021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

نقش عواطف انسان درعلم و تحقیق

Ilona Stengel

The role of human emotions in science and research

Do human emotions have a role to play in science and research? Material researcher Ilona Stengel suggests that instead of opposing each other, emotions and logic complement and reinforce each other. She shares a case study on how properly using emotions (like the empowering feeling of being dedicated to something meaningful) can boost teamwork and personal development -- and catalyze scientific breakthroughs and innovation.


تگ های مرتبط :

Creativity, Emotions, Innovation
من یک دانشمندم، و از طرفداران پروپاقرص استارترک هستم، علی الخصوص، آقای اسپاک. آقای اسپاک نیز یک دانشمند است، و ضمنا، [فرمانده] ارشد شرکت استارشیپ است، وهنگامی که محققان شرکت به تحقیق می‌پردازند، او و همکارانش تا حد خیلی زیاد درباره احساساتی بودن و بی احساس بودن آقای اسپاک تحقیق می‌کنند. آقای اسپاک، نیمه انسان نیمه ولکان است، و ولکانها، نژادی بیگانه هستند که یاد می‌گیرند تا احساسات خود را کنترل و سرکوب کنند و کاملاً منطقی عمل کنند. چون آقای اسپاک تنها نیمی ولکان است،
پیوسته احساسات و منطق او با هم درتضاد هستند، وچون او از اعضای یک تیم است، همه کارکنان با او در هنگام تجزیه تحلیل، برخورد می‌کنند، و این تضاد را مسخره می‌کنند. و طرفداران استار ترک هم، این رفتار متناقض را سرگرم کننده می‌بینند. کاملا توجه تماشاچی را جلب می‌کند. و این، قانون طلایی درتمام سریال استارترک، وفیلم های سال ۱۹۶۰ تا کنون وجود داشته و درواقع من امروز قصد دارم درباره آن حرف بزنم: نقش احساسات درعلم. ما اینگونه می‌اندیشیم که علم تماما حقایق و منطق است اغلب احساسات بشر را موانعی می‌پنداریم که باید از آنها عبور کنیم.
می‌خواهم بگویم که احساسات ما به اندازه منطق، در علم اهمیت دارند همان طور که در سایر جنبه‌های زندگی ما مهم هستند. علم ساخته دست انسانهاست، وما انسانها، هرقدرهم سخت تلاش کنیم، نمی توانیم از دست احساسات خلاص شویم. پس، به جای اینکه با احساسات خود بستیزیم، من معتقد هستم که حتی در علم هم باید احساساتمان را بکار بریم، و به خاطر نوآوری و تسریع درتحقیق این کار را بکنیم. احساسات ما به اندازه حقایق و منطق، اهمیت دارند. درباره آقای اسپاک برایتان صحبت خواهم کرد، ابتدا اجازه دهید از تجربه ام درباره نقش احساساتمان و علم برایتان صحبت کنم، ودر چند سال اخیر،
قصه‌ای مرا به این فکر واداشته است. من درباره دیودهای آلی ایجاد کننده و پخش کننده نور تحقیق می‌کنم، که دیودهای آلی نام دارند. به همین دلیل، ممکن است شما آنها را بشناسید، به آنها نسل جدید نمایشگرها می‌گویند. که بیشتر در نمایشگرهای تلفن‌های هوشمند و نمایشگر تلویزیون کاربرد دارند. در واقع سبب درخشندگی، نمایش رنگی و انعطاف پذیری نمایشگرها می‌گردند. ظاهر آنها در لابراتوار تحقیق همکاران فیزیکدان من اینگونه است. ومن شیمیدان، چنین ظاهری را از آنها به خاطر دارم. من از زمانی که شروع به این تحقیق کردم، عاشق این تحقیق بودم درواقع من از شنیدن اینگونه خبرها بدم می‌آمد
روزی شرکتی که من درآن کار می‌کردم -- کارفرمای قبلی ام -- خبرداد که می خواهند تحقیق درباره این دیودها را متوقف کنند. ضمنا، مدیریت شرکت، دلایلی برای اینگونه تصمیم گیری داشت، و درواقع، شرکت با این تصمیم بسیار خوب کنار آمد. هیچ کس شغلش را از دست نداد، و همه پاداش کاری را که انجام دادند گرفتند. من امروز می خواهم به شما آنچه را که درشرکت برای من وهمکاران دانشمندم رخ داد نشان دهم چیزی که در فاصله زمانی فی مابین اعلان ودر آخرین روز کاری پروژه رخ داد. که یک مطالعه موردی درباره کاربرد احساسات درعلم است. در سال ۲۰۱۵، تیم تحقیق ما به بیش از ۸۰ نفر رسید
حتی پس از اعلان توقف، که پروژه ما متوقف شد، ما هیچ وقت، در هیچیک از روزها دست از کار بر نداشتیم. چند ماه طول کشید تا همه کارها را به خوبی پایان دادیم و درشرکت برای همه کارکنان، شغل جدیدی پیدا کردیم. چنین شد. با اینکه می‌دانستیم درباره پروژه‌ای که متوقف شده تحقیق می کنیم، طی آن ماه ها تولید ما در بیشترین مقدار بود. درواقع ، ما درباره دو پروژه مختلف دیودهای آلی تحقیق می کردیم: ابتدا، مواد دیودهای نوری آبی را می ساختیم، که از سال ۲۰۰۱ شروع شده بود؛ و بعد، مواد دیودهای سبز را، که از سال ۲۰۱۴ شروع شده بود. و نتایجی را که من به شما نشان می دهم مربوط است به دیود سبز
این نمودار، طول عمر آنها را نشان می دهد، که یک اقدام مهم برای اندازه گیری طول عمر دیودهایمان است، همیشه این روش اندازه گیری را ارتقاء داده ایم. سال ۲۰۱۵، صرفا با گذشت نیم سال از شروع پروژه، ازما خواستند تا تولید را کاهش دهیم، تا هر چه سریع‌تر کار روی پروژه را متوقف کنیم و کارهای دیگر را شروع کنیم. از این زمان به بعد، با اینحال، نتایج کار ما به سرعت بهتر شد. چرا سریع پیشرفت کردیم؟ پس از اعلان، همکاران خیلی سریع تیم را ترک کردند، و به سرعت، به یک گروه کوچک تبدیل شدیم، همه به خوبی دارای دیدگاه های مشترک بودیم،
"من آخرین کسی هستم که از اینجا می‌روم." منظورم این است که، تعداد دانشمندان محقق پروژه کاهش می‌یافت با اینحال، افراد باقیمانده درتیم نسبت به آن وفادارتر و متعهدتر شدند. و همچنین، روحیه افراد تیم، تازه و بهتر شد. همه ما شور و نشاط مشابهی به لحاظ اجرای کار تیمی داشتیم، همه ناراحت از این بودیم که کارتیمی در حال اتمام است، همه ما می خواستیم نشان بدیم که می توانیم ایده هایمان را به حقیقت تبدیل کنیم. احساس می کردیم که به چیزی بزرگتر از تیم تعلق داریم. وعلاوه براین، مدیریت، کمتر و کمتر به پروژه ما توجه می کرد، چون آنها درباره پروژه های نو تر فکرمی کردند،
به فکر بازسازی و غیره بودند. این کار آزادی بیشتر را برای ما فراهم کرد وامکان دراختیارگرفتن چند کاربرای ما فراهم شد. البته، آزادی بیشتر به معنی مسئولیت بیشتر نیز هست، که از به عهده گرفتن آن خوشحال بودیم چون کارمان را باورداشتیم. احساس قدرت می کردیم. واین سه عنصرعامل -- تعهد، احساس تعلق و افزایش قدرت -- با هم سبب ایجاد نوعی چرخه تقویت برای خود ما شد، و هر قدر ما به هم متعهدتر و وفادارتر می‌شدیم، بازده کار تحقیق ما بهترمی شد. بنابراین ما شخصا با چنین تعهدی روی، پروژه ای کارمی کنیم که دستور توقفش صادر شده
چون حس کردیم که به این مدیریت مهم تعلق داریم. البته، زمانی که ما چنین تصمیمی گرفتیم سخت و گاهی ناامید کننده بود، ولی، در آزمایشگاه کنار هم بودیم، گاهی نیز درکافه با هم بودیم، وبه خاطر توقف پروژه، درغم هم شریک بودیم همچنین از کارکردن با هم لذت می بردیم. پس، به طورکلی، برماسخت گذشت و ما سخت درگیر شده بودیم. و سرانجام ، ما طول عمر دیودها را به دست آوردیم بلحاظ بازرگانی، هم تراز بودبا دیودهای تجاری فعلی، دیودهای سبزآن موقع، و فقط طی یک سال، توانستیم این کار را بکنیم. واین نتایج، به کارفرمای ما کمک کرد تا جوازهای ثبت اختراع را، به ارزش واقعی بفروشد
حالا، اجازه دهید تا یک چنین قصه ای را با ویژگیهای متفاوت، و با اندکی عملکرد متفاوت بگویم. این قصه مربوط است به استارترک. برای برخی از شما که این فیلم ها را ندیده اید، متاسفم، اما اینجا باید قسمتی از فیلم را تعریف کنم. پس از اینکه آقای اسپاک از جان خود گذشت تا شرکت استارشیپ را نجات دهد آخر استار ترک ۲، کاپیتان کرک و تیم اصلیش تصمیم گرفتند تا تمام جاهای دنیا را برای یافتن اسپاک بگردند، هرچند شانس زنده پیدا کردن او خیلی کم بود. و فرمانده ناوگان به آنها سفینه فضایی و اجازه این کار را نداد،
پس آنها، خودشان با اشتیاق، مسئولیت سفر و جستجو برای یافتن اسپاک را به عهده گرفتند. وپس از مدت زیادی جستجوی سخت، سرانجام، اسپاک را پیدا کردند، و او با شادی و سپاس به تیمش پیوست. او حس کرد که تیمش نسبت به هم وفادار هستند وبا همکاری هم او را نجات داده و می خواهند درکنارهم باشند. و سالهای سال ، با وجود وقایع ناگوار حماسه آفریدند آقای اسپاک متوجه شد که احساس و منطق هر دو اهمیت دارند بویژه برای کشف دنیای جدید و مواجهه با سختی ها باید از هر دو استفاده کرد، و این دو با هم درتضاد نیستند. بنابراین، طرح قصه ما دراینجا برای دیود نوری و استارترک
اساس تسریع خیلی از قصه های علمی و غیرعلمی است. شخصیت های اصلی، همگی بخشی از یک تیم بزرگ هستند. همه اعضای تیم، تا حد زیادی برای رسیدن به هدفشان مصمم و متعهد هستند. آنها برای آزادی که می‌توانند به دست بیاورند تلاش می‌کنند، و مسئولیتی که باید را به عهده می‌گیرند. وقتیکه پروژه ما داشت به اتمام می‌رسید، یک توصیه را چندین بار دریافت کردم. "به دل نگیر، شما می توانید درباره پروژه دیگری تحقیق کنید." اگر آنها را قبول می کردم، می بایستی چندین شب افسرده و گریان به خواب می رفتم،
ولی درعین حال، خوشحال نبودم، و شخصا این همه پیشرفت نمی کردم. و همکارانم نیز همین حال مرا داشتند و تمام پروژه اینقدر پیشرفت نمی کرد، پیشرفت ما به مراتب کمتر از حال بود. البته، علم باید براساس حقایق و منطق باشد. وقتیکه می‌گویم باید احساساتمان را درعلم به کار بریم، استفاده از احساسات به جای حقایق را توصیه نمی کنم. اما نباید از کاربرد احساساتمان واهمه داشته باشیم برای اجرا و تسریع علم و نوآوری مبتنی برحقیقت احساسات و منطق با هم درتضاد نیستند، آنها مکمل و حامی یکدیگرند. احساس وفاداری و تعهد به یک پروژه مهم،
احساس تعلق و وابستگی به مدیریت و اختیار و اقتدار داشتن از عوامل مهم خلاقیت و نوآوری است. روی هر پروژه ای که تحقیق می‌کنید مطمئن شوید که مهم است، و تا جایی که دوستش دارید به آن متعهد و وفادار باشید. متشکرم. (تحسین)
I'm a scientist, and I'm a big fan of Star Trek, especially of Mr. Spock. Mr. Spock is a scientist as well, and at the same time, he's the first [officer] of the starship Enterprise, and during the adventures of the Enterprise crew, he and his colleagues are dealing a lot with the presence or absence of Mr. Spock's emotions. Mr. Spock is half-human and half-Vulcan, and Vulcans are an alien race who learn to control and suppress their feelings and to act purely out of logic.
As Mr. Spock is only half-Vulcan, he sees himself constantly in conflict in between logic and emotions, and as he's part of a team, the whole crew is struggling with, is analyzing, and is making fun of this conflict. And also the fans of Star Trek watch with amusement this seemingly contradictory behavior. They find it quite fascinating. And the matter is a golden thread through the whole Star Trek series and movies from the '60s until today. And that's actually what I want to talk about today: the role of emotions in science.
We tend to think that science is all about facts and logic and human feelings are often neglected or considered an obstacle to get rid of. I would like to suggest that emotions are as important in science as they are in any other part of our lives. Science is made by humans, and as human beings, even if we try hard, we cannot get rid of our emotions. So instead of fighting them, I believe that even in science, we should make use of our feelings, because for breakthroughs and innovation, they are equally important as facts and logic. I will come back to Mr. Spock,
but first let me share my experience on the role of emotions in science, and one story in particular kept me thinking about it for the last couple of years. I'm working in research on organic light-emitting diodes, so-called OLEDs. This is how you might know them, as new generation of displays. OLEDs are more and more used in smartphone displays and TV screens. They make them appear bright, truly colorful and bendable. This is how they look like in the research lab of my physicist colleagues. And this is what I, as a chemist,
have in mind when I think about them. I've loved it ever since I started to work on it. So I didn't really like the news when the company I had been working for -- that was my previous employer -- announced that they wanted to stop OLED research. At the time, the management had reasons for this decision, and the company handled it very well, actually. Nobody lost their jobs, and everybody was rewarded for their performed work. What I want to show you today is what happened with my scientist colleagues and me during the time in between the announcement
and the last working day on our project. Consider it a small case study on emotions in science. In 2015, our research team had grown to more than 80 people, and even after the announcement that our project was discontinued, we could not stop working from one day to another. It took several months to bring all activities to a sound end and to find new jobs within the company for everyone. Here's what happened. Even though we knew that we were working on a project that was to be stopped, during those months our output hit the roof. We were actually working on two different OLED projects:
first, the development of materials for blue-shining OLEDs, which had started in 2001; and second, materials for green OLEDs, which had started in 2014. And the results I show you here concern the green OLED project. In the graph, you can see how the lifetime, which is a crucial measure for the durability of our devices, developed over time. In 2015, just half a year into the project, we were told to scale down, to stop working on the project as soon as possible and to start over in other jobs. Nevertheless, from this time on,
our results continued to improve rapidly. How did that happen? After the announcement, pretty quickly, colleagues started leaving the team, and soon, we were left in a small group, all pretty much sharing the same attitude of, "I'm going to be the last person leaving the ship." What I mean is, while the number of scientists working on the project was decreasing, the dedication of people remaining grew dramatically. And also, a new and more intense team spirit formed. We all shared the same passion for our work, we all were sad that it was about to end,
and we all wanted to show that we could turn our ideas into reality. We felt that we belonged to something bigger. And furthermore, our project was less and less in the focus of the management, because they started to think about new projects, restructuring and so on. This resulted in additional freedom and the possibility to take a few things into our own hands. Of course, more freedom also means more responsibility, which we were happy to take, because we believed in our work. We felt empowered. And these three pillars --
dedication, belonging and empowerment -- worked together in a kind of self-reinforcing cycle, and the closer we got to shutdown, the better our output became. So we were working with such personal engagement on a project already sentenced to death because we felt connected to something meaningful. Of course, it was also a hard and sometimes frustrating time, but we were sitting together in the lab, or occasionally in the café, sharing our sadness about the end of our project as well as the joy in our work. So overall, we had a very intense and mesmerizingly exciting time.
And the lifetime we finally obtained for our materials was on one level with already commercialized materials for green OLEDs at the time, and we achieved this within just one year. And those results helped our employer to sell the patents for real value. Now, let me tell you the same story with different characters and a slightly different operation. The story is part of Star Trek. And sorry for those of you who haven't seen the movies, but I need to introduce a spoiler here. After Mr. Spock sacrificed himself to save the starship Enterprise
at the end of Star Trek II, Captain Kirk and his core team were determined to hunt through the universe to search for Spock, even though they could see only very little chance in finding him alive. And Starfleet Command did not give them permission nor a starship to do so, so they took it very passionately into their own hands to travel out to find Spock. And after dealing with great challenges, they eventually found Spock, and he happily and gratefully joined the team again. He could feel the dedication and the connection of his team
towards their project, which was to save him and to hold the crew together. And over the years, over the episodes of the saga, Mr. Spock came to realize that the combination of both logic and emotions is crucial for facing challenges and exploring new worlds, and there was no contradiction anymore. So the storyline here for both our OLED story and Star Trek is actually the basic setting for a lot of breakthrough stories, in and out of science. The main characters are all part of a great team. All team members show a huge dedication towards reaching their goal.
They strive to seize all the freedom they can get, and they take the responsibility they need to take. During the time our OLED project was nearing the end, I received one piece of advice several times. "Don't take it to your heart. You can work on something else." If I had followed it, it would have saved me several depressed evenings and many tears, but at the same time, I would have failed to gain a great deal in personal development and happiness. And as the same is true for my colleagues and our whole project,
we would have achieved far less. So of course, science should be based on facts and logic. When I say we should use our emotions in science, I do not suggest we should use feelings instead of facts. But I say we should not be afraid of using our feelings to implement and to catalyze fact-based science and innovation. Emotions and logic do not oppose each other. They complement each other, and they reinforce each other. The feeling of being dedicated to something meaningful, of belonging to something bigger and of being empowered
is crucial for creativity and innovation. Whatever you are working on, make sure that it matters, and take it to your heart as much as you like. Thank you. (Applause)