021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

اندیشه‌ای بر بشریت، شهرت و عشق

Shah Rukh Khan

Thoughts on humanity, fame and love

"I sell dreams, and I peddle love to millions of people," says Shah Rukh Khan, Bollywood's biggest star. In this charming, funny talk, Khan traces the arc of his life, showcases a few of his famous dance moves and shares hard-earned wisdom from a life spent in the spotlight.


تگ های مرتبط :

Aging, Art, Dance
ناماسکار. من یک ستاره سینما هستم، ۵۱ سال دارم، و هنوز از بوتاکس استفاده نکرده‌ام. (خنده حاضران) بنابراین پاکم، اما در فیلمهایم همانطور که دیده‌اید مثل ۲۱ ساله‌ها رفتار می‌کنم. بله، این کار را می‌کنم. رویا می‌فروشم، و به میلیونها نفر در وطنم در هند عشق می‌پراکنم کسانی که گمان می‌کنند من بهترین عاشق جهانم. (خنده حاضران ) اگر به کسی نگویید، به شما خواهم گفت که نیستم، اما هرگز نمی‌گذارم که این برداشت از بین‌ برود. (خنده حاضران) همچنین به این باور رسیده‌ام که خیلی از شما در اینجا هنوز کارهای من را ندیده‌اید،
و حقیقتا بدا به حال شما. (خنده حاضران) (تشویق حاضران) این چیزی از این واقعیت نمی‌کاهد که من یک خودشیفته تمام عیار هستم، همانطور که یک ستاره سینما باید باشد. (خنده حاضران) وقتی دوستانم کریس و جولیا در اینجا به من تلفن زدند تا درباره «تو»ی آینده صحبت کنند طبیعتا، به دنبالش من درباره من امروز صحبت می‌کنم. (خنده حاضران) چرا که من حقیقتا معتقدم که بشریت شباهت زیادی به من دارد. (خنده حاضران) واقعا اینطور است. یک ستاره سینمای رو به پیری است،
که با هر چیز جدید در اطرافش سر جنگ دارد، فکر می‌کند که از اولش همه چیز درست شروع شد یا نه، و هنوز دارد تلاش می‌کند تا راهی بیابد تا تحت هر شرایطی بدرخشد. من در یک جامعه استعمارزده پناهنده در شهر دهلی نو پایتخت هند متولد شدم. پدرم یک سرباز راه آزادی بود. مادرم، درست مثل همه مادرها یک مبارز بود. و مانند انسان‌های هوشمند اولیه، برای بقا مبارزه می‌کردیم. وقتی بیست و چند ساله بودم، هر دو والدینم را از دست دادم، که باید اعتراف کنم، اکنون به نظر می‌رسد به آن بی‌اهمیت هستم، اما --
(خنده حاضران)‌ شبی را که پدرم مرد به خاطر دارم، و راننده همسایه‌ای که ما را به بیمارستان می‌رساند را نیز یادم است. زیرلب غر می‌زد و می‌گفت‌ «مرده‌ها خوب انعام نمی‌دهند» و در تاریکی گم شد. آن زمان ۱۴ سال بیشتر نداشتم، و جسد بیجان پدرم را روی صندلی عقب اتومبیل گذاشتم، و مادرم کنارم بود، از بیمارستان به طرف خانه رانندگی کردم. مادرم وسط گریه‌های بی‌صدایش، نگاهم کرد و گفت، «پسرم، تو کی رانندگی یادگرفتی؟» به آن فکر کردم و جوابش را یافتم، و به مادرم گفتم، «همین الان، مامان.»
(خنده حاضران)‌ بنابراین، از آن شب به بعد، درست شبیه به افراد بالغ، ابزار اولیه بقا را یاد گرفتم. آن زمان چارچوب زندگی بسیار بسیار ساده و صادق بود. هر چیزی که داشتی را می‌خوردی و هر کاری را که می‌گفتند می‌کردی. من آن موقع فکر می‌کردم سلیاک یک جور سبزی است، و گیاهخواری (ویگن) دوست گمشده آقای اسپاک در «پیشتازان فضا» است. (خنده حاضران) با اولین دختری که دوست میشدی ازدواج می‌کردی، و اگر می‌توانستی کاربراتور اتومبیلت را تعمیر کنی، فنی به حساب می‌آمدی. حقیقتا فکر می‌کردم «گی» یک کلمه پیچیده انگلیسی به معنای شاد است.
و لزبین، پایتخت پرتغال است، همانطور که می‌دانید. (خنده حاضران) کجا بودم؟ ما به سیستمهایی متکی بودیم که با زحمت و فداکاری نسلهای قبل ایجاد شده بود تا از ما محافظت کند، و احساس می‌کردیم که دولت ها در واقع برای بهتر شدن وضع ما کار می‌کنند. علم ساده و منطقی بود، اپل (سیب) آن زمان صرفا یک میوه بود که اول مال حوا بود و بعد به نیوتن رسید، هنوز استیو جابز مالکش نشده بود. و «یورکا‌» را فریاد می‌زدی وقتی که می‌خواستی برهنه در خیابان‌ها بدوی. هر جا زندگی تو را برای کار می‌برد می‌رفتی،
و مردم اغلب پذیرای تو بودند. مهاجرت لفظی بود که هنوز مختص درنای سیبری بود، و نه انسان. مهمتر از همه، همانی بودی که بودی و آن چیزی را که فکر می‌کردی بر زبان می‌آوردی. بعد در بیست و چند سالگی‌، به آغوش کلان‌شهر بمبئی رفتم، و چارچوب من مانند بشریت تازه صنعتی‌ شده، شروع به تغییر کرد. در تعجیل زندگی شهری برای بقای جدید و جذابتر، همه چیز طور دیگری شد. با افرادی از همه جای جهان ملاقات کردم، چهره‌ها، نژادها، جنسیت‌ها، ثروتمندان.
معانی بیشتر و بیشتر متغیر گشت. آن موقع کار بود که آدم را تعریف می‌کرد به شکلی کاملا یکدست، و برای من همه سیستم‌ها شروع کردند به بی اعتبار شدن، آنقدر ستبر که نمی‌توانست تنوع نوع بشر را و نیاز بشر به پیشرفت و رشد را بتابد. عقاید با آزادی و سرعت بیشتری در جریان بود. و من معجزه نوآوری و همکاری را تجربه کردم، و خلاقیت خود من، با حمایت خوش قریحگی همین همت جمعی بود، مرا به ابرستاره شدن پرتاب کرد. این احساس در من آغاز شد که شکوفا شده‌ام، و به طور کلی، در ۴۰ سالگی، واقعا و حقیقتا داشتم پرواز می‌کردم.
همه جا می‌رفتم. می دانید؟ تا آن موقع ۵۰ تا فیلم بازی کرده بودم و ۲۰۰ ترانه کار کرده بودم، از سوی مالزیایی‌ها شوالیه شده بودم. دولت فرانسه بالاترین نشان افتخار غیرنظامی را به من اهدا کرده بود، که اسمش را هنوز که هنوز است و تا آخر عمرم نخواهم توانست که تلفظ کنم. (خنده حاضران) متاسفم فرانسه، و از تو بابت آن سپاسگزارم. اما بالاتر از همه اینها، آنجلینا جولی را ملاقات کردم -- (خنده حاضران) برای دو و نیم ثانیه. (خنده حاضران) مطمئنم که او هم این رویارویی را یادش است.
خب، شاید هم نه. و در یک میز شام کنار هانا مونتانا نشستم و او در بیشتر این زمان پشتش به من بود. همانطور که گفتم، داشتم پرواز می‌کردم، از مایلی به جولی، و انسانیت با من اوج می گرفت. درست مثل این بود که هر دوی ما، از کنترل خارج می‌شدیم. و بعد همه شما می‌دانید که چی شد. اینترنت آمد. چهل و خرده‌ای سالم بود. و مثل قناری در قفس، شروع کردم به توییت کردن با این تصور که افرادی که در جهانم بودند از آن خوششان می‌آید به خاطر معجزه‌ای که فکر می‌کردم معجزه است.
اما چیز دیگری در انتظار من و انسانیت بود. می‌دانید ما انتظار گسترش عقاید و رویاها را داشتیم همراه با ارتباطات محکم‌‌تر جهان. ما برای همگرایی فکر در کارکردی شبیه به دهکده / چانه نزدیم و همگرایی قضاوت و توصیف که از همان جایی جریان یافت که آزادی و انقلاب در حال رخ دادن بود. هرچیزی که میگفتم معنای جدیدی یافت. هر کاری که کردم -- خوب ، بد، زشت -- در معرض اظهار نظر و قضاوت جهانیان بود. در واقع، هر چیزی که نگفتم و نکردم نیز به همین سرنوشت دچار شد. چهار سال پیش ،
همسر عزیزم «گاری» و من تصمیم گرفتیم که بچه سوممان را بیاوریم. افراد روی اینترنت ادعا کردند که این بچه، میوه عشق اولین فرزند ماست که آن موقع ۱۵ ساله بود. ظاهر امر این بود که پسر ما با یک دختر دسته گلی به آب داده وقتی که اتومبیل او را در رومانی می‌راند. و البته یک ویدئوی قلابی نیز همراه خبر بود. کل خانواده ما ناراحت بود. پسرم، که الان ۱۹ ساله است، حتی الان وقتی به او سلام کنید، رویش را برمی‌گرداند و می‌گوید، «من حتی گواهینامه رانندگی‌‌‌ ‌ در اروپا را هم ندارم.»
( خنده حاضران ) بله . در این دنیای جدید، یواش یواش، واقعیت، مجازی می‌شود و مجازی رنگ واقعیت می‌گیرد. احساس کردم نمی‌توانم کسی باشم که می‌خواستم یا چیزی را بگویم که در واقع در ذهن داشتم، و انسانیت در چنین وقتی به طور کامل با من قرینه می‌شود. گمان می‌کنم هر دوی ما بحران میان سالی را از سر می‌گذراندیم و انسانیت، مانند من،داشت تبدیل میشد به بانوی اولی که زیادی جلوی چشم همه است. شروع کردم به فروختن همه چیز. از روغن مو گرفته تا ژنراتور دیزلی. انسانیت داشت همه چیز را می‌خرید
از نفت گرفته تا راکتور اتمی. حتی سعی کردم لباس مخصوص و تنگ ابرقهرمان ها را بپوشم تا خودم را بازابداع کنم. باید اعتراف کنم که شکست سختی خوردم. و همینجا می‌خواهم بگویم در دفاع از همه بتمن‌ها،مردان عنکبوتی و سوپرمن‌های جهان، باید همه‌شان را تحسین کنیم، چون حقیقتا تکان خوردن در آن لباسهای تنگ، کار دشواری است. (خنده حاضران) واقعا اینطوری است، باید به شما بگویم. واقعا. و تصادفا، یک جور رقص را هم اختراع کردم که خودم هم متوجهش نشده بودم، و سرو صدا کرد.
اشکالی نداره، خودتان بخشی از کارهای من را دیده‌اید، و می‌دانید که شرم ندارم، بگذارید نشانتان بدهم. اسمش هست رقص لونگی. اگر اشکالی نداشته باشد، نشانتان می‌دهم. می دانید که بااستعدادم. (تشویق حاضران) این شکلی است. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی دنس. لونگی. همین. این باعث سروصدا شد. (تشویق حاضران) واقعا سروصدا کرد. همانطوری که می‌دانید، هیچکس نمی‌تواند چه خبر است غیر از خودم.
و من هم کوچکترین اهمیتی نمی‌دهم، واقعا، چون که تمام جهان و کل بشریت، درست مثل خود من گیج و گم به نظر می‌رسید. از پا ننشستم. حتی تلاش کردم هویت خودم را در رسانه‌های اجتماعی بازسازی کنم درست مثل بقیه. فکر کردم اگر توییت‌های فلسفی بنویسم مردم فکر می‌کنند که اهل فلسفه‌ام، اما گاهی پاسخهایی دریافت می‌کردم که حالت اختصاری داشت و ابدا از آنها سر در نمی‌آوردم. مثلا ROFL, LOL. یک نفر در جواب یکی از توییت‌های پرمغزم برایم نوشت "Adidas" با خودم فکر کردم چرا اسم یک مارک ورزشی را آورده،
یعنی چرا در جواب من اسم ی ک مارک ورزشی را می نویسی؟ از دختر ۱۶ ساله‌ام پرسیدم و او روشنم کرد. "Adidas" یعنی «همه روز به سکس فکر می‌کنم» "All day I dream about sex." (خنده حاضران) حقیقتا. نمی‌دونم این را می‌دانستید یا نه. بنابراین در جواب آقای آدیداس نوشتم، "WTF" مخفیانه تشکر کردم از این که برخی کلمات اختصاری و چیزها اصلا تغییر نمی‌کنند. WTF اما حالا اینجا، همانطور که قبلا گفتم ۵۱ ساله‌ام، و کلمات اختصاری هوش ربا هستند، فقط می‌خواهم به شما بگویم
اگر زمان مهمی برای وجود بشریت وجود داشته باشد، آن زمان حالا است، چون زمان حال شما، شجاع است. زمان حال شما امیدوار است. زمان حال شما مبدع و ایدهمند است، و البته، زمان حال شما به شکل آزاردهنده‌ای غیرقابل توصیف است. و در این زمان افسونگر و معیوب از وجود، درست قبل از این که اینجا بیایم، کمی احساس شهامت داشتم و تصمیم گرفتم یک نگاه درست و حسابی به صورت خودم بکنم. و متوجه شدم که بیشتر و بیشتر دارم شباهت پیدا می‌کنم به مجسمه مومی خودم در موزه مادام توسو. (خنده حاضران)
بله، و در این لحظه شهود، مرکزی‌ترین و بجاترین سوال را از خودم و انسانیت پرسیدم: آیا باید صورتم را عمل کنم؟ واقعا. من یک بازیگرم، همانطور که گفتم، یک بیان مدرن از خلاقیت بشر. سرزمینی که از آن می‌آیم منبع معنویتی لاینحل و درعین حال بسیار ساده است. در سخاوت بی‌حد و مرز خود، هند تصمیم گرفت که من، فرزند مسلمان یک مبارز سرخورده آزادی که تصادفا از صنعت فروش رویا سردر آورده باید به سلطان رومانس کشور بدل شود، به «پادشاه بالیوود» بزگترین عاشقی که این سرزمین تابحال به خود دیده...
با این صورت. بله. (خنده حاضران) که در عین حال زشت، غیرمعمول، و در عین حیرت، شکلاتی کمرنگ توصیف شده. (خنده حاضران) مردم این سرزمین کهن مرا در عشق بی‌مرز خود احاطه کردند و من از این مردم آموختم که نه توانگری و نه فقر قادر است تا زندگی را جادویی‌تر یا کمترعذاب‌آور سازد. از مردم سرزمینم آموختم که کرامت حیات، یک انسان، یک فرهنگ، یک دین، یک کشور،
در واقع در توانایی آن در مروت‌ورزی و شفقت‌ورزی است. یادگرفتم هرآنچه تو را برانگیزد، هرآنچه تو را به آفریدن و ساختن ترغیب کند، هرآنچه که تو را از شکست بازدارد، هر آنچه که به بقای تو کمک کند، احتمالا کهن‌ترین و ساده‌ترین عاطفه شناخته شده برای نوع بشر است، و آن عشق است. یک شاعر عارف هموطن من در شعری معروف می‌گوید: (قرائت شعر به هندی) (پایان شعر) که ترجمه تقریبی آن می شود -- بله، اگر هندی بلدید، لطفا تشویق کنید. (تشویق حاضران)
حفظ کردن این شعر آسان نیست. که ترجمه تقریبی آن می شود بشر اگر علم همه کتابها را بخواند و بعد آن دانش را بازگو کند از طریق اختراع و ابداع و تکنولوژی، اما باز هم نمیتواند به آینده خرد بیشتری داشته باشد مگر آن که علم خود را با عشق و شفقت به همنوعانش همراه سازد. دو حرف و نصفی از الفبای هندی که کلمه «پریم» "प्रेम" را تشکیل می‌دهند، به معنی «عشق» را می‌سازد، اگر بتوانید این را بفهمید و تمرینش کنید، خودش کافی است تا نوع بشر را روشن کند. بنابراین من حقیقتا ایمان دارم که «تو» در آینده
باید تویی باشد که عشق می‌ورزد. در غیر این صورت از شکوفایی بازمی‌ماند. در خودپسندی خود پژمرده می‌شود. پس می توان از قدرت خود استفاده کرد برای ساختن دیوار و بیرون نگاه داشتن مردم، یا از آن استفاده کرد برای شکستن مرزها و پذیرفتن آنان به داخل. می توان از ایمان خود استفاده کرد برای ترساندن مردم و وحشت افکنی تا تسلیم شوند، یا می‌توان آن را به کار گرفت برای شهامت دادن به مردم تا به بالاترین درجه از روشنگری برسند. می‌توان انرژی خود را به کار گرفت برای ساخت بمب اتم و گسترش تاریکی و نابودی
یا از آن برای پراکندن شادی و نور به میلیونها انسان بهره گرفت. می‌توان بی رحمانه اقیانوسها را آلوده کرد و همه جنگلها را از بیخ برید می توان محیط زیست را نابود کرد، یا این که به یاری عشق از آبها و درختان به زندگی نفسی دوباره دمید. می‌توان به مریخ رفت و دژهای مسلح ساخت، یا می‌شود به دنبال حیاتها و گونه‌های دیگر بود تا از آنها یادبگیریم و ارج بنهیم. و می‌توان تمام پولی را که همه ما درآورده‌ایم برای جنگ‌های عبث به کار گرفت و سلاح را به دست کودکان کوچک داد تا یکدیگر را بکشند، یا میتوان از این پول
برای تولید خوراک بیشتر استفاده کرد تا با آن شکمشان را سیر کرد. سرزمینم به من یاد داد گنجایش بشر برای عشق شبیه زهد است. در جهانی می درخشد که به نظر من تمدن، آن را تا حد زیادی تحت اراده خود درآورده است. در چند روز اخیر، نطق‌هایی که اینجا شد، این آدمهای فوق العاده که استعداد خود را به نمایش گذاشتند، درباره دستاوردهای فردی سخن گفتند، از ابداعات، از تکنولوژی، علم و شناختی که از طریق بودن در اینجا حاصل می‌کنیم در حضور سخنرانی‌های TED و همه شما دلایل کافی هستند تا «ما» ی آینده را جشن بگیریم اما در این جشن
جست و جو برای توسعه ظرفیت ما برای عشق و شفقت باید مورد تاکید قرار گیرد، به همان میزان. پس به اعتقاد من «تو»ی آینده توی بی‌کران است. در هند اسمش چاکرا است مثل یک دایره است. از نقطه پایان خود آغاز می شود تا خود را تکمیل سازد. تویی که از زمان و مکان دریافت دیگری دارد هر دو را می‌فهمد اهمیت غیرقابل تصور و شگرف تو و بی اهمیتی مطلق تو در بی کرانگی عالم هستی. تویی که بازمی‌گردد به معصومیت اصیل بشریت،
همانی که از خلوص قلب عشق می‌ریزد، که از چشم حقیقت می‌بیند، که از زلالی یک ذهن بکر رویا می‌بیند، «تو»ی آینده باید مانند ستاره سینمای پا به سن گذاشته ای باشد که آفریده شده تا ایمان داشته باشد امکان جهانی هست که کاملا، یکسره، خوددانسته، بر خودش عاشق باشد. جهانی که -- واقعا، باید «تو»یی باشد تا جهانی بسازد که بهترین عاشق خودش باشد. به اعتقاد من، چنین جهانی، خانمها و آقایان، باید «تو»ی آینده باشد.
بسیار سپاسگذارم. تشکر می کنم. (تشویق حاضران) سپاسگزارم. (تشویق حاضران) سپاسگزارم. (
Namaskar. I'm a movie star, I'm 51 years of age, and I don't use Botox as yet. (Laughter) So I'm clean, but I do behave like you saw like a 21-year-old in my movies. Yeah, I do that. I sell dreams, and I peddle love to millions of people back home in India who assume that I'm the best lover in the world. (Laughter) If you don't tell anyone, I'm going to tell you I'm not, but I never let that assumption go away. (Laughter) I've also been made to understand there are lots of you here who haven't seen my work,
and I feel really sad for you. (Laughter) (Applause) That doesn't take away from the fact that I'm completely self-obsessed, as a movie star should be. (Laughter) That's when my friends, Chris and Juliet called me here to speak about the future "you." Naturally, it follows I'm going to speak about the present me. (Laughter) Because I truly believe that humanity is a lot like me. (Laughter) It is. It is. It's an aging movie star,
grappling with all the newness around itself, wondering whether it got it right in the first place, and still trying to find a way to keep on shining regardless. I was born in a refugee colony in the capital city of India, New Delhi. And my father was a freedom fighter. My mother was, well, just a fighter like mothers are. And much like the original homo sapiens, we struggled to survive. When I was in my early 20s, I lost both my parents, which I must admit seems a bit careless of me now, but --
(Laughter) I do remember the night my father died, and I remember the driver of a neighbor who was driving us to the hospital. He mumbled something about "dead people don't tip so well" and walked away into the dark. And I was only 14 then, and I put my father's dead body in the back seat of the car, and my mother besides me, I started driving back from the hospital to the house. And in the middle of her quiet crying, my mother looked at me and she said, "Son, when did you learn to drive?" And I thought about it and realized, and I said to my mom,
"Just now, Mom." (Laughter) So from that night onwards, much akin to humanity in its adolescence, I learned the crude tools of survival. And the framework of life was very, very simple then, to be honest. You know, you just ate what you got and did whatever you were told to do. I thought celiac was a vegetable, and vegan, of course, was Mr. Spock's lost comrade in "Star Trek." (Laughter) You married the first girl that you dated, and you were a techie if you could fix the carburetor in your car.
I really thought that gay was a sophisticated English word for happy. And Lesbian, of course, was the capital of Portugal, as you all know. (Laughter) Where was I? We relied on systems created through the toil and sacrifice of generations before to protect us, and we felt that governments actually worked for our betterment. Science was simple and logical, Apple was still then just a fruit owned by Eve first and then Newton, not by Steve Jobs, until then. And "Eureka!" was what you screamed
when you wanted to run naked on the streets. You went wherever life took you for work, and people were mostly welcoming of you. Migration was a term then still reserved for Siberian cranes, not human beings. Most importantly, you were who you were and you said what you thought. Then in my late 20s, I shifted to the sprawling metropolis of Mumbai, and my framework, like the newly industrialized aspirational humanity, began to alter. In the urban rush for a new, more embellished survival,
things started to look a little different. I met people who had descended from all over the world, faces, races, genders, money-lenders. Definitions became more and more fluid. Work began to define you at that time in an overwhelmingly equalizing manner, and all the systems started to feel less reliable to me, almost too thick to hold on to the diversity of mankind and the human need to progress and grow. Ideas were flowing with more freedom and speed. And I experienced the miracle of human innovation and cooperation,
and my own creativity, when supported by the resourcefulness of this collective endeavor, catapulted me into superstardom. I started to feel that I had arrived, and generally, by the time I was 40, I was really, really flying. I was all over the place. You know? I'd done 50 films by then and 200 songs, and I'd been knighted by the Malaysians. I had been given the highest civil honor by the French government, the title of which for the life of me I can't pronounce even until now. (Laughter) I'm sorry, France, and thank you, France, for doing that.
But much bigger than that, I got to meet Angelina Jolie -- (Laughter) for two and a half seconds. (Laughter) And I'm sure she also remembers that encounter somewhere. OK, maybe not. And I sat next to Hannah Montana on a round dinner table with her back towards me most of the time. Like I said, I was flying, from Miley to Jolie, and humanity was soaring with me. We were both pretty much flying off the handle, actually. And then you all know what happened. The internet happened.
I was in my late 40s, and I started tweeting like a canary in a birdcage and assuming that, you know, people who peered into my world would admire it for the miracle I believed it to be. But something else awaited me and humanity. You know, we had expected an expansion of ideas and dreams with the enhanced connectivity of the world. We had not bargained for the village-like enclosure of thought, of judgment, of definition that flowed from the same place that freedom and revolution was taking place in. Everything I said took a new meaning.
Everything I did -- good, bad, ugly -- was there for the world to comment upon and judge. As a matter of fact, everything I didn't say or do also met with the same fate. Four years ago, my lovely wife Gauri and me decided to have a third child. It was claimed on the net that he was the love child of our first child who was 15 years old. Apparently, he had sown his wild oats with a girl while driving her car in Romania. And yeah, there was a fake video to go with it.
And we were so disturbed as a family. My son, who is 19 now, even now when you say "hello" to him, he just turns around and says, "But bro, I didn't even have a European driving license." (Laughter) Yeah. In this new world, slowly, reality became virtual and virtual became real, and I started to feel that I could not be who I wanted to be or say what I actually thought, and humanity at this time completely identified with me. I think both of us were going through our midlife crisis,
and humanity, like me, was becoming an overexposed prima donna. I started to sell everything, from hair oil to diesel generators. Humanity was buying everything from crude oil to nuclear reactors. You know, I even tried to get into a skintight superhero suit to reinvent myself. I must admit I failed miserably. And just an aside I want to say on behalf of all the Batmen, Spider-Men and Supermen of the world, you have to commend them, because it really hurts in the crotch, that superhero suit. (Laughter)
Yeah, I'm being honest. I need to tell you this here. Really. And accidentally, I happened to even invent a new dance form which I didn't realize, and it became a rage. So if it's all right, and you've seen a bit of me, so I'm quite shameless, I'll show you. It was called the Lungi dance. So if it's all right, I'll just show you. I'm talented otherwise. (Cheers) So it went something like this. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi dance. Lungi.
That's it. It became a rage. (Cheers) It really did. Like you notice, nobody could make any sense of what was happening except me, and I didn't give a damn, really, because the whole world, and whole humanity, seemed as confused and lost as I was. I didn't give up then. I even tried to reconstruct my identity on the social media like everyone else does. I thought if I put on philosophical tweets out there people will think I'm with it, but some of the responses I got from those tweets
were extremely confusing acronyms which I didn't understand. You know? ROFL, LOL. "Adidas," somebody wrote back to one of my more thought-provoking tweets and I was wondering why would you name a sneaker, I mean, why would you write back the name of a sneaker to me? And I asked my 16-year-old daughter, and she enlightened me. "Adidas" now means "All day I dream about sex." (Laughter) Really. I didn't know if you know that. So I wrote back, "WTF" in bold to Mr. Adidas, thanking secretly that some acronyms and things won't change at all.
WTF. But here we are. I am 51 years old, like I told you, and mind-numbing acronyms notwithstanding, I just want to tell you if there has been a momentous time for humanity to exist, it is now, because the present you is brave. The present you is hopeful. The present you is innovative and resourceful, and of course, the present you is annoyingly indefinable. And in this spell-binding, imperfect moment of existence, feeling a little brave just before I came here,
I decided to take a good, hard look at my face. And I realized that I'm beginning to look more and more like the wax statue of me at Madame Tussaud's. (Laughter) Yeah, and in that moment of realization, I asked the most central and pertinent question to humanity and me: Do I need to fix my face? Really. I'm an actor, like I told you, a modern expression of human creativity. The land I come from is the source of inexplicable but very simple spirituality. In its immense generosity, India decided somehow
that I, the Muslim son of a broke freedom fighter who accidentally ventured into the business of selling dreams, should become its king of romance, the "Badhshah of Bollywood," the greatest lover the country has ever seen ... with this face. Yeah. (Laughter) Which has alternately been described as ugly, unconventional, and strangely, not chocolatey enough. (Laughter) The people of this ancient land embraced me in their limitless love, and I've learned from these people
that neither power nor poverty can make your life more magical or less tortuous. I've learned from the people of my country that the dignity of a life, a human being, a culture, a religion, a country actually resides in its ability for grace and compassion. I've learned that whatever moves you, whatever urges you to create, to build, whatever keeps you from failing, whatever helps you survive, is perhaps the oldest and the simplest emotion known to mankind,
and that is love. A mystic poet from my land famously wrote, (Recites poem in Hindi) (Poem ends) Which loosely translates into that whatever -- yeah, if you know Hindi, please clap, yeah. (Applause) It's very difficult to remember. Which loosely translates into actually saying that all the books of knowledge that you might read and then go ahead and impart your knowledge through innovation, through creativity, through technology, but mankind will never be the wiser about its future
unless it is coupled with a sense of love and compassion for their fellow beings. The two and a half alphabets which form the word "प्रेम," which means "love," if you are able to understand that and practice it, that itself is enough to enlighten mankind. So I truly believe the future "you" has to be a you that loves. Otherwise it will cease to flourish. It will perish in its own self-absorption. So you may use your power to build walls and keep people outside,
or you may use it to break barriers and welcome them in. You may use your faith to make people afraid and terrify them into submission, or you can use it to give courage to people so they rise to the greatest heights of enlightenment. You can use your energy to build nuclear bombs and spread the darkness of destruction, or you can use it to spread the joy of light to millions. You may filthy up the oceans callously and cut down all the forests. You can destroy the ecology, or turn to them with love and regenerate life from the waters and trees.
You may land on Mars and build armed citadels, or you may look for life-forms and species to learn from and respect. And you can use all the moneys we all have earned to wage futile wars and give guns in the hands of little children to kill each other with, or you can use it to make more food to fill their stomachs with. My country has taught me the capacity for a human being to love is akin to godliness. It shines forth in a world which civilization, I think, already has tampered too much with.
In the last few days, the talks here, the wonderful people coming and showing their talent, talking about individual achievements, the innovation, the technology, the sciences, the knowledge we are gaining by being here in the presence of TED Talks and all of you are reasons enough for us to celebrate the future "us." But within that celebration the quest to cultivate our capacity for love and compassion has to assert itself, has to assert itself, just as equally. So I believe the future "you" is an infinite you.
It's called a chakra in India, like a circle. It ends where it begins from to complete itself. A you that perceives time and space differently understands both your unimaginable and fantastic importance and your complete unimportance in the larger context of the universe. A you that returns back to the original innocence of humanity, which loves from the purity of heart, which sees from the eyes of truth, which dreams from the clarity of an untampered mind. The future "you" has to be
like an aging movie star who has been made to believe that there is a possibility of a world which is completely, wholly, self-obsessively in love with itself. A world -- really, it has to be a you to create a world which is its own best lover. That I believe, ladies and gentlemen, should be the future "you." Thank you very much. Shukriya. (Applause) Thank you.
(Applause) Thank you. (Applause)