی توانستیم میزان حرکت پا را تنظیم کنیم، به طور مثال، برای غلبه بر جاذبه به منظور بالا رفتن از یک راه پله. قسم می خورم که این صحنه از هیجان انگیز ترین لحظات در آزمایشگاه من بود. رسیدن به این هدف نتیجه ی ۱۰ سال کار سخت ما بود. رسیدن به این هدف نتیجه ی ۱۰ سال کار سخت ما بود. اما سؤال باقیمانده این است که، چطور؟ منظورم این است که، این کار چطور ممکن شد؟ و در این جا، ما چیزی را فهمیدیم که برایمان کاملاً غیر منتظره بود.
این الگوی آموزشی جدید ما مغز را تشویق می کرد تا روابط جدیدی بسازد، چند مدار تقویت کننده که اطلاعات فرستاده شده از طرف مغز را از قبل از قسمت آسیب دیده تقویت می کند و کنترل خارجی را بر روی شبکه های مربوط به حرکت واقع در قسمت آسیب دیده جبران می کند. و در این جا، می توانید یک نمونه از آن را ببینید، که ما در آن، فیبر هایی را که از طرف مغز می آیند با رنگ قرمز نشان داده ایم. این نورون آبی به مرکز حرکتی متصل است، و این تصویر از مسیر عصبی، که شبیه به صور فلکی است به این معناست که، مغز تنها با یک نورون تقویت کننده مجدداً با قسمت حرکتی ارتباط برقرار کرده است.
مغز تنها با یک نورون تقویت کننده مجدداً با قسمت حرکتی ارتباط برقرار کرده است. اما این تغییر الگو تنها به ناحیه ی آسیب دیده محدود نماند. اما این تغییر الگو تنها به ناحیه ی آسیب دیده محدود نماند. بلکه تا سیستم مرکزی اعصاب، از جمله ساقه ی مغزی ادامه پیدا کرد، و ما در ساقه ی مغزی شاهد افزایش ۳۰۰ درصدی حجم فیبر های خروجی از مغز را داشتیم. ما نمی خواستیم نخاع را ترمیم کنیم، اما هنوز می توانستیم شاهد یکی از گسترده ترین تغییر الگو های قسمت اکسون (قسمت خروجی سیگنال نورون) که تا به حال مشاهده شده است در سیستم عصبی مرکزی یک پستاندار بالغ
پس از آسیب دیدن باشیم. و پیغام بسیار مهمی در ورای این کشف قرار دارد. این پیغام نتیجه ی گروهی جوان از افراد بسیار نخبه است: پزشک های کاردرمانی، عصب شناسان، جراحان اعصاب، و تمامی مهندسینی که، برای یک هدف دور هم جمع شدند، به چیزی دست یافتند که برای هر کدام از آن ها به تنهایی غیر ممکن بود. این گروه واقعاً اصول مشخصی دارد. آن ها چنان نزدیک به همدیگر کار می کنند که انگار دی اِن اِی های آن ها به هم متصل است. ما داریم نسل بعدی دانشمندان و مهندسان خود را ما داریم نسل بعدی دانشمندان و مهندسان خود را
با توانایی ترجمه ی کامل اکتشافات، از یک رشته به رشته ی دیگر بار می آوریم. و من؟ من تنها رهبر ارکستری هستم که این سمفونی زیبا را هماهنگ کرده است. اما مطمئنم که همه ی شما از خود می پرسید، آیا این اختراع به افراد آسیب دیده کمک خواهد کرد؟ این طور نیست؟ من هم همین طور، هر روز از خودم می پرسم. حقیقت این است که ما هنوز به اندازه ی کافی در این مورد نمی دانیم. مطمئناً این درمانی برای آسیب نخاعی نیست، اما من باور دارم که این اختراع می تواند واسطه ای برای ارتقاء توانبخشی و کیفیت زندگی مردم باشد. من از همه ی شما می خواهم
که برای چند لحظه با من تصور کنید. فردی را تصور کنید که از آسیب نخاعی رنج می برد. پس از چند هفته توانبخشی، ما یک پمپ قابل برنامه ریزی را برای تزریق یک محلول دارویی به محل آسیب دیده مستقیماً در نخاع او خواهیم کاشت. و هم زمان، ما یک مجموعه الکترود را، در قالب نوعی پوسته ی دوم بر روی قسمتی از نخاع که حرکات پا را کنترل می کند، در بدن او خواهیم کاشت، و این مجموعه الکترود به یک دستگاه فرستنده ی پالس متصل می شود و متناسب با نیاز های فرد، تحریک های الکتریکی را اعمال کند. این کار یک مسیر عصبی مصنوعی الکتروشیمیایی اختصاصی تعریف می کند
که در حین آموزش دیدن با سیستم نگه دارنده ای که تازه طراحی شده است حرکت را ممکن می کند. و من امیدوارم که بعد از چند ماه آموزش، به قدر کافی در ارتباطات باقیمانده تغییر الگو داده شود، تا آن موش بدون کمک روبات توانایی حرکت داشته باشد، شاید حتی بدون استفاده از دارو یا تحریک الکتریکی. امیدوارم بتوانم شرایطی اختصاصی درست کنم تا انعطاف مغز و نخاع را ارتقاء دهم. و این یک اصل جدید نوآورانه است که ممکن است در مورد ناتوانی های عصبی دیگر اعمال شود، چیزی که من به آن "مسیر های عصبی اختصاصی" می گویم،
بسته به مورد اختلال عصبی بیمار، از طریق احساس کردن و راه های تحریک سازی عصبی، آن را در سیستم عصبی، مغز، نخاع، آن را در سیستم عصبی، مغز، نخاع، و حتی در اعصاب جزئی تعبیه خواهم کرد. اما این کار به منظور جایگزینی ارتباط از دست رفته ی نخاعی نیست، نه -- بلکه برای این است که به مغز کمک کنیم، تا به خودش کمک کند. و من امیدوارم که این ایده تخیل شما را برانگیخته کند، زیرا من به شما قول می دهم که بحث بر سر امکان رخ دادن چنین انقلابی نیست، بلکه بحث بر سر زمان آن است. و به خاطر بسپارید، ما به خوبی تصوراتمان هستیم، و به بزرگی رؤیا هایمان.
متشکرم. (
I am a neuroscientist with a mixed background in physics and medicine. My lab at the Swiss Federal Institute of Technology focuses on spinal cord injury, which affects more than 50,000 people around the world every year, with dramatic consequences for affected individuals, whose life literally shatters in a matter of a handful of seconds. And for me, the Man of Steel, Christopher Reeve, has best raised the awareness on the distress of spinal cord injured people. And this is how I started my own personal journey
in this field of research, working with the Christopher and Dana Reeve Foundation. I still remember this decisive moment. It was just at the end of a regular day of work with the foundation. Chris addressed us, the scientists and experts, "You have to be more pragmatic. When leaving your laboratory tomorrow, I want you to stop by the rehabilitation center to watch injured people fighting to take a step, struggling to maintain their trunk. And when you go home, think of what you are going to change in your research
on the following day to make their lives better." These words, they stuck with me. This was more than 10 years ago, but ever since, my laboratory has followed the pragmatic approach to recovery after spinal cord injury. And my first step in this direction was to develop a new model of spinal cord injury that would more closely mimic some of the key features of human injury while offering well-controlled experimental conditions. And for this purpose, we placed two hemisections on opposite sides of the body. They completely interrupt the communication
between the brain and the spinal cord, thus leading to complete and permanent paralysis of the leg. But, as observed, after most injuries in humans, there is this intervening gap of intact neural tissue through which recovery can occur. But how to make it happen? Well, the classical approach consists of applying intervention that would promote the growth of the severed fiber to the original target. And while this certainly remained the key for a cure, this seemed extraordinarily complicated to me.
To reach clinical fruition rapidly, it was obvious: I had to think about the problem differently. It turned out that more than 100 years of research on spinal cord physiology, starting with the Nobel Prize Sherrington, had shown that the spinal cord, below most injuries, contained all the necessary and sufficient neural networks to coordinate locomotion, but because input from the brain is interrupted, they are in a nonfunctional state, like kind of dormant. My idea: We awaken this network.
And at the time, I was a post-doctoral fellow in Los Angeles, after completing my Ph.D. in France, where independent thinking is not necessarily promoted. (Laughter) I was afraid to talk to my new boss, but decided to muster up my courage. I knocked at the door of my wonderful advisor, Reggie Edgerton, to share my new idea. He listened to me carefully, and responded with a grin. "Why don't you try?" And I promise to you, this was such an important moment in my career,
when I realized that the great leader believed in young people and new ideas. And this was the idea: I'm going to use a simplistic metaphor to explain to you this complicated concept. Imagine that the locomotor system is a car. The engine is the spinal cord. The transmission is interrupted. The engine is turned off. How could we re-engage the engine? First, we have to provide the fuel; second, press the accelerator pedal; third, steer the car. It turned out that there are known neural pathways
coming from the brain that play this very function during locomotion. My idea: Replace this missing input to provide the spinal cord with the kind of intervention that the brain would deliver naturally in order to walk. For this, I leveraged 20 years of past research in neuroscience, first to replace the missing fuel with pharmacological agents that prepare the neurons in the spinal cord to fire, and second, to mimic the accelerator pedal with electrical stimulation. So here imagine an electrode
implanted on the back of the spinal cord to deliver painless stimulation. It took many years, but eventually we developed an electrochemical neuroprosthesis that transformed the neural network in the spinal cord from dormant to a highly functional state. Immediately, the paralyzed rat can stand. As soon as the treadmill belt starts moving, the animal shows coordinated movement of the leg, but without the brain. Here what I call "the spinal brain" cognitively processes sensory information arising from the moving leg
and makes decisions as to how to activate the muscle in order to stand, to walk, to run, and even here, while sprinting, instantly stand if the treadmill stops moving. This was amazing. I was completely fascinated by this locomotion without the brain, but at the same time so frustrated. This locomotion was completely involuntary. The animal had virtually no control over the legs. Clearly, the steering system was missing. And it then became obvious from me
that we had to move away from the classical rehabilitation paradigm, stepping on a treadmill, and develop conditions that would encourage the brain to begin voluntary control over the leg. With this in mind, we developed a completely new robotic system to support the rat in any direction of space. Imagine, this is really cool. So imagine the little 200-gram rat attached at the extremity of this 200-kilo robot, but the rat does not feel the robot. The robot is transparent,
just like you would hold a young child during the first insecure steps. Let me summarize: The rat received a paralyzing lesion of the spinal cord. The electrochemical neuroprosthesis enabled a highly functional state of the spinal locomotor networks. The robot provided the safe environment to allow the rat to attempt anything to engage the paralyzed legs. And for motivation, we used what I think is the most powerful pharmacology of Switzerland: fine Swiss chocolate. (Laughter)
Actually, the first results were very, very, very disappointing. Here is my best physical therapist completely failing to encourage the rat to take a single step, whereas the same rat, five minutes earlier, walked beautifully on the treadmill. We were so frustrated. But you know, one of the most essential qualities of a scientist is perseverance. We insisted. We refined our paradigm, and after several months of training, the otherwise paralyzed rat could stand,
and whenever she decided, initiated full weight-bearing locomotion to sprint towards the rewards. This is the first recovery ever observed of voluntary leg movement after an experimental lesion of the spinal cord leading to complete and permanent paralysis. In fact -- (Applause) Thank you. In fact, not only could the rat initiate and sustain locomotion on the ground, they could even adjust leg movement, for example, to resist gravity
in order to climb a staircase. I can promise you this was such an emotional moment in my laboratory. It took us 10 years of hard work to reach this goal. But the remaining question was, how? I mean, how is it possible? And here, what we found was completely unexpected. This novel training paradigm encouraged the brain to create new connections, some relay circuits that relay information from the brain past the injury and restore cortical control
over the locomotor networks below the injury. And here, you can see one such example, where we label the fibers coming from the brain in red. This blue neuron is connected with the locomotor center, and what this constellation of synaptic contacts means is that the brain is reconnected with the locomotor center with only one relay neuron. But the remodeling was not restricted to the lesion area. It occurred throughout the central nervous system, including in the brain stem, where we observed up to 300-percent increase
in the density of fibers coming from the brain. We did not aim to repair the spinal cord, yet we were able to promote one of the more extensive remodeling of axonal projections ever observed in the central nervous system of adult mammal after an injury. And there is a very important message hidden behind this discovery. They are the result of a young team of very talented people: physical therapists, neurobiologists, neurosurgeons, engineers of all kinds,
who have achieved together what would have been impossible by single individuals. This is truly a trans-disciplinary team. They are working so close to each other that there is horizontal transfer of DNA. We are creating the next generation of M.D.'s and engineers capable of translating discoveries all the way from bench to bedside. And me? I am only the maestro who orchestrated this beautiful symphony. Now, I am sure you are all wondering, aren't you, will this help injured people?
Me too, every day. The truth is that we don't know enough yet. This is certainly not a cure for spinal cord injury, but I begin to believe that this may lead to an intervention to improve recovery and people's quality of life. I would like you all to take a moment and dream with me. Imagine a person just suffered a spinal cord injury. After a few weeks of recovery, we will implant a programmable pump to deliver a personalized pharmacological cocktail directly to the spinal cord.
At the same time, we will implant an electrode array, a sort of second skin covering the area of the spinal cord controlling leg movement, and this array is attached to an electrical pulse generator that delivers stimulations that are tailored to the person's needs. This defines a personalized electrochemical neuroprosthesis that will enable locomotion during training with a newly designed supporting system. And my hope is that after several months of training, there may be enough remodeling of residual connection to allow locomotion without the robot,
maybe even without pharmacology or stimulation. My hope here is to be able to create the personalized condition to boost the plasticity of the brain and the spinal cord. And this is a radically new concept that may apply to other neurological disorders, what I termed "personalized neuroprosthetics," where by sensing and stimulating neural interfaces, I implanted throughout the nervous system, in the brain, in the spinal cord, even in peripheral nerves, based on patient-specific impairments.
But not to replace the lost function, no -- to help the brain help itself. And I hope this enticed your imagination, because I can promise to you this is not a matter of whether this revolution will occur, but when. And remember, we are only as great as our imagination, as big as our dream. Thank you. (Applause)