021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

دو شعر درباره چگونگی فکر کردن (احتمالی) سگها

Billy Collins

Two poems about what dogs think (probably)

What must our dogs be thinking when they look at us? Poet Billy Collins imagines the inner lives of two very different companions. It’s a charming short talk, perfect for taking a break and dreaming …


تگ های مرتبط :

Animals, Creativity, Death
نمی دونم آیا متوجه شدید اما یک سری از کتابها هستند که اخیرا به بازار اومدند و به بررسی و تفکر درباره شناخت و زندگی احساسی سگها می پردازند. آیا سگها فکر می کنند، آیا احساس می کنند و اگر اینطوره، چطور؟ بنابراین امروز بعد از ظهر، در زمان محدودی که دارم، میخوام با معرفی دو سگ به شما که هر دوشون فرمان « حرف بزن» رو در معنای یاد گرفتند از هر گونه گمان و حدس در این زمینه فارغ بشیم. اولین سگ قرار اول این کار رو کنه و داره به یک بخشی از رابطه اش با صاحبش فکر می کنه
و عنوانش هست « سگی در باب اربابش.» « همان اندازه که جوان به نظر میرسم، زودتر از او پیر میشم. هفت به یک نسبتی که آنها ازش استفاده می کنند. هر عددی هم که باشه، یک روز ازش جلو می زنم و جلودار میشم، همان کاری که تو پیاده رویهای توی جنگلمون می کردم، و اگر به هر ترتیبی به ذهنش خطور کنه، دلنشین ترین سایه ای که من روی برف یا چمن انداخته ام.» (تشویق) متشکرم. و سگ بعدیمون درباره چیزی صحبت می کنه که از گور برخاسته نام داره،
که به معنای روحی که بر کی گرده تا از شما دیدن کنه. « من همان سگی هستم که کشتی یا بقول خودت سوزن فراموشی، برگشتم تا راحت و ساده بهت بگم: هیچوقت دوست نداشتم.» (خنده) « وقتی صورتت رو می لیسیدم، به این فکر می کردم که دماغت رو گاز بگیرم. وقتی می دیدم که خودت رو با حوله خشک می کردی، میخواستم بپرم و در یک چشم بهم زدن از مردی بندازمت. مدل راه رفتنت آزارم میداد، فاقد زیبایی حیوانی بودی، طرز نشستنت روی صندلی برای خوردن،
دستمال سفره روی پاهات ، کارد توی دست. می خواستم فرار کنم اما خیلی ضعیف بودم، حقه ای که یادم دادی در حالیکه و بالاترین توهین، دست دادن بدون دست. قبول دارم که منظره قلاده منو هیجانزده می کرد، اما تنها به این خاطر که به معنای بو کردن چیزای کوچیکی بود که تو هرگز لمسشون نکرده بودی. باور نمی کنی، اما دلیلی برای دروغ گفتن ندارم: از ماشین نفرت داشتم، از ماشینهای پلاستیکی، از رفقات و بدتر از همه از قوم و خویشات.
جیرینگ جیرینگ برچسبهام منو دیوانه می کرد. همیشه اشتباهی منو میخاروندی.» (خنده) « همه آنچه از تو خواستم آب و خوراک توی کاسه هایم بود. وقتی خواب بودی، شاهد نفس کشیدنت بودم در حالیکه ماه تو آسمون بالا میومد. همه نیروم رو گرفت تا سرم رو بالا نگیرم زوزه نکشم. حالا که از سردابه رها شدم، از بارونی زرد، پلوور تک نقشی، عبث بودن چمنت، و همه آنچه لازم داری درباره این جا بدونی، غیر از این چیزی که الان دیگه تصورش رو کردی
و خوشحالی از این که زودتر اتفاق نیفتاد، که همه اینجا قادر به خوندن و نوشتن هستند، سگها در نظم، گربه ها و الباقی دیگران در نثر. متشکرم. (تشویق)
I don't know if you've noticed, but there's been a spate of books that have come out lately contemplating or speculating on the cognition and emotional life of dogs. Do they think, do they feel and, if so, how? So this afternoon, in my limited time, I wanted to take the guesswork out of a lot of that by introducing you to two dogs, both of whom have taken the command "speak" quite literally. The first dog is the first to go, and he is contemplating an aspect of his relationship to his owner,
and the title is "A Dog on His Master." "As young as I look, I am growing older faster than he. Seven to one is the ratio, they tend to say. Whatever the number, I will pass him one day and take the lead, the way I do on our walks in the woods, and if this ever manages to cross his mind, it would be the sweetest shadow I have ever cast on snow or grass." (Applause) Thank you. And our next dog speaks in something called the revenant,
which means a spirit that comes back to visit you. "I am the dog you put to sleep, as you like to call the needle of oblivion, come back to tell you this simple thing: I never liked you." (Laughter) "When I licked your face, I thought of biting off your nose. When I watched you toweling yourself dry, I wanted to leap and unman you with a snap. I resented the way you moved, your lack of animal grace, the way you would sit in a chair to eat,
a napkin on your lap, a knife in your hand. I would have run away but I was too weak, a trick you taught me while I was learning to sit and heel and, greatest of insults, shake hands without a hand. I admit the sight of the leash would excite me, but only because it meant I was about to smell things you had never touched. You do not want to believe this, but I have no reason to lie: I hated the car, hated the rubber toys, disliked your friends, and worse, your relatives.
The jingling of my tags drove me mad. You always scratched me in the wrong place." (Laughter) "All I ever wanted from you was food and water in my bowls. While you slept, I watched you breathe as the moon rose in the sky. It took all of my strength not to raise my head and howl. Now, I am free of the collar, free of the yellow raincoat, monogrammed sweater, the absurdity of your lawn, and that is all you need to know about this place,
except what you already supposed and are glad it did not happen sooner, that everyone here can read and write, the dogs in poetry, the cats and all the others in prose." Thank you. (Applause)