021-22889554
021-26703715
مشاوره آموزشی رایگان

021-22889554  |  021-26703715 مشاوره آموزشی رایگان

جنگ و عواقب آن

Clemantine Wamariya

War and what comes after

Clemantine Wamariya was six years old when the Rwandan Civil War forced her and her sister to flee their home in Kigali, leaving their parents and everything they knew behind. In this deeply personal talk, she tells the story of how she became a refugee, living in camps in seven countries over the next six years -- and how she's tried to make sense of what came after.


تگ های مرتبط :

Family, Africa, Refugees
کلمات مهم هستند. می‌توانند باعث التیام شوند و می‌توانند بکشند ... اما هنوز، محدودیت دارند. وقتی کلاس هشتم بودم، معلمم یک برگه از لغات با کلمه "نسل کشی" را به من داد. از آن متنفر شدم. نسل کشی کلمه‌ای است بی‌روح ... بسیار کلی ... بدون خونریزی ... غیر بشری. هیچ کلمه‌ای قادر به توصیف چیزی نیست که این کلمه به سر یک ملت می‌آورد. بهتر است که بدانید،
در این گونه جنگ‌ها، شوهرها همسرانشان را می‌کشند، همسرها شوهرانشان را می‌کشند، همسایه‌ها و دوستان یکدیگر را می‌کشند. شخص قدرتمندی می‌گوید، "آن‌هایی که آنجا هستند ... وابسته به چیزی نیستند. آن‌ها انسان نیستند." و مردم آن را باور کردند. نمی‌خواهم که کلمات این گونه رفتارها را توصیف کنند. می خواهم که کلمات از آن‌ها جلوگیری کنند. اما کلمات کجایند تا مانع آن بشوند؟
و چگونه این کلمات را پیدا کنیم؟ اما من معتقدم، که به راستی، باید به تلاش کردن ادامه بدهیم. من در کیگالی، رواندا به دنیا آمده‌ام. همه خانواده‌ام به من مهر و محبت می‌کردند و همسایه‌ها. مداوم از سوی همه مسخره می‌شدم، به خصوص دو خواهر و برادر بزرگترم. وقتی که دندان جلویی‌ام را از دست دادم، برادرم به من نگاهی کرد و گفت، "اوه، به سر تو هم آمد؟ دیگر هرگز رشد نخواهد کرد." (خنده) هرجایی از بازی کردن لذت می‌بردم، به خصوص در باغ مادرم و همسایه‌ها.
مهدکودکم را دوست داشتم. آواز می‌خواندیم، همه جا بازی می‌کردیم و ناهار می‌خوردیم. دوران کودکی داشتم که برای هرکس آن را آرزو می‌کنم. اما وقتی شش ساله بودم، بزرگترها در خانواده‌ام شروع به پچ پچ کردند و من را هر زمانی که سوالی می‌پرسیدم به سکوت وادار می‌کردند. یک شب، پدر و مادرم آمدند. وقتی که ما را بیدار می‌کردند نگاه عجیبی داشتند. آن‌ها خواهر بزرگترم کلئر و من را پیش پدربزرگ و مادربزرگمان فرستادند، با این امید که هرچیزی که درحال رخ دادن بود به خیر بگذرد.
خیلی زود مجبور شدیم از آنجا هم فرار کنیم. پنهان شدیم، سینه خیز رفتیم، بعضی اوقات می‌دویدیم. بعضی وقت‌ها صدای خنده می‌شنیدم سپس صدای جیغ و گریه بعد از آن صدایی که هرگز نشنیده بودم. می‌دانید، نمی‌دانستم که آن صداها چه بودند. آن‌ها صدای انسان نبودند -- و همچنین به صورت همزمان، می‌توان گفت صدای انسان بودند. افرادی را دیدم که نفس نمی‌کشیدند. فکر می‌کردم آن‌ها خوابیده‌اند. هنوز نمی‌دانستم که مرگ چیست،
یا کشتن به خودی خود چه معنایی دارد. وقتی که اندکی برای استراحت یا پیداکردن غذا توقف می‌کردیم، چشمهایم را می‌بستم، به این امید که وقتی آن‌ها را باز کردم، بیدار شده باشم. نمی‌دانستم که خانه کدام طرفی بود. روزها برای پنهان شدن و شب‌ها برای راه رفتن بود. از شخصی که از خانه دور است به کسی تبدیل می‌شوی که خانه‌ای ندارد. از جایی که باید تو را بخواهند بیرونت کرده‌اند، و هیچ کس به تو پناهی نمی‌دهد.
هیچ کسی تو را نمی‌خواهد. تو یک پناهنده هستی. از سن شش تا دوازده سالگی، در هفت کشور متفاوت زندگی کردم، از یک کمپ پناهندگی به سوی دیگری، با این امید که خواسته بشویم. خواهر بزرگترم کلئر، به یک مادر جوان تبدیل شد ... و در سرانجام دادن به کارها استاد شد. وقتی که ۱۲ ساله بودم، به همراه کلئر و خانواده‌اش به عنوان پناهنده به آمریکا آمدم. و آن فقط شروع قضیه بود، به این علت که اگرچه ۱۲ساله بودم،
بعضی اوقات خودم را مثل سه ساله‌ها فرض می‌کردم و بعضی اوقات مثل ۵۰ ساله‌ها. گذشته من برگشته بود، به هم آمیخته شده بود، قاطی پاتی شده بود. همه چیز زیاد و بزرگ بود اما انگار که هیچ چیز نبود. زمان مثل صفحه‌های پاره شده‌ای از یک کتاب به نظر می‌رسید که همه جا پخش شده بود. این قضیه حتی هنوز اینجا که ایستاده‌ام هم برایم اتفاق می‌افتد. بعد از این که به آمریکا آمدم، من و کلئر در مورد گذشته‌مان صحبت نکردیم. در سال ۲۰۰۶، بعد از ۱۲ سال
جدا بودن از خانواده‌ام، و سپس هفت سال دانستن این که آن‌ها مرده‌اند و این که آن‌ها فکر می‌کنند ما مرده‌ایم ما دوباره به هم رسیدیم. به دراماتیک ترین شیوه ی ممکن امریکایی. به صورت زنده، درتلویزیون -- (خنده) در"برنامه اپرا." (خنده) (تشویق) گفتم که، گفتم که. (خنده) اما بعد از برنامه، هنگامی که با پدر و مادرم و خواهر کوچکترم
و دو خواهر و برادری که هرگز ندیده بودم وقت گذراندم، عصبی بودم. درد عمیقی را در وجودم حس می‌کردم. و می‌دانستم که قطعاً چیزی نیست، هیچ چیز، که بتواند اوقاتی را که یکدیگر را از دست داده‌ایم و روابطی را که می‌توانستیم داشته باشیم باز گرداند. خیلی زود، والدینم به آمریکا نقل مکان کردند، اما مانند کلئر، درباره گذشته‌مان حرفی نمی‌زدند. آن‌ها بی وقفه در زمان حال زندگی می‌کردند. زیاد از حد سوال نمی‌پرسیدند، به خودشان اجازه نمی‌دادند که --- با گام‌های کوچک به جلو حرکت کنند.
البته، هیچ یک از ما، نمی‌توانستیم چیزی را که برای ما رخ داده بود را کامل درک کنیم. اگرچه که خانواده من زنده است -- ولی بله، ما شکسته شده بودیم، بله، کرخت و بی‌حس شده‌ایم و به وسیله تجربیات خودمان وادار به سکوت شده بودیم. قضیه فقط خانواده من نیست. رواندا تنها کشوری نیست که مردم به جان یکدیگر می‌افتند و یکدیگر را به قتل می‌رسانند. کل نژاد انسانی، به طرق مختلفی، مانند خانواده من هستند. نمرده اند، بله، شکسته شده‌اند، بی‌حس شده‌اند و به وسیله خشونتی که جهان را در برگرفته
وادار به سکوت شده‌اند. می‌دانید، آشفتگی حاصل از خشونت در باطن کلماتی که استفاده می‌کنیم و داستان‌هایی که روز به روز می سازیم ادامه می‌یابد. همچنین در القابی که به خودمان و یک دیگر تحمیل می‌کنیم. وقتی که شخصی را "دیگری" خطاب می‌کنیم، "یا کمتر از آن" " و دیگری را" "بیشتر از آن" باورکنید ... تحت شرایط مناسب، این یک مسیر کوتاه برای تخریب بیشتر است. آشوب بیشتر
و سر و صدای بیشتر که برای ما قابل فهم نخواهند بود. کلمات هرگز برای تعیین کمیت و کیفیت مقادیر بسیاری از تخریبات ناشی از انسان کافی نیستند. به این ترتیب برای این که ما خشونتی را که درحال رخ دادن دراین جهان است متوقف کنیم، امیدوارم -- حداقل استدعا می‌کنم -- که متوقف‌اش کنید. بیایید از خودمان بپرسیم: ما بدون کلمات چه کسانی هستیم؟ بدون القاب چه کسانی هستیم؟ در وجودمان چه کسانی هستیم؟
در تپش‌های قلبمان که هستیم؟ (تشویق)
Words matter. They can heal and they can kill ... yet, they have a limit. When I was in eighth grade, my teacher gave me a vocabulary sheet with the word "genocide." I hated it. The word genocide is clinical ... overgeneral ... bloodless ... dehumanizing. No word can describe what this does to a nation. You need to know,
in this kind of war, husbands kills wives, wives kill husbands, neighbors and friends kill each other. Someone in power says, "Those over there ... they don't belong. They're not human." And people believe it. I don't want words to describe this kind of behavior. I want words to stop it. But where are the words to stop this?
And how do we find the words? But I believe, truly, we have to keep trying. I was born in Kigali, Rwanda. I felt loved by my entire family and my neighbors. I was constantly being teased by everybody, especially my two older siblings. When I lost my front tooth, my brother looked at me and said, "Oh, it has happened to you, too? It will never grow back." (Laughter) I enjoyed playing everywhere, especially my mother's garden and my neighbor's.
I loved my kindergarten. We sang songs, we played everywhere and ate lunch. I had a childhood that I would wish for anyone. But when I was six, the adults in my family began to speak in whispers and shushed me any time that I asked a question. One night, my mom and dad came. They had this strange look when they woke us. They sent my older sister Claire and I to our grandparent's, hoping whatever was happening would blow away.
Soon we had to escape from there, too. We hid, we crawled, we sometimes ran. Sometimes I heard laughter and then screaming and crying and then noise that I had never heard. You see, I did not know what those noises were. They were neither human -- and also at the same time, they were human. I saw people who were not breathing. I thought they were asleep. I still didn't understand what death was,
or killing in itself. When we would stop to rest for a little bit or search for food, I would close my eyes, hoping when I opened them, I would be awake. I had no idea which direction was home. Days were for hiding and night for walking. You go from a person who's away from home to a person with no home. The place that is supposed to want you has pushed you out, and no one takes you in.
You are unwanted by anyone. You are a refugee. From age six to 12, I lived in seven different countries, moving from one refugee camp to another, hoping we would be wanted. My older sister Claire, she became a young mother ... and a master at getting things done. When I was 12, I came to America with Claire and her family on refugee status. And that's only the beginning, because even though I was 12 years old,
sometimes I felt like three years old and sometimes 50 years old. My past receded, grew jumbled, distorted. Everything was too much and nothing. Time seemed like pages torn out of a book and scattered everywhere. This still happens to me standing right here. After I got to America, Claire and I did not talk about our past. In 2006, after 12 years being separated away from my family,
and then seven years knowing that they were dead and them thinking that we were dead, we reunited ... in the most dramatic, American way possible. Live, on television -- (Laughter) on "The Oprah Show." (Laughter) (Applause) I told you, I told you. (Laughter) But after the show, as I spent time with my mom and dad and my little sister
and my two new siblings that I never met, I felt anger. I felt every deep pain in me. And I know that there is absolutely nothing, nothing, that could restore the time we lost with each other and the relationship we could've had. Soon, my parents moved to the United States, but like Claire, they don't talk about our past. They live in never-ending present. Not asking too many questions, not allowing themselves to feel -- moving in small steps.
None of us, of course, can make sense of what happened to us. Though my family is alive -- yes, we were broken, and yes, we are numb and we were silenced by our own experience. It's not just my family. Rwanda is not the only country where people have turned on each other and murdered each other. The entire human race, in many ways, is like my family. Not dead; yes, broken, numb and silenced by the violence of the world
that has taken over. You see, the chaos of the violence continues inside in the words we use and the stories we create every single day. But also on the labels that we impose on ourselves and each other. Once we call someone "other," "less than," "one of them" or "better than," believe me ... under the right condition, it's a short path to more destruction. More chaos
and more noise that we will not understand. Words will never be enough to quantify and qualify the many magnitudes of human-caused destruction. In order for us to stop the violence that goes on in the world, I hope -- at least I beg you -- to pause. Let's ask ourselves: Who are we without words? Who are we without labels? Who are we in our breath? Who are we in our heartbeat?
(Applause)