021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

گیرایی خاموش عکاسی

Sebastião Salgado

The silent drama of photography

Economics PhD Sebastião Salgado only took up photography in his 30s, but the discipline became an obsession. His years-long projects beautifully capture the human side of a global story that all too often involves death, destruction or decay. Here, he tells a deeply personal story of the craft that nearly killed him, and shows breathtaking images from his latest work, Genesis, which documents the world's forgotten people and places.


تگ های مرتبط :

Brazil, Activism, Environment
مطمئن نیستم تمامی حاضرین در این جمع با عکس‌هایی که تاکنون گرفته‌ام، آشنا باشند. به همین خاطر با نمایش چند تصویر شروع می‌کنم و س‍پس صحبت خواهم کرد. در ابتدا باید شما را با گذشته خود آشنا کنم، برای همین در خلال صحبت‌هایم به آن برمی گردم. در سال ۱۹۴۴ در برزیل به دنیا آمدم. در ایامی که برزیل هنوز یک اقتصاد بازار نبود. در مزرعه متولد شدم، مزرعه‌ای که بیش از ۵۰ درصد جنگل بارانی بود (البته هنوز هم). مکانی باشکوه. با پرندگان شگفت‌انگیز، حیوانات باور نکردنی زندگی کردم، در رودخانه‌های کوچک با کایمن‌های‌مان شنا کردم.
حدود ۳۵ خانواده در این مزرعه زندگی می‌کرد، و هر چیزی که در این مزرعه تولید می‌کردیم را مصرف می‌کردیم. چیزهای خیلی کمی به بازار می‌رفت. سالی یکبار تنها چیزی که به بازار می‌بردیم گله‌ای که بود پرورش داده بودیم و ۴۵ روز طول می‌کشید تا به سلاخ‌خانه برسیم، قبل از ما هزارن گله آنجا بود و ۲۰ روز هم برگشت به مرزعه طول می‌کشید. وقتی ۱۵ سال داشتم، برایم لازم بود این محل را ترک کنم و به شهری بروم که کمی بزرگتر باشد-- خیلی بزرگتر-- جاییکه دوره دوم مقطع دبیرستان را گذراندم.
بعد چیزهای مختلف آموختم. برزیل شروع کرد به شهری و صنعتی شدن، و با سیاست آشنا بودم. کمی افراطی شدم. عضو چپیها شدم، و یک اکتیویست بودم. به دانشگاه رفتم تا اقتصاددان شوم. در رشته اقتصاد کارشناسی ارشد گرفتم. و مهم‌ترین اتفاق زندگیم نیز در آن زمان برایم پیش آمد. با دختری فوق العاده ملاقات کردم که بهترین دوستم در تمام عمر شد، وهمینطور دستیارم در همه کارهایی که تابحال انجام داده‌ام، همسرم لیلا وانیک سالگادو. برزیل بشدت افراطی شد.
سخت با دیکتاتوری مبارزه می‌کردیم. یک وقتی رسید که باید تفنگ در دست به خفاء می‌رفتیم یا برزیل را ترک می‌کردیم. ما خیلی جوان بودیم. و سازمان ما فکر کرد که بهتر است ما کشور را ترک کنیم و به فرانسه رفتیم، جاییکه من در اقتصاد دکتری گرفتم، لیلا معمار شد. برای بانک سرمایه‌گذاری کار کردم. کلی سفر کردیم،‌ در پروژه‌های اقتصادی و توسعه در آقریقای بهمراه بانک جهانی سرمایه گذاری کردیم. و یک روز عکاسی حمله تمام و کمالش را به زندگی من انجام داد. عکاس شدم، از همه چیز دست شستم و عکاس شدم،
و شروع به عکاسی کردم که برایم مهم بود. خیلی از مردم به من می‌گفتند که تو روزنامه‌نگاری، که تو یک عکاس مردم شناسی، یک عکاس اکتیویست هستی. اما چیزی بیشتر از آن بود. عکاسی زندگی من شد. من کاملا درون عکسهایم زندگی می‌کردم با انجام پروژه‌های طولانی مدت، و چندتایی از عکسها را نشان‌تان می‌دهم البته از‌پروژه‌های اجتماعی هستند که مشارکت داشتم، کتابهای خیلی زیادی را منتشر کردم که حاوی این عکسها هستند اما چندتایی را نشان می‌دهم.
در دهه ۹۰، از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۰، داستانی با اسم مهاجران را عکسبرداری کردم. تبدیل به یک کتاب و بعد شو گردید. اما طی جنگ من مشغول عکاسی از این بودم، دوره بسیار دشواری را در زندگی‌ می‌گذراندم، مخصوصا در رواندا. در رواندا شاهد بی‌رحمی مطلق بودم. هر زوز شاهد هزاران مرگ بودم. ایمانم را به گونه‌ خودمان از دست دادم. باور نداشتم که امکان زندگی برای ما دیگر وجود داشته باشد، و اماج حملات استافیلوکوک‌های خودم قرار گرفتم. عفونت همه جایم را گرفت. موقع عشق بازی با همسرم بجای اسپرم، خون بود.
نزد پزشک آشنایی در پاریس رفتم و گفتم که بشدت بیمارم. بعد از انجام یک معاینه طولانی به من گفت، « سباستین، تو مریض نیستی، پروستاتت عالی کار می‌کنه. چیزی که اتفاق افتده دیدن مرگهای بیشمار در اطراف توست و این که فکر که داری میمری. دست بردار. ول کن. باید دست برداری والا میمیری.» و تصمیم گرفتم دست بردارم. واقعا از عکاسی کلافه بودم، بخاطر اتفاقاتی که در دنیا رخ می‌داد، و تصمیم گرفتم بجایی که دنیا آمده بودم برگردم. همزمانی جالبی بود. زمانی بود که والدین بسیار سالخورده بودند.
من هفت خواهر دارم. تنها مرد خانواده هستم. و این تصمیم گرفته شد که زمین را به لیلا و من واگذار کنند. وقتی زمین به ما رسید، درست مثل من مرده بود. وقتی بچه بودم ۵۰ درصد آنجا جنگل بارانی بود. وقتی زمین را گرفتیم تنها کمتر از یک درصد آن در کل منطقه جنگل بارانی بود. برای ساخت توسعه، توسعه برزیلی، کلی از جنگلهای‌مان را از بین بردیم. و مثل کاری که شما در ایالات متحده کردید یا در هند و یا هرجای دیگری روی این کره خاکی. برای توسعه خود دست به مقابله عظیمی زدیم
که نتیجه‌اش نابودی همه چیز در اطراف‌مان بود. این مزرعه که زمانی هزاران گله در آن بود الان فقط چند صدتایی درآنجا بود. و نمی‌دانستیم با آنها چه کنیم. و لیلا این ایده بی‌نظیر را داشت که دیوانه وار بود. گفت چرا جنگل بارانی که قبلا اینجا بود را برنگردانیم؟ تو گفتی که در بهشت متولد شدی. بیا دوباره بهشت را بسازیم. و به دیدن یکی از دوستان خوبم رفتم که مهندس جنگل است تا پروژه ای را برایمان آماده کند، و شروع کردیم. شروع کردیم به کاشتن و سال اول کلی درخت از دست دادیم، سال دوم
و به تدریج این سرزمین مرده دوباره متولد شد. شروع کردیم به کاشت صدها هزار درخت، تنها گونه‌های بومی،‌گونه‌های مختص آنجا، اکوسیستمی ساختیم که دقیقا مشابه چیزی بود که از بین رفته بود، و جربان حیات بطرز شگفت آوری برگشت. برای ما ضروری بود که زمین را به پارک ملی مبدل کنیم. این تغییر را صورت دادیم. زمین را به طبیعت برگرداندیم. پارک ملی شد. نهادی را تشکیل دادیم که اینستیتیو ترا نام دارد و یک پروژه محیط زیستی بزرگ جهت جمع آوری کمک مالی از همه جا تشکیل دادیم. اینجا در لس‌انجلس، در بی اریا ساانفرانسیسکو، مشمول ارفاق مالیاتی در ایالات متحده گردید.
در اسپانیا، ایتالیا و کلی هم در برزیل پول جمع کردیم. با کلی شرکت در برزیل کار کردیم که دولت پول صرف این پروژه کند. و پروژه جان گرفت، و من آرزوی بزرگی داشتم که به عکاسی برگردم، دوباره عکاسی کنم. و این بار آرزویم دیگر عکاس صرف از حیوانی نبود که قبلا همه عمرم را از آن عکس گرفته بودم: ما انسانها. آرزو عکس انداختن از حیوانات دیگر را داشتم، عکس انداختن از مناظر، عکسهایی از ما، اما از ابتدا، آن زمانی که در موازنه با طبیعت می‌زیستیم. و دست بکار شدم. ۲۰۰۴ آغاز کارم بود، و ۲۰۱۱ خاتمه آن.
ما مقدار قابل توجهی از تصاویر را خلق کردیم و نتیجه-- لیلا طراحی کلیه کتابهایم را انجام داده، و طراحی شوهایم را نیز. او خالق شوهاست. و آنچه از این تصاویر می‌خواهیم ایجاد بحثی درباره این است که آنچه روی زمین داریم ازلی است و باید نگهدارش باشیم اگر قرار است که زندگی کنیم ونوعی موازنه در زندگی خود داشته باشیم. و می‌خواستم ما را ببیینید که از ابزار سنگی استفاده کرده‌ایم. هنوز هستیم. هفته قبل در بنیاد سرخپوستان ملی برزیل بودم و تنها در آمازون حدود ۱۱۰ گروه از سرخپوستها را داریم که هنوز با آنها تماس برقرار نشده.
باید جنگل را از این حیث محافظت کنیم. و با این تصاویر، امیدوارم اطلاعات، سیستم اطلاعاتی را ایجاد کنیم. سعی کردیم ارائه تازه‌ای از سیاره‌مان را داشته باشیم و مایلم الان چند عکس مربوط به این پروژه را نشان دهم. خب این-- (تشویق)- متشکرم. خیلی از شما متشکرم. این چیزی است که باید سخت برایش بجنگیم تا الان این شکلی به نظر برسد. اما بخش دیگری هست که باید با هم آن را از نو بسازیم، برای ساخت جوامع‌ خویش، خانواده مدرن خود از جوامع، در مرحله‌ای هستیم که قابل برگشت نیست.
اما قابلیت خلق یک تضاد شگفت‌اور را داریم. برای ساخت این، بسیار نابود کرده‌ایم. جنگل ما در برزیل، آن جنگل باستانی که به بزرگی کالیفرنیاست، تا حدود ۹۳ درصدش نابود شده. اینجا در کرانه غربی، جنگلهای ما را نابود کرده‌اید. در اطراف اینجا، درست نیست؟ جنگلهای ردوود دیگر وجود ندارد. بسرعت ناپدید شدند. چند روز پیش که از آتلانتا به اینجا می‌آمدم، برفراز بیابانهایی پرواز کردم که ساخت دست ما هستند. هند دیگر درخت ندارد. اسپانیا هم همینطور. و ما باید این جنگلها را احیاء کنیم.
جنگلها لازمه زندگی ما هستند. لازم است نفس بکشیم. تنها کارخانه‌ای که قادر است دی اکسید کربن را به اکسیژن بدل کند همین درختها هستند، تنها ماشینی که قادر به جذب کربنی است که مدام در حال تولید آن هستیم، حتی اگر آن را کاهش دهیم، هر کاری که کنیم باز هم دی اکسید کربن تولید می‌شود این درختان هستند. این سوال را سه یا چهار هفته قبل مطرح کردم، در روزنامه‌ها دیدیم میلیونها ماهی در نروژ مرد. بخاطر فقدان اکسیژن در آب. سوال را برای خودم مطرح کردم، اگر برای لحظه‌ای
اکسیژن را برای همه گونه‌های حیوانات از جمله خودمان قطع کنیم-- اوضاع بشدت پیچیده می‌شود. برای سیستم آبی، درختان ضروری هستند. برایتان مثال کوچکی می‌زنم تا راحت نکته را بفهمید. شما خوشبخت هستید که یک عالم مو روی سرتان دارید، ارگ دوش بگیرید،‌دو سه ساعت خشک کردنشان زمان می‌برد اگر نخواهید سشوار استفاده کنید. اما من فقط یک دقیقه لازم دارم. همین درباره درختها صدق می‌کند. درختان نقش مو را برای زمین دارند. وقتی درجایی که درخت نیست باران ببارد ظرف فقط چند دقیقه، آب جاری شده و خاک را می‌برد، منبع آبی را نابود می‌کند،
همینطور رودخانه‌ها را و رطوبتی باقی نمی‌ماند. وقتی درخت دارید، سیستم ریشه آب را نگه می‌دارد. همه شاخه های درخت، برگهایی که می‌ریزند محدوده مرطوبی را خلق می‌کنند، و ماهها زمان می‌برد تا این آب به رودخانه‌ها برود و منبع ما را حفظ کند، رودخانه‌های ما را حفظ کند. این مهمترین چیز است، وقتی تصور کنیم که آب را برای هر فعالیتی در زندگی نیاز داریم. می‌خواهم در خاتمه تعدادی تصویر نشانتان دهم که در راستای آن مسیر برایم خیلی اهمیت دارند. خاطرتان هست که گفتم
وقتی مزرعه‌ را از والدینم به ارث بردم همانجا که بهشت من بود. زمین آن کاملا نابود شده بود،‌ فرسایش خاک و خشکی. اما می‌توانید در این تصویر ببینید ما ساخت یک مرکز آموزشی را شروع کردیم که تبدیل یک مرکز محیط زیستی نسبتا مهم در برزیل گردید. اما کلی نقطه‌های کوچک در این تصویر را مشاهده می‌کنید. در هر کدام از این نقطه‌ها یک درخت کاشته‌ایم. هزاران درخت است. اکنون به شما تصویری را نشان خواهم داد که دو ماه قبل دقیقا در همان محل گرفته شده. (تشویق) در آغاز برایتان گفتم که برای ما لازم بود
حدود ۲/۵ میلیون درخت با ۲۵۰ تنوع گونه‌ای بکاریم تا اکوسیستم احیاء شود. و به شما تصویر آخر را نشان خواهم داد. الان دو میلیون درخت را در خاک داریم. با این درختها حدود ۱۰۰،۰۰۰ تن کربن را جداسازی می‌کنیم. دوستان من، انجام این کار خیلی آسان است. ما انجامش دادیم، نه؟ بخاطر تصادفی که برایم اتفاق افتاد ما برگشتیم، یک اکوسیستم ساختیم. اینجا در داخل سالن باور دارم که همان دغدغه را داریم، و آن مدلی که در برزیل خلق کردیم را می‌توانیم به اینجا منتقل کنیم.
می‌توانیم در هر کجای جهان آن را اعمال کنیم، نه؟ و باور دارم همه با هم می‌توانیم این کار را انجام دهیم. خیلی متشکرم. (تشویق)
I'm not sure that every person here is familiar with my pictures. I want to start to show just a few pictures to you, and after I'll speak. I must speak to you a little bit of my history, because we'll be speaking on this during my speech here. I was born in 1944 in Brazil, in the times that Brazil was not yet a market economy. I was born on a farm, a farm that was more than 50 percent rainforest [still]. A marvelous place. I lived with incredible birds, incredible animals, I swam in our small rivers with our caimans.
It was about 35 families that lived on this farm, and everything that we produced on this farm, we consumed. Very few things went to the market. Once a year, the only thing that went to the market was the cattle that we produced, and we made trips of about 45 days to reach the slaughterhouse, bringing thousands of head of cattle, and about 20 days traveling back to reach our farm again. When I was 15 years old, it was necessary for me to leave this place and go to a town a little bit bigger -- much bigger --
where I did the second part of secondary school. There I learned different things. Brazil was starting to urbanize, industrialize, and I knew the politics. I became a little bit radical, I was a member of leftist parties, and I became an activist. I [went to] university to become an economist. I [did] a master's degree in economics. And the most important thing in my life also happened in this time. I met an incredible girl who became my lifelong best friend, and my associate in everything that I have done till now,
my wife, Lélia Wanick Salgado. Brazil radicalized very strongly. We fought very hard against the dictatorship, in a moment it was necessary to us: Either go into clandestinity with weapons in hand, or leave Brazil. We were too young, and our organization thought it was better for us to go out, and we went to France, where I did a PhD in economics, Léila became an architect. I worked after for an investment bank. We made a lot of trips, financed development, economic projects in Africa with the World Bank.
And one day photography made a total invasion in my life. I became a photographer, abandoned everything and became a photographer, and I started to do the photography that was important for me. Many people tell me that you are a photojournalist, that you are an anthropologist photographer, that you are an activist photographer. But I did much more than that. I put photography as my life. I lived totally inside photography doing long term projects, and I want to show you just a few pictures
of -- again, you'll see inside the social projects, that I went to, I published many books on these photographs, but I'll just show you a few ones now. In the '90s, from 1994 to 2000, I photographed a story called Migrations. It became a book. It became a show. But during the time that I was photographing this, I lived through a very hard moment in my life, mostly in Rwanda. I saw in Rwanda total brutality. I saw deaths by thousands per day. I lost my faith in our species. I didn't believe that it was possible for us to live any longer,
and I started to be attacked by my own Staphylococcus. I started to have infection everywhere. When I made love with my wife, I had no sperm that came out of me; I had blood. I went to see a friend's doctor in Paris, told him that I was completely sick. He made a long examination, and told me, "Sebastian, you are not sick, your prostate is perfect. What happened is, you saw so many deaths that you are dying. You must stop. Stop. You must stop because on the contrary, you will be dead." And I made the decision to stop. I was really upset with photography,
with everything in the world, and I made the decision to go back to where I was born. It was a big coincidence. It was the moment that my parents became very old. I have seven sisters. I'm one of the only men in my family, and they made together the decision to transfer this land to Léila and myself. When we received this land, this land was as dead as I was. When I was a kid, it was more than 50 percent rainforest. When we received the land, it was less than half a percent rainforest, as in all my region. To build development, Brazilian development,
we destroyed a lot of our forest. As you did here in the United States, or you did in India, everywhere in this planet. To build our development, we come to a huge contradiction that we destroy around us everything. This farm that had thousands of head of cattle had just a few hundreds, and we didn't know how to deal with these. And Léila came up with an incredible idea, a crazy idea. She said, why don't you put back the rainforest that was here before? You say that you were born in paradise. Let's build the paradise again.
And I went to see a good friend that was engineering forests to prepare a project for us, and we started. We started to plant, and this first year we lost a lot of trees, second year less, and slowly, slowly this dead land started to be born again. We started to plant hundreds of thousands of trees, only local species, only native species, where we built an ecosystem identical to the one that was destroyed, and the life started to come back in an incredible way. It was necessary for us to transform our land into a national park.
We transformed. We gave this land back to nature. It became a national park. We created an institution called Instituto Terra, and we built a big environmental project to raise money everywhere. Here in Los Angeles, in the Bay Area in San Francisco, it became tax deductible in the United States. We raised money in Spain, in Italy, a lot in Brazil. We worked with a lot of companies in Brazil that put money into this project, the government. And the life started to come, and I had a big wish to come back to photography, to photograph again. And this time, my wish was not to photograph anymore
just one animal that I had photographed all my life: us. I wished to photograph the other animals, to photograph the landscapes, to photograph us, but us from the beginning, the time we lived in equilibrium with nature. And I went. I started in the beginning of 2004, and I finished at the end of 2011. We created an incredible amount of pictures, and the result -- Lélia did the design of all my books, the design of all my shows. She is the creator of the shows. And what we want with these pictures is to create a discussion about what we have that is pristine on the planet
and what we must hold on this planet if we want to live, to have some equilibrium in our life. And I wanted to see us when we used, yes, our instruments in stone. We exist yet. I was last week at the Brazilian National Indian Foundation, and only in the Amazon we have about 110 groups of Indians that are not contacted yet. We must protect the forest in this sense. And with these pictures, I hope that we can create information, a system of information. We tried to do a new presentation of the planet, and I want to show you now just a few pictures
of this project, please. Well, this — (Applause) — Thank you. Thank you very much. This is what we must fight hard to hold like it is now. But there is another part that we must together rebuild, to build our societies, our modern family of societies, we are at a point where we cannot go back. But we create an incredible contradiction. To build all this, we destroy a lot. Our forest in Brazil, that antique forest that was the size of California, is destroyed today 93 percent.
Here, on the West Coast, you've destroyed your forest. Around here, no? The redwood forests are gone. Gone very fast, disappeared. Coming the other day from Atlanta, here, two days ago, I was flying over deserts that we made, we provoked with our own hands. India has no more trees. Spain has no more trees. And we must rebuild these forests. That is the essence of our life, these forests. We need to breathe. The only factory capable to transform CO2 into oxygen, are the forests. The only machine capable to capture the carbon
that we are producing, always, even if we reduce them, everything that we do, we produce CO2, are the trees. I put the question -- three or four weeks ago, we saw in the newspapers millions of fish that die in Norway. A lack of oxygen in the water. I put to myself the question, if for a moment, we will not lack oxygen for all animal species, ours included -- that would be very complicated for us. For the water system, the trees are essential. I'll give you a small example that you'll understand very easily. You happy people that have a lot of hair on your head,
if you take a shower, it takes you two or three hours to dry your hair if you don't use a dryer machine. Me, one minute, it's dry. The same with the trees. The trees are the hair of our planet. When you have rain in a place that has no trees, in just a few minutes, the water arrives in the stream, brings soil, destroying our water source, destroying the rivers, and no humidity to retain. When you have trees, the root system holds the water. All the branches of the trees, the leaves that come down create a humid area,
and they take months and months under the water, go to the rivers, and maintain our source, maintain our rivers. This is the most important thing, when we imagine that we need water for every activity in life. I want to show you now, to finish, just a few pictures that for me are very important in that direction. You remember that I told you, when I received the farm from my parents that was my paradise, that was the farm. Land completely destroyed, the erosion there, the land had dried. But you can see in this picture,
we were starting to construct an educational center that became quite a large environmental center in Brazil. But you see a lot of small spots in this picture. In each point of those spots, we had planted a tree. There are thousands of trees. Now I'll show you the pictures made exactly in the same point two months ago. (Applause) I told you in the beginning that it was necessary for us to plant about 2.5 million trees of about 200 different species in order to rebuild the ecosystem. And I'll show you the last picture.
We are with two million trees in the ground now. We are doing the sequestration of about 100,000 tons of carbon with these trees. My friends, it's very easy to do. We did it, no? By an accident that happened to me, we went back, we built an ecosystem. We here inside the room, I believe that we have the same concern, and the model that we created in Brazil, we can transplant it here. We can apply it everywhere around the world, no? And I believe that we can do it together. Thank you very much.
(Applause)