021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

عامل شگفت انگیزی که کسب و کار را ارتقاء می‌دهد

Marco Alverà

The surprising ingredient that makes businesses work better

What is it about unfairness? Whether it's not being invited to a friend's wedding or getting penalized for bad luck or an honest mistake, unfairness often makes us so upset that we can't think straight. And it's not just a personal issue -- it's also bad for business, says Marco Alverà. He explains how his company works to create a culture of fairness -- and how tapping into our innate sense of what's right and wrong makes for happier employees and better results.


تگ های مرتبط :

Business, Decision-making, Motivation
برای من این طور بود که به عروسی دوستم دعوت نشدم. اول، خیلی برای من مهم نبود. فکر کردم دارد مراسم کوچکی برگزار می‌کند. اما بعد از آن، چندین نفر را دیدم که به همان مراسم می‌رفتند، در حالی که به اندازه من به داماد نزدیک نبودند ... و من احساس طرد شدن پیدا کردم. واقعاً حس بدی بود. احساس کردم در حقم ظلم شده است. در مورد دخترانم، لیپسی و گرِتا، هفته پیش اتفاق افتاد. آنها به نوبت با یک جور وسیله مخصوص پشت مادرشان را ماساژ می‌دادند، و یکی از دخترها احساس کرد که خواهرش زمان بیشتری داشته است. در این لحظه من وارد اتاق شدم
و دیدم گرِتا با حالتی عصبی فریاد می‌زند: «این عادلانه نیست!» و صورت لیپسی خیس اشک بود، و همسرم یک کرنومتر نگه داشته بود تا مطمئن شود هر کدام از دخترها دقیقاً یک دقیقه با آن وسیله کار کنند. بنابراین بی‌عدالتی به احتمال زیاد شما را هم مثل من یا دخترانم، واقعاً از کوره به در می‌برد. این به این خاطر است که بی‌عدالتی چنان ما را عصبی می‌کند که نمی‌توانیم درست فکر کنیم. ما ترسو و مشکوک می‌شویم. مدام به دنبال بی‌عدالتی می‌گردیم. ما درد را احساس می‌کنیم، و می‌گذریم. بی عدالتی یکی از مسائل اساسی جامعه ماست.
بی عدالتی یکی از دلایل اصلی چند قطبی شدن است، و برای کسب و کار مضر است. در کار، بی‌عدالتی کارمندان را تدافعی و بی‌مسئولیت می‌کند. تحقیقی نشان می‌دهد که ۷۰ درصد از کارمندان آمریکا، بی‌مسئولیت هستند، و این مسئله سالانه برای شرکت‌ها ۵۵۰ میلیارد دلار ضرر به بار می‌آورد. این مبلغ نیمی از هزینه‌ای است که برای آموزش در آمریکا خرج می‌شود. این مبلغ معادل تولید ناخالص ملی کشوری مثل اتریش است. بنابراین اولویت ما باید از بین بردن بی عدالتی و برقراری عدالت باشد. اما این کار در عمل به چه معناست؟ آیا این به معنای وضع قوانین بیشتر است؟ یا برقراری سیستمی خاص؟
آیا به معنی ایجاد برابری است؟ خب، تا حدودی این طور هست، اما عدالت جذاب‌تر از قوانین و برابری است. عدالت به روش‌های عجیبی اِعمال می‌شود. ۱۵ سال پیش، من از یک بانک سرمایه گذاری آمریکایی استعفا دادم تا در یک شرکت نفتی دولتی بزرگ ایتالیایی کار کنم. آنجا دنیای متفاوتی بود. من فکر می‌کردم کلید دستیابی به بهترین بازده یک سیستم ریسک-تشویق است که در آن شما به افراد با بهترین عملکرد تشویقی و ارتقاء مقام می‌دهید و به افراد با عملکرد ضعیف دلیلی برای ترسیدن. اما در این شرکت، ما حقوق ثابت و شغلی مطمئن داشتیم. جایگاه‌ها تعریف شده بودند،
بنابراین مهارت‌های من خیلی مد نظر نبودند و من ناامید شده بودم. اما بعد دیدم که این شرکت خروجی‌های فوق العاده‌ای دارد، و زمینه‌هایی که در آن به رقابت می‌پردازد بخش‌های بسیار سخت و حساسی هستند. چنین سیستمی در کسب و کار کارآمد بود در مدیریت پروژه هم -- در عملیات اکتشاف کاملاً کارآمد بود. تیم اکتشاف ما بیشتر از هر شرکت دیگری در جهان منابع نفتی و گازی را اکتشاف می‌کرد. تیم ما یک پدیده بود. همه تلاش می‌کردند تا بفهمند چطور چنین چیزی ممکن است. من فکر می‌کردم از روی اقبال بلند ماست،
اما بعد از هر اکتشاف جدیدی، کمتر این طور به نظر می‌رسید. اما آیا ما وسیله خاصی داشتیم؟ نه. آیا ما نرم‌افزاری قوی داشتیم که در اختیار هیچ فرد دیگری نبود؟ نه. آیا یک نابغه داشتیم که به بقیه می‌گفت نفت کجاست؟ نه، سال‌ها هیچ فرد متخصصی را جذب نکردیم. پس راز کار ما چه بود؟ من آنها را به دقت مورد بررسی قرار دادم. من دوستم را بررسی کردم، که هفت چاه خشک را حفر کرد، و میلیاردها دلار برای شرکت هزینه تراشید، و در هشتمین چاه به نفت رسید. من برای او نگران بودم ... اما او واقعاً آرام بود.
به عبارتی، این افراد می‌دانستند چه کار می‌کنند. و بعد این فکر به ذهنم خطور کرد: مسئله عدالت بود. این افراد در شرکتی کار می‌کردند که لازم نبود نگران نتایج کوتاه مدت باشند. آنها بابت بدشانسی یا خطای سهوی توبیخ نمی‌شدند. آنها می‌دانستند که بر اساس هدفی که دارند ارزیابی می‌شوند، و نه نتیجه کار. ارزیابی آنها به عنوان یک انسان بود. آنها بخشی از یک جامعه بودند. هر اتفاقی که می‌افتاد، شرکت از آن‌ها حمایت می‌کرد. و برای من، این تعریف عدالت بود. تحت این شرایط، شما دیگر روی رعایت شدن عدالت حساس نیستید. و این پیامد‌های بی‌نظیری دارد.
این افراد می‌توانستند بر روی هدفشان تمرکز کنند، که پیدا کردن نفت و گاز بود. آنها نگران سیاست‌ها، حرص یا هراس شرکت نبودند. آنها می‌توانستند ریسک پذیر‌های خوبی باشند، چرا که بیش از حد تدافعی نبودند و برای به دست آوردن جایزه‌های بزرگ دست به قمار نمی‌زدند. و آنها اعضای ایده آلی برای یک گروه بودند. آنها به همکارانشان اعتماد داشتند. آنها نگران خصومت دیگران نبودند. و می‌توان گفت آنها تفریح می‌کردند. آنها به قدری تفریح می‌کردند، که حتی یکی از نیرو‌های شرکت اعتراف کرد که در شام کریسمس شرکت بیشتر از شام کریسمس خانوادگی خودش به او خوش گذشته است.
(خنده) اما این افراد، لزوماً، در سیستمی عادلانه کار می‌کردند که در آن می‌توانستند کاری که درست می‌دانستند را انجام دهند نه این که به دنبال منافع شخصی، انجام سریع یا راحت کار باشند، و توانایی انجام کاری که درست می‌دانیم یکی از پایه‌های عدالت است، و همچنین محرکی بزرگ. و تنها جویندگان نفت نبودند که کار درست را انجام می‌دادند. ما یک مدیر منابع انسانی داشتیم که از من خواست فردی از داخل شرکت را برای جایگاهی مدیریتی استخدام کنم. این فرد خیلی مناسب بود، اما دبیرستانش را تمام نکرده بود، بنابراین، به طور رسمی فاقد صلاحیت بود. اما او به قدری خوب بود که این کار منطقی به نظر می‌رسید و او استخدام شد.
یا فرد دیگری، از من بودجه‌ای برای ساخت یک کارخانه پنیر کنار تأسیسات خودمان در اکوادور در یک دهکده درخواست کرد. هیج منطقی در آن دیده نمی‌شد: هیچکس کارخانه پنیر نساخته بود. اما این چیزی بود که آن روستا نیاز داشت، چون که شیر آنها پیش از فروش فاسد می‌شد، پس به یک کارخانه پنیر نیاز داشتند. و بنابراین آن را ساختیم. در این اتفاقات و اتفاقاتی دیگر، آموختم که عادل باشم، همکارانم و من، نیاز داشتیم بتوانیم ریسک کنیم، اما شما در یک سیستم عادلانه می توانید چنین خطری کنید. می‌توانید جرأت کنید که عادل باشید. من فهمیدم که این افراد و سایر همکارانشان
به چنان نتایج بزرگی دست پیدا کردند، و چنان کار‌های بزرگی انجام دادند، که هیچ تشویقی نمی‌توانست باعث آن شود. من هیجان‌زده شده بودم. می‌خواستم یاد بگیرم این سیستم چطور کار می‌کند، و می‌خواستم این را یاد بگیرم، تا رهبر بهتری شوم. پس با همکارانم، با مدیران، با مدیران منابع انسانی و متخصصین اعصاب صحبت کردم، و فهمیدم چیزی که در ذهن نیروها می‌گذرد و نحوه کار کردن آنها کاملاً توسط دانش جدید مغز تأیید می‌شود. همچنین متوجه شدم که چنین سیستمی در تمامی سطوح و انواع شرکت‌ها قابل اجرا است. شما به حقوق ثابت یا شغل مطمئن نیازی ندارید.
چرا که علم ثابت کرده است که انسان‌ها به صورت ذاتی عدالت را احساس می‌کنند. ما فرق درست و غلط را پیش از آن که بتوانیم حرف بزنیم یا به آن فکر کنیم می‌دانیم. تجربه مورد علاقه من مربوط به بچه‌های شش ماهه می‌شود که توپی را تماشا می‌کنند که تلاش می‌کند از تپه‌ای بالا برود. و مربع مهربانی وجود دارد که به توپ کمک می‌کند از تپه بالا برود. و بعد یک مثلث بدذات توپ را به پایین هل می‌دهد. بعد از این که این فیلم را چند بار دیدند، از بچه‌ها خواسته شد، اسباب بازی خود را بردارند. آنها می‌توانستند بین یک توپ، یک مربع و یک مثلث انتخاب کنند. هیچ کدام از آنها مثلث را انتخاب نکردند.
تمامی بچه‌ها می‌خواستند مربع باشند. علم همچنین نشان می‌دهد وقتی عدالت را می‌بینیم یا احساس می‌کنیم، ذهن ما ماده ای را ترشح می‌کند که به ما حس لذت می‌بخشد، لذت زیاد. اما وقتی احساس بی عدالتی کنیم، حس درد می‌کنیم ... درد به مراتب بیشتر از دردی که در اثر یک زخم فیزیکی جدی ایجاد می‌شود. چرا که بی‌عدالتی بخش بدوی و ابتدایی مغز ما را فعال می‌کند، قسمتی که با خطرها و نجات سر و کار دارد، و وقتی بی‌عدالتی باعث ایجاد خطری می‌شود، تمام ذهن ما معطوف به همان می‌شود. انگیزه، خلاقیت، کار گروهی، به طور کامل از بین می‌روند.
و بروز چنین رفتاری از ما طبیعی است چون ما حیوانات اجتماعی هستیم. ما برای بقا نیاز داریم تا بخشی از یک اجتماع باشیم. ما چنان بی‌دفاع آفریده شده‌ایم که نیاز داریم تا حدود ۱۰ سالگی کسی مراقبمان باشد، تا زمانی که مغز ما از لحاظ تغذیه بالغ شود. ما نیاز داریم تا در چنین اجتماعی باشیم. بنابراین چه دوست داشته باشیم یا نه، با دعوت نشدن به عروسی یک دوست، ذهن بدوی من همان واکنشی را نشان می‌دهد که در صورتی که از جامعه‌ام اخراج شوم، نشان می‌دهد. علم به صورت شفاف توضیح می‌دهد که چرا عدالت خوب است و چرا بی‌عدالتی ما را به حالت تدافعی در می‌آورد،
اما علم همچنین نشان می‌دهد که در یک محیط عادلانه، نه تنها همگی ما می‌خواهیم آن مربع باشیم، بلکه به مربع بودن گرایش داریم، و این به دیگران اجازه می‌دهد تا آنها هم در جواب عادل باشند. این تعامل یک حلقه عدالت زیبا می‌سازد. اما وقتی عدالت را شروع می‌کنیم ... یک قطره از بی‌عدالتی تمامی این استخر را آلوده می‌کند، و متأسفانه، قطرات بسیاری در این استخر وجود دارند. بنابراین تلاش ما می‌بایست بر آن باشد که تا جایی که می‌توانیم بی عدالتی را از همه جا حذف کنیم، از جامعه خودمان شروع کنیم، از شرکت خودمان شروع کنیم. من خیلی نگران این قضیه هستم چرا که رهبری یک تیم ۳۰۰۰ نفره حرفه‌ای را بر عهده دارم،
و تفاوت میان ۳۰۰۰ نیروی کار شاد و با انگیزه و ۳۰۰۰ نفر که فقط منتظر تمام شدن ساعت کاری هستند، قابل توجه است. پس اولین چیزی که تلاش می‌کنم در این نبرد عدالتم انجام دهم این است که خودم را از این معادله خارج نگه دارم. یعنی پیش زمینه‌های فکری خودم را بشناسم. به طور مثال، واقعاً کسانی را که هر چیزی را که می‌گویم، تأیید می‌کنند، دوست دارم. (خنده) اما این برای یک شرکت، و برای هر کسی که نظر متفاوتی دارد، رفتار جالبی نیست. پس ما تلاش می‌کنیم تا به صورت فعال فرهنگ پذیرش نظرات و شخصیت‌های متفاوت را جا بیندازیم. دومین کاری که انجام می‌دهیم کمی عملی تر است.
تمامی قوانین، فرآیندها، و سیستم‌های شرکت را که برای تصمیم گیری و تخصیص منابع از آنها استفاده می‌کنیم، بررسی می‌کنیم، و آن دسته از مقرراتی که خیلی واضح نیستند، خیلی منطقی نیستند، یا معنای خاصی نمی‌دهند، حذف می‌کنیم، و همچنین تلاش می‌کنیم تا هر چیزی که جریان اطلاعات در داخل شرکت را محدود می‌کند از میان برداریم. سپس در مورد فرهنگ و انگیزه بررسی مشابهی انجام می‌دهیم. اما منظور من این است که هر قدر سختگیرانه قوانین، فرآیندها، و سیستم‌ها را بررسی کنید -- و انجام این کار الزامی است -- اما هر قدر هم سخت بررسی کنیم، هیچ وقت به میزان کافی از حس واقعی عدالت نمی‌رسیم. و این احساس به این دلیل است که آخرین گام از عدالت نیازمند چیز دیگری است.
این احساس مرتبط با احساسات افراد، نیاز آنها، رخداد‌های زندگی خصوصی آنها، و نیاز‌های جامعه است. سؤالات و عوامل بسیاری وجود دارند که گنجاندن آنها داخل یک لیست یا یک فرمول، بسیار سخت است. خیلی سخت می‌توان این عوامل را در تصمیم گیری منطقی دخیل کرد. اما اگر از این عوامل چشم پوشی کنیم، نکات مهمی را در نظر نگرفته ایم، و نتیجه احساس بی‌عدالتی است. بنابراین باید تصمیمات خود را با محوریت عدالت مرور کنیم. آیا این عادلانه است که این فرد شغلی را که واقعاً دوست دارد بگیرد؟ آیا این عادلانه است که آن فرد اخراج شود؟ آیا قیمتی که باید برای این محصول در نظر بگیریم، عادلانه است؟
اینها سؤالات سختی هستند. اما اگر از خودمان بپرسیم که آیا پاسخ منطقی، همان پاسخ درست است ... همگی ما در درون خودمان پاسخ را می‌دانیم. ما پاسخ را از کودکی می‌دانستیم. و دانستن جواب درست برای تصمیم گیری بسیار جالب است. و روشن کردن قلب‌هایمان، کلید دستیابی به بالاترین بهره وری از نیروی کار است، چرا که اگر اهمیت بدهید آنها احساس می‌کنند، و تنها زمانی که شما اهمیت بدهید آنها ترس خود را کنار می‌گذارند و خود واقعیشان را در کار نشان می‌دهند. اگر عدالت سنگ بنای حیات باشد،
چرا تمامی رهبران آن را اولویت کار خود قرار نمی‌دهند؟ آیا کار کردن در شرکتی که عادلانه است بهتر نیست؟ آیا داشتن همکاران و مدیرانی که انتخاب و آموزش آنها بر اساس عدالت و شخصیتی که داشته‌اند بوده، و نه بر اساس آزمون مدیریت ۶۰ سال پیش، عالی نخواهد بود؟ آیا عالی نیست که بتوانیم در دفتر مدیر عدالت شرکت را بزنیم؟ ما به آنجا خواهیم رسید، اما چرا در حال حاضر چنین نیست؟ خب، تا حدی به خاطر انفعال، و تا حدی، به خاطر این که عدالت همیشه راحت نیست. عدالت نیازمند قضاوت و ریسک است. حفر آن هشت چاه یک ریسک بود. ارتقاء آن فرد که دبیرستان را تمام نکرده بود، یک ریسک بود.
ساخت یک کارخانه پنیر در اکوادور یک ریسک بود. اما عدالت ریسکی است که ارزش انجام را دارد، پس ما باید از خودمان بپرسیم، کجا می‌توانیم ریسک کنیم؟ کجا می‌توانیم کمی فراتر برویم، تا تفاوت کار منطقی و کار درست را درک کنیم؟ سپاسگزارم. (تشویق)
For me, it was not being invited to a friend's wedding. At first, I didn't really mind. I thought he was having a small reception. But then I kept meeting people who were going to the same wedding, and they weren't as close to the groom as I was ... and I felt left out. That really sucked. It felt really unfair. For my daughters, Lipsi and Greta, it was last week. They were taking turns massaging their mom's back with a toy for back rubs, and then one of the girls felt that the other girl had a longer go. That's when I walk into the room
to find Greta in a rage, shouting, "That's not fair!" and Lipsi in tears, and my wife holding a stopwatch to make sure that each girl had precisely one minute on the toy. So if you're anything like me or my girls, the last thing that upset you probably also had to do with unfairness. That's because unfairness triggers us so strongly that we can't think straight. We become afraid and suspicious. Our unfairness antennae stick up. We feel pain, and we walk away. Unfairness is one of the defining issues of our society,
it's one of the root causes of polarization, and it's bad news for business. At work, unfairness makes people defensive and disengaged. A study shows that 70 percent of workers in the US are disengaged, and this is costing the companies 550 billion dollars a year every year. This is, like, half the total spent on education in the US. This is the size of the GDP of a country like Austria. So removing unfairness and promoting fairness should be our priority. But what does it mean in practice? Is it about more rules? Is it about systems?
Is it about equality? Well, partly, but fairness is more interesting than rules and equality. Fairness works in surprising ways. 15 years ago, I left a US investment bank to join a large Italian state-owned oil company. It was a different world. I thought the key to getting the best performance was a risk-reward system where you could give the high performers bonuses and promotions and give the underperformers something to worry about. But in this company, we had fixed salaries and lifelong jobs. Careers were set,
so my toolkit wasn't very effective, and I was frustrated. But then I saw that this company was producing some pockets of excellence, areas in which they beat the competition in very tough, competitive sectors. This was true in trading, in project management -- it was very true in exploration. Our exploration team was finding more oil and gas than any other company in the world. It was a phenomenon. Everyone was trying to figure out how this was possible. I thought it was luck,
but after each new discovery, that became less and less likely. So did we have a special tool? No. Did we have a killer application that no one else had? No. Was it one genius who was finding oil for the whole team? No, we hadn't hired a senior guy in years. So what was our secret sauce? I started looking at them really carefully. I looked at my friend, who drilled seven dry wells, writing off more than a billion dollars for the company, and found oil on the eighth. I was nervous for him ... but he was so relaxed.
I mean, these guys knew what they were doing. And then it hit me: it was about fairness. These guys were working in a company where they didn't need to worry about short-term results. They weren't going to be penalized for bad luck or for an honest mistake. They knew they were valued for what they were trying to do, not the outcome. They were valued as human beings. They were part of a community. Whatever happened, the company would stand by them. And for me, this is the definition of fairness. It's when you can lower those unfairness antennae, put them at rest. Then great things follow.
These guys could be true to their purpose, which was finding oil and gas. They didn't have to worry about company politics or greed or fear. They could be good risk-takers, because they weren't too defensive and they weren't gambling to take huge rewards. And they were excellent team workers. They could trust their colleagues. They didn't need to look behind their backs. And they were basically having fun. They were having so much fun, one guy even confessed that he was having more fun at the company Christmas dinner
than at his own Christmas dinner. (Laughter) But these guys, essentially, were working in a fair system where they could do what they felt was right instead of what's selfish, what's quick, what's convenient, and to be able to do what we feel is right is a key ingredient for fairness, but it is also a great motivator. And it wasn't just explorers who were doing the right thing. There was an HR director who proposed that I hire someone internally and give him a managerial job. This guy was very good, but he didn't finish high school, so formally, he had no qualifications.
But he was so good, it made sense, and so we gave him the job. Or the other guy, who asked me for a budget to build a cheese factory next to our plant in Ecuador, in the village. It didn't make any sense: no one ever built a cheese factory. But this is what the village wanted, because the milk they had would spoil before they could sell it, so that's what they needed. And so we built it. So in these examples and many others, I learned that to be fair, my colleagues and I, we needed to take a risk and stick our head out, but in a fair system, you can do that. You can dare to be fair.
So I realized that these guys and other colleagues were achieving great results, doing great things, in a way that no bonus could buy. So I was fascinated. I wanted to learn how this thing really worked, and I wanted to learn it also for myself, to become a better leader. So I started talking to colleagues, to coaches, to headhunters and neuroscientists, and what I discovered is that what these guys were up to and the way they worked is really supported by recent brain science. And I've also discovered that this can work at all levels
in any type of company. You don't need the fixed salaries or the stable careers. This is because science shows that humans have an innate sense of fairness. We know what is right and what is wrong before we can talk or think about it. My favorite experiment has six-month old babies watching a ball trying to struggle up a hill. And there's a helpful, friendly square that pushes the ball up the hill, and then a mean triangle pushes the ball back down. After watching this several times, they ask the babies to pick, to choose what to play with.
They can pick a ball, a square or a triangle. They never pick up the triangle. All the babies want to be the square. And science also shows that when we see or perceive fairness, our brain releases a substance that gives us pleasure, proper joy. But when we perceive unfairness, we feel pain ... even greater pain than the same type of pain as if I really hurt myself. That's because unfairness triggers the primitive, reptile part of our brain, the part that deals with threats and survival, and when unfairness triggers a threat, that's all we can think about.
Motivation, creativity, teamwork, they all go way back. And it makes sense that we're wired this way, because we're social animals. We need to be part of a community to survive. We're born so helpless that someone needs to look after us until we're maybe 10 years old, so our brain evolves towards food. We need to be in that community. So whether I like it or not, not being invited to the friend's wedding, my lizard brain is generating the same response as if I'm about to be pushed out from my community.
So science explains quite nicely why fairness is good and why unfairness makes us really defensive, but science also shows that in a fair environment, not only do we all want to be the square, but we tend to be the square, and this allows other people to be fair in turn. This creates a beautiful fairness circle. But while we start off fair ... one drop of unfairness contaminates the whole pool, and unfortunately, there's plenty of drops in that pool. So our effort should be to filter out as much unfairness as we can from everywhere,
starting from our communities, starting from our companies. I worry about this a lot because I lead a team of 3,000 excellent people, and the difference between 3,000 happy, motivated team workers and 3,000 clock-watchers is everything. So the first thing I try to do in my fairness crusade is to try to take myself out of the equation. That means being aware of my own biases. For example, I really like people who say yes to whatever I suggest. (Laughter) But that's not very good for the company and not very good for anyone who has different ideas.
So we try to actively promote a culture of diversity of opinions and diversity of character. The second thing we do is a little more procedural. We look at all the rules, the processes, the systems in the company, the ones we use to take decisions and allocate resources, and we try to get rid of anything that's not very clear, not very rational, doesn't make sense, and we also try to fix anything that's limiting the transfer of information within the company. We then look at the culture and the motivation for the same reasons. But my point is that however hard you look at the rules, the processes, the systems -- and we have to do that --
but however hard we look, we're never going to do enough to get to the real essence of fairness. That's because the last mile of fairness requires something else. It's about what people's emotions are, what their needs are, what's going on in their private lives, what society needs. These are all questions and elements that are very hard to put into a spreadsheet, into an algorithm. It's very hard to make them part of our rational decision. But if we miss these, we're missing key important points, and the outcome is likely to feel unfair.
So we should cross-check our decisions with our fairness center switched on. Is it right that this guy should get the job he's really hoping to get? Is it right that this guy should be fired? Is it right that we should be charging so much for this product? These are tough questions. But if we take the time to ask ourselves whether the rational answer is the right one ... we all know deep inside what the answer is. We've known since we were babies. And to know what the right answer is is pretty cool for decision-making. And if we turn on our hearts,
that's the key to getting the real best out of people, because they can smell it if you care, and only when you really care will they leave their fears behind and bring their true selves to work. So if fairness is a keystone of life, why isn't every leader making it their priority? Wouldn't it be cool to work in a company that was more fair? Wouldn't it be great to have colleagues and bosses that were selected and trained for fairness and for character and not based on 60-year-old GMATs? Wouldn't it be nice to be able to knock on the door of a Chief Fairness Officer?
We'll get there, but why is it not happening now? Well, partly, it's because of inertia, partly, it's because fairness isn't always easy. It requires judgment and risk. Drilling that eighth well was a risk. Promoting the guy who didn't finish high school was a risk. Building a cheese factory in Ecuador was a risk. But fairness is a risk worth taking, so we should be asking ourselves, where can we take this risk? Where can we push ourselves a little bit further, to go beyond what's rational and do what's right? Thank you.
(Applause)